mozart / 6
wonkyu


صوبتی ندارم:|

عاشقتونم

و مخلصیم تمام قد


.

صدای خدمتكار را كنار گوشش شنید.
-    حمام آماده اس!
سرش را به نشانه ی فهمیدن تكان داد. به پسر كنجكاو رو به رویش اشاره كرد.
-    باید خودتو بشوری!
لحظه ای مكث كرد. هضم اتفاقات برایش سخت بود.
-    چی؟
-    نگو كه نمی دونی حموم چیه!
البته كه می دانست. این پسرك از خود راضی!! با سكوتی ناشی از دلخوری به سمت حمام به راه افتاد و در دلش فحشی به این نگاه دست بالای پسر داد. همین كه به در حمام رسید دستی از كنار پهلویش گذشت و در را باز كرد و متوجه شد چانسونگ درست پشت سر او ایستاده است.
-    زودباش!
با وحشت به سمت او برگشت، كتش را در آورده و آستین های پیراهن مردانه اش را تا بالای آرنج تا زده بود. خدمتكار هم درست كنار آن ها منتظر به این صحنه نگاه می كرد.
-    شما كجا میاین؟
بی توجه به وحشت و تردید لحن او بازویش را گرفت و او را به سمت داخل كشید و به خدمتكار اشاره كرد.
-    اون می شورتت و من نظارت می كنم!
خدای من این جا چه خبر بود؟ با وحشت وارد حمام شد و با دیدن وان پر از آب گرم بهت زده به سمت چانسونگ برگشت اما نگاه بی تفاوت او نشان می داد که قرار نیست به تعجب و بهت او واکنشی نشان دهد. قبل از اینکه مغزش فرمان درستی بدهد خدمتکار او را به سمت خود برگرداند و سعی در درآوردن پیراهنش داشت. با وحشت دست های او را گرفت.
-    دا ... داری چی کار می کنی؟
نفس نفس می زد و صدای سرفه هایش گوش خراش شده بود و سعی می کرد تا جایی که می تواند او را از خود دور کند اما چانسونگ خودش را به آن ها رساند و دست های کیوهیون را گرفت تا کمتر تقلا کند. بی حوصله فریاد زد:
-    چرا مثل دخترا رفتار می کنی؟ فقط قراره خودتو بشوری!
اما بدن او نظرش را جلب کرد. ضعیف با استخوان های بیرون زده، پوست کدر از کثیفی و بوی ... صورتش را جمع کرد.
-    خدای من!! بوی آشغال می دی. بدنتم افتضاحه...
نمی خواست بیشتر از این تحقیر شود پس سعی کرد آرام بماند. تقلا فایده ای نداشت.
-    خودم انجامش می دم برین بیرون.
-    خدمتکار برای اصلاح کمکت می کنه ، کامل لخ//ت شو، بدنتو ببینم می رم.
پوزخندی زد.
-    نترس به مردا علاقه ندارم. هیچکس اینجا گ//ی نیس راحت باش.
بحث گرا//یش برایش مطرح نبود، مشکلش این بود که تا به حال بدنش را کسی ندیده بود و این برایش عادتی روزمره یا اتفاقی عادی به حساب نمی آمد اما دلش نمی خواست این موقعیت مزخرف را بیشتر از این کش بدهد پس با ناامیدی و از روی اجبار کاملا لخ//ت شد. چانسونگ چند بار دورش چرخید و بدنش را با دقت از نظر گذراند.
-    حله!
و از حمام خارج شد.
از کارشان سر در نمی آورد و اصلاح هم برایش کشنده گذشت اما وقتی بدنش را در آب گرم داخل وان رها کرد برای لحظه ای همه چیز فراموش شد. آرامشی عجیب تمام بدنش را در بر گرفته بود و دیگر نمی خواست به هیچ چیز فکر کند. نه سرمای بیرون از هتل، نه بدبختی دنیای بیرون از این جا، نه نگاه تحقیرآمیز دیگران.
...
حوله را پوشید و از حمام خارج شد. چانسونگ هنوز هم نشسته روی مبل با چشم هایی بسته سعی در چرت زدن داشت. خواست قدم دیگری بردارد که سرگیجه امانش را برید. حمام گرسنگی اش را بدتر کرده بود، حالا بدنش بخاطر ضعف ریز می لرزید و چشم هایش سیاهی می رفت. دستش را به دیوار گرفت تا بایستد. چانسونگ چشم هایش را باز کرد و نگاهی به او انداخت. بلند شد و سمتش آمد و بازویش را گرفت.
-    شانس آوردی که رییس ازت خوشش اومد وگرنه با این اوضاع کارت تموم بود.
او را با احتیاط روی مبل نشاند و تماسی گرفت. چند دقیقه بعد غذا هم رسید. غذایی که برای او امتحان کردنش در طول عمر چیزی شبیه محال بود و حجمش به اندازه ی غذای یک سالش.
آن چنان با ولع می خورد که چانسونگ تنها می توانست با لبخندی به او خیره نگاه کند.
....
نگاهی به کت و شلوار مشکی گران قیمت، خوش دوخت و شیک روی مبل انداخت. می دانست باید آن را به تن کند اما تا به حال در زندگی اش حتی چیزی با این ارزش ندیده بود چه برسد که قرار باشد آن را بپوشد. با احتیاط چوب رخت را برداشت و رو به روی خودش گرفت و نگاهی به لباس ها انداخت. همه چیز آنقدر خوب و رویایی به نظر می رسید که نمی توانست باور کند در واقعیت در حال وقوع است. دوباره آن ها را با همان احتیاط روی مبل گذاشت و حوله اش را باز کرد و در آورد. نگاهی به لباس زیری که برایش آماده شده بود انداخت. حتی ان هم برندی گران قیمت بود. آن را پوشید و بعد از آن شلوارش و آن را با کمربند مجلسی تیره رنگش محکم کرد. پیراهن مردانه ی مشکی براقش را در هوا چرخاند و روی شانه اش نگه داشت و یکی یکی دست هایش را از آستین های آن رد کرد، سرشانه اش را جا انداخت و دکمه هایش را با دقت بست. سر آستین هایش را مرتب کرد. برای مرتب کردن یقه اش جلوی آینه رفت و لحظه ای مات ماند. مرد در آیینه را نمی شناخت. دستی به موهای بالا زده ی مرتبش کشید. ابروهایش با آن مداد کمرنگ پر و مرتب تر از همیشه به نظر می رسید و حالا می دانست آن ماده ی بی رنگ چرب چه جلایی به ل//ب هایش داده است. پس چانسونگ برای این اصرار داشت که او بدون آیینه و با صبوری به آرایشگر اجازه بدهد تا به کارش برسد. با بهت دستش را بالا آورد و روی صورتش کشید. حس می کرد. لمس دستش را حس می کرد و آن را درست روی صورت مرد در آیینه می دید، خودش بود، این مرد جذاب، خودش بود. سرفه هایش با آب داغی که به بدنش خورده بود و بخار حمام بهتر شده بود اما نفسش، نفسش با دیدن این تصویر گرفت و دوباره به سرفه افتاد اما حس کرد کسی کنارش ایستاده. با زحمت چشم هایش را باز کرد و در آیینه چانسونگ را دید که مردانه و قدرتمند به او لبخند می زد.
-    الماس تراش خوبی داشتی یا واقعا انقدر ارزشمند بودی؟
کراوات قرمز رنگ را با دقت برای کیوهیون بست و کت را از روی دسته ی مبل برداشت و در پوشیدنش به او کمک کرد و ساعت گرانقیمتی را دور مچ او بست.
-    کار تمومه.
پوزخندی زد و نگاه خریدانه ای به او انداخت.
-    خوشتیپ شدی.
و همانطور که اشاره می زد تا دنبالش برود تاکید کرد:
-    امشب از کنار من تکون نخور. چیز زیادی هم نمی خواد بگی فقط نگاه کن و یاد بگیر.
...
وارد سالن شدند . چانسونگ با چشم دنبال کسی می گشت که بار من هتل به سمتش دوید.
-    میز 2
سرش را به نشانه ی فهمیدن تکان داد و به سمت میز دو به راه افتاد در حالی که کیوهیون هم دنبالش می رفت. به میزی رسید که 4 دختر دورش نشسته بودند.
-    پس لیدی ها امروز تشریف آوردن.
یکی از دخترها با ذوق جیغ کوتاهی کشید و بقیه با ذوق لبخند زدند و بعد صدای دیگری بلند شد.
-    چرا انقدر دیر اومدی اوپا؟
نگاهی روی میز انداخت.
-    کسی برند مورد علاقه ی منو سفارش نداده؟ اوه به نظر میاد اونقدرا هم طرفدار ندارم.
و خواست برود که دختری دستش را گرفت.
-    من سفارش می دم.
با لبخند چشمکی به دختر زد و کنارش نشست. به کیوهیون اشاره زد.
-    چرا نمی شینی؟
دخترها با دیدن او ساکت شدند. یکی از آن ها با تعجب زمزمه کرد:
-    این آقای خوشتیپو معرفی نمی کنی؟
همانطور که با منظور دستش را روی ران نمایان شده از زیر دامن دختر می کشید و سعی در بی منظور جلوه دادن آن داشت گفت:
-    پسرداییمه که برای مدتی اومده تا پیش من زندگی کنه.
و با تهدید، همانطور که انگشت اشاره اش را در هوا تکان می داد و همان لبخند جا خوش کرده گوشه ل//بش ادامه داد:
-    حق ندارین به جای من عاشقش شین.
و همه با هم خندیدند و کیوهیون بالاخره خجالت زده نشست. سری به علامت احترام برای آن ها تکان داد. دختر مش//روبی که چانسونگ خواسته بود و یکی از گران قیمت ترین ها بود سفارش داد. دو ساعتی با بگو بخندها و ل//اس زدن های چانسونگ و دخترها گذشت و او هر بار چیزی می خواست و دخترها با سخاوت تمام آن را سفارش می دادند. ناگهان چانسونگ نگاهی به ساعت گران قیمتش کرد.
-    اوه من یه قرار مهم دارم ، دیرم شده.
یکی از دخترها با لحن لوسی اعتراض کرد:
-    تو که تازه اومدی... من بازم سفارش می دم ... اگه بمونی.
دست دختر را گرفت و بالا اورد و بو//سه ای کوتاه در حد لم//س پشتش کاشت و سرش را که بالا می آورد به دیگری چشمک زد و لبخندش را هم به دختر سوم هدیه داد.
-    واقعا دیرم شده خانما، مجبورم برم.
و برای دختر چهارم دست تکان داد.
-    بریم کیو!
کیو؟ از کی چانسونگ او را اینطور صدا می زد؟ به هرحال بخاطر فک زدن بیش از حد دخترها و صدای زیر خنده اشان و عادت نداشتن به این گونه جمع ها سردرد بدی گرفته بود و شقیقه اش نبض می زد. پس از دستور او استقبال کرد و باز هم با تکان سر و این بار برای خداحافظی از جایش بلند شد و دنبال او به راه افتاد. چطور این دخترها تا این حد بی حد و حساب برای یک دور همی یکی دو ساعته خرج می کردند؟ اصلا رابطه ی چانسونگ با آن ها چه بود. هزاران سوال دور سرش می چرخید که همانطور که دور می شدند چانسونگ سرش را به گوش او نزدیک کرد.
-    فکر می کنی من با کدوم از اونا رابطه دارم؟
با تعجب به سمتش برگشت. کمی فکر کرد.
-    به نظر میاد با همشون رابطه داری ولی فکر کنم در واقع با هیچکدومشون نیستی.
پوزخندی زد:
-    خوشم اومد، باهوشی. این شغل جدیدته!
مبهوت به او نگاه کرد. پاهایش مطیعانه با او همراهش کرده بود اما ذهنش قفل کرد. با تعجب پرسید:
-    چ ... چی؟

موضوعات پوکر وب: mozart ،
[ چهارشنبه 8 دی 1395 ] [ 04:39 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب