Tanto / 13
tanto, suley, sekai


مخلصیم تمام قد

فقط جلو نیاین مریض نشین، رو کلمه ها عطسه کردم



.

رو به روی اداره ی پلیس ایستاده بود و در دلش به سوهو بد و بیراه می گفت. حالا که در تله ی او گیر افتاده بود باید تا ته ماجرا می رفت و وقتی نجات پیدا کرد در کمال آرامش و خونسردی می توانست تقاص تک تک این بدبختی ها را از آن پسرک کینه ای دیوانه بگیرد. چطور توانست بخاطر یک دست لباس با او چنین رفتاری داشته باشد؟ او حتی حق نداشت برای زندگی اش هم لی را قربانی کند. حتما حساب او را می رسید. دستی به موهایش کشید و آن ها را به عقب هدایت کرد و به حالت دویی آرام از پله های جلوی کلانتری بالا رفت. وسایلش را جلوی در تحویل داد، از راهروی سرد همیشگی گذشت و رو به روی اتاق سربازرس ایستاد. آمدن به اینجا آن هم نه به عنوان مجرم یا متهم برایش حس متفاوتی داشت. هیچوقت فکر نمی کرد به جز با دست های بسته و کتک مسیرش به اینجا برسد. بی توجه به تقلاهای سرباز برای اینکه باید ورود او را اعلام کند دستش را به شانه اش گرفت و او را کنار زد و با تهاجم وارد شد.
پشت میز کارش نشسته بود و به عادت همیشگی پاهایش را روی آن تکان می داد و برق کفش های تمام چرمش را به رخ می کشید. خودکارش با مهارت خاصی لا به لای انگشت هایش می چرخید و او با تمرکز مشغول خواندن پرونده ای دیگر بود که در باز شد و پسری خودش را به داخل پرت کرد. بدون اینکه سرش را بالا بیاورد مردمک هایش را به پلک بالاییش چسباند و با دیدن لی سرباز را با اشاره ی دست مرخص کرد.
-    بشین!
یقه اش را که توسط سرباز کشیده شده بود درست کرد و سرشانه اش را جا انداخت و با قدم هایی بلند که سعی در محکم نشان دادنشان داشت به سمت مبل کنار میز او رفت و نشست. با شنیدن جمله ی دوم سهون دندان قروچه ای کرد.
-    پس هنوز زنده ای؟
اگر لی اینجا بود یعنی از روی کلافگی و استیصال می خواست پیشنهادش را قبول کند پس چه اشکالی داشت اگر طعنه ی بیشتری را چاشنی حرف هایش می کرد؟
-    ایل هون خیلی مهربون به نظر میاد که گذاشته زنده بمونی!
هیچ ایده ای نداشت. نمی دانست باید چه نقشی ایفا کند تا سهون بی چون و چرا حرف هایش را بپذیرد. باید خودش را به ترس و حماقت می زد طوری که او گمان کند لی برای زنده ماندن به او پناه برده است و یا باید سرکشانه او را مقصر همه ی این اتفاقات می دانست و از او می خواست تا این گند را خودش هر طور که می تواند جمع کند؟ صبر کن!! اصلا چرا باید این همه فکر می کرد؟ معمولا مغز متفکر این چند روز اخیرش سوهو بود، با یادآوری او ل//ب هایش را کج کرد و زیر ل//ب غر زد:
-    قطعا می کشمش!
سهون که حرف او را شنید با بی خیالی و چرخش های کوتاه صدای جیر جیر صندلی اش را درآورد.
-    همین الان یکیو تهدید کردی، از دوروبریات کسی بمیره تو متهم ردیف اولمی.
با نگاهی کلافه و دهانی کج به سربازرسی که عوضی تر از آن را در تمام عمرش ندیده بود خیره شد.
-    تو دیگه تَهِِشی!
و این جمله پوزخندی به ل//ب های سهون نشاند اما هنوز هم خیال نداشت سرش را بالا بیاورد یا رغبتی به حضور او نشان دهد. پس لی ادامه داد:
-    باید چی کار کنم؟
خودش را به ندانستن زد و همانطور که پرونده را با دقتی ساختگی دید می زد گفت:
-    قرار نیس برنامه ی روزانه اتو از من بگیری.
نه! تحمل این تحقیرهای سربازرس را نداشت. نهیبی زد و خودش را به میز او رساند و دست هایش را روی آن ستون کرد و خودش را کمی جلو کشید.
-    بهتره یه جورایی با هم کنار بیایم وگرنه قید زندگیمو می زنم تا داغ چیزی که می خوای به دلت بمونه.
خودکار بین انگشت هایش ثابت شد. پوزخندش از روی ل//ب هایش رفت و بالاخره سرش را بالا آورد و به چشم های گستاخ پسر رو به رویش خیره شد.
-    تشکیلات ایل هون پره از آدمای به درد نخوری مثل تو!
پوزخندی زد و خودش را باز هم جلوتر کشید و روی صورت سربازرس همیشه از خود راضی غرید:
-    پس باید از اول رو یکی دیگه قفل می کردی.
پوزخندش را به لبخندی آزاردهنده تبدیل کرد و دوباره روی مبل کناری نشست.
-    تو برای داشتن من تموم نقشه هاتو برای ایل هون رو کردی، دیگه چیزی نداری که باهاش کس دیگه ای رو تحت فشار بذاری.
و همانطور که پا روی پا می انداخت، جایش را روی مبل راحت تر کرد، پیشنهادش بیشتر از سخاوتمندانه بودن اعصاب خرد کن بود.
-    بیا با هم رو راست باشیم، تو بدجوری لازمم داری.
حالا که لی از او توقع حمله ای جانانه در این بحث را داشت تا بتواند طعنه های بیشتری به او بزند لازم نمی دید بیشتر از این گاردش را بسته نگه دارد. پاهایش را از روی میز برداشت و ایستاد. میز را دور زد و رو به روی او روی مبل نشست.
-    آره من بدجوری لازمت دارم.
پا روی پا انداخت و خودش را عقبتر کشید تا تکیه بدهد.
-    می دونی قبلا به چی همچین حسی داشتم؟
در مقابل سکوت لی لبخندش عمیق تر شد و سرش را تکانی داد.
-    من یه معتاد به ال//کل بودم و همیشه فکر می کردم بدجوری لازمش دارم.
آستین پیراهن مردانه اش را بالا کشید و ساعدش را نشان او داد.
-    بعدش اینجوری ترکش کردم.
نگاهی به ردهای چاقو روی ساعد او انداخت و لحظه ای بی توجه به اینکه تا چه حد از این سربازرس عوضی متنفر است و بخاطر غرور او درگیر بدبختی و خطر مقابله با ایل هون شده است، حتی بدون فکر به جنگ لفظی چند لحظه پیش، مچ او را گرفت و جلو کشید و با چشم هایی گرد دوباره آن زخم ها را از نظر گذراند.
-    تو مشکل روانی ای چیزی داری؟
دستش را از بین دست های او بیرون کشید.
-    حتی اگه بدجوری لازمت داشته باشم تهش میشی یه زخم رو همین دست پس خیلی خودتو دست بالا نگیر.
حالا دیگر سهون را احمقی درگیر مقام و درجه و مدال افتخار نمی دید.
-    تو یه دردی داری، مشکلت با ایل هون فقط مشکل بین قانون و مجرمه؟
همانطور که سعی در بستن دکمه ی سر آستینش داشت گفت:
-    به تو مربوط نیست.
پوزخندی زد.
-    مهم نیست خودم می فهمم. اومدم پیشنهادتو قبول کنم.
همین که سهون خواست دهانش را باز کند او که می دانست طعنه ی دیگری در راه است با خونسردی حرف او را در گلو خفه کرد.
-    آره، ایل هون دنبالمه و من به حد مرگ ازش می ترسم. برای اینکه گندی که زدی جمع کنی منم لازمت دارم.
چشمکی زد و لبخندش درخشید.
-    حالا که انقدر همو می خوایم بهتره با هم خوب رفتار کنیم. هوم؟
مانند رباتی که دستورات از پیش تعیین شده صادر می کرد ل//ب هایش تکان خورد.
-    همینجا منتظر باش تا بیام و بقیه ی چیزای لازمو برات توضیح بدم.
با این جملات از جایش بلند شد و سریع از اتاق بیرون رفت. نمی خواست کسی در راهرو دیوانگی هایش را ببیند. احساس تنفر می کرد و این تنفر بیشتر از همه از خودش بود. چرا یک احمق خلافکار، یک بی سرو پای خیابانی دست دلش را به این سادگی خوانده بود؟ خودش را به سرویس بهداشتی رساند و ضربه ای به ضامن شیر زد و آب را با شدت به صورتش پاشید. دستش را دو طرف سینک روشویی ستون کرد و سرش مانند وزنه ای سنگین بین دو شانه اش پایین افتاد. صدای در یکی از توالت ها را شنید و سعی کرد واکنشی نشان ندهد. نمی خواست با بالا آوردن سرش چهره ی غمگین و عصبی اش را در آیینه نشان دهد و در ذهن آن شخص ثبت کند.
-    دیدم اون پسره اومد تو اتاقت.
دندان هایش را روی هم فشار داد، فقط همین یکی را کم داشت. کیم جونگ این دقیقا در همین لحظه باید آن جا می بود؟ نفسش را برای کنترل اعصابش بیرون داد.
-    باید تشکر کنم که مثل یه سگ نگهبان حواست به رفت و آمد اتاقم هست؟
سهون تا به حال این طور با او حرف نزده بود، یعنی مشکلی داشت؟ قدمی جلو گذاشت.
-    سهون!
تمام عصبانیتش در لحظه ای در رگ هایش جوشید.
-    عااااآآااا ، سگ بودن برای تو زیادیه! حداقلش اینه که اونا وفادارن.
و در مقابل چشم های بهت زده ی کای تنه ای به او زد و رد شد.
چرا سهون تا این حد او را شکنجه می کرد؟
***
صدای نفس نفس های خودش در گوشش اکو می شد و سوزش بدی در گلو و سینوس هایش حس می کرد. بی هدف به سمت ساختمانی نیمه کاره می دوید و قلبش با شدت می تپید و نگران چیزی که بود که نمی دانست. پاهایش او را به جایی می کشاند که انگار برای ذهنش آشنا نبود و استرس همه ی بدنش را به رعشه ای خفیف می انداخت و ناگهان صدای شلیک گلوله ای او را از جا پراند و در ثانیه ای مبهوت سر جایش میخ ماند.

موضوعات پوکر وب: Tanto ،
[ پنجشنبه 16 دی 1395 ] [ 12:35 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب