Comeback / 8
eunhae


داشتم می رفتم کلاس گفتم روز تعطیلی یه حالی بدم

امیدوارم خسته که برگشتم با نظراتتون کلی سر حال بیام

فدا همتون

مخلصیم در جریانین که؟


تمام قد



.
بی فکر گفت :
-    رمان دوران ه//ات بلوغ!
اول تعجب کرد اما بعد بی توجه به موقعیت بلند خندید.باورش نمی شد مرد همیشه رسمی با کت و شلوارهای اندامی تیره و کراوات های کلاسیک، رمان بخواند و آن هم چنین رمانی و از یادآوری آن لذت ببرد و در ضمن صادقانه به فکرهایش اعتراف کند.
-    نگو مثل دخترا رمان می خونی هیوکجه شی.
با جمله ای که شنید متوجه شد باز هم حرف بی ربطی زده است اما بی رغبت و بی حوصله در تصحیح آن بی تفاوت شانه ای بالا انداخت.
-    شاید!
....
قبل از ورد به خانه از شر تکه پنبه ای که یونهو از روی رفع مسئولیت روی بخیه اش چسباند، خلاص شد. حوصله ی سوال و جواب های مادر را نداشت. بوی غذای مادرش لحظه ای او را جلوی در متوقف کرد. با اینکه دل خوشی از او نداشت اما با این بو مانند پسر بچه ای گرسنه که برای غذای مادرش جان می دهد به تکاپو افتاد. انگار چیزهای با ارزش زیادی را از یاد برده بود. با احترام ایستاد تا اول دارا وارد شود. شاید در نوجوانی مبادی آداب نبود اما در بزرگسالی تا جایی که می توانست خیلی چیزها را رعایت می کرد و شاید همه ی این ها را از پسرهای سئولی یاد گرفته بود.
پشت میز غذا بی توجه به تعارف های مادر به دارا و کشیدن انواع و اقسام غذاها برایش، با تمام اشتیاق و دلتنگی از همه ی غذاها امتحان می کرد. " چرا چیزی نمی خوری دونگهه؟ "
با این جمله ای که از ناکجا شنید، مکث کرد. انگار دوباره خاطره ای برایش جان گرفته بود.
{
نگاهی به دونگهه ای که معذب پشت میز نشسته بود، کرد و با کلافگی کمی خودش را جلو کشید.
-    چرا چیزی نمی خوری دونگهه؟
هیچ واکنشی از جانب او ندید، حتی سرش را هم برای توجه به حرف او بلند نکرد. کلافه و بیتاب تر از قبل نگاهش را به چشم های او که انگار به میز قفل شده بود دوخت.
-    ساعت 4ه و تو ناهارم نخوردی، اگه واقعا انقدر دلت می خواست اون فیلمو ببینی باید با جونسو می رفتی.
این بار  بدون هر گونه واکنشی فقط ل//ب هایش تکان خورد.
-    مسئله فیلم نیست.
حالا که توانسته بود او را به حرف بیاورد مطمئن بود می تواند راضی اش کند پس با حس رضایت لبخندی زد و با حس شیطنت چشم هایش درخشید، در هر حال دوست نداشت رفیقش ناراحت باشد و ترجیح می داد اول از همه مشکل را حل کند.
-    جیا؟
سرش را به علامت رد تکان داد.
-    بهم گفتی تو ریاضی مشکل داری.
این بهانه ی احمقانه تنها چیزی بود که به ذهنش رسید. حتی آن لحظه ای که چنین دروغی گفت یک درصد هم احتمال نمی داد دونگهه باور کند ولی باور کرد. حالا دیگر حاضر نبود دستش را رو کند پس حق به جانب برای تبرئه گفت:
-    دارم.
سرش را بالا آورد تا مچ نگاه گناهکار و دروغگوی او را بگیرد. نفسش را صدادار بیرون داد.
-    تو هیچوقت تو ریاضی مشکل نداشتی، شاید اگه می گفتی دستور زبان منطقی تر بود.
لعنت! چرا به فکر خودش نرسیده بود؟ حتی دونگهه هم این را در موردش می دانست ولی خودش به یاد نداشت در کدام درس ضعیفتر از درس های دیگر است. نگاهش را از او گرفت و شاید این از روی شرمندگی بود.
-    اگه می دونستی، چرا اومدی؟
مثل همیشه صادقانه جواب داد، او هیچوقت سلاحی جز صداقت نداشت.
-    اومدم ببینم مشکل رفیقم چیه که بخاطرش دروغ می گه. حتی به من!
اگر می خواست نگرانی هایش را اولویت بندی کند در حال حاضر بیشتر از هر چیزی گرسنگی دونگهه عذابش می داد پس سعی کرد از این بحث حداقل یک امتیاز بگیرد.
-    غذاتو بخور تا بهت بگم.
انگار می دانست در برابر یک دندگی او هیچ شانسی ندارد پس بی رغبت قاشقی از غذا در دهانش گذاشت و سرسری جوید و قورت داد.
-    حالا بهم بگو.
-    همشو بخور.
غذایش که تمام شد منتظر جواب قانع کننده ای بود و امیدوار بود به جای دروغ، این بار حقیقت را بشنود اما هیوک در ذهنش دنبال جواب قانع کننده ای می گشت. نمی خواست دونگهه را گول بزند و اصلا مایل نبود که دروغ دیگری تحویلش دهد. پس بعد از خوردن سریع غذایش، معذب نشسته بود و حالا که غذای دونگهه هم تمام شده بود ... با صدای او از جا پرید.
-    خب؟
-    یه سوال ریاضی رو بهم توضیح بده و بعدش تو دستور زبان کمکم کن. فقط همون سوالو متوجه نشدم.
خب این به نظر جواب بهتری بود. دروغی کوچکی پیچیده شده در حقیقتی بزرگ،دلش نمی خواست دونگهه را از خودش برنجاند و حاضر بود حتی خواسته ی خودش را نادیده بگیرد.
به نظر قانع شده بود که از جایش بلند شد و به سمت اتاق هیوک رفت ولی در راه پرسید:
-    پدر و مادرت؟
دنبال او به راه افتاد تا وارد اتاق خودش شود.
-    رفتن بیرون از شهر. خونه ی یکی از اقوام.
سرش را به نشانه ی فهمیدن تکان داد. چشمش که به تخت افتاد معذب نگاهش را از ان گرفت. انگار نمی خواست چیزی به خاطر بیاورد و این از چشم های هیوک دور نماند.
کتاب هایش را از کیف و قفسه ی کوچک کنار میزش بیرون کشید. حالا دیگر فقط دلش می خواست درس بخواند. علاقه ای به آزار دادن دونگهه نداشت. یک سوال ریاضی می پرسید و بعد می توانست واقعا مشکلات دستور زبانش را حل کند.
زیر باد پنکه دراز کشیده بودند و دونگهه با جدیت خاصی تلاش داشت تا لازم و متعدی ها را به هیوک بفهماند که پنکه خاموش شد. متعجب از حس نکردن باد و تکان نخوردن برگه ها هر دو به سمت آن برگشتند.
-    چی شد؟
هیوک شانه ای بالا انداخت.
-    پات بهش نخورد؟
سرش را به علامت رد تکان داد.
سعی کرد تلویزیون اتاقش را روشن کند اما نشد. ناامید فوتی کرد.
-    برق رفته.
و بلافاصله با کلافگی تی شرتش را از تنش بیرون کشید. دونگهه هم به تقلید از او پیراهنش را درآورد و دستور داد:
-    بیا اینجا، هنوز یه فصل مونده.
خودش را با استیصال جلو کشید.
-    من که نمی خوام المپیاد شرکت کنم. بی خیال دونگهه.
اما دونگهه گردن او را گرفت و او را جلوتر کشید و روی کتاب خم کرد و با تحکم گفت:
-    فقط یه فصل مونده.
راضی از این درگیری بدش نمی آمد با او شوخی کند و با دعوایی ساختگی کمی تفریح کنند. این یکی از سرگرمی های همیشگی پسرهاست. پس دست هایش را دور کمر دونگهه قفل کرد و او را چرخاند. دونگهه سعی داشت او را به سمت کتاب بکشاند و او سعی در مهار کردنش داشت و لحظه ای بعد...
لحظه ای هر دو با درک موقعیت مات ماندند. هیوک روی او دراز کشیده بود و سعی در قفل کردن دست و پایش داشت اما وقتی دونگهه متوجه موقعیت شد و با وحشت بی حرکت ماند او هم مکثی کرد و با تحلیل وضعیت شوکه به چشم های او خیره شد. خواست خودش را از روی او کنار بکشد اما این تکان آن ها را در موقعیت بدتری قرار داد و بعد هر دو با هم برای ترک آن موقعیت تلاش کردند که باعث شد هیوک تعادلش را از دست بدهد و تکیه ی دستانش سست شود. بی ملاحظه دوباره روی دونگهه افتاد و بی تعادل سرش در گردن او فرو رفت. به راحتی می توانست ضربان شدت گرفته ی قلب دونگهه را روی سی//نه اش حس کند و گرمای بدن او را حتی بیشتر از گرمای تابستان احساس می کرد. در گودی گردن او نفس نفس می زد و منطقش رو به فروپاشی بود. مگر همه ی این بهانه و درس خواندن ها به خاطر همین نبود؟ ل//ب هایش را به گردن او چسباند و لرزش بدنش از لذتی مخلوط با ترس را زیر بدنش حس کرد. این حس برای خودش هم تازگی داشت. شاید دخترها را می بو//سید و شاید لم//سشان می کرد اما تا به حال اینطور ... نفسش برید. بو//سه ای کمی پایین تر کاشت و بو//سه ی بعد روی ترقوه اش و عجیب از این حبس شدن نفس او لذت می برد غرق استرسی ل//ذت بخش بود که دستی به شانه اش چنگ زد و او را عقب هل داد. بی تعادل کنار او افتاد و سریع خودش را جمع و جور کرد و نشست. حالا دونگهه هم نشسته بود و نفس نفس می زد. آب دهانش را به سختی قورت داد.
-    بس کن هیوک!
نمی خواست، نمی خواست این لذ//تی که به تازگی کشف کرده بود تمام کند. خودش را جلو کشید در حالی که صدایش دورگه بود و می لرزید.
-    چرا؟ واقعا خوشت نمیاد؟

موضوعات پوکر وب: Comeback ،
[ جمعه 10 دی 1395 ] [ 01:08 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب