sacred pro.sti.tute / 4
eunhae , sichul








.

***
دوان دوان و با نفس نفس بی توجه به نگاه از سر تعجب دیگران، به سمت کلیسا می دوید. باید زودتر خودش را به آن جا می رساند. سعی داشت درد کمرش را نادیده بگیرد اما لحظه ای از این درد ایستاد. برای لحظه ای لنگید و در همان لحظه دوچرخه ای با سرعت از کنارش گذشت و باعث شد تا تعادلش را از دست بدهد و روی زمین بیفتد. دستش را سپر بدنش کرد و همین باعش شد تا زخمی شود و کمی هم از کناره ی شلوارش پاره شد. آن قدرها هم بد نبود و می توانست تحمل کند. با زحمت ایستاد و کمی از خاک لباسش را تکاند و دوباره شروع به دویدن کرد. باید می رسید، باید می رسید.
وقتی برق سنگ مرمر طوسی رنگ کلیسا را دید آرام گرفته قدم هایش را کندتر کرد تا نفسی تازه کند. به صندوق ایتام رسید و با ذوقی دو چندان دستش را تا انتهای جیبش فرو برد. امروز به جبران هفته ی قبل 10هزار وون با خودش آورده بود و همین فکر بود که آرام ترش می کرد. چروک اسکناس را با دقت باز کرد و تایی به آن زد و آن را درون صندوق انداخت. به زحمت خواست نگاهش را از آن بگیرد که ماشین مشکی رنگ گران قیمتی توجهش را جلب کرد. کمی تعلل کرد تا صاحب ماشین را ببیند. این ماشین جلوی در کلیسا کنجکاوش کرده بود.
راننده با آن لباس های فرم اتو کشیده پیاده شد و ماشین را دور زد. به در سمت راست عقب که رسید ایستاد. در را به آرامی باز کرد و مردی ... صبر کن! این مرد با آن  پالتوی گرانقیمت و کت و شلوار یک دست و کراوات برازنده و آن کفش های ورنی مردانه. او را کجا دیده بود؟ چرا به خاطر نمی آورد؟ ممکن بود یکی از مشتری هایش باشد؟ بالاخره او آن ها را همیشه لخ//ت در تخت دیده بود و همیشه هم مس//ت بود و معلوم بود که حتی برای لحظه ای هیچکدامشان را موقر تصور نمی کرد، گرچه تیپ کلیشه ای همه اشان را از حفظ بود. اشراف زاده ها یک شکل بودند حتی اخلاق هایشان هم یکی بود، حس چهره و چشم هایشان هم تفاوتی نداشت فقط در جزییات چهره مختلف بودند. اهمیتی نداشت آن مرد کدام شب او را در آغ//وش کشیده بود. تنفر حس مشترکی بود که به همه ی آن ها داشت. بی اعتنا راهش را گرفت که برود اما با صدایی متوقف شد.
-    هی پسر!
ایستاد. به سمت صاحب صدا برگشت، همان مردی بود که چند لحظه پیش از ماشین پیاده شد. هی پسر؟ به چه حقی او را اینگونه صدا می کرد در حالی که حتی به نظر نمی رسید بزرگتر باشد. با نگاهی که برق تیزی داشت گستاخانه به او خیره شد.
-    خیلی خودتو مرد میبینی؟
نگاهی به سرتا پای پسر انداخت. او را به خوبی به یاد می آورد. همین هفته ی پیش درست در مقابل همین کلیسا بود که او را دید. انگار در این یک هفته به راه راست هدایت نشده بود که هنوز هم لباس هایی تنگ با رنگ هایی جیغ به تن داشت و آن موهای شرابی ... نگاهش را روی چهره ی او دقیق کرد، با اینکه سعی می کرد آن پوزخند عاریتی را روی ل//ب هایش حفظ کند اما آن تکان های ریز گوشه ی ل//ب هایش نشان می داد این پوزخند جدال نیست بیشتر شبیه حرص خوردنی بچگانه است. پس پیروزمندانه لبخندی زد و چون از حالت چشم های او حدس می زد او دیدار هفته ی قبلشان را به خاطر ندارد، برای یادآوری گفت:
-    هنوز تصمیم نداری یکشنبه ها به اینجا بیای؟
این جمله او را در خاطراتش یک هفته عقب برد و ...اه این مردک احمق! همان نبود که هفته ی پیش پدرانه موعظه اش می کرد؟ اخم هایش در هم رفت.
-    من خدا رو روزای دیگه ملاقات می کنم!
نگاهی دوباره به سر تا پای او انداخت. لباس های او پاره و خاکی بود، خداپسندانه نبود اگر این را به رخش می کشید اما می توانست پیشنهاد دوستانه ای بدهد.
-    چطور به ایتام کمک می کنی وقتی خودت هم یکی از اونایی؟ بهتره تحت پوشش کلیسا باشی!
دندان هایش را با حرص روی هم سایید .
-    به من گفتی یتیم؟
سرش را به علامت تایید تکان داد و خونسردانه گفت:
-    آره گفتم!
و همانطور که با دقت دست هایش را از دستکش های چرمش بیرون می کشید تاکید کرد:
-    به تو!
و دست کش ها را جلوی پای او روی زمین انداخت.
-    برش دار! گرمت میکنه.
نگاهش روی برق چرم زیر پایش خشک شد. تا همین چند لحظه پیش بدش نمی آمد این مرد را تکه تکه کند اما حالا چه آرام پوزخند می زد. چه اشکالی داشت اگر او هم کمی به شیوه ی این مرد خودنمایی می کرد؟ پایش را روی دستکش ها گذاشت و بی تفاوت به راه خود ادامه داد اما جمله اش چیزی بود که شیوون محتاط را تا آن جا عصبی کرد که به او حمله کند و شاید اگر راننده نبود ....
-    چیزیو که از اعانه های ما خریدی به خودمون بر نگردون!
نیم نگاهی به پشت سرش انداخت.
-    برای همینه که روزای یکشنبه رو به خوبی یادت میمونه؟
***
یکی از مشتری ها مش//روب قدیمی و گران قیمتی را سفارش داده بود، به همین خاطر مجبور شد تا آن را از انبار پایین بیاورد. وقتی پشت پیش خوان برگشت خواست پلمپ بطری شیشه ای تیره رنگ را باز کند اما یکی از بارمن ها او را متوقف کرد.
-    کلشو می خوان! می خواد خودش بازش کنه!
متعجب انگار برای باور کردن تکرار کرد:
-    کلشو؟
و با تکان سر پسر مقابلش به علامت مثبت، حیرت زده تر از قبل به بطری خیره شد. چه کسی می توانست ظرفیت این مقدار را داشته باشد؟ شاید تعدادشان زیاد بود، با این حال هر کسی حتی نمی توانست قیمت نصف آن را بپردازد. برای آماده کردن گیلاس ها پرسید:
-    چند نفرن؟
پسر با انگشت هایش عدد دو را نشان داد و با شیطنت ادامه داد:
-    با همچین چیزی حتی منم حاضرم زیرش بخوابم.
چشمکی زد و اضافه کرد:
-    امشب شب پر سر و صدایی میشه!
پوزخندی روی ل//ب های هیوک شکل گرفت.کنجکاو سری به علامت فهمیدن تکان داد.
-    خودم می برم!
هنوز هم آن لبخند شیطنت آمیز را روی ل//ب هایش حفظ کرده بود. با زبانی که روی آن کشید برق را هم به آن اضافه کرد.
-    میز 4
بدش نمی آمد جنتلمنی که شاید فقط برای یک ل//اس زدن ساده یا حتی هم خوابی چنین چیزی را سفارش داده ،ببیند. دیدن چنین ابله هایی سرگرمی جالبی برایش می شد. بطری را درون ظرف پر از یخ فرو کرد و آن را در سینه گذاشت و دو گیلاس را در دو طرف آن قرار داد. آن را روی یک دست بلند کرد و کمی بالاتر گرفت و به سمت میز 4 به راه افتاد. چشم هایش با کنجکاوی می چرخید. دختر رو به او نشسته بود، تا به میز برسد نگاهی به او انداخت اما چیز جالبی در وجودش ندید، به هر حال این اثبات حقیقت اعتیاد مردهایی که به آن جا رفت و آمد می کردند به هم خوابی به هر قیمتی بود. جلوتر رفت و کنار میز ایستاد و مودبانه سینی را روی میز گذاشت.
-    امیدوارم لذت ...
نگاهش که روی مرد نشست جمله اش در بین افکارش  نیمه، رها شد. بی اختیار اخم هایش در هم رفت و نگاهش را از آن چشم های گیرا گرفت. سینی را از روی میز بلند کرد و با لحنی مصمم اعلام کرد:
-    متاسفم ولی برای این میز مش//روب سرو نمی شه!
خواست برود که انگشت های قوی پسر دور مچ او حلقه شد. نگاه عصبی اش را به او دوخت.
-    اگه کارتو می خوای بذارش و برو!
دستش را با کشیدن ناگهانی از بین انگشت های او رها کرد.
-    نمی خوام جنازه ات برام دردسر شه. بدنت کشش اینو نداره!
برای رفتن قدمی برداشت که پسر با تحکم ایستاد و با لحنی که تهدید در آن موج می زد روی صورتش غرید:
-    یه قدم دیگه برداری شغلتو از دست میدی!
حق با او بود و هیوک چاره ای نداشت، این شغل لعنتی را می خواست، هم بخاطر خواهرش و هم مراقبت از هیچول که به این بار زنجیر بود، پس به سمت دخترک برگشت تا چیزی را که نمی توانست به این پسر زبان نفهم بفهماند به او توضیح دهد.
-    ببین خانم یه پیک از این مش//روب برای مرگ این مرد کافیه پس اگه می خوای امشب داشته باشیش کمکم کن بیخیال شه.
دخترک گیج به او نگاه می کرد اما خودش را جمع و جور کرد و ایستاد. برایش فرقی نمی کرد این پسر چه حالی داشته باشد اما او را برای شبش می خواست پس چند قدمی جا به جا شد و دستش را دور بازوی پسر حلقه کرد.
-    دونگهه اوپا! لطفا بی خیالش شو بیا یه چیز سبک تر بنوشیم.
با حرکتی که از عقلش فرمان نمی گرفت هیوک را کشید و رو به دختر غرید:
-    بیخیال می شم اما بیخیال تو!
هیوک که به سختی سعی داشت از افتادن بطری جلوگیری کند دنبال او کشیده می شد.
-    اگه این بیفته باید حقوق 3 ماهمو براش بدم.
-    قبل از اینکه دهنتو باز کنی باید فکرشو می کردی.
او را به سمت آسانسور می کشید، در بین راه هیوک با دیدن یکی از بارمن ها به او اشاره زد و سینی را همانطور در راه به او سپرد. می توانست همانجا دستش را از بین انگشتان این پسر بیرون بکشد و با فریادی او را سر جایش بنشاند یا حتی او را به باد مشت و لگد بگیرد اما دو موضوع جلوی او را می گرفت، یکی شغلش بود که می دانست با نارضایتی این مرد از دست خواهد و دیگری ... او نمی خواست این مرد همانجا بر اثر هیجان زیاد بمیرد، پس در سکوت دنبال او رفت. کنجکاو هم بود، می خواست بداند آخر این کشیدن ها به کجا ختم می شود؟ نگاهش روی دکمه ای که دونگهه آن را با حرص فشار داد ماند: 4 در این طبقه فقط اتاق های VIP برای افراد سرشناس وجود داشت. همیشه می دانست این پسر پولدار و قدرتمند است اما حالا به چیزی شبیه وارث یک سیاستمدار یا چنین چیزهایی فکر می کرد. او را قبلا هم در آن طبقه دیده بود، همان روزی که نجاتش داد.
به طبقه ی چهارم رسیدند و او هنوز هم رام دنبال دونگهه کشیده می شد. به اتاق 405 رسیدند و وارد شدند. دونگهه در را پشت سرش بست و در با صدایی قفل شد. دست او را کشید و به کمربند خودش اشاره کرد.
-    بازش کن!
مبهوت اما با اخم هایی در هم کشیده با فکر اینکه شاید اشتباه شنیده یا برداشت کرده باشد گفت:
-    ببخشید؟
بی رغبت به توضیحات بیشتر او را تا تخت کشید و او هم با ناباوری بدون اینکه حتی فرصتی برای تصمیم گیری داشته باشد بی اختیار و بی مقاومت همراهش شد. یک دستش را در موهای هیوک فرو کرد و با دست دیگرش به سرعت شلوار و لباس زیر خودش را پایین کشید و روی لبه ی تخت نشست.
با کشیده شدن موهایش جلوی او زانو زد و با فکر به چیزی که حدس می زد این مرد دیوانه از او می خواهد فریاد زد:
-    داری چه غلطی می کنی؟
خواست از جایش بلند شود که دونگهه او را پایین تر کشید.
-    حسابمونو تسویه می کنم، یا انجامش میدی و یا استعفا! دفعه ی پیش هم همینطوری هر//زه کوچولومو از چنگم در آوردی؟
با عصبانیت او را عقب هل داد و ایستاد. باورش نمی شد خیرخواهی اش اینطور احمقانه تعبیر شده باشد.
-    من جونتو نجات دادم احمق!
ایستاد و یقه ی او را کشید تا دوباره او را خم کند. نه! خم کردنش کافی نبود باید او را می شکست اما چرا؟ شاید چون ... کلافه از این ندانستن با خشم بیش تری او را پایین کشید.
-    کارتو درست انجام بده مطمئن باش پول خوبی می گیری!
پوزخند زد و این تحقیر را کامل کرد.
-    بیشتر از همون مش//روب اعلی که حقوق 3 ماهتو باید براش بدی!
خواست بایستد و استعفا را انتخاب کند اما مین هی، هیچول! لعنت به دنیایی که در آن مجبور بود بین غرور خودش و زندگی خواهرش یکی را انتخاب کند. با حقوق همینجا هم به سختی هزینه های درمان او را پرداخت می کرد و از طرفی اگر می رفت پس چه اتفاقی برای هیچول می افتاد؟ می توانست، می توانست این مرد را کنار بزند، او را مانند فردی هم طبقه ی خودش تحقیر کند و در نهایت آزادانه به سمت سرنوشتش برود اما لعنت به این اجبار، لعنت به این ... نفس هایش برای کشیدن عمق این درد عمیق شده بود. بدنش از این خواستن و نتوانستن به رعشه افتاده بود و می دانست هر حرکت اشتباهی ممکن است مرگ خواهرش و شکنجه ی هیچول را به همراه داشته باشد. دندان هایش را طوری روی هم فشار می داد که فکش دردناک شده بود. صدای مرد وقیح رو به رویش که انگار این روزها دنیا به کامش می چرخید در گوشش زنگ شد:
-    زودباش از دهنت کار بکش!
و دوباره طعنه ای به مردی که شاید این روزها دنیا زیاد هم با او سر سازش نداشت زد.
-    شاید گ//ی نباشم اما دهن زن و مرد یه کارو می کنه دیگه نه؟
چشم هایش را برای لحظه ای تمرکز بست. مین هی، مین هی، لبخند زیبای خواهرش از جلوی چشم هایش محو نمی شد. به فکر فرو رفتن های از سر درد هیچول ....  این بار در مقابل فشار دست دونگهه مقاومتی نکرد و سرش جلوتر رفت. سر مم//بر او را روی ل//ب هایش حس کرد و آن ها را محکم تر روی هم فشار داد. غرورش، غرورش ... غرورش! ناگهان صدای باز شدن در را شنید. نمی دانست باید خوشحال باشد یا ناراحت. بالاخره کسی او را در این حال دیده بود و از طرفی همین فرد باعث می شد تا او مجبور نباشد این مرد از خود راضی حال به هم زن را بم//کد. صبر کن! هرکس بود کارت ورود این در را داشت، یعنی .... خدای من! با وحشت به سمت در برگشت.

موضوعات پوکر وب: sacred pro.sti.tute ،
[ چهارشنبه 15 دی 1395 ] [ 08:14 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب