sacred pro.sti.tute /2
eunhae , sichul


حال می کنینا


دروغ چرا منم حال می کنم



مخلصیم تمام قد


.

هیوک باز هم برای چک کردن میزان هوشیاری او، او را مخاطب قرار داد ...
-    صدامو می شنوی ؟! ... با توام .. ایی دونگهه ! ... صدامو می شنوی؟!
کم جان تر از آن بود که حرفی بزند یا بدنش را تکان دهد ... دنیا دور سرش می چرخید و در تاری دنیایش به جای دختری شه//وانی پسری کنارش نشسته بود ... همیشه وقتی از خوشی و خستگی از حال می رفت چند ساعت بعد با بو//سه ها ی داغ ل//ب های نرم هر//زه ای بیدار می شد ... پس این بار؟!  پلک هایش را به علامت مثبت باز و بسته کرد و روی هم فشار داد ... سی//نه اش به شدت درد می کرد و ضربه های محکم دستان مرد رو به رویش با هر نفس انگار دوباره و دوباره تکرار می شد ...
در مقابل نگاه های متعجب و میخ دونگهه دستش را از لای دکمه های نیمه باز او به داخل هل داد و روی سی//نه اش گذاشت و همانطور که سعی می کرد سلامت استخوان هایش را با فشار های کوچک و قدرت لامسه اش چک کند با ناامیدی نالید :
-    فکر کنم باعث شدم دنده ات آسیب ببینه ، بعدا شماره ی دکتر خانوادگیتونو بهم بده !
.
.
.
وارد اتاق استراحت شد .. هیچول پا روی پا انداخته بود و بی خیال روزنامه می خواند و دخترک با استرس رو به رویش نشسته بود و لبش را می جوید و با کنار دامن کوتاه تنگ چرمش که به سختی کمی پایین تر از با//سنش را می پوشاند ور می رفت ... بی هیچ حرفی کنار هیچول نشست و سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشم هایش را بست ... کمی شقیقه هایش را ماساژ داد ... دردسر بدی را به خوبی پشت سر گذاشته بودند، هر اتفاقی می افتاد ممکن بود کارشان را از دست بدهند و این یعنی مرگ خواهرش! نفسش را با آرامش بیرون داد، حالا اثرات استرسش کم کم نمود پیدا می کرد ...
همانطور خیره به تیترهای جنجالی روزنامه، تکانی به آن داد تا صاف شود و صدایش توجه بقیه را جلب کند ...
-    اون پیرمرد که رفت تو اتاق ...
هنوز جمله اش تمام نشده بود که هیوک بی تفاوت جمله اش را کامل کرد ...
-    دکترش بود !
دخترک که تا آن لحظه فقط به واکنش های او نگاه می کرد و سعی می کرد چیزی از آن ها سر در بیاورد و میزان گند احتمالیش را تخمین بزند کمی خودش را جلو کشید ...
-    خیلی آدم مهمیه ؟! ...
نگاه مرددش را به او دوخت و  با لحن ملتمس و بخشش جویانه ای پرسید :
-    می خوای ... به رییس بگی؟!
همانطور بی تفاوت درگیر ماساژ شقیقه اش بود و درد را در تک تک رگ های برجسته ی پیشانیش حس می کرد ...
-    بگم که تو حواست به مشتری نبوده ؟! ... که تقریبا کشتیش !؟
نگاه دخترک با وحشت به سمت هیچول کشیده شد و دوباره چرخید و به او رسید ... کارش تمام بود ... اگر او تصمیم می گرفت به رییس گزارش کند، کارش را نه تنها در این بار بلکه در کل سئول از دست می داد ... خواست حرفی بزند اما هیوک پیش دستی کرد ...
-    نمی گم ! درسته بی تقصیر نبودی اما اون عوضی هم همچین آدم سالم و بی مشکلی نیست !
هیچول سرش را به علامت تایید تکان داد ... همیشه از این قبیل خوش گذران ها بدش می آمد ... برای او آن پسرهای عی//اش بی پروا فقط مشتی حیوان بی ارزش بودند ... مثل مگس یا پشه که آزاردهنده است اما نمی توان نسلش را ریشه کن کرد ... پس تمام تنفری که در بند بند وجودش ریشه دوانده بود داخل کلمات جا داد ...
-    اون آشغالای ه//رزه خودشون باید حواسشون باشه ... ما که صلیب سرخ نیستیم !
دخترک با شادی غیرقابل وصفی از جا پرید و خواست برای تشکر ل//ب هایش را به // های هیوک برساند ... چشم های هیوک هنوز هم بسته بود اما حضور او را کنارش حس کرد و متوجه خم شدن او روی خودش شد ولی قبل از اینکه بتواند عکس العملی نشان دهد هیچول بازوی دختر را کشید و باعث شد از رویش کنار برود ...
-    با لمست کثیفش نکن ! ...
نگاه گیجی به هیچول انداخت ... البته که خودش هم رغبتی به این تماس نداشت اما واکنش و جمله ی او برایش قابل درک نبود ... ترجیح می داد چیزی نپرسد پس رو به دختر گفت :
-    می تونی بری خونه ! ... شب دوباره برگرد ، مشتری داری!
و دختر گیج اما خوشحال آن جا را ترک کرد !
-----------------------------------------------
سه شنبه بود ... این روز ، روزی بود که هیوک و هیچول هر دو از جهنم بار دور بودند ... درست بعد از روزهای تعطیل آخر هفته که مردم وحشیانه برای تخلیه ی استرس و ناکامی های یک هفته اشان به آن جا هجوم می آوردند ...
با صدای باز و بسته شدن در ، چشم هایش را با بی میلی باز کرد و قبل از اینکه بتواند لعنتی به این بیداری بی موقع، آن هم با صدای نه چندان دلچسب در بفرستد صدای هیوک در گوشش زنگ شد ..
-    پاشو واسه صبحونه خرید کردم ...
و صدای اعصاب خرد کن قهوه جوش و باز و بسته شدن در یخچال ...
-    می رم یه دوش بگیرم ، غذای مین هی رو خودم می دم فقط لطفا آماده اش کن !
صدای پای او و در نهایت صدای وحشتناک در حمام کفرش را در آورد ... سر جایش نشست و کلافه موهایش را به هم ریخت ...
-    انگار نه انگار تموم دیشب داشتم کو//نمو جلو اون مردک کو//نی تکون می دادم !
با بی میلی که در کندی حرکاتش کاملا مشخص بود از رختخواب نسبتا راحتش بیرون آمد و با پا تای نا مرتبی به آن زد و آن را گوشه ای به حالت مچاله جمع کرد ... با پاهایی که روی زمین می کشید سمت آشپزخانه رفت تا صبحانه را آماده کند ...
چند دقیقه ای نگذشته بود که هیوک با موهای خیس و نیم تنه ی ل//خت وارد آشپزخانه شد ... همانطور که با حوله مشغول خشک کردن موهایش بود نیم نگاهی به میز کوچک نیمه چیده شده انداخت ...
-    غذای مین هی آماده اس !؟
تمام تلاشش را می کرد حواسش را از عضلات شکل گرفته ی مرد جذاب کنارش پرت کند ... در حالی که سرش تا آخرین حد ممکن پایین بود ظرف غذا را به سمتش گرفت ... به لطف هم// خوابی های هر شبه اش بدنش ناخواسته به هر چیزی واکنش می داد و او این را نمی خواست ...
غذا را گرفت ... دلیل این سرِ پایین رفیقش را به خوبی می دانست ... هرگز نمی خواست با بدنش یا هرچیز دیگری او را اذیت کند اما مطمئن بود اگر در خانه راحت باشد حس عذاب وجدان و تنفر او را نسبت به خودش و این زندگی که به آن مجبور بودند، کمتر خواهد کرد ... این کمترین کاری بود که می توانست برای اثبات اطمینانش به پاکی او انجام دهد ... از طرفی این سر پایین نشان می داد در قضاوتش اشتباه نکرده و شاید هیچول کارهای زیادی انجام داده باشد اما هنوز حدود و حرمت ها را رعایت می کند ... همه ی این ها را می دانست و فقط می خواست به خود او ثابت کند ... لبخند زد ...
-    چند دقیقه بیش تر طول نمی کشه صبر کن با هم غذا بخوریم !
سرش را به علامت فهمیدن تکان داد ...
.وارد آشپزخانه شد ، هیچول آرنجش را به میز پایه کوتاه تکیه داده و دست به چانه، چهار زانو نشسته بود ... مثل تمام این روزها عمیقا به چیزی فکر می کرد که حتی خودش هم نمی دانست ... به دیدن او در این حالت عادت کرده بود ..
***
می دانست صدا کردنش فایده ای ندارد پس وقتی نشست کمی میز را تکان داد ...
انگار از روی بلندترین بند دنیا به پایین سقوط کرد که ناگهان پرید و وحشت زده نگاهش روی هیوک ثابت ماند ... با دیدن لبخند او لبخند نصفه نیمه ای زد ...
-    می خوای بری المپیک که هر روز برای ورزشت بی خوابم می کنی؟!
روزهای کاری به شدت کار می کرد و روزهای تعطیل تا جایی که می توانست می دوید، خستگی فرصت فکر کردن به مشکلات را از او می گرفت و او لازم داشت برای امیدوار ماندن به هیچ چیز فکر نکند.مشغول خوردن شد و بی تفاوت شانه ای بالا انداخت، همانطور که سعی می کرد لقمه اش را فرو دهد، بی رابط ترین توضیح را داد :
-    وقتی تفریح بقیه میشه وظیمون باید یه تفریحی داشته باشم !!
به خوبی می دانست تفریح بقیه دقیقا همان کارهای هر روزه اشان در آن ب//ار جهنمیست ... هیوک هم جور دیگری درگیر آن بود ... شاید او با پسرها نمی //خوابید اما بخاطر شغل نه چندان شریفش مجبور به ل//اس زدن با دخترهای ثروتمند و در صورت لزوم هم//خوابی با آن ها می شد ... می دانست که بارها مسئول ب//ار به او تذکر داده تا دختران را به مش//روبات گران قیمت دعوت و آن ها را وادار به خرج کردن کند ... البته هیوک تا مجبور نمی شد زیر بار نمی رفت ... بارها بخاطر نصیحت و جر و بحث با دختران و اتفاقاتی از این قبیل حسابی توبیخ شده بود ...
و این زندگی سگی هر دوی آن ها بود !! زندگی ای که هیوک بخاطر خرج داروهای خواهرش، مین هی، محکوم به آن بود و هیچول ...
کمی خودش را جابه جا کرد و بدون اینکه به هیوک نگاهی بیندازد، لقمه ای را درون دهانش جا داد.
-    امروز باهاش حرف می زنم!
واکنشی نشان نداد، ترجیح می داد او خودش بحثی را که شروع کرده است، ادامه دهد پس خودش را همینطور به خوردن با ولع غذایش مشغول نشان داد و شاید به این روش بغضش را فرو می داد.
برای درک واکنش او نگاهش را روی جزییات صورتش دقیق کرد اما چیزی ندید، جز آن که این فرو دادن با عجله ی لقمه ها بیش تر شبیه فرو خوردن غصه بود تا غذا! ادامه داد:
-    شاید بتونم راضیش کنم، اگه بشه ...
با قاشق کمی با غذای در ظرفش بازی کرد، به این مکث برای آرام شدن احتیاج داشت.
-    اگه بشه می خوام دیگه هر شبه نباشه!
سرش را به علامت تایید تکان داد، با تلاش لبخند نصفه و نیمه ای روی ل//ب هایش ساخت اما سرش را بالا نیاورد.
-    خیلی خوبه!
تا آخرین حد ممکن روی ظرفش خیمه زد و تلاش کرد تا هیچول پره های بینی اش که از خشم تکان می خورد و سرخی آن از درد و برق اشک چشمش از غصه را نبیند. حیف! حیف که هردویشان مجبور بودند. لعنت به این اجبار!
-    اگه .. اگه خواست کتکت بزنه...
با همه ی وجود در برابر لرزش صدایش مقاومت کرد.
-    فقط صدام کن!
و هر دویشان به خوبی می دانستند این خواسته ها بی جواب و کتک نمی ماند.
***
رو به روی رییس بار نشسته بود در حالی که حتی نمی توانست گستاخی را از برق نگاهش جدا کند و البته که مرد میانسال هم به تلافی شه//وت را از نگاهش نمی گرفت. برای گفتن مردد بود اما تمام دیشب را با خودش کلنجار رفته بود تا حداقل بتواند رنگ تردید را از لحنش بگیرد. این سکوت طولانی بالاخره مرد را کلافه کرد و به حرف آورد.
-    با اومدن به این جا نمی تونی از زیر کارات در بری!
نفسی صدادار برای کنترل آرامشش کشید، اگر می خواست بعد از مدت ها به خواسته اش برسد، نباید مانند یک بازنده عصبانی می شد. می ترسید، این مرد تنها کسی در دنیا بود که هیچول به شکل وحشتناکی از او می ترسید.
-    امروز مشتری نداشتم!
مرد پوزخند زشتی زد و سرش را متفکرانه تکان داد. همانطور که سیگارش را بین دو انگشتش نگه داشته بود، به جلو خم شد و دست به بطری شام//پاینش برد و گیلاسش را تا نیمه پر کرد. با آرامش خفه کننده ای گفت:
-    اگه مشتری نداری یعنی کارت به اندازه ی کافی خوب نیس. می خوای بیشتر باهات تمرین کنم یا تنبیه رو ترجیح می دی؟
با شنیدن این جملات از زبان مردی که هیچ وقت در مورد هیچ چیز شفقتی نداشت، سرمایی به جانش افتاد که بدنش را ریز می لرزاند. هنوز هم تمام توانش را برای آرام ماندن به کار بسته بود. پوزخند مرد با دیدن حال پریشان او پررنگ تر شد و تاریکی عجیبی در برق چشمانش نمایان شد. جرعه ای از گیلاسش نوشید.
-    نمی تونی تصور کنی چه قدر دلم برای صدای ضجه هات تنگ شده!
تمامی این جملات در ذهنش خاطره ای بود و در قلبش تیری. می دانست مرد عمدا به آن ها اشاره می کند تا او را شکنجه کند ولی هنوز هم باید به خاطر خواسته اش قوی و مصمم به نظر می رسید. بالاخره ل//ب از ل//ب باز کرد.
-    بدهیم بهت تموم شده، حتی سودش!
مرد پک سنگینی به سیگارش زد اما حتی این کام سوزاننده ی سیگار هم نتوانست پوزخندش را جمع کند. چشم هایش را ریز کرد و به واکنش های پسرک گستاخ و وحشی رو به رویش خیره شد.
-    صدای سرفه های بدهیت هنوز هم تو خونه ی من می پیچه!
به خوبی می دانست مرد از کدام بدهی حرف می زند. دیگر نمی توانست دستپاچه نباشد. این تهدید لعنتی همیشه کارساز بود، همیشه! مرد که تزلزل او را در لرزش های محسوس دست و بدنش می دید، پیروزمندانه به صندلی چرخان تمام چرم مشکی اش تکیه زد و به طعنه اضافه کرد:
-    اومده بودی چیزی بگی؟
لعنت، لعنت، لعنت! نمی توانست الان جا بزند. مشت های گره کرده اش را در کنار بدنش پنهان کرد، نمی خواست مانند تمام این سال ها در بحث با این مرد نفرت انگیز بازنده باشد. همه ی توانش را جمع کرد.
-    نمی خوام کارم هر شبه باشه!
مرد دود سیگار را به سمتی فوت کرد با حالتی ساختگی تعجب را در چهره اش به نمایش گذاشت.
-    تو روزای استراحت بیش تری می خوای؟
آب دهانش را به سختی قورت داد. می دانست چنین چیزی امکان ندارد و او هم نمی خواست وقتش را با چیزی که نمی شود تلف کند. اگر فقط به خواسته ی خودش می رسید برایش کافی بود.
-    می خوام چیزی شبیه گیسانگ باشم!
( گیسانگ در قدیم به زنانی اطلاق می شد که نقش معشوقه ها در بار یا مهمانخانه ها را داشتند. آن ها با هر کسی هم // خواب نمی شدند ولی از خیلی ها پذیرایی می کردند، در نهایت مردی برای سال های طولانی یا تمام عمر مسئولیت آن ها را قبول می کردو مخارج زندگی اشان را متحمل می شد. در این دوره آن ها به کار خود ادامه می دادند اما دیگر مردی به قصد داشتنشان با آن ها مراوده نمی کرد. هیچول از جمله ی چیزی شبیه گیسانگ استفاده کرد چون 1. مرد است. 2. منظورش از گیسانگ این است که تنها با مشتری ها معا//شقه داشته باشد و بیش تر پیش نرود.)
مرد قهقهه ای مستانه زد و صدایش پرده ی گوش های او را لرزاند.
-    یعنی انقدر کارت خوبه که یه نفر خرجتو بده؟!
نفس هایش از حرص به شماره افتاده بود و گلویش خشک تر از همیشه برای تولید هر صدایی خراشیده می شد. پس چشم هایش را بست، نفس عمیقی کشید و سرش را که بیش از حد پایین گرفته بود،به علامت تایید تکان داد که باعث شد مرد دوباره آن صدای اعصاب خرد کن خنده اش را در فضا رها کند.
-    می دونی چه لقبی بهت دادن؟
سرش را کمی بالاتر گرفت و زیر لب زمزمه کرد:
-    نه!
مرد این بار به پوزخندی عصبی بسنده کرد.
-    سیندرلا! و میدونی چرا؟
نفس هایش کندتر شده بود، هر لحظه جو برایش سنگین تر می شد و با این بحث کم کم به این نتیجه می رسید که قرار نیست به چیزی که می خواست برسد. سکوتش که طولانی شد مرد خودش به حرف آمد اما این بار مشت محکمی روی میز کوبید که او را از جا پراند.
-    چون نیمه شب غیبت میزنه!
و با لحن تمسخر آمیزی ادامه داد :
-    با دوازدهمین ضربه ی ساعت!
کمی آرام گرفت و صدای هه مانندی از بین ل//ب هایش فرار کرد.
-    فکر می کنی حاضرن با یه لنگه کفش کل شهرو دنبالت بگردن؟ هر وقت کسیو پیدا کردی که همچین حماقتی کنه بیا تا در موردش حرف بزنیم!
می خواست اعتراض کند، شاید هم نه! باید التماس می کرد ولی در هر حال که فایده ای نداشت. در مقابل این مرد همیشه مطیع بود، مجبور بود که باشد اما این بار اگر حرف نمی زد شاید همان جا از درد این تحقیر خفه کننده میمُرد و شاید هم امروز دلش به حرف هیوک قرص بود که گفت:" فقط صدام کن!" هر چه که بود به او توان حرف زدن داد.
-    اگه من بخوام حاضرن!
انگار امروز حال نداشت او را تنبیه کند که فقط اشاره زد تا هر چه زودتر برود.
-    خواهیم دید!
و هیچول بدون حرف دیگری آن جا را ترک کرد. این بار هم قرار بود برای خواسته اش بجنگد، مثل تمام سال های زندگی اش! هیچ وقت چیزی را ساده به دست نیاورده بود، هیچ وقت!

موضوعات پوکر وب: sacred pro.sti.tute ،
[ پنجشنبه 9 دی 1395 ] [ 10:39 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب