mozart / 7



کمه، به بزرگواری خودتون ببخشین

رو به موت بودم


مخلصیم تمام قد


.

چطور این دخترها تا این حد بی حد و حساب برای یک دور همی یکی دو ساعته خرج می کردند؟ اصلا رابطه ی چانسونگ با آن ها چه بود. هزاران سوال دور سرش می چرخید که همانطور که دور می شدند چانسونگ سرش را به گوش او نزدیک کرد.
-    فکر می کنی من با کدوم از اونا رابطه دارم؟
با تعجب به سمتش برگشت. کمی فکر کرد.
-    به نظر میاد با همشون رابطه داری ولی فکر کنم در واقع با هیچکدومشون نیستی.
پوزخندی زد:
-    خوشم اومد، باهوشی. این شغل جدیدته!
مبهوت به او نگاه کرد. پاهایش مطیعانه با او همراهش کرده بود اما ذهنش قفل کرد. با تعجب پرسید:
-    چ ... چی؟
دست او را گرفت و بالاخره داخل آسانسور شدند و وقت درب ها بسته شد، دکمه ی طبقه ی مورد نظرش را زد، دستش را میان موهای کیوهیون فرو برد و آن ها را مرتب کرد. کارش که تمام شد، دو طرف کتش را عقب فرستاد و دست هایش را در جیب هایش فرو کرد و  به دیواره ی کابین تکیه زد. انگار بالاخره تصمیم گرفته بود توضیح بدهد.
-    تو بیرون از این هتل مخ دخترای پولدارو می زنی، میاریشون این هتل و این جا رو به عنوان پاتوقت معرفی می کنی، اونا گاهی تنها و گاهی با دوستاشون میان اینجا، دوستاشونو با پسرای دیگه ی این جا آشنا می کنی و در آخر اونا بدون اینکه متوجه بشن وادار میشن خرج کنن، اونم خیلی زیاد. تنها کاری که باید انجام بدی که البته سخت ترین کاره اینه که در قلبتو ببندی و با همه باشی و با هیچکس هم نباشی. حتی مهم جوری کنار یه دختر بشینی که حسادت دختر دیگه ای تحریک شه اما ابدا نباید ازت ناامید بشه.
در با صدایی باز شد و آن ها وارد راهرو شدند. کیوهیون که از اخم های در هم رفته اش معلوم بود به سختی سعی دارد تا حرف هایی را که شنیده است جمع بندی و تحلیل کند با ناباوری به سمت مرد به ظاهر موقر کنارش برگشت.
-    این هر//زگیه!
لبخند زد و دستش را روی شانه ی کیوهیون انداخت و او را به سمت خودش کشید و همانطور که به سمت اتاق 212 در حرکت بودند با صدای آرامی در گوشش زمزمه کرد:
-    این بازیگریه! تو هنوز نمی دونی این کار چقدر می تونه تخصصی باشه.
دستش را از روی شانه های او برداشت و به سمتش چرخید و همانطور که رو به روی او عقب عقب را می رفت سرش را کمی پایین آورد تا به چهره ی در هم رفته اش مسلط باشد و با همان لبخند و ابروهای بالا رفته از خوشی ادامه داد:
-    سخت ترین شغل بعد از کار معدن.
و دوباره به سمت مسیر برگشت و بدون اینکه قدم هایش منتظر کیوهیون بماند کمی جلوتر از به سمت اتاق رفت.
-    می دونی قسمت جذاب این شغل کجاست؟
کیوهیون که تا آن لحظه ساکت بود و سعی در درک موقعیت داشت بلافاصله جواب داد:
-    نه
جلوتر آمد و کاملا روی صورت او خم شد و به فاصله ی چند میلی متر از او گفت:
-    تو!
در را باز کرد و وارد اتاق شد حالا کیوهیون تنها صدای او را می شنید.
-    تو با لباس های مارک دار، عطرهای برند و هیکل فوق العاده میشی مرکز ثقل جهان خودت. من کمکت می کنم.
وارد اتاق شد و در را بست.
-    اگه قبول نکنم؟
نیازی به طفره رفتن و توضیحات اضافه نبود، پوزخندی زد و بی تفاوت خودش را روی مبل رها کرد و انگار تصویری رویایی را نقش می زند با لطافتی کامل از وحشتی بزرگ پرده برداشت.
-    در فلاکتی باشکوه از شرافت از گشنگی میمیری!
***
در اتاق کوچکش نشسته بود و خیره به آکاردئونی که صاحبش سراغ آن را نگرفت دوباره و دوباره و دوباره آن پسر را به یاد آورد. حتی از نوع قدم هایش بیچارگی می بارید اما چیزی را پررنگ تر از همه ی این ها به یاد می آورد. پسر انگار این ساز را با تنفر آن جا رها کرد ولی پس چرا او حس می کرد این ساز نیمی از جان او بود؟ از خاموشی این ساز نشسته کنج اتاق محقرش صدای ضربان های قلب کسی را می شنید. شاید، شاید این ها همه توهمات یک شب بارانی بود اما او، او این ساز را زنده می دید و در آن زندگی را احساس می کرد. با همه ی این ها چشم های از خستگی گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفت.
...
روز آخر بود، امروز که حقوقش را می گرفت می توانست شهریه ی ورودی دانشگاهش را بپردازد و بعد از آن هم دیگر نمی توانست به صورت تمام وقت کار کند. شوق عجیبی در رگ هایش جریان داشت و می دانست با کمی تلاش و پیش بردن برنامه هایش قطعا به چیزی که می خواهد می رسد.  صبحانه ای سرسری خورد و بی توجه به هر چیز دیگر برای گرفتن حقوقش به سمت محل کارش دوید. به انتهای خیابان که رسید همان جایی که آکاردئون را پیدا کرده بود. ایستاد. هنوز هم تکه ای تپنده از جان آن پسر را در خانه اش احساس می کرد و درد عجیبی هم در آن قسمت خیابان جا مانده بود. شاید، شاید آن پسر دوباره بر می گشت. به اطراف نگاه کرد، سوپرمارکت کوچکی را درست آن طرف خیابان دید. شاید باید ردی از خودش به جا می گذاشت. یادداشتی نوشت و آن را به صاحب مغازه داد تا اگر کسی دنبال سازش می گشت به او بدهد و با سرخوشی از کاری که فکر می کرد درست انجام داده است ادامه ی راهش را دوید. او از فردا یکی از هزاران دانشجوی این کشور محسوب می شد و این سرخوشی به تنهایی برای دیوانه شدنش کافی بود.
***
از همانجایی که نشسته بود، نشانه گرفت و مجله را پرت کرد. مجله درست بین دو کتف کیوهیون خورد و روی زمین افتاد.
-    صاف راه برو .... صااااااااااااااااف!
معترض با ناله ای به سمتش برگشت.
-    من همه ی عمرم صاف راه رفتم!
سری به نشانه ی تاسف تکان داد و پا روی پا انداخت.
-    تموم عمرت مثل یه بدبخت صاف راه رفتی حالا باید مثل یه نجیب زاده صاف راه بری.
-    کار ما ربطی به نجابت نداره.
از جایش بلند شد .
-    اینجوری فایده نداره.
و همانطور که ناامیدانه به سمت در می رفت، دستی در هوا تکان داد.
-    تا وقتی اینجوری راجع به شغلت فکر می کنی نمی تونی موفق باشی.
-    صبر کن!
همان جا جلوی در ایستاد اما به سمتش بر نگشت و منتظر حرف او ماند.
-    میشه از یه چیز ساده تر شروع کنیم؟
این بار با عصبانیت به سمتش برگشت.
-    از راه رفتن آسون تر؟ اینو نباید یه سالگی یاد می گرفتی؟
چانه زدن با این پسر فایده ای نداشت، باید برای ساده ترین چیزها هم سخت تلاش می کرد تا او را راضی کند.

موضوعات پوکر وب: mozart ،
[ دوشنبه 20 دی 1395 ] [ 05:02 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب