You are my wage / P11

سلام چینگو گلی ها 
بپرین ادامه. . . 

به خاطر اینکه هفته قبل آپ نداشتم چینجا معذرت میخوام 
سرم خیلی شلوغ بود، فرصت و انگیزه ای برای نوشتن نداشتم راستش
هنوزم تقریبا شرایط برام همونجوریه ولی با کمک ایونشا که تا الان خیلی بهش زحمت دادم امروز یه پارت طولانی براتون آوردم. 
منتظر انرژی های آبیتون هستم
به پشت روی تخت خوابیده بود، نگاهی به ساعت دیجیتال کوچک روی میز انداخت، ساعت 7:30 را نشان میداد. با اینکه دیشب دیر خوابیده بود ولی طبق عادت همیشگی سحرخیزی اش از نیم ساعت پیش بیدار شده بود. بعد از بیدار شدن و درک موقعیتش صحنه ای که انگار همین دیروز اتفاق افتاده بود برایش تداعی شد. احساس سنگینی، پسری که سر بر سینه بر.هنه اش گذاشته و آرام و  عمیق نفس میکشید، پایی که روی پاهایش قرار داشت و دستی که در تماس با پوست حساس نوک سی.نه اش بود. 
اما این سکانس با آنچه قبلا اتفاق افتاده بود یک تفاوت فاحش داشت که برایش مثل روز روشن بود. این اتفاق مثل دفعه قبل پیش نمیرفت چرا که حسی در قلبش عوض شده بود. دیگر از این طرز خوابیدن بدش نمی آمد، دیگر کنار دونگهه خوابیدن و تماس پوست بدن هایشان چندش آور نبود. تعریفی از گ.ی بودن نداشت ولی بعد از اتفاق دیشب به این باور رسیده بود که دونگهه را میخواهد، کنار و برای خودش. دفعه قبل دونگهه را آزرد ولی حالا با آرامشی که از این آغوش می گرفت با لبخندی بر لب دستانش را دور بدن او حلقه کرده و او را بیشتر به خود میفشرد.یک تفاوت دیگر نیز وجود داشت.... این بار هردو بر.هنه بودند. 
اولین بارش با یک پسر، با دونگهه، همه چیز را به خوبی و با جزئیات به خاطر می آورد 
فلش بک >>>>>
از خودش و حرکاتش شرم میکرد. این نمایش تظاهر به مستی خجالت آور ترین کاری بود که به عمرش انجام داده بود. ابتدا که دکمه های بالایی پیراهنش را باز گذاشت. پس از آن هم بیشتر وزنش را روی دونگهه انداخته بود. نفسهای گرمش را روی گردن سفید او پخش میکرد و هر چند قدمی که برمیداشتند ل.ب هایش را به پوست داغ او میچسباند و دونگهه با عقب کشیدن سرش این تماس را پایان میداد. سعی میکرد به این فکرنکند که این کارها را برای تح.ریک کردن یک پسر انجام میدهد و خوشبختانه پوست صاف و شیرین دونگهه کار را برایش راحت میکرد. 
بعد از اینکه روی تخت خوابید کیومین که تا آنجا تنها مشایعتشان کرده بودند از اتاق خارج شدند. با نگاهی به پایین تنه دونگهه که برای قفل کردن درب اتاق رفته بود میتوانست تح.ریک شدن او را تشخیص دهد. اما دونگهه تنها پیراهنش را درآورده و روی تخت پشت به او نشست. گیج شده بود، مگر دونگهه به خاطر او تح.ریک نشده بود پس چرا اشتیاقی به او نداشت؟! اگر تمام احتمالات و محاسباتشان را بهم میریخت و هیچ نمیکرد چه؟! دیگر کی فرصتش پیش می آمد بدون ناراحت کردن او چنین رابطه ای را امتحان کند؟! تا اینجا پیش آمده بود و کارهایی که فکرشان را نمیکرد انجام داده بود. باید به سرانجام میرسید. 
حرکت بعدی ناخودآگاه در ذهنش جان گرفت، دستانش را دور کمر دونگهه حلقه کرده و او را روی تخت خواباند..... بی قراری را در آن تیله های مشکی که مدام فاصله  بین ل.بها و چشمانش را طی میکردند دید. با حرکت بعدی دونگهه چندان جا نخورد زیرا خودش برای گرفتن طاقت او اصرار داشت. پس تنها چشمانش را بست و سعی کرد به هیچ چیز جز ل.ذت بردن از ل.ب هایی که ل.ب هایش را با ولع میبو.سیدند فکرنکند. 
دستان دونگهه که سعی در بازکردن پیراهنش را داشتند حس کرد. پس به هدفش نزدیک میشد. با حس انگشتان سرد او که پوست بدنش را لمس میکردند تنها کمی به خود لرزید، هنوز با سماجت سعی داشت به اینکه یک پسر بدنش را ل.مس میکند توجه نکند، نمیتوانست آن ل.ب ها را ببو.سد چرا که ذهنش درگیر چی دیگری بود. اما وقتی سرانگشتان جای خود را به ل.ب ها و زبان خیس او دادند دیگر توانی برای فکرکردن برایش باقی نماند. او همیشه  کسی بود که این کارها را انجام میداد و از حس سلطه در رابطه اش ل.ذت میبرد اما حالا با  کارهایی که دونگهه با بدنش میکرد ل.ذتی فراتر از تمام تجربه هایش را حس میکرد. بالاخره چشمانش را باز کرد و دونگهه را نشسته میان پاهایش دید... قبل از اینکه افکارش باز هم مزاحم ذهنش شوند بازهم غرق لذت شد. 
و زمانیکه او را بر.هنه دید سعی میکرد به اندام مردانه او توجه نکند. اما وقتی مم.برش را درون او حس کرد و رد اشک را که به خاطر درد روی صورت او جاری شده بود دید، در طول زمانی که او را زیر خود داشت و به او ضربه میزد، و درست لحظه ای که کا.م او را روی شکمش دید و با او و درون او به اوج رسید.... حس بدی نداشت. تمام چیزی که با دونگهه تجربه کرده بود ل.ذت بود و نمیتوانست انکارش کند. مهم نبود ذهنش چقدر به خاطر پسر بودن دونگهه تقلا کند. در ابتدا برای ل.مس او مردد بود ولی وقتی انجامش داد و او را برای بو.سه ای پایین کشید فهمید که تمام مدت خود را از شیرینی ل.مس تن او محروم کرده است. 
پایان فلش بک>>>>>>>
با تکان خوردن دونگهه در آغوشش از فکر شب داغی که پشت سر گذاشته بودند بیرون آمد. 
دونگهه: عه هیوک.... بیداری؟ صبح بخیر
به صورت پف کرده و چشمان خوابالود او نگاه کرد، اخم هایش کمی در هم کشیده شده بود، از صورتش پایین تر رفت... از گردنش گذشت و روی استخوان ترقوه اش متوقف شد. 
دست ایونهیوک را که زیر سرش قرار داشت و شانه اش را در آغوش گرفته بود حس می کرد، متوجه تغییری در عمق چشمان ایونهیوک شده بود اما نمیتوانست معنی آن را بفهمد ، نگاه خیره او روی بدنش کمی معذبش میکرد. کمی خودش را عقب کشید پتو را تا روی سینه اش بالا آورد، باز هم آن درد که شب قبل را برایش یادآور میشد حس کرد و نتوانست ابروهایش را در هم نکشد: خیلی وقته بیدار شدی؟" 
دوباره به صورت او نگاه کرد: فکرکنم تقریبا 1 ساعتی میشه.
به خود لعنتی فرستاد. اینبار نیز در بیدارشدن از عقربه های ساعت و ایونهیوک جا مانده بود. روی دیوار ها به دنبال ساعت میگشت. بالاخره آن را روی میز دید... 
دونگهه: تقریبا 8عه. خیلی دیر میرسیم شرکت. کاش زودتر بیدارم میکردی. 
ایونهیوک به سمتش چرخید و دست دیگرش را نیز دور بدن پیچیده شده در پتوی او حلقه کرد. صورت دونگهه در نزدیکی گردنش قرار داشت. با صدای آرامی گفت: امروز قرار نیست بریم شرکت. دلم میخواد همش همینجوری بخوابیم.
از اخم های دونگهه متوجه درد او شده بود و این تصمیم که تمام روز را کنار یکدیگر بخوابند در لحظه گرفته بود. 
حرف ها، حرکات و رفتار ایونهیوک او را به شک انداخته بود. از علت برهنه بودن بدنهایشان هیچ نمیپرسید، نه تنها او را از تخت بیرون نمی انداخت بلکه در آغوش نیز میگرفت، کار را برای بیشتر ماندنشان کنار یکدیگر تعطیل کرده بود.... همگی برایش تازگی داشت اما... به این معنا بود که دیشب...؟! نه... اما این فکر آنقدری در ذهنش جان گرفته بود که راحتش نمیگذاشت. شاید باید غیر مستقیم از او میپرسید؟! 
دونگهه: میدونستی خیلی سنگینی؟
ایونهیوک: سنگینم ؟
دونگهه: آره، از نفس افتادم تا آوردمت تو اتاق، تازه بدمست هم هستی، چیزی یادت نمیاد؟ 
ایونهیوک که تا آن لحظه درگیر بررسی رفتاری بود که باید از خود نشان میداد با این سوال دونگهه خنده اش گرفت. نمیدانست درحالیکه همه چیز را به خوبی به یاد دارد و شواهد نیز گویای همه چیز است چگونه باید خودش را به نفهمیدن و ندانستن بزند. وکیل کوچکش اصلا در از بین بردن شواهد مهارت نداشت. 
چشمانش را باز کرد، این توانایی را یک شبه به دست آورده بود یا اینکه استعداد نهفته ای با ورود دونگهه به زندگی اش خود را نشان داده بود نمیدانست اما از چشمان او حرفش را میخواند. نمیخواست به او دروغ بگوید، اما شاید اگر حقیقت را میگفت دونگهه به خاطر فریبی که خورده بود از او دلگیر میشد. 
ایونهیوک: بعد از مستی چیزی یادم نمیمونه. ببخشید اگه اذیت شدی. 
دونگهه نفس عمیقی کشید و با گفتن " اوهوم، اشکالی نداره" مکالمه شان را پایان داد. 
ایونهیوک: اما من دیشب مست نبودم هائه 
دونگهه تنها توانست به او نگاه کند و چشمانش هر لحظه گرد تر میشد. 

++++++++++

پشت میز همیشگیشان در بار نشسته بودند و کیوهیون تا آن لحظه با دقت به حرف های او گوش داده بود
- حالا دونگهه ازت ناراحته و دیگه نمیخواد ببینتت 
ایونهیوک چشم غره ای به او رفت 
- مزخرف نگو، یه جورایی نادیده ام میگیره و انگار ازم فرار  میکنه. 
کیوهیون روی مبل لم داد و پاروی پا انداخت، دستی به چانه اش کشید و با چهره ای متفکر خیره به چشمان ایونهیوک گفت: باید برام کامل تعریف کنی دونگهه اون شب چیکار کرد. تو هیچی از جزئیات نگفتی 
گرچه در چهره کیوهیون نشانه ای از شیطنت نمیدید ولی بازهم نمیتوانست مسائلی تا این حد شخصی را بازگو کند 
- حتی فکرشم نکن. 
کیوهیون: الان کجاس؟ 
ایونهیوک گیلاس مش.روب را برداشت و کمی از آن نوشید که باعث شد چهره اش از طعم آن درهم کشیده شود
- وقتی میومدم اینجا تو شرکت بود. " جرعه ای دیگر " همشم میره دفتر مدیر مالی... اون مردک... اصلا نمیدونم چرا مدام میره اونجا 
کیوهیون لبخندی به این رفتارهای جدیدی که از صمیمی ترین دوستش میدید زد
- بیخیال...اون اینجا نیست که حسودی کردنت و ببینه ضعف کنه.... 
ایونهیوک کلافه نگاهش کرد و باعث از بین رفتن لبخند او شد.
کیوهیون خودش را برای وضعیتی که ایونهیوک در آن قرار گرفته بود مقصر میدانست. بدون درنظر گرفتن واکنش دونگهه بعد از فهمیدن حقیقت پیشنهاد آن نمایش را مطرح کرده بود و بلافاصله پذیرفته شدنش از جانب ایونهیوک آنها را در چنین وضعیتی قرار داده بود. سعی داشت حال هیوک را با شوخی عوض کند ولی به نظر او ناراحت و نگران تر از چیزی بود که نشان میداد. 
کیوهیون کمی گلویش را صاف کرد
- امممم... خوب... فک کنم اون از روبه رو شدن باهات خجالت میکشه و از اینکه براش نقش بازی کردی ناراحته. 
حق با کیوهیون بود و خودش نیز این را به خوبی متوجه شده بود، سرش را میان دستانش گرفت 
- حالا به نظرت چیکارکنم؟ هرچی این چند روز خواستم باهاش حرف بزنم یه جوری غیب شده
کیوهیون بعد از دقایقی مکث و فکرکردن به زوایای مشکل او گفت: حست بهش چیه هیوک؟ حالا که بودن باهاش رو تجربه کردی حس واقعیت چیه؟ 
ایونهیوک به گیلاس مش.روب روی میز خیره ماند 
- نمیدونم تا الان چی بودم  ولی حالا میدونم که میخوامش، حسم دیگه اون دوست داشتن معمولی نیست کیو 
کیوهیون: فکرمیکنم وقتشه دست به کار شی هیوک. دیگه فکرکردن و فقط حرف زدن بسه. 
===========
طول و عرض اتاق را طی میکرد. فرقی نمیکرد چقدر برای آرام کردن خودش تلاش کند و دلیل و منطق بیاورد. این واقعیت را که شب از نیمه گذشته ولی هنوز دونگهه به خانه نیامده با هیچ منطقی نمیتوانست توجیه کند. دونگهه موبایل و تلفن خانه اش را جواب نمیداد. پیش لیتوک هم نبود، کیوهیون و سونگمین از او بی خبر بودند. دلش هزار راه میرفت که هرکدام از دیگری تاریکتر و ترسناک تر به نظر میرسید. شاید بلایی سرش آمده بود، شاید در موقعیت ناگزیری گیر افتاده بود، شاید تلفن همراهش خراب شده بود، شاید شب را پیش دوستی میگذراند که او نمیشناخت، شاید رفته بود.... نه... این احتمال درد داشت اما شاید آنقدر معطل کرده تا اینکه دونگهه خسته شده بود؟! به میزی که با تمام سلیقه اش چیده بود نگاه کرد. دلبری از یک پسر، از دونگهه را بلد نبود... ولی تمام روز بارها مقابل آینه چگونه اعتراف کردن به او را تمرین کرده بود، برای پاک کردن تمام ناراحتی های نشسته بر دل او آماده بود... پس چرا دونگهه به خانه بازنمیگشت؟! چرا نمی آمد تا بی قراری اش را ببیند؟ این سکانس لعنتی نیز به طرز آزاردهنده ای آشنا بود. آن حلقه گران قیمت... شاخه گل رز... هیویئونی که دیگری را به او ترجیح داده بود... راستی آن شاخه گل رز... همان که هرگز فرصت هدیه کردنش به هیو را بدست نیاورد، هنوز همانجا در داشبورد ماشین بود؟! گل های روی میز قرار بود به آن رز خشکیده ملحق شوند بدون اینکه دونگهه حتی در هوای معطرشان نفس بکشد؟! سرنوشتش از کی اینهمه تاریک شده بود؟! باید با قلبش چه میکرد؟! چرا دونگهه برنمیگشت؟

موضوعات پوکر وب: You are my wage ،
[ چهارشنبه 8 دی 1395 ] [ 05:00 ب.ظ ] [ nini fishi ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب