sacred pro.sti.tute /1
eunhae , sichul

خب میریم که داشته باشیم پارت اول فیک احتمالا جنجالی روس//پی مقدس رو

رو//سپی همون ت//ن فرو//شه

این فیک برای من خیلی مهمه و خیلی برای آپش تعلل کردم

از همینجا هم تقدیمش می کنم به نیلی عزیزم

امیدوارم نیلی منو به بزرگواری خودش برای دیر شدن آپ این فیک ببخشه

بچه ها من زیر حجم این همه فیک و کار خواهم مرد:|

انرژی بدین :((((((((

مخلصیم دیگه گفتن نداره : تمام قد


.

.


قطره های باران دانه دانه روی پیاده روهای خیس می افتاد ... اوایل پاییز بود ... گاهی درختی برگ زردش را برای بدرقه پشت پای عابری به دست باد می سپرد که از چشم عابرانی که با عجله دنبال سرپناهی بودند دور می ماند .... ماشین ها با احتیاط تر از همیشه می راندند و چراغ قرمزها کمی طولانی تر بود ...
خودش را با اشتیاق به صندوق کمک به ایتام جلوی در چوبی کلیسای بزرگ با سنگ های مرمر طوسی رساند ... هر هفته به آن جا می آمد ... اسکناس مچاله ی 5000 وونی را از جیب تنگ شلوار چرمش بیرون کشید و با دقت چروک هایش را باز کرد ... تایی به وسط آن انداخت و سپس تایی دیگر تا از آن شکاف کوچک صندوق شیشه ای رد شود ...
هنوز هم نگاهش روی اسکناسی که بین اسکناس های دیگر خودنمایی می کرد ثابت بود ... برای تسکین وجدانش نفس عمیقی کشید و امیدوارانه به خودش تذکر داد :
-    بعدا بیشتر کمک می کنم !
دست هایش را تا انتها در جیبش فرو برد و همانطور که خیره به اسکناسش نگاه می کرد قدمی برداشت اما محکم با کسی برخورد کرد ... یک قدم عقب برداشت و با حالت تهاجمی و عصبی فریاد زد :
-    هی !
نگاهی به سرتا پای پسر انداخت ... شلوار چرم قرمز رنگ جذب و تی شرت مشکی گشادی که  یقه ی بازش سفیدی بیش از اندازه ی شانه اش را به نمایش گذاشته بود ... موهای شرابی بلندش را با حرکت سرش از روی یک طرف چشم هایش کنار زد و با آن چشم های گستاخ به او خیره شد ... پسری که اسکناس در صندوق کمک به ایتام انداخته بود چرا این همه وحشی به نظر می رسید ؟! ... سعی کرد مثل همیشه خونسرد بماند .. دوست نداشت چروکی به خط اتوی شلوارش بیفتد یا آن پسر مانند بچه گربه ای وحشی به یقه ی پالتوی چند میلیون وونیش چنگ بزند ... پس لبخند موقرش را حفظ کرد و مانند همیشه راه صلح در پیش گرفت ...
-    اوه متاسفم .... و .... و ممنون که به کلیسا کمک کردین !
نگاه دقیق تری به مرد رو به رویش انداخت ... کت و شلوار مشکی اتو کشیده ... پالتوی فوتر طوسی تیره و آن کراوات ... از دیدن این سگ های اعیانی قلاده دار خیلی خوشش نمی آمد ... با همان لحن عصبی و تاکیدی که در جملاتش داشت گفت :
-    این کلیساست که باید به ما کمک کنه !!
و با تنه ای از کنار آن مرد اعیان گذشت ...
کلیسا باید به آن ها کمک کند ... چه جمله ی عجیبی ... به سمت مسیری که پسر می رفت برگشت و نگاه دقیق تری به او انداخت ... اگر از کلیسا کمک می خواست یا فقیر بود و یا .... یا گناهکار!!! .... فقر که با ظاهرش جور در نمی آمد ... البته شبیه قشر ثروتمند هم نبود ... مصرانه دلش می خواست نتیجه گیری کند ... دلش بهانه ای برای تحقیر او می خواست ... رفتار مودبانه ی چند لحظه پیشش در مقابل گستاخی این پسر مانند چنگی گلویش را می فشرد ... نه ... بهتر بود از موعظه ای خدا پسندانه استفاده می کرد تا وجهه ی خود را هم حفظ کند ....
-    یکشنبه ها به کلیسا بیا تا از کمک هاش بی بهره نمونی !
آن مردک اتوکشیده این جمله را برای تحقیرش گفت ؟! .... کمک های کلیسا ؟! ... پوزخندی زد و همانطور که بی اعتنا مسیرش را دنبال می کرد فریاد زد :
-    خدای کلیسات بخشنده تر از نوکراشه .... هر روز کمک می کنه ... نه یکشنبه ها !
گرچه خدایی که او می شناخت حتی یکشنبه ها هم به کسی کمک نمی کرد اما همین که این جمله اش مایه ی عذاب آن مرد می شد برایش کافی بود .... با قدم هایی مطمئن از آن جا دور شد ...
لحظه ای مات ماند ... نوکر ؟! ... آن پسرک لاابالی کلیسا را مسخره می کرد؟! ... از اول هم معلوم بود عقل درستی ندارد ... به صندوقی کمک می کرد که بانی اش را قبول نداشت ... ابله !!
کرواتش را کمی مرتب کرد و شق و رق ایستاد ... نفس عمیقی کشید و با قدم های محکم وارد کلیسا شد ... امروز برای کاری غیر از دعا آمده بود ...
.
.
.
.
پالتویش را روی دسته ی مبلی که موقرانه روی آن نشسته بود، آویزان کرده . پا روی پا انداخته بود و با کندی اصیلی جرعه جرعه قهوه اش را می نوشید ...
اسقف (اسقف همانند کشیش در یک جا مستقر بوده و آموزگار اصول تعلیمی کلیساست و بر کار کشیشان نظارت دارد)  که ردای مذهبی سفید و قرمز تشریفاتش که هیکل نیمه فربه اش را می پوشاند به تن داشت لبخند بزرگی زد ...
-    این نهایت دین داری و حسن خلق شما رو می رسونه ... شما قطعا یک کاتولیک نمونه اید ... خدا در همه حال شما رو یاری کنه !
 لبخند زد و برای تاکید دوباره نام کمپانی بزرگ پدرش را تذکر داد :
-    کمپانی چه خیلی علاقمنده که همکاریش در طرحای این چنینی افزایش پیدا کنه ... کارمندای ما هم خوشحال می شن به جای اضافه کاری آخر هفته ها تو شرکت ، وقتشونو با سالمندان و ایتام تحت پوشش این کلیسا بگذرونن و به مراکز نگهداریشون برن ...
اسقف حرف های او را که بیشتر به نطقی تبلیغاتی می مانست با سر تایید کرد و توضیح داد :
-    مردم باید از شما و پدرتون یاد بگیرن ... بهتره برای فرهنگسازی هم که شده این مسئله رو رسانه ای کنیم ...
رسانه ای ؟! ... قطعا باید این کار را می کردند ... وجهه ی کمپانی پدرش به این کار بستگی داشت و البته اینکه او شخصا پیگیر این قبیل کارهای عام المنفعه بود او را وارث به حق تری نشان می داد ... بستن دهان هیئت مدیره کار ساده ای نبود ولی همه ی این ها باعث نمی شد که او به اخلاقیات پایبند نباشد پس پوزخند شکل گرفته روی لب هایش را تبدیل به لبخند کرد ...
-    ما نمی خوایم خیلی شلوغش کنیم ولی به نظرِ کلیسا برای فرهنگ سازی احترام می ذاریم ... کاری که صلاح می دونین انجام بدین ... خب ...
ایستاد و دکمه ی وسطی کتش را بست .. پالتویش را برداشت و سرش را کمی به نشانه ی احترام خم کرد ...
-    جزییاتو به شما می سپرم تا با ما هماهنگ کنین ! دیگه می رم !
و با بدرقه ی چند قدمی اسقف از آن جا خارج شد ...
-------------------------------------------------------------
روی شکم مردی که لخ//ت روی ت//خت دراز کشیده بود نشسته بود ... مرد مشتاقانه سی//نه ی او را نو//ازش می کرد ...
مست بود .... مست و پاتیل .... مثل هر شبش ... پک عمیقی به سیگارش زد و با درد سنگین سی//نه اش دود غلیظ را از ریه اش بیرون داد و ل//ب هایش را روی ل//ب های مرد قفل کرد ... سرش را کمی عقب کشید و زیر گوشش آرام نالید :
-    دیگه مثلش گیرت نمیاد ... جوری من//و بکن که صبح راضی گورتو گم کنی !
عضلات نه چندان شکل گرفته ی مرد را نوا//زش کرد و کمی خودش را روی او پایین تر کشید ...
.
.
.
مرد از خوشی از حال رفته و یا خوابیده بود نمی دانست اما عادت نداشت تا صبح بماند ... از بیدار شدن در آ//غوش متعفن ع//یاش ها متنفر بود ... حتی مستی هم نمی توانست این تنفرش را درمان کند ... انقدر حواس نداشت بتواند برای پوشیدن همه ی لباس هایش سرپا بماند .... پلک هایش مدام روی هم می افتاد و به چپ و راست خم می شد .... به زور سر پا ایستاد ... اتاق دور سرش می چرخید ... لباس زیرش را کنار گذاشت ... تی شرتش را برداشت ... سعی کرد پایش را در آستینش فرو کند اما نمی شد ... آن را بالا آورد و جلوی صورتش گرفت و چشم هایش را با تقلا تا آخرین حد باز کرد ...
-    تف تیشرته که این !
شلوارش را برداشت ... سرو تهش را با مصیبتی وصف نشدنی پیدا کرد ... به دیوار تکیه زد و پاهایش را یکی یکی در لنگه های تنگ آن فرو کرد ... تیشرت و لباس زیرش را برداشت و از اتاق بیرون زد ... به دیوار تکیه داده بود و خودش را در راهروهای طبقه ی بالایی می کشید تا پله ها را پیدا کند ... لعنت !! ... نقشه ی این ساختمان کی عوض شده بود ؟! ....  
سکسکه کنان جلو می رفت و پاهایش گاهی لای هم گیر می کرد ... دیگر نمی توانست ... همانجا نشست و سرش را به دیوار تکیه داد و چشم هایش را بست ... صدای ماشین ها ی تک و توکی که این وقت شب از خیابان می گذشتند از پنجره ی بزرگ انتهای راهرو به گوش می رسید اما خیلی طول نکشید که خواب تمام حواسش را بگیرد ... حالا به تاریکی چشم های بسته اش سکوت هم اضافه شده بود .... خودش را از سرما جمع کرد و نفس هایش عمیق و عمیق تر شد ....
.
.
.
.
سردرد ... سردرد ... سردرد ... تهوع و دلپیچه و طعم گسی که دهانش را کمی تلخ می کرد ... کلافه لای پلک هایش را باز کرد ... نمی دانست کجاست ... چه روزیست یا اصلا در کدام دنیاست ... مگر مهم بود ؟! ... همین که می دانست دیشب هم با کسی هم خواب شده ... او را راضی کرده .... طبق قانون نانوشته اش خودش را از آن اتاقک تهوع آور بیرون کشیده یعنی یک شب مزخرف دیگر تمام شده و او به صبح دیگری رسیده بود ... همین که نفس می کشید و می توانست یک روز دیگر برای انتقام از زندگی نکبت بارش تلاش کند یعنی هنوز کسی از آسمان ها از زجر کشیدنش لذت می برد ... خدا را کجای زندگیش جا گذاشت که حالا مجبور بود از این پایین، در قعر جهنم به او فکر کند ؟! ... لای پلک هایش را به زور باز کرد ... باز همان اتاق همیشگی .... دیگر صبح ها که در این اتاق بیدار می شد تعجب نمی کرد ... جای قرص های مسکن را می دانست ... جایی نزدیک بالشت زیر سرش ... دستی روی زمین کشید و خیلی زود آن را پیدا کرد ... روی شکم چرخید ... صورتش را جمع کرده و یکی از چشم هایش را به زور باز نگه داشته بود ... همیشه یک لیوان پر از آب بالای سرش پیدا می شد ...  قرص را خورد و آب را یک نفس سر کشید ... معده اش از این حجم آب که ناشتا واردش کرد به پیچش افتاد اما نه حوصله ی ناله داشت و نه حال غذا خوردن ... پتو را روی سرش کشید و دوباره خوابید ... قرار بود شب دوباره خسته شود ....
--------------------------------------------
چشم هایش را باز کرد ... 7:49 دقیقه ی صبح ... قبل از اینکه یک دقیقه ی دیگر بگذرد و صدای ساعت دیجیتالی صبحش را به گند بکشد تایمرش را خاموش کرد .... خمیازه ای کشید و کش و قوسی به بدنش داد ... لباس خواب ابریشم خالصش را مرتب کرد ... رو فرشی هایش را پوشید و قبل از اینکه وارد سرویس بهداشتی اتاقش شود پرده ی مشکی ضخیم جلوی پنجره ی بزرگ اتاقش را کنار زد و مانند عقابی که از آشیانه ی بلندش قلمروئش را تماشا می کند نگاهی به سئول درست زیر پایش انداخت ... از این بالا احساس قدرت می کرد ... نگاهی به آسمان انداخت ... انگار به خدایش نزدیک بود ... نفسی از سر آرامش کشید ... روزش شروع شده بود و باید مثل همیشه همه چیز را بی نقص انجام می داد ... مانند یکی از خاندان چه !
.
.
.
دور میز صبحانه نشسته و خدمتکاران با لباس های یک دست در چهار طرف آن ایستاده بودند ...همه جا در سکوت عجیبی فرو رفته بود و همه سرهایشان را پایین انداخته بودند و زیر لب چیزی زمزمه می کردند ... آمین بلند آقای چه به بقیه فهماند که تایم دعا به پایان رسیده ... انگار جریان متوقف شده ی زندگی دوباره به حرکت افتاده باشد همه به تکاپو افتادند ... خدمتکارها پیش آمدند و صبحانه آماده ی سرو شد ...
بعد از پایان صبحانه آقای چه لبخند رضایتمندی زد ... این پسر همانی شده بود که هر پدری می خواست ... وظیفه شناس ... موقر ... پیگیر و یک کاتولیک مقید ...
-    شنیدم صحبتت با اسقف خوب پیش رفته پسرم !
لبخندش پررنگ تر شد ... همیشه از این تحسین و تشویق ها لذت می برد ... چه کسی بدش می آید که همیشه مرکز توجه باشد آن هم برای داشتن صفت های خوبش ؟؟!! مودبانه از جایش بلند شد و با احترام کنار صندلی پدر ایستاد و کمی به جلو خم شد ...
-    بله ... خودشون هم خیلی مشتاق بودن !
آقای چه عصایش را برداشت و بلند شد ... نیازی به آن نداشت اما همین عصای چوبی با آن سر شیشه ای عقاب گونه اش زینت اشرافیتش بود ... همانطور که آرام آرام به سمت پله های عریض عمارتش می رفت و پسرش یک قدم عقب تر از او همراهیش می کرد با همان لبخند رضایت سری به نشانه ی تایید تکان داد ...
-    نگرانی برای آینده ی کمپانی وجود نداره ... این عالیه ! ... همیشه کاراتو درست انجام بده ... درست مثل یک چه!!
----------------------------------------
کنار پیش خوان بار روی همان صندلی پایه بلند همیشگی نشسته، آرنج هایش را به آن تکیه داده و روی گیلاسش خیمه زده بود ... با انگشت های باریک و ظریفش گیلاسش را آرام آرام می چرخاند و عمیقا به چیزی فکر می کرد ....
-    به چی انقدر عمیق فکر می کنی؟!
غرق تر از آن بود که چیزی بشنود ... غرق در لجن زندگی یا افکارش ؟! ... هر چه که بود او را از دنیای اطراف جدا می کرد ...
-    هی هیچول با توام !!
سرش را بالا آورد و نگاه بی حالتش را به چشم های آشنای این روزهایش دوخت ... ذهنش کاملا سفید بود اصلا به خاطر نداشت همین چند لحظه پیش چه چیزی این همه ذهنش را درگیر کرده بود .... انگار بحث دقیقا از همانجا شروع شده باشد بی توجه دوباره به گیلاسش خیره شد ...
-    این دفعه مسکن قوی تری برام بذار هیوک .... اینا دیگه جواب نمی ده !
اخم هایش را در هم کشید ... این حرف یعنی او این بار هم بی توجه به توصیه هایش چند قرص را با هم خورده و احتمالا ناشتا ... خودش هم زندگی جالبی نداشت اما این لجبازی های هیچول را نمی گنجید ... زنده ماندنش شبیه انتقام گرفتن از خودش بود تا علاقه به زندگی!!
-    باز هم ناشتا قرص خوردی ؟؟ ... تو می خوای پدر معده اتو دراری نه ؟! می خوای زندگیتو به گه بکشی؟!
با شنیدن کلمه ی زندگی پوزخندی روی لب هایش شکل گرفت ... زندگی ؟!! ... چه واژه ی مزخرفی ...
-    فعلا که زندگی هر روز داره منو می کنه و من فقط می تونم شل کنم !!
و با تمسخر  به گیلاسش خیره شد ...
هیوک کلافه از شنیدن هر روزه ی این حرف ها آهی کشید و تراش دادن یخ داخل پارچه ی در دستش که با مهارت به شکل کروی درآورده بود تا آن را به اندازه ی گیلاس جلویش کند متوقف کرد و نگاه غضبناکی به او انداخت ... قطعا حرف های تکراری زیادی داشت که تا به حال هیچکدام افاقه نکرده بود ... نمی خواست فریاد بزند و جو آن جا را به هم بریزد پس نفس عمیقی برای کنترل اعصابش کشید ... خواست حرفی بزند که تلفن کنارش درست زیر پیش خوان به صدا درآمد ... این تلفن داخلی بود پس حتما جایی اتفاقی افتاده بود که باید سریعا رفع و رجوع می کرد و نمی توانست بعدا جواب دهد ... یخ را درون گیلاس انداخت و کلافه فوتی کرد ... گوشی را برداشت اما حرفی نزد ... هیچول کنجکاوانه نگاهش را به لب های او دوخته بود و منتظر جمله ای بود تا از آن بتواند پی به قضیه ببرد ... تغییر رنگ او را کاملا حس می کرد و می دید که از شکاف بین لب هایش هم برای نفس کشیدن کمک می گیرد پس قطعا اتفاق بدی افتاده بود ...
هیوک گوشی را بین زمین و هوا رها کرد و به سمت طبقه ی بالایی و اتاق های خصوصی دوید ... جایی که هیچول به خوبی می شناخت ... می توانست همانجا بنشیند و با فکر درد خشک سوراخش با پایه ی گیلاسش ور برود و خودش را برای شبی سگی آماده کند اما کنجکاوی امانش را بریده بود ... او در آن جا تقریبا همه را می شناخت ... از دخترهای تن فروش تا پسرهای روسپی ... طاقت نیاورد و با احتیاطی که درد کمرش به او تحمیل می کرد به سمت طبقه ی بالا رفت ...
تمام پله ها را دوید ... مهمانان اتاق VIP همیشه دردسرهای بدی برایشان درست می کردند و اگر به موقع همه چیز را کنترل نمی کرد یک ناراضایتی ساده از هم//خواب تبدیل به فاجعه ای جبران ناپذیر می شد ...  در را با وحشت باز کرد ... دخترک نیمه برهنه گوشه ای ایستاده و دست هایش را روی دهانش محکم کرده بود و با ترس زار می زد ... تمام تنش می لرزید و ریمل غلیظش تمام صورتش را سیاه کرده بود ... هیوک به نگاهی گذرا به او بسنده کرد و خودش را به تخت رساند ... مشکل همیشه آن جا بود ...
پسری با لباس هایی گران قیمت و برازنده اما نامرتب روی تخت افتاده بود ... از چند دکمه ی باز بالایی پیراهن مردانه ی مشکی و کمربند شل شده اش می شد فهمید که خیلی هم پیش نرفته اما پس چرا بی جان شده به مرده می مانست؟! ... همانطور که صورتش را جلوی صورت پسر گرفته بود تا از مصرف الکل او مطمئن شود بی توجه به ورود همزمان هیچول پرسید :
-    چه بلایی سرش اومده ؟!
دختر هق هق کنان بین نفس نفس زدن های از شدت گریه اش برای تبرئه نالید :
-    نِ ... نِ ..می ... دونم ... من کاریش نکردم .... باور کن !
هیچول خودش را به دخترک رساند و با در آغوش گرفتنش سعی در آرام کردن او داشت ... به هر حال به نفع هیچکدامشان نبود که صدای گریه های او از اتاق خارج شود و آرامش مشتریان دیگر را به هم بزند و اصلا صلاح نبود نظر دیگران به مشتری های VIP جلب شود ...
هیوک همانطور که تنفس پسر را چک می کرد با عصبانیت غرید :
-    بخاطر مصرف زیاد ضربان قلبش بالا بود و اونوقت تو بیشتر تحریکش کردی و اون ... اون هم ...ایست .... ایست قلبی کرده !
خودش هم با جمله ای که گفته بود جا خورد ... انگار منطق و زبانش از درکش پیشی گرفته بود که آمادگی حرف خودش را هم نداشت ... با سرعت روی شکم پسر نشست و مشت محکمی به سینه ی او کوبید ...
-    هی ... برگرد .... برگرد !
دخترک با وحشت نالید :
-    باید ببریمش بیمارستان !
و خواست به آن ها نزدیک شود که هیچول سریعا او را متوقف کرد و در جواب نگاه پرسشگر دخترک سرش را به علامت رد تکان داد ... این پسر با ایست قلبی به بیمارستان نمی رسید پس بهتر بود دختر را دور نگه دارد تا هیوک چاره ای پیدا کند.
 سرش را روی سینه ی پسر گذاشت اما صدای قلبش را نمی شنید و این باعث می شد عصبی تر شود ... مغزش قفل کرده بود و از عاقبت این اتفاق می ترسید.
-    خونوادش ترجیح می دن بمیره جای اینکه قضیه رسانه ای بشه !
و با قدرتی ناشی از وحشت مشت دوم و سوم را محکم تر از اولی کوبید ... پسر سرفه ای کرد و تمام هوایی را که می توانست به داخل ریه هایش کشید ... چشم هایش را تا نیمه باز کرد ... هنوز گنگ و گیج بود ...
نفسی از سر آرامش کشید و چند سیلی آرام به گونه ی او زد و وقتی پسر دست کم جانش را روی دست او گذاشت تا ضربه ها را متوقف کند با احتیاط از رویش بلند شد و کنارش نشست اما نگاه پسر روی او ثابت مانده بود ....
به هیچول اشاره زد تا دختر را از اتاق خارج کند ، هویت این پسر هرگز نباید فاش می شد ...
هیچول دختر را از اتاق بیرون برد و او را تا اتاق استراحت همراهی کرد ...
هیوک باز هم برای چک کردن میزان هوشیاری او، او را مخاطب قرار داد ...
-    صدامو می شنوی ؟! ... با توام .. ایی دونگهه ! ... صدامو می شنوی؟!

موضوعات پوکر وب: sacred pro.sti.tute ،
[ دوشنبه 6 دی 1395 ] [ 09:45 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب