sacred pro.sti.tute / 6
نت ندارم

حال ندارم

آنفولانزا خر است:/

اینم اوردم آپ کنم چون شما عشقا خواسته بودین و

کلیییییییییییییییییی بهم لطف داشتین

حالشو ببرین رفقا


مخلصیم تمام قد


با انگشت هایش روی فرمان ضرب گرفته بود و به در ورودی بار و نورهایی که از آن بیرون می زد خیره بود. دندان هایش را روی هم فشار داد و  سعی کرد لبخند پیروزمندانه اش را حفظ کند.
-    پس اون عوضی اینجا کار می کنه!
دلش می خواست خونسرد به نظر بیاید اما دیگر نمی توانست بیش تر از این در جایی که کسی جز خودش آن جا حضور نداشت مبادی آداب بماند و موقرانه رفتار کند پس مشت محکمی به فرمان کوبید و فریاد زد:
-    لعنت!
و زیر ل//ب غرید:
-    درست جایی که من نمی تونم پامو توش بذارم.
و چیزی که باعث این نتوانستن می شد گناه در جریان در آن مکان نبود، حتی ناخوشنودی خداوند از کسانی که در این مکان ها رفت و آمد داشتند هم نبود او در این لحظه فقط به وجهه ای فکر می کرد که با پا گذاشتن به چنین مکانی به گند کشیده می شد. این نقطه برایش نقطه ی کور بود. بدترین جایی که این پسر می توانست در آن پنهان شود. لعنت، لعنت، لعنت! باید چاره ای پیدا می کرد تا بتواند وارد این منطقه ی ممنوعه شود. حتما می توانست. حتما خدا به او کمک می کرد.
***
وارد خانه که شد بی رغبت به توضیحات پرستار میانسال سری به علامت تایید تکان داد، از جمع بندی حرف های او به این نتیجه رسیده بود که حال مین هی خوب است و همین برایش کافی بود. برای تمام کردن حرف های او دستش را بالا آورد و تکانی داد.
-    فهمیدم آجوممَ  ... می تونی بری.
و مستقیما به سمت اتاق خواهرش رفت. هر روز که به محل کارش می رفت تا برگشتن جان می کند تا نگرانی و دلتنگی را از خودش دور کند و وقتی به خانه برمی گشت بعد از توضیحات طولانی زن، خودش را بلافاصله به اتاق خواهرش می رساند. وارد که شد خواهرش بیشتر از صبح رنگ پریده به نظر می رسید حتی اگر کمی بیش تر دقت می کرد می توانست لاغرتر شدنش را هم حس کند. اه بی صدایی کشید و بغضش را فرو داد، امروز دردهایش یکی یکی جمع شده بود و حالا حجم عظیمی از غصه شانه هایش را سنگین می کرد و زانوهایش زیر این بار می لرزید.  قدم به قدم جلو رفت و با هر قدم سعی می کرد لبخند بهتری روی ل//ب هایش بسازد اما زودتر از چیزی که فکر می کرد دستش رو شد.
-    لبخند بزنی هم معلومه روز خوبی نداشتی.
لبخندش روی ل//ب هایش ماسید، می دانست هر بهانه و توضیحی هم که بیاورد نمی تواند حس قوی خواهرش را به خودش کم کند. او تمام عادت های برادرش را می دانست و حتی از صدای قدم هایش حال دلش را می فهمید پس وقتی چهره اش را نشانش می داد شانسی برایش باقی نمی ماند. سکوتش که طولانی شد خواهرش به سمتش برگشت و نگاه دقیقی به چشم های بی رمق او انداخت.
-    امروز خیلی سخت بود؟
در برابر سکوت هیوک لبخند کم جان اما صادقی زد.
-    حتما برای هیچول اوپا هم خیلی سخت بوده.
آه دردناکی کشید و کنار خواهرش روی مبل نشست. می خواست بحث را عوض کند اما موضوع کم دردتری سراغ نداشت پس ساده ترین جمله را به زبان آورد گرچه آن هم دروغی برای تسلای خودش بود.
-    امروز حالت بهتره.
و نیم خیز شد و رو انداز را کمی روی او بالاتر کشید و با وسواس خاصی سعی در مرتب کردن لبه های آن داشت که مین هی بی مقدمه پرسید:
-    خسته نشدی؟
دست هایش لحظه ای ثابت ماند. نمی خواست بحث به اینجا کشیده شود. لرزش دست هایش را با محکم تر گزفتن رو انداز سفید کم کرد و به کارش ادامه داد و خودش را به ندانستن زد.
-    زندگی مثل دوی استقامته.
لبخند زد و با مهربانی موهای خواهرش را از روی صورتش کنار زد و ادامه داد:
-    مهم نیس کی تندتر می دوه، مهم اینه کی تا تهش می دوه!
دوباره کنار او روی مبل نشست و دست لرزان و ظریف خواهرش را بین انگشت هایش گرفت و آرام نوازش کرد. با اعتماد خاصی در صدایش اضافه کرد:
-    ما نمی بازیم. نه من، نه تو، نه هیچول!
مین هی دست دیگرش را روی دست برادرش گذاشت. نفس عمیقی کشید.
-    من دیگه نمی تونم بدوم.
منظور او را به خوبی می فهمید اما نمی خواست بشنود. نمی خواست به چنین چیزهایی فکر کند، نمی خواست، نمی خواست. گلویش می سوخت و نوک بینی اش سرخ شده بود، اشکش را پشت پلکش پنهان کرد.
-    من جای همتون می دوم. کافیه شما فقط تشویقم کنین. ما همه یه تیمیم.
نگاهش را با التماس به نگاه خواهرش دوخت.
-    کم نیار باشه؟ جا نزن!
***
-    گوشیتو بهم بده.
هیچول نگاه گنگی به او انداخت. این پسر از همان دیدار اول برایش عجیب بود. صادقانه جواب داد:
-    من گوشی ندارم.
-    باشه بامزه بود. حالا گوشیتو بهم بده.
شانه ای بالا انداخت و کمی روی مبل خودش را به سمت دونگهه کشید که حالا حتی کتش را هم به تن کرده بود و اماده بود تا برود، بدون اینکه حتی انگشتش به او بخورد. نمی دانست کجای درک مسئله ی گوشی نداشتنش قابل درک نیست پس سعی کرد به منطقی ترین شکل ممکن به او بفهماند.
-     تنها کسی که ممکنه به من زنگ بزنه هیوکه که خب اونم همینجا کار می کنه. پس نیازی به گوشی نیست.
منظوری نداشت اما عادت هم نداشت که تیزی جملات گزنده اش را کم کند پس تنها چیزی که به ذهنش رسید بیان کرد:
-    مشتریات؟
بی رغبت به این بحث سرسری جواب داد:
-    با هیچکس دوبار نمی خوابم، پس لازمشون نمیشه.
لبخندی شیطنت آمیزی روی ل//ب های دونگهه نشست. از جایش بلند شد و دستش را برای دست دادن به سمت او گرفت.
-    پس من هنوز یه فرصت دارم.
هیچول متعجب و گیج تنها به چهره ی او مات ماند، دونگهه با همان لبخند خم شد و دستی که از بهت به سمتش دراز نشد در دست گرفت و با او دست داد و آن را بیش تر به سمت خودش کشید و با دست دیگرش روان نویسش را از جیبش بیرون آورد و روی مچ دست او شماره اش را نوشت.
-    تا وقتی من از فرصتم استفاده نکردم با کس دیگه ای نخواب.
و همانطور که به سمت در خروجی می رفت پرسید:
-    باید با رییس اینجا هماهنگ کنم؟
و هیچول تنها توانست در دنیای گیجش به رفتن او خیره ماند.
***
-    میشه از طریق کلیسا بهشون فشار آورد.
مباشر کلافه از این زبان نفهمی های رییس همیشه مصممش توضیح داد:
-    کره یه کشور آزاده. ما نمی تونیم دینو اهرم فشار کنیم.
آرنج هایش را به میز تکیه داد و سرش را بین دست هایش گرفت. حالا که نمی توانست به راحتی وارد آن بار شود باید هر طور که شده آن را تعطیل می کرد تا بتواند شکارش را از سوراخ بیرون بکشد.
-    باید یه راهی باشه.
ناگهان فکری به ذهنش رسید و امیدوار سرش را بلند کرد و به مباشر خیره شد.
-    می تونیم سوابق مالیاتیشونو چک کنیم؟
مشتی ارام به نشانه ی فهمیدن روی میز کوبید اما همین مشت کم جان با سابقه ای که مباشر از رییسش سراغ داشت او را از جا پراند.
-    میشه یه چیزی ازشون گیر آورد. شده فروش مشر//وب به بچه های زیر سن قانونی.
مباشر نفسش را با صدا بیرون داد و صاف تر ایستاد.
-    نمیشه قربان! نوجوونا که انقدر علنی نمیرن از یه بار خرید کنن.
کلافه و این بار از روی عصبانیت مشتی روی میز کوبید.
-    میشه برای تعطیلی براشون تله گذاشت، پاپوش درست کرد، هر چی! بالاخره که باید یه تخلفی باشه.
حالا که می دید شانسی در قانع کردن شیوون ندارد با ناامیدی گفت:
-    برای این مباحث بهتره با تیم وکالت مشورت کنین.
-    از اولم به درد چیزی نمی خوردی!
با اشاره ی دست او را مرخص کرد و زیر ل//ب غرید:
-    باید یه راهی باشه که به چنگت بیارم عوضی!! گیرت میارم.

موضوعات پوکر وب: sacred pro.sti.tute ،
[ شنبه 18 دی 1395 ] [ 08:09 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب