Comeback / 7
eunhae



خب نمی خواستم آپ کنم ولی چه کنیم که امروز روز آپشه و یکی از بچه ها تو نظرا گفته بود:

سه شنبه هم آپ می کنی دیگه؟ روز آپشه ( نقل به مضمون)

خب وقتی می بینم دوسش دارینو سراغشو می گیرین مگه میشه آپ نکنم؟

دمتون گرم که انقدر عشقین خب

نمی دونم چرا نوشتن این انقدر برام شیرینه

شما هم همین حسو بهش دارین؟

خعیلی خاطره انگیزه لعنتی


تمام قد مخلصیم رفقا


.



در اتاق تاریکش نشسته بود و به روشنایی زندگی هیوک فکر می کرد. این عادلانه نبود. تا کی باید به تنهایی تاوان اشتباهی را می داد که هر دو مرتکب شده بودند. سوزشی در سی//نه اش غم هایش را دردناکتر می کرد. هر لحظه بیشتر در تاریکی دنیایش فرو می رفت که صدای در او را از جا پراند. سالها بود که هیچکس با او کاری نداشت جز دردسر. حوصله ی بلند شدن نداشت و حاضر نبود به خودش زحمت باز کردن در را بدهد، پس با بغض فریاد زد:
-    گمشو!
و صدایی آشنا در خانه پیچید.
-    غذاتو می ذارم دم در... بعدا میام ظرفو می برم.
این صدای ... صدای ... دستپاچه و گیج چهار دست و پا خودش را به در رساند و ایستاد، نکند .. نکند این صدا توهم مستی اش بود؟ دستش روی دستگیره ی در خشک شده بود، به حد مرگ می ترسید در را باز کند و هیچکس آن بیرون نباشد. تا ناامیدی یا امیدواری اش تنها یک پایین کشیدن دستگیره و یک چرخیدن در روی لولا فاصله داشت. از بین رفتن این فاصله می توانست باعث فروپاشی اش باشد و یا ... قبل از اینکه ذهن نیمه هوشیارش فرصت کند جلوی قلب بهانه گیرش را بگیرد، دستگیره ی در را پایین کشید و در را باز کرد، در حیاط باز بود و این یعنی ... تا جلوی در باز مانده ی حیاط دوید و نگاهی به بیرون انداخت و لحظه ای جهانش آرام گرفت. میان این همه درد بی اختیار لبخندی روی ل//ب هایش جا خوش کرد و سرش کمی به سمت راست خم شد. دلش می خواست تا ابد به این تابلوی زیبا خیره بماند. دختری که آرام آرام با قدم های کوتاه از آن جا دور میشد. دامن آبی کمرنگش با هر قدم می رقصید و موهای بلندش با نوازش نسیم دریا پریشان می شد. دیوانه بود اگر جیا را نمی شناخت. تکیه زده به چارچوب ایستاده بود و او را تماشا می کرد. انگار تازه توانسته بود بعد از چند ماه عمیق و با آرامش نفس بکشد، با لذت عطر تن او را به ریه می کشید.
آرام آرام به سمت خانه می رفت. قدم هایش کوتاه بود شاید چون عجله ای برای رفتن نداشت. نگاه سنگین کسی را روی خودش احساس کرد و مطمئن بود او کسی جز دونگهه نیست. لحظه ای مردد مکث کرد. به اندازه ی تمام ثانیه های دوری دلش می خواست برگردد و او را ببیند اما نه! تحمل دونگهه ی به هم ریخته و شکست خورده را نداشت، دونگهه ای که بوی الکل می داد، پس به سختی مقابل خواسته اش مقاومت کرد. نفس عمیقی کشید و به راهش ادامه داد. دونگهه کمی وقت برای خودش لازم داشت.
وقتی جیا به داخل خانه اشان رفت با لبخند سرش را پایین انداخت. شاید او ازدواج کرده بود اما همین که او را می دید، همین که او با آوردن غذا برایش دوباره روی دوستی اشان تاکید کرده بود، همین بهانه های کوچک و دلیل های بی منطق برای سرخوشی اش کافی بود. در را بست و داخل حیاط برگشت، جیا هنوز آن طناب کوچک کنار در را که به زبانه ی قفل وصل بود به یاد داشت که توانست داخل شود. این فکر لبخندش را حتی از قبل هم پررنگ تر کرد. آخرین بار کی لبخند زده بود؟ سرخوشانه تا جلوی در داخلی خانه خیالبافی کرد. ظرف غذا را مانند عزیزترین چیز زندگی اش بلند کرد و محکم در آغوش گرفت. به داخل خانه برگشت و با ذوق لامپ را روشن کرد. نور می خواست. برای خیره شدن به خوشبختی کوچکش روشنایی می خواست. ظرف غذای پیچیده شده در پارچه را جلویش گذاشت و نفس عمیقی کشید. چند روز بود که غذای درست و حسابی نخورده بود؟چند ماه بود که طعم غذای خانگی را از یاد برده بود؟ کاش، کاش همه چیز واقعی باشد. گره های بقچه را باز کرد و با اشتیاق فراوان نگاهی به داخل ظرف های غذای طبقه ای کوچک انداخت. جیا از بچگی همینطور با سلیقه بود. قاشق کنار ظرف ها را برداشت و آن ها را هم با احتیاط ناشی از عزیز داشتنشان کنار هم چید. چانه اش با بغضی سنگین می لرزید. برای لمس این خوشی کوچکش قاشق را در برنج فرو برد و پر تر از معمول بالا آورد، با حسی میان حسرت نداشتن همیشگی این لذت و خوشی داشتن حداقل یکباره اش آن را در دهانش گذاشت. بخاطر ل//ب های تر از اشکش کمی شور بود و این شوری شیرین ترین طعم این روزهای زندگی اش. بی وقفه و بی اختیار اشک می ریخت و هر بار با اشتیاق و بغض و ولع بیشتری لقمه ها را فرو می داد. اگر قرار بود این رویای امشبش باشد، کاش هرگز بیدار نمی شد.
*
با دارا از درمانگاه خارج شد و به سمت ماشین رفتند اما نگاهش روی ماشین چند متر آن طرف تر ماند. افراد داخل ماشین را به یاد می آورد پس با جدیت رو به دارا گفت:
-    ماشینو روشن کن تا بیام.
و به سمت ماشینی که ان طرف تر پارک شده بود رفت. به آن که رسید، دستش را بالای در تکیه داد و خم شد و همزمان شیشه ی ماشین هم پایین آمد.
-    چی می خواین؟
-    طلبمونو!
نگاهی به تک تک آن ها انداخت و چشم هایش دوباره روی راننده ثابت شد.
-    چقدره؟
مرد با حفظ همان پوزخند زشت اعصاب خرد کن روی ل/ب هایش در حالی که به بدترین شکل ممکن آدامس می جوید جواب داد:
-    5 میلیون وون.
5 میلیون؟ دونگهه با این همه پول چه کار کرده بود؟ به خودش این حق را می داد که بداند.
-    برای چی این همه پول می خواست؟
بی اعصاب و کلافه با دهانی کج به این سوال و جواب ها پایان داد.
-    نمی پرسیم. برای ما فقط پول و اسک///ونتش مهمه.
سرش را به نشانه ی فهمیدن تکان داد. نمی خواست این ماشین در این شهر کوچک دنبالش دوره بیفتد.
-    دو روز بهم وقت بدین. بعدش پولو کجا بیارم؟
کارتی را به سمتش گرفت. معلوم بود که با یک کارت و وعده ی پول دست از سرش بر نمی دارند پس مرد نیشخندی زد و نگاهش را به جلو و ماشین آن ها دوخت.
-    دختر خوشگلیه...
لحن تهدید را در این تعریف تشخیص داد. دلش می خواست بلایی سر آن ها بیاورد اما می دانست همه چیز به یک دعوا ختم نمی شود و تاوان این کله شقی را دونگهه و دارا و حتی مادرش خواهند داد پس با فشار بیش از حد دندان هایش روی هم خط فکش برجسته تر از همیشه خودنمایی کرد.
-    اگه پولو می خواین بهتره کار احمقانه ای نکنین.
و بی توجه به آن ها به سمت ماشین خودش به راه افتاد.
.
به منظره ها نگاه می کرد و تمام فکرش درگیر حرف های یونهو بود. " اون زخم خورده ... اونم از تو" با یادآوری این جملات صدای یونهو را از ده سال پیش شنید.
-    امروز خونه ی کی؟
هیجان زده تر از هر آخر هفته ی دیگری در مقابل نگاه کنجکاو همکلاسی هایش برای خلاص شدن از شر سوال و جواب هایشان گفت:
-    جونسو امروز میاد خونه ی ما ویدیو رو می دم بیاره.
جونسو نگاه مشکوکی به او انداخت. چنین چیزی را از قبل هماهنگ نکرده بودند. یونهو هم متوجه عجیب بودن ماجرا شده بود اما هیوک با دیدن نگاه معنادار آن ها حق به جانب رو به جونسو گفت:
-    قبل از 3 بیا ویدیو رو ببر، امروز قراره با خونواده ام برم جایی.
حالا دلیلش موجه به نظر می رسید. یونهو نگاه سردی به جونسو انداخت. بدون هیوک در جمع دوستانه ی آن ها احساس راحتی نداشت و می دانست آن ها هم معذب خواهند شد پس رو به هیوک گفت :
-    اگه تو نیستی که هیچی ولی یکی طلبت.
 حواس هیوک جای دیگری بود. مردمک هایش کنجکاوانه درِ ساختمان دو طبقه ی مدرسه را می پایید. دنبال دونگهه می گشت. یک هفته ی تمام سعی کرده بود به او حالی کند که اتفاقات آخر هفته ی قبل می تواند کاملا طبیعی باشد و نیازی به عذاب وجدان و حس گناه و بزرگ کردن ماجرا ندارد اما دونگهه هر بار که او را می دید دستپاچه می شد و استرس یک گناه نایخشودنی به جانش می افتاد که در نگاهش پیدا بود و از چشم های هیوک دور نمی ماند اما هیوک مطمئن بود خیلی زود او هم به این لذت راضی خواهد شد. با دیدن دونگهه سریع از بقیه خداحافظی کرد و به سمتش دوید اما با دیدن جیا که بعد از او از در خارج شد و به سمتش دوید و دستش را گرفت لحظه ای گیج و مردد ماند. امکان داشت دونگهه اعتراف کرده باشد؟ آب دهانش را به سختی قورت داد. احمقانه نگاهش میخ آن انگشت های در هم رفته مانده بود. چرا؟ چرا نفسش در سی//نه حبس شده بود؟ شاید درست نبود اما حس می کرد تیرش به سنگ خورده است. حتی آن لبخند درخشان نشسته روی ل//ب های جیا و آن گونه های رنگ گرفته ی دونگهه نشان از این داشت که دیگر خبری از لذت شیطنتشان نخواهد بود اما، اما دونگهه که برای اعتراف مردد بود. یعنی، یعنی واقعا تا این حد از لمس ل//ب های او متنفر شده بود؟ نکند ، از این رابطه چندشش می شد؟ هزاران سوال در سرش می چرخید که جیا و دونگهه به او رسیدند. جیا با لبخند و ذوق گفت :
-    دونگهه می خواد برامون بستنی بخره...
او هم متقابلا به جیا لبخند زد. آن ها سال ها بود که با هم دوست بودند اما سعی کرد اگر اعترافی بوده سر در بیاورد پس با کنجکاوی در حالی که چهره ی دونگهه را زیر نظر داشت پرسید:
-    به چه مناسبت؟
جیا لحظه ای گیج به او نگاه کرد و بعد به حالت تفکر ل//ب هایش جمع شد.
-    باید مناسبتی داشته باشه؟
دونگهه بی رغبت به حرف آمد.
-    چون جیا بستنی دوس داره.
نگاه جیا بین آن دو در رفت و آمد بود. شباهتی به همان دو پسر هفته ی پیش نداشتند و این یک هفته رفتارشان کاملا عوض شده بود. با کنجکاوی پرسید:
-    شما با هم دعوا کردین؟
و با شیطنت میانشان ایستاد و بازوی هر دو را گرفت تا با هم به خانه بروند اما همچنان اصرار داشت از ماجرا سر در بیاورد.
-    از آخر هفته ی قبل یه جوری شدین، هی! من واقعا فکر می کنم اشتباهه که اون فیلمارو ببینین.
هر دو همزمان و با وحشت بازویشان را از بین دستان او بیرون کشیدند و دونگهه با لکنت و مانند کسی که از چیزی خبر ندارد گفت:
-    ک  --- کدوم فیلما؟
با حالت بامزه ای ل//ب هایش را جلو داد.
-    همه ی دخترای مدرسه می دونن که شما پسرا آخر هفته ها چی کار می کنین. یکی از پسرا به دوس دخترش لو داده ...
و با شیطنت ریز خندید و ادامه داد:
-    دیگه نباید اون فیلمارو ببینین.
و نصیحت گونه طوری که مشخص بود تمایل شدیدی دارد تا ادای بزرگترها را در بیاورد، صدایش را پاییش آورد و اضافه کرد:
-    شنیدم روی بل//وغ تاثیر داره.
دونگهه کاملا شوکه و غافلگیر و البته ترسیده به نظر می رسید، شاید چون دلش نمی خواست دستش جلوی دختر مورد علاقه اش رو شود یا شبیه من//حرف ها به نظر بیاید اما هیوک نیشخند پلیدی زد و دستش را دور گردن جیا انداخت.
-    اونوقت اون رمان دوران ه//ات بل//وغ برای شما دخترا مفیده که با التماس از هم قرض می گیرین؟
با چشم های درشت به او خیره شد.
-    تو – تو از کجا می دونی؟
حتی حیرت نگاه دونگهه هم کنجکاوی را نشان می داد.
همانطور که جیا را آرام آرام وادار به قدم زدن می کرد و دونگهه هم برای شنیدن حرف هایشان درست چسبیده به آن ها راه می رفت گفت:
-    شاید یکی از دخترا به دوس پسرش گفته؟
چشمکی زد و اضافه کرد:
-    مثلا به من!
جیا با شنیدن این حرف کاملا وا رفت اما دونگهه به خنده افتاد. هیوک همیشه از همه چیز خبر داشت و در نهایت رذالت از اطلاعاتش استفاده می کرد. نمی توانست در دلش او را تحسین نکند.
ناگهان صدای دارا او را به زمان و مکان حال برگرداند.
-    به چی اینجوری می خندی؟
بی فکر گفت :
-    رمان دوران ه//ات بلوغ!

موضوعات پوکر وب: Comeback ،
[ چهارشنبه 8 دی 1395 ] [ 12:36 ق.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب