Russian Roulette / 13






.
و با آن جمله پوزخندی روی ل//ب های دو برادر نقش بست.
لحن دونگهه پر از ناباوری بود.
-    پ—پلیس؟
صدای جی بود که به گوشش رسید.
-    آره احمق پلیس!
و ته یانگ بود که حرف او را ادامه داد:
-    حالا مرور کن ببین چیارو پیشش لو دادی!
و صدای قهقهه ی هر سه اشان در سلول پیچید.
این با منطقش جور در نمی آمد، چطور ممکن بود که ایتوک پلیس باشد و همه این قضیه را بدانند. به این که دیگر نمی شد گفت نفود! می خواست سوال های بیشتری بپرسد اما مردد بود. تا همین جا هم به این نتیجه رسیده بود که امکان شنیدن جواب های درست کاملا پنجاه- پنجاه است، قطعا آن ها جواب هایی می دادند که دلشان می خواست یا در این موقعیت به نفعشان بود. دلش می خواست هر چه زودتر از این ماجرا سر در بیاورد، هم برای اینکه طرفش را درست انتخاب کند و هم اینکه از رخوت و بیکاری این روزهایش حوصله اش سر می رفت. هنوز تا روز ملاقات دو روز مانده بود و او عجیب احساس دلتنگی می کرد. هفته ی پیش به لطف ضربه ای که به یوچان زد از فرصت دیدن شیوون بی بهره ماند و حالا ، در این آشوب انتخاب دلش کمی درد دل با محرمی می خواست که صد در صد به او اعتماد داشت. آهی کشید و به سمت تختش رفت تا کمی استراحت کند.
کلافگی دونگهه را از نوع قدم برداشتنش فهمیده بود که نیشخندی زد و روی تخت دراز کشید. همین را می خواست، باید این پسر را می ترساند و رام می کرد.
***
بدون در زدن وارد اتاق شد و با تق تق صدای پاشنه های بلندش خودش را به مبل کنار شومینه رساند و نشست و نگاه های از سر تعجب هیوک را نادیده گرفت. هیوک که دید قرار نیست چیزی بشنود، نگاهش را دقیق تر کرد.
-    الان باید خوشامد بگم؟
انگار قصد حرف زدن نداشت که کیفش را کنار مبل روی زمین گذاشت و پا روی پا انداخت و تای پالتویش را صاف کرد.
-    مشکلی پیش اومده؟
بدون مقدمه به سمت نگاه کنجکاو او برگشت. چشم هایش را ریز کرد و چینی به ابروهایش انداخت.
-    یه مرد متاهل نباید شبو بیرون از خونه بگذرونه؟
ابروهای هیوک با این جمله بالا رفت و بهت واکنش هایش را مختل کرد. مرد متاهل؟ خب اصلا دلش نمی خواست یونا را دچار توهمات دخترانه و خیالبافی های فانتزی کند پس باید ابعاد و حد و مرزهایی برای روابطشان تعیین می کرد پس برای یادآوری هم که شده تاکید کرد.
-    این قضیه فقط سوری//ه.
آهی از سر تاسف کشید و سرش را با افسوس تکان داد. این پسر هنوز هم همان بود، همان که برای خواسته هایش بچگانه خودش را به در و دیوار می کوبید. لبخند زد و دستکش های چرم گران قیمتش را درآورد و با وسواسی مرتب روی پایش گذاشت.
-    قراره این بازی رو ببریم پس بهتره اول قواعدشو یاد بگیری.
گوش هایش تیز شد. چیزهای جدیدی از یونا می شنید.
-    اول : باید سیا//ست داشته باشی. هر چی چیزی که می خوای بزرگتره باید خوددارتر برخورد کنی.
دوم : برای اینکه همه دروغتو باور کنن اول خودت باورش کن!
دست کش ها را روی میز جلویش انداخت و ایستاد، پالتویش را در آورد و قدم به قدم به هیوک نزدیک شد. میز را دور زد و کنار او ایستاد و بعد انگشت اشاره اش را به چشم های او نشانه رفت.
-    می بینی؟ به سادگی دستت رو می شه!
کمی فکر کرد. چیزی برای پنهان کردن جلوی او نداشت که حالا به چنین چیزی متهم شود. دقیقا در چه موردی دستش رو شده بود که خودش نمی دانست؟ همین سکوت طولانی برای جمع بندی افکارش باعث شد تا یونا خودش جواب سوال نپرسیده ی او را بدهد.
-    توی چشمات خواستنی نسبت به من نیست.
-    چون این حقی ...
اجازه نداد جمله اش را تمام کند و نمی دانست این اجازه ندادن از روی زهر این جمله ی تلخ است یا چون او باید مخالفت شدیدش را با آن ابراز می کرد.
-    حقیقته اما تو دروغشو بیشتر لازم داری. فکر می کنی والدینمون احمقن؟ اگه قراره نامزد باشیم تو باید منو بخوای حتی با چشمات! اینجوری روزی که من بزنم زیر همه چیز تو کاملا تبرئه می شی. مگه همینو نمی خوای؟
همین را می خواست ولی این ریسک بزرگی بود این رابطه به هر جا که کشیده می شد او توانایی اتمام آن را نداشت چون در هر صورت باید پدر یونا را برای سرمایه گذاری راضی نگه می داشت و با پا پس کشیدنش از این رابطه همه چیز به هم می ریخت اما اگر خود یونا او را پس می زد آن وقت حتما پدرش از شرم دمدمی بودن دخترش در ازدواج قرارداد را حفظ می کرد ولی ، ولی اگر طعم این رابطه به مزاج یونا خوش می آمد و عقب نمی کشید ... ریسک بزرگی بود. ممکن بود در گیر و دار انجام نقشه اش در تله ی یونا بیفتد. در تله ی کسی که به این راحتی به او درس سیاست و دروغ می داد. لبخند زد.
-    پس می خوای من مثل یه مرد متاهل رفتار کنم. سعی می کنم رعایت کنم اما همه چیز در مورد کیوهیون استثناست و من دیشب پیش اون بودم.
و این را یونا بهتر از هر کسی می دانست.
***
به جای مبل کنجی از زمین تکیه زده به دیوار نشسته و بی توجه به پسری که طلبکارانه کنارش ایستاده بود، ته هر دو لیوان کاغذی مقداری سوجو ریخت و بقیه ی آن را با آب پر کرد و یکی را به سمت لجبازترین پسری که تا به امروز دیده بود گرفت و وقتی دید او مبهوت تنها نگاه می کند، آن را کمی مقابلش تکان داد.
-    نمی خوای؟
با بهت به چشم های دکتر عجیب و غریب این روزهایش نگاهی انداخت.
-    تو همین الان با آب گند زدی بهش!
خندید. در واقع او درست همین کار را کرده بود اما برایش دلیل داشت. دلیلی که شاید کیوهیون حتی انتظار شنیدنش را هم نداشت و اگر داشت شاید فکر می کرد گوینده اش نمی تواند کسی جز هیوک باشد.
-    گفتم رفاقتی میام داخل پس همه چیز رفاقتیه. من با تو آبو شریک می شم تو با من سوجو رو، اینجوری برات ضرری نداره از عذاب وجدان پزشکی نمیمیرم!
و چشمکی به او  زد اما فقط یک جمله شنید.
-    تو رسما خلی!
می توانست کمی با این مرد خودش را به بی عاری بزند، برای زنده ماندن به این دیوانگی ها احتیاج داشت پس کنار شیوون روی زمین نشست ، لیوان را از او گرفت و با خنده گفت :
-    قطعا از تو دیوونه تر وجود نداره.
نفسش را با آه سنگینی بیرون داد و لیوانش را یک نفس سر کشید و بغض کرد. او برای صداقت نیازی به مست بودن نداشت.
-    یه دیوونه تر از من هست که الان تو زندونه.
لیوان را به ل//ب هایش نزدیک کرده بود که بنوشد اما با شنیدن این جمله آن را پایین آورد. مگر می شد یک دکتر دوستی خلافکار داشته باشد؟ شانه ای بالا انداخت. چرا نشود؟ اما چرا این مرد انقدر ساده به او اعتماد می کرد؟ به محض اینکه به سمت او برگشت با لبخند روشن شیوون مواجه شد و او انگار درگیری های ذهنی کیوهیون را می دانست توضیح داد:
-    رفیقا با هم حرف می زنن!
محو او ماند. چرا این مرد او را این همه یاد هیوک می انداخت؟

موضوعات پوکر وب: Russian Roulette ،
[ یکشنبه 19 دی 1395 ] [ 09:32 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب