Comeback / 9
eunhae


بالاخره کامبک

دیگه گفتم تعطیلین بی کار نباشین

این مال فرداست

حالا تا فردام خدا بزرگه

امشب بعد از 3 روز تونستم غذا بخورم خوشحالم

بچه ها گفتن متوجه نمی شن کجاها فلش بک داریم

واسه همین فلش بکا با { شروع و با } تموم میشن

حله؟؟

بخاطر دوتا از عشقا هم جه جونگ این قسمت وارد شد

اگه باهام حرف بزنین و بدونم چی دوس دارین نظراتتون اِعمال می شه حتما


مخلصیم تمام قد



.

شاید دخترها را می بو//سید و شاید لم//سشان می کرد اما تا به حال اینطور ... نفسش برید. بو//سه ای کمی پایین تر کاشت و بو//سه ی بعد روی ترقوه اش و عجیب از این حبس شدن نفس او لذت می برد غرق استرسی ل//ذت بخش بود که دستی به شانه اش چنگ زد و او را عقب هل داد. بی تعادل کنار او افتاد و سریع خودش را جمع و جور کرد و نشست. حالا دونگهه هم نشسته بود و نفس نفس می زد. آب دهانش را به سختی قورت داد.
-    بس کن هیوک!
نمی خواست، نمی خواست این لذ//تی که به تازگی کشف کرده بود تمام کند. خودش را جلو کشید در حالی که صدایش دورگه بود و می لرزید.
-    چرا؟ واقعا خوشت نمیاد؟
زبانش بند آمده بود. واقعا نمی دانست اسم این حسی را که با هر لمس هیوک مانند دلپیچه به جانش می افتاد، چه بگذارد: ل//ذت مخلوط با عذاب وجدان یا حس چندش آوری که نمی خواست هرگز دوباره امتحان کند. کاملا گیج شده بود و نمی توانست برای جواب دادن به سوال او تمرکز کند. دوباره صدای او را شنید.
-    تو می تونی با جیا باشی، جوری که دیوونه ات شه.
خودش را کمی جلو کشید و سعی کرد چشم های دونگهه را ببیند، برای قانع کردنش لازم داشت نگاهش را هدف بگیرد.
-    جیا حالا حالاها نمی تونه چنین ل//ذتی بهت بده. باید چند سال دیگه برای داشتنش صبر کنی...
دست هایش را روی دو ران او گذاشت و آرام او را کمی جلوتر کشید.
-    قسم می خورم کسی نمی فهمه. مثل یه راز بین من و تو ...
-    خفه شو هیوک.
و با غضب پیراهنش را از کنار پنکه برداشت و با نهیبی از جایش بلند شد. هیوک در بهت این عجله برای رفتن قبل از اینکه تکانی بخورد صدای کوبیده شدن در خانه را شنید. او دوستی اشان را به گند کشیده بود و می دانست هرگز نمی تواند دوباره همان بهترین دوست دونگهه در هر شرایطی باشد، دونگهه دیگر هرگز او را به چشم یک دوست نمی دید. کلافه دستی به موهایش برد و لگدی به زمین کوبید. این آخر دوستی آن ها بود و او خوب این را می دانست.
}
-    چرا غذاتو تموم نمی کنی هیوک؟
با این سوال مادرش دوباره خودش را پشت میز، کنار او و دارا دید. چرا فقط در زمان حال زندگی نمی کرد؟ قبل از اینکه بتواند لبخندی روی ل//ب هایش بسازد، دارا به حرف آمد.
-    دستپخت مادر حرف نداره، تو خیلی خوش شانسی.
و دوباره تعریف های دارا و مادرش از هم که هیچ علاقه ی خاصی به شنیدنشان نداشت. تنها حسن آن این بود که وقتی گرم این تعارفات می شدند، او و سوال و جواب های احمقانه اشان را فراموش می کردند.
***
چشم هایش را که باز کرد، گردنش به شدت دردناک بود، آب دهانش از گوشه ی ل//بش بیرون ریخته و جایی نزدیکی چانه اش خشک شده بود، تمام تنش از خوابیدن روی تخته های چوبی کف خانه کرخت بود و هنوز گیج به اطراف نگاه می کرد. خواست از تکان بخورد که درد گردنش امانش را برید. دستش را روی محل درد گذاشت و کمی آن را ماساژ داد و با صدای هیس مانندی نشست. سرش روی گردنش سنگینی می کرد پس گردنش را خم کرد و به سقف خیره شد. دیشب کی به خانه برگشته بود؟ خمیازه ای کشید و چشم هایش را مالید. خواست تکان دیگری بخورد که پایش به چیزی خورد و صدای چیزی فلزی را شنید. با کندی ناشی از درد چرخید و ... این، این ها ظرف غذا بود؟ اما، اما او که کسی را نداشت تا برایش غذا درست کند. ناگهان تصویر دور شدن دختری را در تاریکی شب با موهایی افشان و دامنی رقصان به خاطر آورد و ل//ب هایش بی اراده تکان خورد.
-    جیا ...
در شوک یادآوری این اتفاق جمله ای در سرش تکرار شد: "غذاتو می ذارم دم در... بعدا میام ظرفو می برم." با وحشت از یادآوری این جمله، بی توجه به دردش ایستاد. اگر جیا می آمد و او را در این وضعیت می دید.... چرخی دور خودش زد و کلافه دستش را در موهایش فرو برد. در اولویت بندی کارها مانده بود. اول باید به خودش را می رسید یا ظرف ها را می شست، لازم بود به هم ریختگی خانه را هم مرتب کند؟ گیج به هزاران کار نکرده ای که باید سریعتر انجام می شد فکر می کرد. در نهایت تصمیمش را گرفت و با عجله از مرتب کردن رختخواب مادر بزرگ که تایش را دیشب به هم زده بود شروع کرد و بعد از آن لباس هایش را ز کف اتاق جمع کرد، باید هر چه سریعتر خانه را مرتب می کرد و دوش می گرفت.
لباس هایش را پوشیده بود و سعی در خشک کردن موهایش داشت که صدای در آمد. ضربان قلبش شدت گرفت و دست هایش به رعشه افتاد. زانوهایش ریز می لرزید. چند بار گیج دور خودش چرخید اما باید در را باز می کرد. با سرخوشی ای که در این روزهایش کاملا بعید بود به سمت در رفت. همین که کسی در خانه را می زد یعنی توانسته بود در حیاط را باز کند و این یعنی، یعنی امکان داشت جیا باشد. با لبخندی روشن در را باز کرد اما با دیدن پسری عصبانی تقریبا وا رفت.
-    جه جونگ!
بدون حرفی او را کنار زد و وارد شد. نگاهش سرسری داخل خانه چرخید.
-    یه چیزایی شنیدم.
همانطور که به اطراف سرک می کشید، مردمک های کنجکاو دونگهه نیز او را همراهی می کرد.
-    مثلا چی؟
به سمتش برگشت و باعث شد صورت هایشان کمتر از چند میلی متر فاصله داشته باشد. بی مقدمه برای اینکه به دونگهه بفهماند همه چیز را می داند به جای پرسیدن خبری گفت:
-    دیدیش!
لحظه ای مکث کرد. دیدن چه کسی ممکن بود او را این موقع صبح سراسیمه به خانه اش بکشاند؟ با فکر به جواب این سوال لبخندش کاملا کش آمد و ذوق زده خودش را کمی عقب کشید.
-    هی باید خودت بهم می گفتی اومده. می دونی که دلم چقدر براش تنگ شده بود.
با دقت زیاد به جزییات رفتاری دونگهه خیره بود، موقع بیان این جمله چشم هایش هم با لبخندش می درخشید. گونه هایش کمی رنگ گرفته بود و هاله ای از شرم را می شد در چهره اش تشخیص داد. اخم هایش بیشتر از قبل در هم رفت.
-    مطمئنی داریم از یه نفر حرف می زنیم.
شانه ای بالا انداخت.
-    آره دیگه! داریم در مورد دخترخاله ات ...
باز هم کمی سرخ شد و با صدای آرام تری ادامه داد:
-    جیا ، حرف می زنیم.
نفس راحتی کشید. در واقع منظور او هیچوقت جیا نبود و مستقیما در مورد آن پسرک عوضی تازه برگشته از سئول حرف می زد که یونهو آمدنش را خبر داده بود اما همین که می دید فکر دونگهه درگیر او نیست و آن حرا//م زاده حتی در گوشه ای از ذهن او هم جایی ندارد تصمیم گرفت بحثی را که بخاطرش تا اینجا آمده بود پیش نکشد. شاید بهتر بود واقعا این بار همگی سعی کنند تا دونگهه را به آرزویش برسانند. این پسر لیاقت خوشبختی را داشت. 8سال، 8سال تمام تاوان پس داده بود و حالا شاید باید همگی به بخشیده شدنش کمک می کردند پس عصبانیتش را با ناراحتی عوض کرد و روی زمین نشست.
-    پس دیدیش!
او هم متقابلا جلویش نشست و خجالت زده سرش را پایین انداخت.  
-    برام غذا آورده بود.
نمی خواست با حرفی دوباره دونگهه را بلرزاند پس سعی کرد خوددار باشد و فقط به چیزهایی که می داند اشاره ای کوتاه کند. حتما جیا خودش در صورت لزوم بیشتر توضیح می داد.
-    جیا یه کم ناراحته، اگه اومد پیشت سعی کن باهاش حرف بزنی اما هیچی از من بهش نگو باشه؟
و با خودش فکر می کرد شاید این صحبت کردن بتواند شعله های عشقی که در جان دونگهه می دید به قلب جیا سرایت دهد. نمی دانست کار درستی می کند یا نه اما این تنها چیزی بود که در این لحظه به ذهنش می رسید. او از گذشته به خوبی به یاد داشت که جیا چقدر دونگهه را دوست داشت.
{
دوان دوان به سمت خانه ی خاله اش می دوید که از دور جیا را تشخیص داد که جلوی خانه اشان مدام عقب و جلو می رفت و به در خانه ی خانواده ی ایی نگاهی می انداخت. خودش را به او رساند و ایستاد. دست هایش را به زانو گرفت تا نفسش را منظم کند و آب دهانش را برای تر کردن گلوی خشک شده اش فرو داد. برای کم کردن درد پهلویش دست به کمر ایستاد.
-    اینجا چی کار می کنی؟
جیا با کلافگی فوتی کرد، از چهره اش مشخص بود از چیزی ناراحت است و درگیری بدی با احساساتش دارد. جه جونگ به او نزدیک و روی صورتش خم شد و سعی کرد به چهره اش دقیق شود.
-    با توام!
نگاهش هنوز هم رنگ غم داشت.
-    مطمئنی نقشه ات می گیره؟
صاف ایستاد و سی//نه اش را جلو داد. دختر خاله اش چطور می توانست نقشه های او را زیر سوال ببرد.
-    بهم اعتماد کن! بهش گفتی؟
نامطمئن لپ هایش را باد کرد و بعد از مکث کوتاهی ل//ب هایش را جمع کرد. از این رفتارهای جیا خنده اش گرفته بود.
-    یاااا بهش گفتی؟
-    دیشب که بر می گشتیم خونه بهش گفتم ولی حسودی نکرد.
اخم هایش را در هم کشید و کمی فکر کرد. امکان نداشت نقشه اش ایرادی داشته باشد. مگر اینکه ...
-    مطمئنی درست بهش گفتی؟
-    آره آره آره ... بهش گفتم جونسو هم گاهی که باهاش حرف می زنم سرخ میشه.
کنجکاوانه خودش را کمی جلو کشید و صدایش را تا حد زمزمه پایین آورد.
-    اون چی گفت؟
باز هم کلافه نفسش را با صدا بیرون داد.
-    گفت اگه دیر برم خونه مامان اونو مقصر می دونه. فایده نداره اون به من فکر نمی کنه!
دست جیا را کشید تا وارد خانه شوند. گرسنه بود و بیشتر از این نمی خواست جلوی در بماند.
-    از اولم بهت گفتم نقشه ی اول بهتره، باید می ذاشتی من یا یونهو ادای دوست داشتنتو در بیاریم تا اینکه بخوای همچین دروغی بگی. عملی بیشتر جواب می ده !
}
با یادآوری این خاطره دلش می خواست مشت محکمی به فک دونگهه بکوبد چطور مانند احمق ها تمام مدت خودش را به نفهمی زد؟ از اینکه می دید باز هم جیا با آوردن غذا قبل از او عاشقی را شروع کرده کلافه می شد.
-    گفتی برات غذا آورده بود.
با همان شرم دیوانه کننده سرش را تکان داد.
-    ظرفارو بده خودم می برم!
و شنیدن این جمله ی کوتاه چه ساده تمام رویایش را به باد داد.
***
سرش را از کتاب قطور پزشکی بیرون آورد و با دیدن پسری که رو به رویش ایستاده بود با لحن بی تفاوتی گفت:
-    برای کشیدن بخیه ی سرت زوده!
-    برای اون نیومدم.
پیش آمد و روی صندلی جلوی میز نشست. برای گفتن چیزی که می خواست مردد بود اما می دانست یونهو هم با روش او موافقت خواهد کرد. این تنها راهی بود که داشت.
-    باید کمکم کنی!
هنوز هم رغبتی به این بحث نداشت پس در سکوت کامل و خیره به صفحه ی کتاب منتظر توضیح بیشتر او ماند و او هم این انتظار را خیلی طولانی نکرد.
-    در مورد دونگهه!

موضوعات پوکر وب: Comeback ،
[ دوشنبه 20 دی 1395 ] [ 09:23 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب