You are my wage / 12

سلام دوستای گلم
بپرین ادامه
.
.
.



با درس و امتحانات چه میکنید؟!
به نظر درس هاتون به فیک خوندنتون لطمه وارد کرده
مسئولین پاسخگو باشن
شرمنده که نشد هفته پیش آپ کنم
برای جبرانش بازهم یه پارت طووووولانی آوردم براتون
امیدوارم دوستش بدارین و مثل قبل عشقتون بهم نشون بدین


با صدای وارد شدن رمز درب خانه با هول از خواب پرید. نگاهی به خودش و وضعیتی که در آن قرار داشت انداخت. تمام عضلات بدنش به خاطر خوابیدن روی مبل گرفته بودند و سر درد خفیفی این وضعیت را بدتر کرده بود. اصلا کی خوابش برده بود؟! کش و قوسی به بدنش داد و با صدای باز شدن در انگار که تازه متوجه علت بیدارشدنش شده باشد از جایش بلندشد. با دیدن دونگهه در قاب در تمام نگرانی شب گذشته برایش تداعی شد و عصبانی از این تأخیر دونگهه در بازگشت به خانه با سیل سؤال هایش به سمت او رفت

- کجا بودی؟

دونگهه سرش را بلند کرد و با نگاه خسته اش به چشمان عصبانی و سرزنشگر ایونهیوک نگاه کرد

- برای انجام کاری رفته بودم.

ایونهیوک با این جواب پر از ابهام نه تنها راضی نمیشد بلکه درصدی بر خشمش هم اضافه شده بود.

- برای چه کاری؟ چرا شب برنگشتی خونه؟ دونگهه ... پرسیدم دیشب کجا بودی؟؟؟

در پرسیدن سؤال آخر خودش به وضوح بالا رفتن تن صدایش و جاخوردن دونگهه را حس کرد. باید چه جوابی میداد وقتی خودش هم درست نمیدانست شب گذشته چه اتفاقی برایش افتاده... چرا به خانه و به آغوش ایونهیوک برنگشته. وقتی بیدار شده بود خود را برهنه روی تخت در یکی از اتاق های هتلی مجلل دیده و هیچ چیز از شب گذشته اش را به یاد نمی آورد. متقابلا برای دفاع از خودش صدایش را کمی بالا برد... بدنش کوفته و بیحال بود و اصلا رمقی برای بازجویی شدن نداشت.

-  رفته بودم به یه پرونده رسیدگی کنم ... الان هم فقط میخوام بخوابم.. باشه؟!

منتظر جواب ایونهیوک نماند و با قدم های سستش به سمت اتاق مشترکشان رفت و بدون اینکه انرژی صرف عوض کردن لباس هایش کند روی تخت دراز کشید.

ایونهیوک از دم در اتاق شاهد این بود که او خیلی زود پس درازکشیدن روی تخت به خواب رفت. برای عوض کردن لباس های او که اصلا برای خوابیدن راحت به نظر نمیرسیدند وارد اتاق شد. برایش جای سوال داشت که چه چیزی دونگهه را به این وضع انداخته.

++++++++++++++

خودش را بیشتر به منبع گرمای ل.ذت بخشی که کنارش قرار داشت فشرد و لبخند محوی به خاطر آرامشی که از آن میگرفت بر لبهایش نقش بست. با حس محصور شدن و سنگینی چیزی روی بدنش چشمانش را باز کرد. در فضای نیمه تاریک اتاق توانست سینه ی سفت و استخوان ترقوه ای را مقابل صورتش تشخیص دهد.نیازی به دیدن شخصی که اینگونه او را در آغوش گرفته بود نداشت زیرا بوی عطر همیشگی و تند ایونهیوک ریه هایش را پر کرده بود. آرامشی که میان بازوهای ایونهیوک میگرفت را با دنیا عوض نمیکرد. صورتش را بیشتر در تماس با پوست صاف و گرم سی.نه او قرار داد.

- بیدار شدی گربه ماهی؟

ایونهیوک دستش را دراز کرد و آباژور را که کنار تخت قرار داشت روشن کرد.

دونگهه از لقبی که ایونهیوک به او داده بود به خنده افتاد و حرکت چند لحظه قبلش را تکرار کرد. توانست صدای خنده کوتاه او را بشنود و تنگ تر شدن آغوشش را حس کرد.

- دونگهه؟!

دونگهه با صدایی گرفته از خواب در جواب او چیزی شبیه "هوم" زمزمه کرد.

ایونهیوک زمزمه وار گفت: دیشب چرا نیومدی خونه؟ میدونی چقدر نگرانت شدم؟ فکرمیکردم دیگه برنمیگردی پیشم.

دونگهه صورتش را که در سی.نه ایونهیوک پنهان شده بود کمی عقب آورد و به چشمان او که میشد اوج ناراحتی اش را در آنها دید نگاه کرد

- چرا فکر کردی برنمیگردم؟! دیشب ... نمیدونم ... رفته بودم برای کارهای شرکت ولی نفهمیدم چه اتفاقی افتاد ...

فلش بک...»»»

غلتی زد... چند دقیقه ای میشد که بین خواب و بیداری به سر میبرد. دلش نمیخواست از رخت خواب دل بکند. هنوز بی اندازه به خواب نیاز داشت اما جایش مثل همیشه راحت نبود که بازهم خوابش ببرد. انگار چیزی در تخت خوابش مثل همیشه نبود. هرچه پهلو به پهلو میشد فرقی نمیکرد... به سختی کمی پلک هایش را از هم باز کرد... برای عادت کردن چشم هایش به نور و بهتر شدن دیدش چند بار پلک هایش را باز و بسته کرد... اتاق را از نظر گذراند و وقتی مطمئن شد که این اتاق را هرگز ندیده و مشکل از چشمانش و تاری دید نیست با ترس از روی تخت بلند شد. خیلی زود متوجه شد که لباسی بر تن ندارد. نگاهش به ساعت روی دیوار افتاد. عقربه کوچکتر روی عدد 9 جا خوش کرده بود. 9 صبح ... و این یعنی او تمام شب را در این اتاق با این وضع گذرانده بود؟! هیچ چیز به یاد نمی آورد و این بیشتر او را میترساند. دستپاچه لباس هایش را که هرکدام گوشه ای از اتاق افتاده بودند برداشت و پوشید. نگران بود ... نمیدانست در این اتاق چه میکند ... تنهاست یا نه؟! فقط با سرعت سعی داشت از موقعیتی که در آن گیرافتاده بود فرار کند. به سمت جایی که حدس میزد سرویس بهداشتی باشد رفت. گوشش را به در چسباند ... هیچ صدایی نمی آمد. در را ناگهانی باز کرد ... هیچکس نبود. حالا که حافظه اش یاری نمیکرد و به یاد نمی آورد نیاز داشت هرچه زودتر از علت بودنش در این مکان سر دربیاورد. کیفش را از کنار دیوار برداشت و کفش هایش را پوشید. کارت الکترونیکی اتاق را برداشت و خارج شد. نگاهی به شماره ی اتاق انداخت ... 809 .

با قدمهای بلند خود را به پذیرش هتل رساند. به یاد آورد که شب گذشته با همان پسر مرموز ... کی ... در لابی این هتل قرار ملاقات داشت.

دختری که مسئول پذیرش بود با لبخندی مصنوعی و بی دلیل که بدون شک جزیی از ملزومات شغلش محسوب میشد به او صبح بخیر گفت و حالش را پرسید. اما دونگهه پریشان و عصبی تر از آن بود که بخواهد توجهی نشان دهد.

- اتاق 809 ... دیشب به اسم کی (چه کسی) رزور شده؟!

از این رفتار او شکه شده بود ولی نباید نسبت به میهمانان هتل و مراجعه کنندگان رفتار بدی از خود نشان میداد. پس با همان لبخند گفت: عذر میخوام ... نمیتونم اطلاعات میهمان های هتل رو بهتون بگم.

کارت اتاق را روی پیشخوان جلوی دختر کوبید

- حالا چی؟؟!

دختر از این رفتار دونگهه کمی ترسیده بود. قبل از اینکه جوابی به او بدهد ترجیح داد نگاهی به سیستم بیندازد ... بالاخره او را به یاد آورد...

- اوه آقای لی ... ببخشید که فراموش کردم. دیشب به نظر مست میومدین و همراهتون یه اتاق رزرو کردن تا بتونین شب رو تو هتل ما بگذرونین. ایشون مدارک همراهشون نبود و با کارت شناسایی شما اتاق رو رزرو کردن.

 

++++++++++++     

 

درواقع از بین تمام چیزهای شک برانگیزی که صبح دستگیرش شده بود، برای ایونهیوک تنها بدحالی اش را علت بازنگشتن به خانه مطرح کرد.

- راستش فکرمیکردم به خاطر اون شب ازم ناراحتی و دیگه نمیخوای با من باشی... نمیخوای ببینیم.

دونگهه غم صدای او را تشخیص داد، دستانش را که دور کمر ایونهیوک بودند به صورت او رساند و آن را قاب گرفت

- هیچوقت از این فکرا نکن... باشه؟! من دوستت دارم، عاشقتم ... یکم ناراحت بودم .. ولی خوب بیشتر خجالت میکشیدم باهات روبه رو شم... کارایی که من کردم ...... وای خدا

بلافاصله صورت ایونهیوک را رها کرده و صورتش را در بالشت مخفی کرد. صدای خنده های ایونهیوک از این خجالت کشیدن او و مخفی کردن صورتش بلند شد. دونگهه هم میتوانست مثل الان بانمک و خجالتی باشد، هم مثل روز دادگاه رسمی و جذاب باشد و هم س.ک.سی و پر از شیطنت مثل شبی که اولین بارشان رقم خورد... و این برایش جالب بود که چگونه یک نفر میتواند همه ی اینها باشد؟!

- کارایی که کردی عالی بودن و باعث شدن من یه چیز خیلی مهم و بفهمم ... البته دوتا چیز مهم.

دونگهه همان طور که صورتش را در بالش مخفی کرده بود و صدایش به زور شنیده میشد گفت: چه چیزایی؟

- اول اینکه ... حسم بهت ... یه دوست داشتن معمولی نیست و ... عاشقتم.

دونگهه به سرعت سرش را بالا آورد و با چشمانی گرد شده گفت: واقعا؟؟؟ عاشقم شدی؟؟

ایونهیوک سرش را تکان داد و در ادامه حرفش گفت: دوم اینکه ... فهمیدم یه پسر حش.ری دارم که تو تخت خیلی شیطون میشه.

دونگهه دوباره صورتش را در بالشت مخفی کرد و اینبار صدای خنده های ایونهیوک در گوش کل خانه پیچید.

شدیدا احساس گرسنگی میکرد و مطمئن بود دونگهه وضعیتی بهتر از خودش ندارد. نگاهی به ساعت دیواری اتاق انداخت. هم صبحانه و هم ناهار را از دست داده بودند و حالا باید برای شام فکری میکردند. از طرفی حالا که موقعیت مناسب بود و به یکدیگر اعتراف کرده بودند دلش میخواست سوالی را که مدت ها ذهنش را درگیر خود کرده بود بپرسد. در جدال بین گرسنگی و کنجکاوی بالاخره کنجکاوی پیروز شد

- هائه ... من هنوزم نمیدونم تو از کجا من و میشناختی؟ یعنی ... از همون اول میتونستم ببینم دوستم داری و خوب انگار مدت زمان زیادی میشه ...

صدای شکمش باعث شد حرفش نصفه باقی بماند. چشمان دونگهه گرد شد و به خنده افتاد و میان خنده هایش گفت: بیا اول بریم یه چیزی بخوریم ... بعدش برات تعریف میکنم.

++++++++++++++++

با قدم هایی سست، بی هدف در خیابان قدم برمیداشت.  هیچ دلش نمیخواست به خانه برسد... دانستن این که تنبیه بدی در خانه انتظارش را میکشد استرس بدی به جانش می انداخت. درک درستی از علت دردسری که مدام گریبان گیرش میشد نداشت. او همیشه پسر آرامی بود و تمام وقتش را در کتابخانه های بزرگی که با حق عضویتی کم اشتراکی طولانی در اختیار شخص میگذاشتند میگذراند. با آن همه مطالعات خارج از درس و مدرسه سوالهای معلم ها را مطرح نشده پاسخ میداد و آنقدر در لیست های کلاسی مثبت و تیک و ضربدر داشت که بدون شرکت در امتحان پایان سال نیز نمره قبولی میگرفت . اما....  مگر جز پرسیدن سؤالاتی علمی از معلمش آن هم در کلاس درس کار دیگری انجام داده بود؟! نه لحن بدی داشت و نه قصد دست انداختن معلمش را... پس چرا دوباره از مدرسه اخراج شده بود؟! او تنها سوالی که به فکرش رسیده بود بر زبان آورده و به جای گرفتن پاسخی از جانب معلمش برای چندمین بار در آن مدرسه از کلاس بیرون انداخته شده بود. خیلی زود او را راهی دفتر مدیر کرده بودند و بعد از تماسی که با پدرش گرفتند فهمید که قرار است از این مدرسه هم اخراج شود. این دومین مدرسه ای بود که در طی یک سال تحصیلی از آن اخراج میشد.

به محض برقرار شدن تماس با پدرش از دفتر  تا درب ورودی بزرگ مدرسه را یک نفس دویده بود. به خاطر غفلت نگهبان توانسته بود خود را به بیرون از مدرسه برساند. اما حال انگار که تمام انرژی بدنش در همان دویدن کوتاه مدت تخلیه شده باشد نای راه رفتن نداشت. این بی حالی و بد حالی اش  را استرسی که قلب کوچکش تحمل میکرد دوچندان نموده بود.

دفعه ی قبلی که به خاطر دلیلی مشابه از مدرسه اخراج شد در تمام مسیر برگشتن از مدرسه از درد گوشش که مدام توسط پدرش کشیده میشد یا پیچ میخورد گریه کرده بود و بعد از رسیدن به خانه.... تا چند روز گونه هایش با رد های قرمز تزئین شده و بدنش به خاطر نوازش های کمربند کبود بود. حتی فکرش برای به گریه انداختنش کافی به نظر میرسید. پسر شما اصلا توجهی به درس ندارد، با سؤالات مسخره حواس هم کلاسی هایش را پرت میکند، مدام شیطنت میکند و در کلاس آرام و قرار ندارد، هیچکدام از هم کلاسی هایش دوست ندارند با او در یک نیمکت بنشینند، معلم را دست می اندازد. ساده ترین مفاهیم را نمیفهمد ...

قلبش آزرده میشد وقتی میدانست هیچکدامشان حقیقت ندارد ولی کسی حرف او را باور نمیکرد. مدیر مدرسه که دروغ نمیگفت ... میگفت؟؟؟

احساس میکرد اگر زودتر حتی برای لحظه ای جایی ننشیند خواهد مرد. پس بی توجه به مردمی که از کنارش عبور میکردند و بی توجه تر نسبت به لباسهای مدرسه اش که باید به خاطر کثیف کردنشان توسط مادر بازخواست میشد روی سکوی کنار خیابان نشست. انگار که قلبش به آتش کشیده شده بود و دود آن چشمانش را میسوزاند که نمیتوانست جلوی اشک ریختنش را بگیرد. دختر بچه ای لوس نبود ولی کتک خوردن برای بزرگترین انسان ها هم درد داشت. لحظه ای سرش را بلند کرد و تلویزیون بزرگی که روی دیوار یکی از مغازه های روبه رویش نصب شده بود توجهش را جلب کرد. موهای نسبتا بلندش را از روی چشمانش کنار زد و به تلویزیون چشم دوخت. پسری زیبا با لبخند بزرگی که لثه های صورتی اش را نیز در معرض دید قرار داده بود در تلویزیون صحبت میکرد. لبخند آن  پسر چقدر زیبا بود... چقدر انرژی در پس آن نهفته بود که لبهای خیس از اشک دونگهه را نیز به لبخند کمرنگی باز کرد. از جایش برخاست تا دید بهتری به تلویزیون داشته باشد. زیرنویس را خواند... لی ایونهیوک، پسری که با وجود سن کم، به دلیل نبوغش در تجارت شرکت لی را به یکی از بزرگترین کمپانی های کره جنوبی تبدیل کرده بود. ناخودآگاه وارد مغازه شد و روبه روی آن تلویزیون ایستاد. نمیدانست به خاطر کیفیت تلویزیون است یا آن پسر ذاتا تا این حد خوش قیافه بود. وقتی میخندید دونگهه را نیز به لبخند زدن وادار میکرد. مات و مبهوت وسط مغازه ایستاده بود و خیره خیره علاوه بر برانداز کردن لی ایونهیوک به حرف های او گوش میداد.

مجری: جناب لی... چی باعث شد که شما به اینجا برسین؟ شما خیلی زودتر از هم سن و سال هاتون تونستین وارد دانشگاه بشین و شرایط کنونی کمپانی لی هم نبوغ شما رو به همه ثابت میکنه.

لی ایونهیوک: من توی مدرسه همیشه یه آدم تنها و طرد شده بودم. هیچکس نمیخواست باهام دوست بشه.

مجری: اوه... مگه همچین چیزی ممکنه؟ اونم با اینهمه جذابیتی که شما دارین

لی ایونهیوک لبخندی زد و در جواب مجری و ادامه ی صحبت هایش گفت: بله. وقتی شما چیزها رو اونجوری که بقیه میبینن و درک میکنن نبینید و یه جورایی خلاف جهت شنا کنید طرد میشید. اکثریت نمیتونن این تفاوت رو بپذیرن، اذیتتون میکنن و یه جورایی زندگی و به آدم سخت میکنن . ولی خوب... با کمک های پدر و مادرم که باورم کردن و بهم بها دادن تونستم به اینجایی که الان هستم برسم.

مجری: این واضحه که شما یه نابغه هستین. جوری حرف نزنید که انگار هر آدم عجیب غریبی تو این دنیا میتونه نابغه باشه.

لی ایونهیوک: چرا که نه.

دیگر چیزی نمیشنید.... انگار که هر آنچه لازم بود بشنود را شنیده است. چرا حس میکرد او تمام این حرف ها را به دونگهه گفته ... حس میکرد قلبش با شنیدنشان آرام گرفته. شاید اینکه کسی او را نمیخواست... تنها بود... طرد شده بود و بی دلیل تنبیه میشد... شاید مشکل از جانب او نبود؟! او تنها با بقیه تفاوت داشت و این برای دیگران قابل تحمل نبود. شاید دیگران به خاطر ندانستن و درک نکردن هایشان اینگونه آزارش میدادند.

موضوعات پوکر وب: You are my wage ،
[ چهارشنبه 22 دی 1395 ] [ 12:30 ب.ظ ] [ nini fishi ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب