sacred pro.sti.tute / 5
eunhae , sichul


یعنی من انفولانزای A تا Z رو یه جا گرفتم

یه جوری ریه ام درد می کنه انگار شیمیایی شدم:/

تو این هوا حتما ماسک فیلتردار استفاده کنین و شیر زیاد بخورین...

حسم میگه میمیرم:/ درگیر گوبلینم که هنوز ندیدمش یعنی این زینب و مرضیه دلمان را آب نمودند

حالا خوشحالین بمیرم ناکام از دنیا میرم؟

ای اون آبروزی گور به گور شه

نتیجه ی اخلاقی : برای دیدن سریالا تا تموم شدنش صبر نکنین

نتیجه ی اخلاقی پنهان : برای خوندن فیک صبر نکنین تموم شه

صدسال زنده باشین با عزت ...

مخلصیم تمام قد


.




چشم هایش را برای لحظه ای تمرکز بست. مین هی، مین هی، لبخند زیبای خواهرش از جلوی چشم هایش محو نمی شد. به فکر فرو رفتن های از سر درد هیچول ....  این بار در مقابل فشار دست دونگهه مقاومتی نکرد و سرش جلوتر رفت. سر مم//بر او را روی ل//ب هایش حس کرد و آن ها را محکم تر روی هم فشار داد. غرورش، غرورش ... غرورش! ناگهان صدای باز شدن در را شنید. نمی دانست باید خوشحال باشد یا ناراحت. بالاخره کسی او را در این حال دیده بود و از طرفی همین فرد باعث می شد تا او مجبور نباشد این مرد از خود راضی حال به هم زن را بم//کد. صبر کن! هرکس بود کارت ورود این در را داشت، یعنی .... خدای من! با وحشت به سمت در برگشت و غرورش!
پسر چهره ی بهت زده اش را پنهان کرد و قدمی داخل گذاشت. قفل را چرخاند و چند قدم باقیمانده تا آن ها را طی کرد.
هنوز هم جلوی پای آن پسرک مغرور نشسته بود و مغزش به هیچ کاری فرمان نمی داد. نمی توانست همینطور بی حرکت بماند، فشار بدی را روی سی//نه اش احساس می کرد و سنگینی دنیا روی شانه هایش بود. ناگهان از لای دندان های به هم قفل شده اش غرید تا حداقل خرده های غرور از هم پاشیده اش را جمع کند. صدایش می لرزید.
-    برو بیرون!
اما پسر مصرانه ایستاد. نگاه گستاخش را به چشم های وحشی دونگهه دوخت و همانطور خیره به او رو به رویش کنار هیوک نشست. دستش را به شانه ی او گرفت و او را به کناری هل داد.
-    من انجامش می دم.
به سمت م//مبر دونگهه رفت تا آن را به دهان بگیرد که هیوک دستش را گرفت و این بار عصبی و دیوانه فریاد زد:
-    برو بیرون هیچول!
دیگر تحقیر این پسر برایش جذاب نبود، خیره به هیچول قلبش به کوبشی دیوانه وار افتاده بود. دست هایش می لرزید و روی بدنش کنترلی نداشت. رو به هیوک غرید:
-    گمشو!
هر دو به سمتش برگشتند و آن ابروهای بالا رفته ی هیوک، نشان از ناباوری داشت. در مقابل این مکث دوباره و این بار با تحکم بیشتر و خیره به گیجی نگاه هیوک با خشم ادامه داد:
-    نشنیدی؟ گمشو بیرون!
گیج از این تغییر تصمیم ایستاد و دست هیچول را هم کشید تا بایستد. مهم نبود تا چه حد تحقیر شده و غرورش شکسته است، همین که می توانست او را ببرد کافی بود و شاید برای تشکر گفت:
-    یه هر//زه برات می فرستم.
و خواست با هیچول از اتاق خارج شود که دستی دور مچش حلقه شد و وقتی برگشت نگاهش با نگاه دونگهه تلاقی کرد.
-    اون می مونه.
ابروی چپش پرید و چند بار با انگشت اشاره به سی//نه ی هیوک ضربه زد.
-     تو ....
و برای تاکید صورتش را بیشتر از پیش به صورت او نزدیک کرد.
-    گورتو گم می کنی!
کاملا به سمت آن پسرک گستاخ چرخید و یقه اش را گرفت. با اشاره ی سر به پایین تنه ی لخ//ت او پوزخند زد و نفس های داغ از خشمش را روی صورت او رها کرد.
-    اگه توی همچین شرایطی بمیری رسانه ها خیلی خوشحال میشن!
و او را عقب هل داد.
-    و گمونم خانواده ات به جای عزای تو برای آبروشون عزاداری کنن!
برایش مهم نبود، حالا دیگر مغزش آن قدرها کار نمی کرد که بخواهد مراعات حال نه چندان خوش او را بکند. دست هیچول را گرفت که برود اما او فکر دیگری داشت. اگر در این لحظه با هیوک می رفت این مرد کینه ای دست از سرشان بر نمی داشت و قدرت و نفوذی در او دیده بود که جرات نکند آینده ی خودش و زندگی خواهر هیوک را به این جنگ قدرت ببازد. می دانست در این لحظه حتی ذهن هیوک هم درست کار نمی کند و خشم منطقی برایش نگذاشته است پس دستش را از لای انگشت های او بیرون کشید و همزمان صدای حیرت زده ی او را شنید.
-    هیچول!
می دانست، می دانست اگر لحظه ای به چشم های او خیره شود می بازد پس بدون کوچکترین نگاهی دستانش را روی سی//نه ی او گذاشت و او را عقب هل داد.
-    بذار انجامش بدم.
دست هایش از غیرتی که در خونش به جوشش افتاده بود می لرزید و سی//نه اش به سختی بالا و پایین می رفت. هیچول همیشه از هم خوابی هایش ناراضی بود و م//ست به آن اتاق های جهنمی می رفت و از سر ناچاری اما، اما حالا خودش خواسته بود بماند و این، این یعنی ...
تا به حال هیوک را تا این حد ناباور و لرزان ندیده بود و می دانست او در این لحظه در شرایطی نیست که نیتش را درک کند. هیوک رو به فروپاشی بود و او زنده بود و می دید و از همه بدتر باید به آن دامن می زد. جلوتر رفت و خودش را به سی//نه ی مردانه ی او چسباند و او را با فشار بدنش قدم به قدم عقب راند و او در سستی ناشی از ناباوری همراهی اش کرد. قدم به قدم، نفس به نفس عقب تر رفت و هیچول در دل دعا می کرد که او بتواند نگرانی و التماسش را از نگاهش بخواند اما تنها چیزی که می دید نگاه خیره ی انتقام جوی هیوک به پسر پشت سرش بود و او این نگاه را به خوبی می شناخت. او را از در بیرون هل داد اما وقتی خواست آن را ببندد انگشت های او مانع شد و شاید برای آخرین بار نالید:
-    هیچول!
وقتی خود هیچول چنین چیزی را می خواست دیگر کاری از دستش بر نمی آمد.
حاضر بود بدتر از این ها را برای هیوک انجام دهد. این که دیگر کار هر شبه اش بود. اشکش را پس زد و دستش را روی سی//نه ی او گذاشت و آخرین ضربه را نه به سی//نه اش بلکه به غرور او زد و در را بست و صدای مشت لرزان او را به در شنید و حتی صدای کشیده شدن مشتش وقتی شکست و روی زانو افتاد. به سمت پسری که مسبب همه ی این اتفاقات بود برگشت اما او در کمال خونسردی در حال بستن کمربندش بود. جلوتر رفت تا او را متوقف کند. دستش را روی کمربندش گذاشت و سعی کرد دوباره آن را باز کند اما دونگهه مانع شد.
-    اسمت هیچوله؟
دستش از روی کمربند او پایین افتاد و سرش را به علامت مثبت تکان داد.
-    لازم نیس انجامش بدی.
سرش را بالا آورد و به نگاه متحیر او لبخند زد و ادامه داد:
-     از امروز تو تیم منی.
***
یک ساعتی می شد که بد عنق کنجی از بار نشسته بود و به هر بهانه ای با کسی دست به یقه می شد. یکی از بارمن ها که از این وضعیت کلافه شده بود خودش را به او رساند.
-    من جات میمونم. برو یه دوری بزن.
بدون کوچکترین حرفی در سکوت به سمت در خروجی رفت. هوا تقریبا تاریک شده بود. هدفونش را در گوشش فرو کرد و صدای آهنگ را به حد کر کننده ای بالا برد و دوید. سعی می کرد به هی چیز فکر نکند. هیچ چیز. نیم ساعت بعد آن قدر دویده بود که عرق پوستش را براق می کرد. موهایش به پیشانی چسبیده بود و نفس نفس می زد. عضلات شکمش به شدت منقبض شده بود و دیگر نمی توانست تکان بخورد. این عادتش بود، او همیشه به جای اشک عرق می ریخت. خم شد و دست هایش را به زانوهایش تکیه داد. رفیقت که پشت کرد تکیه گاهی جز همین زانوها برایت نمی ماند. باید با هیچول چطور برخورد می کرد؟ حالا که او خواسته تن به چنین کاری داده بود دیگر برایش پاک به حساب نمی آمد. خودش را روی یکی از نیمکت های پارک رها کرد و سرش را بین دست هایش گرفت. این چیزی که می خواستند نبود و همه را از چشم آن عوضی لعنتی ایی دونگهه می دید.
***
با انگشت هایش روی فرمان ضرب گرفته بود و به در ورودی بار و نورهایی که از آن بیرون می زد خیره بود. دندان هایش را روی هم فشار داد و  سعی کرد لبخند پیروزمندانه اش را حفظ کند.
-    پس اون عوضی اینجا کار می کنه!

موضوعات پوکر وب: sacred pro.sti.tute ،
[ پنجشنبه 16 دی 1395 ] [ 10:19 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب