Naughty Mouth \ 1



سلام دوستان

من بالاخره برگشتم
همرا با پارت اول Naughty Mouth
بفرمایید ادامه
.
پ . ن (مرگ هدر وب شدم *_*)

قبل اینکه بخونید یه چند تا مطلبو بگم

اولا یه عذرخواهی بدهکارم به همه ی دوستانی که خیلی منتظر موندن تا این فیکو بخونن و همین طور تیم پوکر دلم تنگ شده بود ۰_۰ این پارت خیلی وقته که اماده اس اما متأسفانه نت نداشتم آپ کنم .

دوما که فیک ایونهه / هاعه هیوکه یعنی رابطه شون دو طرفه اس محض اطلاع دوستانی که هاعه هیوک نمیخونن همین اول کاری گفتم تا احیانا بعدا سوءتفاهمی پیش نیاد .

* سوما فونت آبی حرف هایی که دونگهه توی ذهنش بهشون فکر میکنه و فونت قرمزم حرف هایی که هیوک تو ذهنش بهشون فکر میکنه.

و در آخر اینکه حتما و لطفا نظر بزارید به دوستاتونم فیکو معرفی کنید

امیدوارم که لذت ببرید … دمتون گرم ، غمتون کم




قسمت اول : گیر افتادن با کسی که تحمل کردنش غیر ممکنه

 اگه لی دونگهه یکی از دانش آموزای معمولی دبیرستان تو بود ! میدونی اونی که همیشه روی همون نیمکت همیشگی  میشینه و هر روز کتاب متفاوتی میخونه ، و پشت عینک ضخیمش قایم میشه ؟ ارره دقیقا منظورم همونه  .
همیشه لباس هایی میپوشه که زیادی به تنش بزرگن و قسمتی از پیراهنش همیشه از شلوارش بیرون مونده و مدل موی وحشتناکش که شبیه انفجارِ و همه ی صورتشو میپوشونه و به راحتی باعث میشه که دونگهه به عنوان نمونه ی کامل پسری که قیافه ی زشتی داره ، به حساب بیاد .
اما اون واقعا اهمیتی نمی داد که بقیه در موردش چی فکر میکنن ، و فقط تحمل کردن کسایی که واسش قلدری میکردن ، سخت بود.
کسایی که فکر میکنن قوین و میخوان نشون بدن که به کتک زدن پسرهای ضعیفتر نیاز دارن و دونگهه دقیقا طعمه ی عالی برای اونا به نظر می رسید . اون واقعا دلش می خواست که کلّه های همه ی اونا رو به دیوار بکوبه ' واقعا میخواست ' اما ممکن بود دردسرهای خیلی زیادی به خاطر این عصبانیت ناگهانیش سرش بیاد و این اصلا برای آرامش باطنیش خوب نبود،حتی یکبار پیش روانشناس رفته بود، چرا که به راحتی عصبانیتش فروکش می کرد .
 پس اون تصمیم گرفته بود تا ساکت بمونه و بهشون چشم غره بره تا وقتی که چشمهاش شروع به سوزش کنن پشت عینک زشت ، - اما به درد بخورش  -اینو همیشه به خودش می گفت .
به هر حال چهار سالی میشد که دونگهه به همون دبیرستان همیشگی میرفت و همیشه نمراتش عالی بودند ، و کارش توی  ورزش خوب بود که خیلی باعث رنجش همکلاسی هاش میشد ، که محتملا باعث میشد که ادمای مشهور مدرسه ازش کینه به دل بگیرن .
' کودنا و دانش آموزهای پخمه ' اون همیشه پوزخند میزد وقتی که از روی شانس بدش  اونا رو میدید .
اما روانشناس اش با صراحت بهش گفته بود که نباید به چیزهای ناراحت کننده فکر کنه و باید به چیزهای دیگه ای فکر کنه و مطابق با اون کلمات هوشمندانه ،  در حال حاضر دونگه در حال خوندن کتاب جدیدی بود ،خیلی با دقت ، یکی از کتاب های نویسنده ی عزیز جی .کی رولینگ - یه هدیه ای معمولی از طرف عموش.
 در سکوت با خودش فکر کرد ( کتاب خوبیه ) ، اثری متفاوت از سری رمان های حماسه ای هری پاتر , اما این بار در فضای جدیدی از تاریکی و بدبینی ، باعث میشد که دونگهه به وجد بیاد ، کسی که خوندن چیزهای جدید رو دوست داشت ... مثل همه ی اون چیزهای جالبی که بالا توضیح دادیم .
 صاف روی نیمکتی که زیر بزرگترین درخت بلوط خوشه ای مدرسه قرار داشت ، نشسته بود ، دونگهه تا حالا بیشتر از نصف کتابشو خونده بود وقتی که دوست صمیمیش سمت چَپش ، روی نیمکت نشست و چشمهاش مثل چسپ به گوشی هوشمند اش چسپیده بودند . ( یعنی نگاهشو حتی لحظه ای از گوشیش نمیگرفت )
دونگهه با تحقیر دماغشو بالا کشید و دوباره ، زود حواسشو به سمت کتابِ محبوبش برگردوند .
چو کیوهیون و اون از وقتی که خیلی کوچیک بودن و اگه به طور صحیح بخوایم بگیم ، زمانی که حتی نمیتونستن حرف بزنن ، با هم دوست بودند .
دونگهه با خودش فکر کرد ' درواقع کمی بیش از حد طولانی '
خانواده هاشون مدت زمان طولانی ، باهم دوست بودند تقریبا از زمان دانشگاه و یه جورایی هنوز هم روابطشونو حفظ کرده بودند .وقتی هر دوی اونا به دنیا اومدن ، مادراشون رک و راست اعلام کرده بودن که کیوهیون و اون باید دوستای صمیمی هم دیگه بشن ، و علی رغم خواسته زیادشون ، همه چیز به نفع والدینشون تموم شد .
 با اینکه بچه ی دوم خانواده چو خیلی آزاد دهنده و حاضر جواب بود دونگهه هنوز هم از هم نشینی و هم فکری با کیوهیون لذت میبرد درست مثل دومین برادر واقعیش ( البته گاهی اوقات )
ممکنه که دونگهه تا حدودی طعنه زن و بدبین به نظر بیاد
، و خوشبینانه دوست داشت باور کنه که این حقیقت داره ، اما اگه بخواهیم روراست باشیم از دهنش فقط یک مشت کلمات بریده بریده و شرم آور بیرون می یاد ، متناقض با ذهنش که مثل ذهن کیوهیون نقادانه و همراه با نیش و کنایه بود . ( حالا متوجه شدید چرا اینقدر مدت زمانی که ما با هم دوست بودیم طولانی بوده ! )
در حقیقت دونگهه کمی خجالتی و مودب به نظر میرسید ، همراه با لبخندی زیبا و همه ی این مزخرفات . اما این ویژگی ها به اندازه کافی تاثیر گذار نبودند تا کسی متوجه اون بشه .
" دقیقا تصمیم داری کی به خونه برگردی ؟ " صدای کیوهیون یهویی به گوش دونگهه رسید .
" نمیدونم " زمزمه کرد در حالی که کاملا مجذوب صفحه ای که در حال خوندش بود ، شده بود  " چرا ؟ "
" دلم نمیخواد به خونه برم ... بیا بریم خونه شما  " کیوهیون اعلام کرد و بلند شد،گوشیشو توی جیب کتش انداخت و دونگهه رو به زور بلند کرد .
اونیکی چشم غره ای شدیدی به دوست صمیمیش انداخت اما متأسفانه فقط تبدیل به اخم و آویزون کردن لبهاش به طرز کیوتی بود کیوهیون نیشخند زد و دوستشو از اون زندانی که مثلا مدرسه بود کشون کشون بیرون برد .
" داشتم میخوندما ! " با دلخوری هیسی به کیوهیون کرد .
" نمیتونی حداقل یکم احترام واسه من قائل میشدی و صبر میکردی تا آخر جمله بخونم ؟ "
" تو همیشه درحال ' خوندنی ' دونگهه " کیوهیون چشمهاشو چرخوند.   " و اگه من منتظر میموندم تا تو جمله ات رو تموم میکردی اونوقت باید تا فردا اینجا میموندیم "
یه جورایی درست بود ، اما دونگهه به هیچ وجه اعتراف نمی کردش . پس به چشم غره رفتن به دوستش ادامه داد و به خاطر قد کوتاهش مجبور بود به سمت بالا نگاه کنه .
" به هرحال ،خاله از دستمون عصبانی میشه اگه دیر بریم خونه "
" مامان ناراحت نمیشه ، فقط باید بهش زنگ بزنم. "
" حتما ، حتما ، هر چیزی که کمک میکنه بهت تا شب راحت بخوابی ، خوره ی کتاب " کیوهیون اونو به سمت جلو هدایت کرد و تصمیم گرفت نسبت به نق نق و ناله های او بی اعتنا باشه. 

اونا خیلی زود به خونه دومی رسیدند ، خونه ای زیبا و دنج در محله ای عالی و نه خیلی دور از مدرسه ،بعد از سلام احوال پرسی با والدین دونگهه و کش رفتن کمی اسنک به ارومی ناپدید شدن و به اتاق خواب دونگهه رفتند, بلافاصه بعد از رسیدن به اتاق، دونگهه سراغ کیفش رفت و کتابشو بیرون آورد و آماده ی خوندن شد از جایی که دوست صمیمیش متوقفش کرده بود .
" عجب خرخونی هستی ! " کیوهیون اظهار کرد
" تو هم عجب گیکی هستی ! " دونگهه بلافاصله جواب داد و برگشت ، دید که اونیکی درحال روشن کردن کامپیوترشه .                              
∆ (گیک - geek به معنی رایانه باز هست اینجا / کسی که علاقه و شور اشتیاق زیادی به چیزی داره مثل گیم )
سکوت آرامش بخشی برقرار شد که فقط با صدای ورق زدن های کتاب دونگهه و ضربه زدن کیوهیون روی کیبورد به هم میخورد .
" لعنت " زیر لب گفت " باختم …"
اونیکی نیشخند زد " خوش به حالت "
"اصلا خوب نبود ، رفیق " کیوهیون گفت " تقریبا چیزی نمونده بود که ازش برنده شم "
" کیوهیون اعظم هنوز راه درازی برای رسیدن به اون داره "
اونیکی با تأسف ناله ای کرد و بی معطلی قسمت جدیدی رو شروع کرد تنها صداهای معدودی از بازی او به گوش میرسید تا اینکه دوباره تصمیم به حرف زدن گرفت .
" به هر حال ، خبر داری که خانوم انگلیسی از ما می خواد که پروژه سالی انجام بدیم  "
دونگهه پرسید " کی ؟ سون آه ؟ "
" آره خانوم انگلیسی یا خانوم سون آه جانگ یا هر چی ، امیدوارم که ما باهم تو یه گروه باشیم  "
" چرا ؟ فکر میکردم که دوست داری با رفیقت چویی شیوون  کسی که مثل چسب بهت می چسپه هم گروه بشی . "
" تو دیوونه ای " کیوهیون خندید و گفت " اون فقط با من شوخی میکنه "
" نه اینکه تو هم خیلی بدت میاد "
" معلومه که بدم نمیاد ، ولی این به این معنی نیست که ازش خوشم میاد ، اما حدس می زنم که تو هیچوقت نمیفهمی ، از اون جایی که هیچ کس هیچوقت با تو لاس نمیزنه "
"اوه،درست وقتی که معلوم نیست با خودم چند چندم "دونگهه با طعنه چشمهاش رو چرخوند .
" جدی میگم ، چرا تو یه تغییر اساسی یا یه همچین چیزی انجام نمیدی . اول باید مدل موهاتو عوض کنی ، و بعد همین طور عینکت - از شرش خلاص شو و لباسات ،عملا باید همه چیز رو عوض کنی .
دونگهه نگاهشو بالا آورد تا با لب های جمع شده اش به کیوهیون چشم غره بره " و منظورت از همه اینا چیه ؟ "
" که تو زشتی ، بی خیال ، تو خوش قیافه ای ولی باید همه چیز رو منهدم کنی ،همه چیز رو. "
" من کاملا با روشی که دارم خوبم "
" نه نیستی ،شیشه های عینکت درست مثل ته شیشه های شرابه ، و موهات مثل اینکه تازه از خواب بلند شدی و یه همستر دیوونه توی موهات سامبا رقصیده , فقط فوق العاده جذاب نیستی "
∆ ( سامبا : نوعی رقص تند و شاد برزیلی )  
" اوه ، چه زبون کره ای زیبایی " ( یعنی چقد خوب کره ای حرف میزنی … کلا یه جا دیگه سیر میکنه :| ) 
" به هر حال ، من نمره ی بهتری از تو دارم " کیوهیون با افتخار خندید .
دونگهه ناله ای کرد و به جمع کردن لبهاش ادامه داد و هر چند وقت به پشت سر دوست صمیمیش چشم غره های کوچکی میرفت . اونا همیشه این رقابتو که کدوم یکی از اون یکی باهوش تره از وقتی که بچه بودن تا حالا بیشنشون داشتن و همیشه این کیوهیون بود که این عنوان رو داشت . اون فقط خدادادی باهوش بود در حالی که دونگهه باید کمی مطالعه میکرد تا نمره شو ثابت نگه داره . اون IQ بالایی داشت اگه فقط میتونست یه چیزی توی نوشیدنی کیوهیون بریزه، بعدش میتونست بهترین دانش آموز دبیرستان شون بشه ؟ چیزی که بیشتر از همه باعث کفری شدنش میشد این بود که کیوهیون همیشه در حال بازی کردنه ، بدون هیچ گونه مطالعه ای و همیشه توی روز امتحان ادعا میکنه که همه چیز رو فراموش کرده و بعدش نمره کامل میگیره .
اگه کیوهیون تنها اذیتت کردن دونگهه رو همین جا تموم می کرد ، اما نه ٬ اون همیشه به خاطر ظاهر دونگهه بهش غر میزد ، پسر دومی از اون نوع پسرایی نبود که مد رو دنبال کنه و هر هفته مدل موهاشو عوض کنه ، اون فقط میخواست لباس های راحتی بپوشه و تا وقتی که موهاش توی چشمهاش نریزه ، همه چی اوکی بود . اون میتونست اعتراف کنه که خوش قیافه ترین پسر دنیا یا حتی دبیرستان نبود.       ( به نکته خوبی اشاره کرد ) از اونجایی که همیشه شبیه خرس ( منظورش زشته ) به نظر میومد اون واقعا نمیتونست بگه که طرز پوشیدن یونیفرمش به خوبی حالتی هستش که چویی شیوون ( جذاب ترین پسر دبیرستان ) یا حتی کیوهیونه ، اون جوری یونیفرمش رو میپوشه که انگار واسش بزرگه و اصلا واسش مهم نیست که مرتبش کنه ، ولی در نهایت اون واقعا اهمیتی نمی داد ، اون قرار بود که یه دانش آموز باشه پس به عنوان دانش اموزی می چسپید  ،' قیافه ی زشت و کاملا غیر قابل توجه '.
"تو یه لبخندی داری که به خاطرش میشه آدم کشت . " کیوهیون اضافه کرد " و از اونجایی که همیشه میرقصی ، عضله هات شوخی بردار نیستن "
" این به این خاطر نیست که چون من سیکس پک دارم باید قیافه امو عوض کنم "
با آه و ناله گفت " مردم با تعجب به من نگاه میکنن هر وقت که با تو وقت میگذرونیم "
" و این اذیتت میکنه ؟ "
" آره ، اعصابمو خورد میکنه چونکه میدونم در حقیقت تو کمی پتانسیلشو داری "
" ممنونم ، این خوبی تو رو میرسونه"
" میدونی که ، من زیادی دست و دل بازم " و با نیش باز خندید و توجه شو به کامپیوتر دونگهه برگردوند " فکر میکنی توی پروژه ی زبان سال با کی هم گروه میشی ؟ شرط میبندم مجبوریم همه کارا رو یه بار دیگه از اول انحام بدیم "
"آدما تو رو دوست دارن ، بهت کمک میکنن "
آره ،اما اونا احمقن پس من آخرش مجبورم که خودم انجامش بدم " و شونه هاشو با بی اعتنایی بالا انداخت. " میتونی تصور کنی که ما اخرش با چویی شیوون و لی هیوکجه هم گروه شیم ؟ "
دونگهه پرسید " ا.ک.ا ایونهیوک ؟ به هرحال اسم واقعیش چیه؟ "
∆ ( ا. ک .ا یعنی کسی که با این اسم شناخته میشه ، لقب )
" آره اون "
" اما اونا باهوش هستن "
" لی یه تنبلِ بی عرضه اس و چویی هم که همیشه در حال لاس زدنه"
دونگهه به دوست بی مخش خیره شد ، و سعی داشت به یاد بیاره زمانی رو که برای اولین بار چویی شیوون و لی هیوکجه رو دیده بود .
 زیر لب گفت " اون فقط با تو لاس میزنه "
از اونجایی دونگهه و کیوهیون از وقتی که حتی خدا هم نمیدونه چه موقع ، دوست صمیمی ان، ایونهیوک / هیوکجه ( دونگهه واقعا نمیدونست ) و شیوون همیشه باهم بودن ، شایعه ها میگن که اونا دوستای بچه گی هم هستن مثل دونگهه و کیوهیون به جز اینکه اونا معروف بودن و دونگهه از این متنفر بود .
خوش قیافه ، پولدار و جذاب ، اونا میتونستن فقط با یه لبخند کوچیک کل مدرسه رو بچرخونن , اونا به هیچ وجه ادمای بدی نبودن از اونجایی که هیچوقت به طور مستقیم دونگهه رو اذیتت نکرده بودن اما حقیقت این بود که اونا هیچ وقت جلوی کسایی که دونگهه رو اذییت میکردن رو نگرفته بودن گذشته از این اونا معمولا در گذر زمان حرفهای خوبی به دونگهه نزده بودند.
به هر حال چیزی که کیوهیون گفت درست بود ؛ لی هیوکجه تقریبا نوجون تنبلی بود که همیشه از قیافه و محبوبیتش استفاده میکرد تا تکالیفشو کس دیگه ای انجام بده و به طور اساسی هر هفته دوست دخترشو عوض میکرد .
در طرف دیگه چویی شیوون تنها کسی که الان توی ذهنشه کیوهیون بود ، از هفته ی گذشته که کیوهیون برای اولین بار سر کلاس شنا حاضر شده بود , معمولا کیوهیون ورزشو دوست نداشت ، در حقیقت کاملا از ورزش متنفر بود اما خانواده اش به اندازه کافی سرزنش کرده بودند تا اینکه تصمیم گرفت حداقل برای یک دفعه ، سر کلاس بیاد و اون با افتخار بدنشو نشون داد جای زخم های قدیمی هنوز روی پوست صافش باقی مونده بودند ، شاید دلیل اینکه قد بلند جذب اون شده بود ، این بود ؟
این راز بزرگی نبود که چویی شیوون به هر دو تا جن.س گرایش داره ولی واقعا متعجب کننده بود که چطوری جوون تر تقریبا به لاس زدن های اون واکنش نشون میده , اون به راحتی میتونست به معروفی اون دوتای دیگه باشه , اما اون فقط یه تفریح پیدا کرده بود وقتی که ذهن شیوون رو بهم میریخت .
" فک کنم حق با توعه … واقعا باید ادم اعصاب خورد کنی باشه .

**
روز بعد وقتی دونگهه با دوچرخه اش به مدرسه رسید ، کیوهیون جلوی در ورودی مدرسه منتظرش بود در حالی که خمیازه میکشید و دستهاشو توی جیب هاش فرو کرده بود .
دونگهه متوجه شد که چطوری چشمهای اون از خسته گی نیمه بازن .میتونست حدس بزنه که چطوری دوستش تمام شبو بیدار مونده تا با اون گیم های احمقانه اش بازی کنه . به این فکر میکرد در حالی که کم مونده بود بهش برسه . ناگهان پسر قد بلند دیگه ای ظاهر شد و به کاملا عادی شروع به حرف زدن با کیوهیون کرد . در حالی که پسر کوتاه تری دنبالش می اومد . اونیکی انگار اصلا علاقه ای به حرف های اون نداشت ولی دونگهه میتونست اون لبخند ملایمی رو که از سر رضایت روی گوشه های لبش شکل گرفته بود رو ببینه .
بعدش متوجه شد که پسر بلندتر چوی شیون نفرت انگیزه، که درخشان ترین لبخندشو داره به چو کیوهیون خسته تحویل میده و پشت سرش لی ایونهیوک با فاصله از جایی که اونا وایستاده بودند ، ایستاده بود و با حوصله منتظر تموم شدن صحبت دوستش بود تا سر کلاس برن یا اینکه جیم بزنن … دونگهه سرشو با ناباوری تکون داد وقتی که فهمید دوستش با حرف هاش اونو بازی میداده … پس بالاخره وقتش رسیده بود اونو از عالم هپروت بیرون بکشه و با واقعیت روبه روش کنه . اون به آرامی از بین گروه کوچکی بیرون آومد تا اینکه ایونهیوک متوجه اون شد و اونو از خواب و خیال در آورد . و برای دقایقی به سر تا پای دونگهه خیره شد و تا اینکه نگاهشو به سمت دیگه معطوف کرد . حتی بدون اینکه اذییت و برخوردی با کوچیکتر داشته باشه , کاملا بدون هیچ اعتنایی .دونگهه کمی سرشو خم کرد و آستین دوستشو کشید کیوهیون وقتی متوجه دونگهه شد و کمی از دیدن او غافلگیر شد .
زیر لب گفت " اوه  سلام ، دونگهه "
اون فقط به ارومی سرشو تکون داد و نگاه خشک و بی روحی به شیوون انداخت قبل از اینکه اونا رو تنها بزاره و به طرف مدرسه بره و کیوهیون رو پشت سرش جا میزاره .
"هی کجا داری میری ؟ " اونیکی بعد از مدت کمی دنبالش اومد.
" چرا اونقدر جلوی شیوون ترسیده بودی ؟ "
دونگهه نالید و نگاه مختصری به اون انداخت  'ببین اون نگاه خشک و بی روح به کجا ختم شد ' و گفت " نترسیده بودم "
" ترسیده بودی " کیوهیون متقابلا جواب داد " یه جورایی میخواستی واسش شاخ و شونه بکشی یا هم چنین چیزی "
" من شاخ شونه نمیکشیدم  " ' در واقع داشتم سعی می کردم که اونجوری به نظر بیام '
" چرا تو همیشه طوری حرف میزنی که با ذهنت نمیخونه " کیوهیون آهی کشید و با اوقات تلخی گفت " به همین دلیل همه اذییت میکند "
" تقصیر من نیست "  نالید و ادامه داد " منم نمیخوام در کل ضعیف به نظر بیام ، میدونی که هیچ کاری نیست که بتونم در این مورد انجام بدم "
" باید روش کار کنی ، ایونهیوک حتی واست جوک ساخته هر موقع که میبینتت "
دونگهه با خشم ناله ای کرد و به دیوار سالن چند قدم نزدیک در کلاس ، تکیه کرد .
 از وقتی که بچه بود ،  دونگهه این مشکل هماهنگی کوچیک  ( خیلی بزرگ ) داشت، بین رفتاری که بدنش از خودش نشون میداد و به چیزی که واقعا فکر میکرد . اگه میخواست از عصبانیت سر کسی فریاد بزنه ، فقط به صورت کمی عصبانیت و من من کردن بیرون مییومد. دونگهه نمیدونست چرا ، ولی این مشکلو که نمی تونست احساسات واقعیشو به کسایی که نمی شناخت نشون بده ، رو داشت .  دونگهه هیچوقت با کسایی که بهشون اعتماد کامل نداشت گرم نمی گرفت و فقط چند نفر شانس اینو داشتم که اعتماد اونو بدست بیاورم .
مردم فکر میکردن که اون ضعیفه ، ولی این اصلا حقیقت نداشت . درسته لباسای شلخته ای میپوشید، اما اونا فقط برای پنهان کردن سیکس پک بی عیب و نقصش بود که به بی عیب و نقصی سیکس پک رفیق ایونهیوک بود .فقط احساس نمیکرد که باید اطراف دبیرستان تنها با یه شلوار برگرده و همه ی مردم از سیکس پکش با خبر بشن .
اون نمی دونست که این به نوعی اختلال ذهنیه یا ذهنش نمیخواد باهاش درست همکاری کنه ، اما حقیقت این بود که اون هیچوقت به زبونش نیاورد که آرزو داشت چه اتفاقی می افتاد … هیچوقت
" اگه این میتونه تو رو اروم کنه ، تو یه جورایی بامزه به نظر می یای "
" خیلی - خیلی - ممنونم ، اما اون چیزی نیست که میخوام شبیه اش باشم "
" واااا …. بی یخیال ... ماهی کوچولوی بیچاره نمیتونه عصبانی شه و بقیه رو بترسونه ، میتونه ؟ " کیوهیون مسخره کرد و نیشگون محکمی از گونه اش گرفت .
اونیکی فقط خیره موند اما لبخند کوچیکی روی صورتش جا خوش کرده بود .
اونا به ارومی به کلاس رفتند و منتظر معلم انگلیسی موندند .
-معمولا همشون اونو ' سون آه ' صدا میکردند - تا بالاخره درس اون رو توی اون روز شروع کنن - پس دونگهه بالاخره میتونست ذهن خسته اشو روی چیزی متمرکز کنه - حتی انگلیسی در این لحظه  خیلی سرگرم کننده به نظر می رسید.
درست همون جوری که کیوهیون دیروز گفته بود خانوم جانگ پروژه ای رو برای طول سال به کلاس اختصاص میداد بعد از این که دانش آموزها به گروه های دو نفره تقسیم میشدند که زیاد باب میل دونگهه نبود . گروه ها باید به طور تصادفی و با قرعه کشی، تشکیل می شدند.
اون به جایی که جعبه قرار داشت ، خیره میشد هر باری که سون آه دو تکه کاغذ از توی جعبه بیرون میاورد.
بدترین '( یا شایدم نه ؟)' رویای کیوهیون به حقیقت پیوست وقتی که معلوم شد هم گروهیش شیوونه و از طرفی هنوز اسم دونگهه رو نخونده بودن تا اینکه شنید معلم اسم لی هیوکجه رو صدا زد . یکی از ابروهاش بالا رفت و متعجب بود اون آدم خوش شانس - یا بدشانس که بستگی به ظاهرش داره - کسی که باید همه ی سال اونو تحمل کنه ، کیه ؟
" لی هیوکجه تو با لی دونگهه ای "
دونگهه بلافاصله از جاش بلند شد و با چشمهای که از تعجب بزرگ شده بودن و دهان باز به معلم خیره شد . ' من با کی ؟'
' این کاملا دیوونگیه ' اون به سون آه غر زد کسی که فقط لبخند عذرخواهانه ای بهش تحویل داد قبل از اینکه دوباره به زور دستشو وارد جعبه کنه .
هیوکجه نگاه مختصری بهش انداخت قبل از اینکه چشمهاشو بچرخونه ، به نظر میرسید که به سختی خودشو مجبور میکرد تا کنار دونگهه بشینه . جوونتر روی صندلیش وول میخورد و معذب بود ، با همه ی این ایده اصلا راحت نبود .
' با خودش فکر کرد ' بزار روشنت کنم لی هیوکجه یا ایونهیوک یا هرچی , حتی فکرشم نکن که  لی دونگهه رو خراب کنی و یا عاقبت خوبی برات نداره'
" هممم … من ل...لی دونگهه هستم " لکنتشو مهار کرد
' به هرحال این دفعه اونقدرا هم بد نبود … اما هنوزم گند زدم '
ایونهیوک نگاهی بهش انداخت وبا فشار نفسشو از بینیش بیرون داد قبل از اینکه دست به سینه بایسته ، موهای قرمزش به ارومی روی پیشونیش ریختند کاملا در تضاد با مردمک های قهوهای خسته و عصبیش . کراواتش به دور گردنش شل شده بود و کمی از سینه ی صافش دیده میشد .
' دونگهه فکر کرد … اون یه جورایی باحاله '
ایونهیوک با صدای رسایی غر زد " چرا من باید گیر خرخونی مثل تو بیوفتم ؟"  ' در واقع اصلا این طور فکر نمی کرد .'
' فک میکنی من از این بابت خوشحالم ؟ فقط میخوام تکه تیکه ات کنم و بدم سگا بخورنت ، عوضی ! خدایا … مطمینا قرار بود که دوره ی سخت و جهنمی رو پیش رو داشته باشم  ' 
با لکنت گفت " بیا اوقات خ … خوبی رو باهم داشته باشیم . "
برای دومین بار توی همون روز به سر تا پای دونگهه خیره شد و غرید  " بزار روشنت کنم ، خرخون . حتی سعی نکن که منو اذیت کنی و گرنه از این کارت پشیمون میشی , من این کار رو نمیکنم ( منظورش پروژه زبانِ) … خودت باید ترتیبشو بدی . این کار خسته کننده اس و من دوست دختری دارم که باید بهش رسیدگی کنم ، معلومه که نمیتونم این حرفو راجب تو هم بزنم . ( منظورش دوست دختره ... یعنی به دونگهه نمیاد که دوست دختر داشته باشه :| )
" اما بهتره که کار خوبی از آب در بیاد ، فهمیدی ؟ "
' فاک یو …'
" آ … آره "

موضوعات پوکر وب: Naughty Mouth ،
[ دوشنبه 20 دی 1395 ] [ 01:09 ق.ظ ] [ Defector97 ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب