Tanto / 12
tanto, suley, sekai


قرار بود شنبه یه پروژه تحویل بدم کنسل شد

یعنی انقدر خوش شانسم


من مرگه لی ام مرگ


مخلصیم تمام قد


.

***
جلوی کمد لباس ها ایستاده بود و یکی یکی آن ها را روی رگال بررسی می کرد، نگاهی به پسر کلافه ی نشسته روی تخت انداخت و با لحنی که سعی در تسلایش داشت گفت:
-    امروز می تونی هر کدوم از لباسامو که می خوای بپوشی.
نگاه چپی تحویل او داد. این همه خونسردی حالش را به هم می زد. او چطور می توانست در چنین شرایطی تا این حد بی مزه باشد.  خودش هم چاره ای نداشت. در عمل انجام شده قرار گرفته بود و حالا باید سرنوشتش را به دست این احمق می داد که در نتیجه فرقی نداشت: یا امروز میمرد یا چند روز دیگر! برای چند روز اضافه تر که نیاز به لباس های جدید و چاپلوسی برای ایل هون نبود.
-    حس می کنم داری قربانیت به خدایانو آماده می کنی تا به خواسته ات برسی.
و بی حوصله به سمت او رفت تا نگاهی به لباس ها بیندازد.
این جمله قلب سوهو را لرزاند، شاید دستش رو نشده بود و شاید خودش قصدی برای قربانی کردن لی نداشت اما خواسته اش... او چه چیزی از خواسته اش می دانست. دستش را روی شانه ی او گذاشت تا حس اطمینان را به او هم منتقل کند.
-    از امروز به بعد زندگیمون به هم وابسته میشه پس بیا به هم اعتماد کنیم.
بی حوصله دست او را از شانه اش کنار زد و زیر ل//ب غر زد:
-    من تو زندگیم فقط به والدینم اعتماد داشتم.
به کمد تکیه داد و پوزخند زد.
-    و حالا جفتشون مردن!
با حرص برای تاکید از لای دندان هایش غرید:
-    می بینی؟ اعتماد آدمارو زنده نگه نمی داره.
جوابی برای این حرف نداشت اما می دانست اگر به هم اعتماد نکنند کار هر دویشان تمام است و مطمئن بود این خواسته اش نیست.
***
در بار منتظر اجازه ی ورود ایل هون نشسته بودند و چهره ی درهم رفته ی لی کاملا نشان می داد تا چه حد از این اوضاع در عذاب است. استرس در ضرب عصبی پایش هم دیده می شد و دلش نمی خواست او تا این حد نامطئن و ترسیده به نظر برسد، این کار را برایشان سخت می کرد.
در ذهنش هزاران چیز را مرور می کرد. از اخلاق سرد و بی رحم ایل هون تا غرور و اهمیت ندادن سهون تمام این ویژگی های شخصیتی به ضررش بود. اگر دست از پا خطا می کرد کشته می شد، اصلا همه ی این ها چطور برایش اتفاق افتاد؟ لعنت همه چیز زیر سر آن سربازرس عوضی بود و دستگیری ای که حالا می دانست هیچ دلیل قضایی ای هم نداشته است. اگر زنده می ماند حتما از خجالتش در می آمد. در همین فکرها بود که لگدی به پایش خورد و صدای سوهو را شنید :
-    خودتو جمع و جور کن!
دندان هایش را روی هم فشار داد. این یکی را که می توانست بکشد.
-    کلا جفتک زدن عادتته، نه؟
و از نگاه خشمگینش معلوم بود تمایل شدیدی به حمله دارد، در هر حال او چیزی برای از دست دادن نداشت. بین نهیب زدن و نزدن برای خالی کردن عصبانیتش سر سوهو مردد بود که بارمن به موقع رسید.
-    میتونین برین بالا.
تمام مدت در آسانسور هم ساکت بود اما سوهو دقیقا از همین سکوت می ترسید، او نباید خودش را می باخت در غیر این صورت هر دوی آن ها تاوانش را با جانشان پس می دادند.
وارد اتاق شدند. ایل هون، مشاور دو فردی که همیشه در این اتاق بودند به همراه آن مرد تازه وارد تائو.
ایل هون پشت میز نشسته بود و به صفحه ی چیده شده ی شطرنج خیره بود. چند تا از مهره ها بیرون بودند و چندتایشان حرکت کرده و در وسط صفحه. کسی رو به رویش نبود اما او خیره به آن مهره های چوبی کشیده عمیقا به حرکت بعدی فکر می کرد. مشاور کنارش ایستاده بود و سعی می کرد حتی نفس هایش هم کوچکترین صدایی نداشته باشد که مبادا باعث حواس پرتی او شود و تائو خیره به صفحه ی شطرنج بی حالت ترین صورت را بین جمع حاضر داشت اما، اما چشم هایش برق پوزخند داشت.
آن دو هم کنار آن ها ایستادند و به رسم ادب و احترام و شاید با کمی ترس تعظیم کوتاهی کردند. سوهو هنوز هم نگران واکنش های عجولانه ی لی بود اما لی او را غافلگیر کرد. انگار حالا که قرار بود بازی کند نمی خواست ببازد.
نگاه لی روی تائو ثابت ماند و پوزخندی آرام آرام روی ل//ب هایش نقش بست که نشان از آرام گرفتن استرسش داشت.
-    تو هم که اینجایی رفیق قدیمی!
سوهو کاملا غافلگیر شده بود اما سعی می کرد جلوی واکنش های غیر ارادی چهره اش را بگیرد. لی این مرد مرموز اعصاب خر کن را می شناخت؟ این خوب بود یا بد؟ نمی توانست به نتایج تحلیل هایش مطمئن باشد چون نتیجه در شرایط مختلف کاملا متفاوت بود.
تنها واکنش تائو به این جمله تغییر زاویه ی سرش در جهت او بود و شاید کمی تغییر جهت مردمک هایش. همیشه همینطور بود. شبیه ارتشی ها سرد و محکم و مقرارتی و همیشه با پاهایی به عرض شانه باز و کمترین حرکت غیر ضروری.
ایل هون نگاهش را از صفحه گرفت و به لی دوخت. این احوالپرسی یک طرفه پوزخندی روی ل//ب هایش نشاند. نگاهش را از او گرفت و سوهو را مخاطب قرار داد.
-    براش توضیح دادی؟
-    کاملا!
به ظاهر بی ربط به موضوع به سمت تائو برگشت و پرسید:
-    می دونی چرا عاشق شطرنجم؟
منتظر جواب او نماند، گرچه او هم خیالی برای جواب دادن نداشت.
-    چون مهره هاتو اونجور می چینی که می خوای!
اسبی را از بین مهره های بیرون از صفحه برداشت و با لبخند نگاهی به آن انداخت و لحظه ای بعد با فشار زیاد باعث شد گردن اسب شکسته و دونیم شود. با قهقهه ای ادامه داد:
-    و می تونی هر بلایی خواستی سر مهره های بی لیاقت بیاری.
خیره به چشم های گستاخ سوهو در حالی که حالا لحنش بیش از حد رنگ تهدید داشت.
-    حتی اگه اون مهره یه اسب باشه و با پرش بتونه زودتر از موعد به قلمروت وارد شه. این طور نیس
باید جوابی درست و قانع کننده پیدا می کرد. اگر نظر خودش را می گفت ممکن بود سرش را به باد بدهد و اگر چیزی می گفت که ایل هون به شنیدنش علاقمند است شاید چاپلوسی تلقی می شد و باز هم سرش را از دست می داد. مکثش که طولانی شد لی با قهقهه ای خودش را به میانه ی بحث کشید:
-    من شطرنجو دوس دارم چون اخرش شاه و سربازش میرن تو یه جعبه!
سوهو متعجب از این جواب دیوانه وار او، خشم چشم های ریز شده ی ایل هون را تشخیص داد. چیزی برای بهتر کردن اوضاع به ذهنش نمی رسید و قبل از اینکه ذهنش یاری کند ایل هون نگاه تیزی به آن ها انداخت و یادآوری کرد.
-    به نفعتونه کارتونو درست پیش ببرین.
و این صراحت احتمالا به خاطر این بود که لی تمام آن چه را که او می خواست غیرمستقیم  بیان کند در لحظه ای با آخرین جمله خراب کرد. دستش را تکان داد و این یعنی باید هر چه سریعتر آن جا را ترک می کردند. از اتاق که بیرون آمدند سوهو با تعجب به لی خیره شد.
-    شجاع تر از چیزی هستی که فکر می کردم.
لی دستش را روی قلبش گذاشت تا تپش وحشیانه ی آن را آرام کند و آب دهانش را به سختی قورت داد.
-    خفه شو! نزدیک بود سکته کنم!
و کاملا جدی به سمت او برگشت، درحالی که این بار گردنش را می مالید.
-    دیدی چجوری گردن اون اسب بیچاره رو شکوند؟
و سوهو فقط توانست با دهانی باز به این دوگانگی رفتاری او خیره شود. این پسر واقعا جدی بود؟

موضوعات پوکر وب: Tanto ،
[ پنجشنبه 9 دی 1395 ] [ 09:18 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب