sacred pro.sti.tute / 3
eunhae , sichul


اونهه هم زوج اصلیه ولی معرفی شخصیتا کمی طول می کشه

فعلا تا اینجا شیچول کاملا معرفی شدن

کم کم وارد بخش اونهه هم می شیم

الان شنبه حساب میشه

صبح تا عصر نیستم واسه همین الان آپ کردم

مخلصیم تمام ارتفاع

.

.

وارد سالن شد و مثل همیشه نگاهش بی اختیار به سمت تنها تکیه گاهش چرخید که پشت پیشخوان با مهارت خاصی برای مهمانی ویژه یخ می تراشید و با اخم های در هم کشیده، لوندی های دختری را نادیده می گرفت. شاید هم به چیزی عمیقا فکر می کرد که او را نمی دید، باز هم مین هی؟خودش را به او رساند.
نگاهش را از یخ گرفت و به نگاه سرمازده ی او دوخت، به نظر نمی آمد موفق شده باشد.
-    قبول کرد؟
سرش را به علامت رد تکان داد ولی با اطمینان از لای دندان هایش غرید:
-    مجبوره قبول کنه!
***
پشت میز کارش نشسته بود و به قرار ملاقات مهمش فکر می کرد، آن را طوری تنظیم کرده بود که راس ساعت در کلیسای دو خیابان پایین تر باشد. همه چیز سر جای خودش بود پس روی صندلی چرخانش چرخی زد و به سمت پنجره ی تمام قد محل کارش برگشت. از این شهر بی نهایت راضی بود. در همین لحظه مشاورش با چند تقه به در وارد اتاق شد.
-    رییس یه مشکل کوچیک داریم.
بدون تغییر حالت یا تقلایی برای دیدن مشاوری که حالا پشت میز ایستاده بود با بی تفاوتی گفت:
-    استخدام شدی که خودت به مشکلات کوچیک رسیدگی کنی! حالام گمشو بیرون!
تعظیم نود درجه ای کرد و همانطور خمیده ایستاد.
-    حق با شماست قربان، من کارمو درست انجام ندادم ولی رفع این مشکل از توان من خارجه!
به سمت او برگشت و نگاه نافذش را به او دوخت گرچه از مشاوری که در این لحظه او را بی عرضه می دانست ناراضی بود اما هنوز هم مشکل بوجود آمده ای که نمی دانست برای کوچکترین اهمیتی نداشت.
-    پس اونقدرا هم که می گی کوچیک نیس! خب؟
انگار خیال راست کردن کمر نداشت. شاید می دانست با این کار شاید گستاخی هم به گناه نابخشودنی اش اضافه شود.
-    خانم پارک هانا این جا هستن!
خنده ای عصبی پرده ی گوش های مشاور را لرزاند.
-    از کی تا حالا هر//زه ها با لقب خانم خطاب می شن؟
کمی بیشتر خم شد و امیدوار بود دختر از بیرون اتاق این جمله را نشنیده باشد.
-    می گن از شما شکایت می کنن! قربان حالا باید چی کار کنیم؟
نگاهش را به مانیتور تخت روی میزش دوخت که درست در پایین و سمت راست آلارم کوچکی را نشان می داد انگار باید سایت سهام را دوباره چک می کرد. خودش را به سمت کیبورد کشید و همانطور بی توجه دستور داد:
-    با پول دهنشو ببند!
و  برای لحظه ای نگاه تیزش را دوباره به مشاور دوخت.
-    اینم من باید بهت بگم؟
مرد تا نیمه ی مسیر با تعظیم و عقب عقب رفت و از در اتاق خارج شد و بعد از چند لحظه صدای جیغ و دادهای یک زن شنیده می شد. خب این یکی دیگر دور از تحملش بود، چنین سرو صدایی وجهه ی بی نقصش را خدشه دار می کرد پس از جایش بلند شد و با متانت خاصی، کتش را از روی پشتی صندلی اش برداشت و آن را پوشید. با قدم های بلند و کشیده به سمت در رفت و خیلی زود به سالنی که کاملا در اختیار مشاورش بود رسید. سری به نشانه ی ادب رو به دختری که فریاد می زد تکان داد و رو به مشاور کاملا بی اطلاع پرسید:
-    اتفاقی افتاده؟
دخترک که ل//ب هایش از حرص می لرزید فریاد زد:
-    برادرت به من تع//رض کرده و حالا می خواین با پول جمعش کنین واقعا که شرم آوره!
با بهت به سمت دخترک برگشت و با ناباوری پرسید:
-    با پول؟ کی همچین پیشنهاد بی شرمانه ای به شما داده؟
و به سمت مشاورش برگشت.
-    تو همچین غلطی کردی؟ چطور جرات کردی شرافت یک زنو با پول بخری ابله؟
و صدای سیلی محکمی در فضا اکو شد. سیلی ای که حتی دختر هم می توانست از آن فاصله سوزشش را حس کند. مشاور با بغض تعظیم کرد:
-    متاسفم قربان، من اشتباه کردم!
-    اگه این خانم بخواد من همین الآن اخراجت می کنم!
بهت زده به این واکنش خیره بود، مگر می شد دو برادر تا این حد با هم در تضاد باشند؟ یکی عیاش و دیگری این همه متین و موقر! نگاهی به مشاور بیچاره انداخت و سرش را به علامت رد تکان داد. باز هم شیوون صحبت را شروع کرد.
-    در شان شما نیس که در چنین جایی صداتونو بالا ببرین، تشریف بیارین داخل اتاق تا با هم صحبت کنیم. من مسئولیت حماقت برادرمو قبول می کنم!
و دختر را با آرامش و لبخند به سمت اتاقش هدایت کرد، دختری که هنوز هم مبهوت این همه تفاوت بود، انگار منطقش به یکباره فرو پاشیده باشد با درخواست و هدایت او داخل شد و روی مبل چرم نشست. شیوون هم درست در مقابلش جای گرفت.
-    چای یا قهوه؟
با لوندی خاصی موهایش را به سمت پشت گوشش هدایت کرد و پا روی پا انداخت تا شاید سفیدی رانش چشم او را بگیرد. نه! چند هزار دلار ناقابل برای سکوت نمی خواست، برادر کوچکتر که اسیرش نشد اگر می توانست برادر بزرگتر را داشته باشد آن وقت شاید می شد هر ماه درآمدی برابر با حقوق سالیانه ی چند کارمند از او بگیرد. اگر از او باردار می شد که دیگر ...
-    نه ممنون!
دستمال سفیدی را از کیفش بیرون کشید و همانطور که بینی اش را بالا می کشید اشک بی اختیار غلتیده تا روی گونه اش را گرفت.
-    به من قول ازدواج داده بود حالا شما چطور می خواین کاری که اون با من کرد جبران کنین؟
خوب بخاطر داشت که برادرش بعد از این گند و قبل از اینکه از کره برود به او یادآور شد که این دختر به شکل عجیبی از پدرش حساب می برد و این بهترین برگ برنده اش بود. لبخندی زد.
-    بهتره اول به اثبات قضیه فکر کنیم، باید مدرکی باشه!
دختر بهت زده دستمال را پاین آورد و اشکش خشکید حتی دیگر صدای فین فینش هم نمی آمد.
-    شما خودتون بارها منو برادرتونو با هم دیدین!
سری به علامت تایید تکان داد، نه تنها آن ها را با هم دیده بود بلکه بارها و بارها به آن برادر زبان نفهمش هشدار داده بود که این گونه ارتباطات روزی گریبانش را خواهد گرفت و حالا او آن سر دنیا به عیش و نوشش می رسید و شیوون باید گندش را جمع می کرد.
-    مردم هر روز منو با مشاورم می بینن این یعنی ما با هم رابطه داریم؟
دختر بی توجه به ژست دلبرانه ای که گرفته بود خودش را جلوتر کشید.
-    شما به دلیل رابطه ی همکاری با مشاورتون در ارتباطین اما رابطه ی ما فرق داشت! چطور می تونین این حرفو بزنین، برادرتون به من تع//رض کرده!
به پشتی مبل تکیه داد و پا روی پا انداخت.
-    رابطه ی شما چه فرقی داشت؟
-    برادرتون به من قول ازدواج داده بود؟
این دختر تا کی می خواست این جمله را مانند یک طوطی مدام تکرار کند؟
-    و شما بخاطر یه قول ازدواج باهاش خوابیدین؟
صدایش کمی به جیغ نزدیک تر شد.
-    محض اطلاعتون تع//رض با هم// خوابی فرق می کنه!
پوزخندی روی ل//ب هایش شکل گرفت که سعی خاصی در پنهان کردنش نداشت. کمی روی مبل جا به جا شد.
-    اونوقت شما با کسی که احتمال داشت بهتون تع//رض کنه رابطه داشتین و رابطه اتون هم فرق داشت؟ می خوای بگی برادر من دوس پسرت نبود؟
به من و من افتاد، گلویش کاملا خشک شده بود.
-    چرا بود؟
پوزخندش بیش از پیش کش آمد.
-    پس نتیجه می گیریم برادر من با شما رابطه ی عش//قی داشته که به هر دلیل به هم خورده و متاسفانه شما هوشیاری لازمو برای پس زدنش نداشتین و هم// خوابی رو قبول کردین!
انگشتش را به سمت گوشه ای از اتاق نشانه رفت.
-    و من تو اتاقم محض اطمینان خاطر دوربین و شنود دارم!
از جایش بلند شد و به سمت میزش رفت.
-    خوشحال می شم اگه پدرتون هم در جریان صحبتای ما باشه!
دختر مات این نمایش بی نقص مانده بود و وقتی شیوون عکس العملی از او ندید فریاد زد:
-    گمشو بیرون تا پیش پدرت بی آبروت نکردم!
با حرص دندان هایش را به هم سایید اما با هق هقی حقیقی آن جا را ترک کرد. راهی نداشت، شیوون به راحتی مچش را گرفته بود و پدرش، پدرش، امان از روزی که پدرش می فهمید.

موضوعات پوکر وب: sacred pro.sti.tute ،
[ شنبه 11 دی 1395 ] [ 01:25 ق.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب