Comeback / 10
eunhae


به نظر می رسه سرعت آپ من از خوندنتون بیشتر شده

امروز سه شنبه بود کامبک آوردم


مخلصیم و دمتان جیلیز ویلیز باد


.



هنوز هم رغبتی به این بحث نداشت پس در سکوت کامل و خیره به صفحه ی کتاب منتظر توضیح بیشتر او ماند و او هم این انتظار را خیلی طولانی نکرد.
-    در مورد دونگهه!
باز هم زحمتی به خودش نداد تا سرش را بلند کند. این بحث شروع نشده برای او تمام بود پس طوری انگار اصلا توجهی به حرف های او نداشت کتابش را ورقی زد و مشغول خواندن صفحه ی بعد شد. هیوک که می دید او قرار نیست حرفی بزند دوباره ادامه داد :
-    من نمی خوام دوباره مشکلی پیش بیارم ولی دونگهه بدهکاره ...
با عصبانیت کتاب را با صدای بدی بست و گره ای به ابروهایش افتاد. خودش را جلو کشید و طلبکارانه صدایش را کمی بالا برد.
-    خب این کجاش به تو مربوطه؟
توقع این همه بی منطقی را از جانب یونهو نداشت. چرا همه انگشت اتهامشان را به سمتش نشانه می رفتند، او که نیت بدی نداشت.
-    من گفتم پول طلبکارارو می دم ولی نمی دونم دونگهه چطوری باهاشون طی کرده.
-    تو خیلی غلط کردی!
آه تاسف باری کشید و سعی کرد منطقی بماند پس خونسرد ادامه داد:
-    چک، سفته ، سند ... من نمی دونم چی وثیقه گذاشته ... باید خودش باشه که بتونه اونو پس بگیره. اومدم اینجا کمکم کنی، پولو به تو بدم و تو باهاش بری!
ایستاد و کتاب را روی میز پرت کرد. آرام و محکم به سمت او آمد و روی صورتش خم شد. این پسر تا کجا پست بود که چنین بهانه هایی می آورد؟
-    همش چرنده! تو هشت سال نبودی و حالا اومدی و ادعا می کنی دونگهه بدهکاره؟ من تمام روزایی که نبودی تو این شهر کوچیک زندگی کردم، کنار دونگهه! اونوقت فکر می کنی حرفاتو باور می کنم؟ اون حتی از منم پول قبول نمی کنه چه برسه به تو! بدهی؟
چشم هایش را ریر کرد و ادامه داد :
-    با کدوم منطق همچین چرندی از خودت درآوردی؟
دیگر نمی توانست خونسرد بماند پس یقه ی هیوک را در مشت گرفت و با قدرت دستش او را بالا کشید و مجبور کرد بایستد.
-    بازم اومدی که بیچاره اش کنی؟
الان در شرایطی نبود که بخواهد چیزی را توضیح بدهد و یا حتی خودش را تبرئه کند. برایش سنگین بود، این رفتار دوستش، این ناباوری و شکی که در دوستی اشان موج می زد. دیگر هیچ چیز مثل سابق نمی شد و او خودش را گناهکار می دانست پس دلیلی برای دفاع وجود نداشت. دوباره بعد از مدت ها درد عجیبی در سی//نه اش احساس می کرد که بی شباهت به جان کندن نبود. دستش را به آرامی روی گره ی دست یونهو گذاشت.
-    اون بدهکاره، باید بدهیشو تسویه کنم. وگرنه ...
با خشم او را جلوتر کشید و روی صورتش غرید :
-    وگرنه چی ؟
دلش می خواست از حال خراب دونگهه بگوید، از اینکه چطور م//ست و دیوانه می دوید. از اینکه چطور پاکی اش زیر سوال رفت، چطور ... ولی دهانش را بست و ل//ب هایش را دوخت. کسی حرف او را باور نمی کرد، کسی درد او را نمی دانست. راز سر به مهری که 8 سال تمام او را از زادگاهش دور نگه داشت.  ل//ب هایش را دوخت تا ترسوی گناهکار لعنت شده ی این ماجرا باقی بماند. اشکی از گوشه ی چشمش تا روی گونه سرازیر شد.
-    وگرنه ... وگرنه ...
نفس هایش می برید. تحمل این حمله ها را نداشت اما مردانه باید ادامه می داد.
-    وگرنه جون دارا به خطر می افته !
گره ی دستانش از یقه ی او باز شد. برایش مهم نبود آن دختر چطور به این ماجرا مربوط شده است، هیچ چیز برایش اهمیتی نداشت همین که می دید هیوک تنها بخاطر جان دختری تا آن جا آمده برایش کافی بود. این یعنی همه چیز تمام شده بود و او نمی خواست دوباره دونگهه را به دردسر بیندازد.
-    بیا اینجوری فکر کنیم که تو بخاطر جون اون دختره این کارو می کنی و منم به عنوان دوستت دارم به نجات اون کمک می کنم و اصلا دونگهه ای تو این ماجرا وجود نداره.
سرش را به علامت فهمیدن تکان داد و سکوت کرد. چک را روی میز گذاشت و همانطور که به سمت در می رفت تاکید کرد:
-    مطمئن شو چیزی ازش گرو نگه ندارن.
***
تکیه زده به دیوار آشپزخانه و خیره به ظرفی که پسر خاله اش همراه خود آورده بود، به گذشته ها فکر می کرد.
-    این بار دیگه با هم صادق باشین.
این نصیحت برادرانه تنش را گرم کرد. سرش را به شانه ی جه جونگ که کنارش نشسته بود تکیه داد.
-    چرا نذاشتی خودم برم ظرفا رو پس بگیرم؟
-    بذار یه کم خودشو جمع و جور کنه، بذار یه کم بیشتر بخوادت!
لبخند محوی روی ل//ب هایش نقش بست و با جمله ی بعدی او آهی کشید.
-    اون سری هم من گند زدم به رابطه اتون. با اون نقشه ی بچگانه !
جیا دست او را بین دست هایش گرفت و آرام نوازش کرد.
-    نمی خوام دوباره اشتباه کنم. دیگه نه !
***
نگاه مشکوک دونگهه به یونهو دوخته شده بود. تا به حال تا این حد مرکز توجه نبود. صبح جه جونگ و حالا هم یونهو ، حالا دیگر تقریبا مطمئن بود اتفاق عجیبی افتاده که احتمالا او بی خبر مانده است. وقتی دید او قرار نیست حرف بزند از جایش بلند شد.
-    من می خوام برم کمی بنوشم. تو هم که به نظر نمیاد کاری داشته باشی.
بی مقدمه و با نگاهی عصبی که روی نگاه دونگهه ثابت مانده بود بدون کوچکترین حرکت اضافه ای پرسید :
-    تو بدهکاری؟
بی توجه به سمت در خروجی رفت.
-    من 8 ساله که به عالم و آدم بدهکارم اینم سواله؟
اما قبل از اینکه از در خارج شود یونهو دستش را گرفت و با عصبانیت کشید.
-    5 میلیون وون بدهی بالا آوردی دونگهه!
او چطور مبلغ دقیق بدهی اش را می دانست، کسی جز همان نز//ول خور بی همه چیزی در این باره نمی دانست و مطمئن خودش هم در این باره با کسی حرف نزده بود پس ... " می دم، من بدهیشو می دم"  با یادآوری این جملات دستش از شدت عصبانیت مشت شد و دندان هایش از فشار فکش روی هم چسبید.
-    اون حرو//م زاده!
با عصبانیت خواست از خانه خارج شود که یونهو جلویش را گرفت.
-    چرا هیچی به من نگفتی دونگهه ؟
چرا نگفته بود؟ به خوبی به یاد داشت .
{
قرار بود با یونهو درس بخواند، گرچه تمام راه به مرور درس ها با هیوک و هیوک و هیوک و هیوک فکر کرده بود اما در این یک ماه به این نتیجه رسیده بود که انتظار و خانه نشینی هیچ دردی از دردهایش دوا نمی کند. هنوز به خانه ی آن ها نرسیده بود که صدای فریادهای گوش خراش یونهو را شنید. سراسیمه باقی راه را دوید اما با شنیدن جملات پدر او پاهایش شل شد و تکیه زده به دیوار خانه اشان همانجا ایستاد.
-    دیگه حق نداری با اون آشغال منحرف بگردی ...
صدای ضجه های یونهو را زیر کتک های پدرش می شنید و توصیه های دردناک پدرش ...
-    رفت و آمد با اون هر//زه ممنوعه!
هر//زه، هر//زه، هر//زه این کلمه چند بار در سرش تکرار شد نمی دانست ولی سرش به حد مرگ درد می کرد، او مقصر این ضجه های یونهو بود و هرگز خودش را نمی بخشید. انگار تازه می فهمید قرار است زندگی اش را چگونه بگذراند. اگر ، اگر قرار بود به بهای رنج دوستانش با آن ها دوستی کند دیگر هیچ دوستی نمی خواست. اشک هایش بی وقفه می بارید و آن قدر خجالت زده و غمگین بود که حتی متوجه نشد چطور خودش را به خانه رساند و در آغوش مادربزرگ رها کرد. باید تحمل می کرد، باید یاد می گرفت علاوه بر همه ی مشکلاتش تنهایی و تهمت را هم تحمل کند.
}
او را کنار زد .
-    مهم نیست.
و باز هم در صدد بود تا برود و درسی به آن پسری که انگار دوباره برای ویران کردنش آمده بود بدهد که یونهو باز هم مانع او شد.
-    همین الان می ریم و حسابتو با اون نزول خور تسویه می کنیم.
خواست مخالفت کند که ابروهای گره شده ی او و فریادش او را میخ کرد.
-    همین الان!
***
عرق سردی روی پیشانی اش نشسته و نفس هایش سنگین شده بود. سی//نه اش به سختی بالا پایین می رفت و هر لحظه به مرگ نزدیک تر می شد.

موضوعات پوکر وب: Comeback ،
[ سه شنبه 21 دی 1395 ] [ 10:13 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب