shinobi 2016 / season 2 / 1




اصلا این فیکو یادتووووووووووووووووووووون هست؟

اینم فصل دومش


بریم که از دست این شینیگامیا حرص بخوریم کککک

اینم سورپرایز بی مناسبت به شما عشقا

مخلصیم تمام قد

.
زمستان سال 2015 – کوهستان فوجی / جنگل آکی گاهارا/  ژاپن
( جنگل آکی گاهارا در دامنه ی کوه فوجی به جنگل خودکشی معروف است و هر ساله بیش از صد ژاپنی برای خودکشی به آن جا می روند ...  بیرون این جنگل تابلوهایی نصب شده که روی آن نوشته اند " شما برای خانواده ی خود اهمیت دارید" ... اگر وارد این جنگل انبوه شوید بازمانده های زیادی از اجساد مردگان خواهید یافت )
هر نفسی که می کشید به یاد خاطراتی می افتاد که سال ها پیش در این جنگل نفرین شده ی پر از خوشبختی داشت: کلبه ی کوچکش با راک، روزهایی که پشت خانه برای گرم کردن میسا میسا، تتسو و هاتسو هیزم می شکست. تمام زندگی اش، تمام ... اصلا چرا هنوز هم به راک فکر می کرد؟ به مردی که نزدیک به 500 سال پیش او را رها کرد و حالا با پسرش جلوی او ظاهر شده بود و به جای طلب بخشش تنها به پسرش و زندگی او اهمیت می داد. نفس داغش را با صدا بیرون داد و سعی کرد حواسش را از این همه درد بگیرد اما، اما مگر این تصویر از کلبه ی فروپاشیده اشان اجازه می داد؟ این جا هم مانند عشق بینشان نابود شده بود.
باز هم مثل همیشه اولین کسی که به حرف آمد کیوهیون بود، آن هم درست وقتی تیغه ی تبری را روی کنده ی خزه گرفته ی درختی پیدا کرد.
-    درس امروزمون باستان شناسیه؟
انگار تنبیه های راک نمی توانست زبان این پسر را قلاف کند اما او این بار تنها نبود، هیچول هم ریز ریز به این تعبیر او می خندید و از آن بدتر صدای انفجار خنده ی دونگهه بود که مثل همیشه صادقانه پرده ی گوش هایشان را لرزاند و طبق معمول وقتی کسی همراهیش نکرد خیلی ناگهانی ساکت شد و ترسیده نگاهش را به راک دوخت که با حرص تک تکشان را از نظر می گذراند.
یسونگ نگاهی به اطراف انداخت اما نتوانست دلیل آمدنشان را بفهمد اما ریووک حال دیگری داشت. او قدمی جلو گذاشت و دست رم را با تاسفی که حتی از حالت ایستادنش پیدا بود، گرفت و آرام کنارش ایستاد. او انرژی های این مکان را به خوبی حس می کرد.  ایتوک هم کنارشان ایستاد، اینجا بوی عشقی چند صد ساله را می داد و سونگمین می توانست قسم بخورد ریتم ضربان قلب راک و رم برای با درد کوبیدن در مسابقه اند. چرا نابلزها درک بیشتری از عواطف داشتند؟ و یا شاید جونیورها احساسات پیچیده تری داشتند و روش های بروزشان متفاوت بود. بالاخره این رم بود که زبان باز کرد.
-    اینجا یه کلبه بود ... کلبه ی ...
هیوک روی کنده ی خزه گرفته نشست و خمیازه کشید. کش و قوسی به بدنش داد و ادامه ی حرف او را گرفت.
-    کلبه ای که تو و پدرم توش زندگی می کردین!
چه ساده از خاطرات پدرش حرف می زد. اصلا او چیزی در رابطه با آن ها می دانست؟ اما قبل از اینکه بتواند حرفی بزند هیوک با همان بی خیالی ادامه داد:
-    این جا برای زندگی به درد نمی خوره! هم بانشیا اینجارو می شناسن هم شینیگامیا ...
و با نگاه چپی که روی دونگهه قفل شده بود اضافه کرد:
-    فرشته ها هم!
انگار هنوز هم آن صحنه ی درمان کیوهیون جلوی چشم هایش رژه می رفت و سخت ترین کار ممکن سرکوب عصبانیتش به بهانه ی احمقانه ی سرکوب گر//ایش بود.
کیوهیون هم کنار او روی کُنده نشست و با تنه ای باعث شد تا او خودش را جمع و جور کند.
-    فکر کنم حق با هیوکه. این جا از هر نظر لو رفته.
یسونگ کمی فکر کرد. نمی توانستند هیچ جایی بروند به جز خانه ی نابلزها و خانه ی مشترک او با ریووک اما این خانه ها هم جای کافی برای زندگی همه اشان نداشت اما صبر کن!! آن ها همگی از حفره ی رم تا اینجا آمده بودند پس ... به سمت او برگشت.
-    برای چی همه امونو آوردی اینجا؟
بالاخره یک نفر این سوال را پرسید. باید می گفت، می گفت اینجا اولین جایی است که با عشقش زندگی می کرد؟ باید می گفت دلش دنیا دنیا برای آن روزها تنگ شده؟ اینجا جایی بود که راک او را هر//زه صدا زد؟ اما دهانش برای گفتن همه ی این ها دوخته شده بود. تنها دلیلی که به زبان آورد چیزی بود که تن راک را ریز لرزاند.
-    من 500 سال هر روز اینجا بودم. کسی گذرش به اینجا نمی افته! از همه جا امن تره!
راک نمی توانست آن جا باشد و آرام بگیرد، نمی توانست این لحظه لحظه خاطراتی که برایش جان می گرفت پس بزند. پس با بد عنقی گفت:
-    چرا به اون کلبه ای که با میسامیسا توش زندگی می کردی نریم؟
بی تفاوت شانه ای بالا انداخت.
-    از اونجا هم چیزی باقی نمونده!
همه عمیقا به این موضوع فکر می کردند. بالاخره کجا می توانستند همگی با هم زندگی کنند؟ هیچول بعد از مکث کوتاهی طوری که انگار ایتوک را مخاطب قرار داده بود گفت:
-    می تونیم خونه ها رو بفروشیم یه بزرگترشو اطراف شهر بخریم.
اما قبل از اینکه ایتوک جوابی بدهد ریووک فوتی از سر کلافگی کرد.
-    طول می کشه، این مدتو کجا بمونیم؟
دونگهه که سعی می کرد بخاطر اطلاعات کمش خیلی وارد این بحث ها نشود بالاخره به حرف آمد. حس می کرد اگر ساکت بماند 500 سال دیگر قرار است همان جا بر سر اینکه کجا زندگی کنند بحث شود.
-    چرا نمی ریم اون موزه ی ملی تو امریکا!
کیوهیون پوزخندی زد و وزنش را روی هیوک انداخت و سرش را از پشت شانه ی او به گوش هایش نزدیک کرد.
-    این نابغه یشم نابلزاس!
و خواست هیوک را هم در خنده اش شریک کند که هیوک شانه اش را برای خلاصی از وزن او تکان داد و با تنه ای به او صاف نشست.
-    منم موافقم، حتی موقع خطر می تونیم بریم مخفیگاه ...
و رو به راک ادامه داد :
-    و تو تنهایی از پس دست به سر کردنشون بر میای!
و این بار او به سی//نه ی کیوهیون تکیه زد و وزنش را به او تحمیل کرد و با صدای آهسته ای متذکر شد.
-    به خونه ی پدر من می گه موزه ی ملی امریکا!
کمی چرخید و به چشم های کیوهیون خیره شد و با لحن خود او ادامه داد:
-    این نابغه یشم نابلزاس!
و چشمکی زد و با دهانش صدای تیک مانندی درآورد. نمی خواست از دونگهه طرفداری کند اما از کل کل با کیوهیون همیشه لذت می برد.
اما در این میان کسی از دل رم خبر نداشت او مخالف ترین برای رفتن به خانه ی راک بود اما می دانست چاره ای ندارند. حتی همه ی آن ها را به اینجا آورد تا امیدی برای فرار از این اجبار داشته باشد. شاید قرار بود مدت کمی آن جا زندگی کنند اما همین مدت کم هم برای او به اندازه ی سال ها عذاب مضاعف بود.
ایتوک با پیشنهاد هیچول موافقت کرد و راک هم گرچه معذب بود اما این پیشنهاد را پذیرفت و همه آن ها با جهشی در خانه ی مجلل راک و هیوک ظاهر شدند.
رم همه جا را با دقت نگاه می کرد. تمام مدتی که در بدبختی و فلاکت در انتظار دیدار دوباره ی این مرد در کنار کلبه ی خرابه اشان زندگی می کرد راک در کمال آرامش در حال ثروت اندوزی بود و این از شکوه این عمارت کاملا پیدا بود. آه های گاه و بی گاهش گوش های راک را حساس می کرد اما او خودش را حتی لایق فرصت عذرخواهی نمی دانست پس سعی می کرد  این نفس ها را نادیده بگیرد و رو به بقیه گفت :
-    می تونین برین اتاقاتونو انتخاب کنین.
اما رم سریعا مخالفت کرد. نمی خواست بلایی که سر خودش یا هاتسو آمد سر بقیه ی آن ها هم بیاید. پس تاکید کرد:
-    اول مشخص کنین کی قراره با کی هم اتاق باشه.
همه نگاهی به هم انداختند. هیوک پوزخندی زد خودش را روی مبل رها کرد.
-    به هر دو نفر یه اتاق می رسه بیاین زوجی اتاق برداریم.
هنوز فرصت نکرده بود بعد از گفتن جمله اش نفس بگیرد که گوشش به طرز دردناکی کشیده شد و وقتی برگشت در چشم های نافذ، گیرا و آتشین پدرش تنها یک مفهوم بود. "حتی فکرشم نکن با درمانگر باشی! "
مچ دست پدرش را گرفت و سعی کرد قفل انگشتان او را با دست دیگرش جدا کند.
-    باشه، باشه شوخی کردم!
هیچول کمی فکر کرد و رو به هیوک گفت:
-    من و یسونگ، تو و کیوهیون!
کیوهیون با اعتراض نالید :
-    چرا من و اون باید تو یه اتاق باشیم؟
انگار جواب هیچول به اندازه ی کافی قانع کننده بود که کاملا ساکت شد.
-    چون هر کدومتون با من باشین قطعا کشته می شین!!
با معلوم شدن تکلیف جونیورها حالا نوبت ایتوک بود که گروهش را تقسیم کند.
-    من و دونگهه ، ریووک و سونگمین!
و همه ی آن ها به خوبی می دانستند هم اتاقی شدن ایتوک با دونگهه برای محافظت از کسی بود که قدرت درمانگری داشت اما هنوز نمی توانست از خودش مراقبت کند و هنوز هم قدرتی از یشم به او منتقل نشده بود.
همه به سمت راک و رم برگشتند، فقط آن دو مانده بودند و همه به خوبی جمله ی " به هر دو نفر یه اتاق می رسه " هیوک را به خاطر داشتند. همه در تردیدی عظیم بودند که راک خیال رم را راحت کرد.
-    دوتا اتاق هم هست برای من و رم !
و این گونه تکلیف اسکان آن ها تا پیدا کردن خانه ای در کره معلوم شد.

موضوعات پوکر وب: SHinobi 2016 ،
[ سه شنبه 21 دی 1395 ] [ 05:31 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب