Comeback / 6
eunhae



به جدول آپ که نگاه کنین می بینین که هدیه ی کریسمس داریم

اپ روس.پی مقدس هم داره شروع میشه


بچه ها آپ کردن همزمان چندتا فیک واقعااااااااا سخته


اونم فیکای الان که خیلی هم سنگینن

پس خیلی هوامو داشته باشین تا بتونم از پسش بر بیام.

میخوام موتزارتم بیارم تو چارت آپ ولی می ترسم راستش

یه کم روحیه بدین رفقا

تو این شلوغی برنامه خوره ی نوشتن به جونم افتاده:|


مخلصیم تما قد

..
.

هیوک، هیوک، هیوک... باز هم الکل در رگ هایش به چرخش افتاده بود، پوزخندی زد و خیلی زود این پوزخند ناباوری با اشک تبدیل به قهقهه شد و زمزمه کرد:
-    اون عوضی هشت سال پیش فرار کرد.
دستش را به دیوار گرفت و با تقلا صاف ایستاد. بی توجه به مرد نشسته ی چند قدم آن طرف تر به سمت خیابان اصلی قدم برداشت. به کنار هیوک که رسید صدایی شبیه ناله ای نامفهوم از بهت به گوشش رسید.
-    دونگ .... هه!
بی تفاوت و با چشم هایی تاریک به سمت صدا برگشت.
-    از این شهر گمشو.
و آب دهانش را کنار او تف کرد و تلو تلو خوران بی هیچ توجه و مکثی رفت.
باور نمی کرد، بعد از 8 سال او را می دید، دونگهه همان دونگهه بود اما دیگر ، دیگر چشم هایش را نمی شناخت. باور نمی کرد. با گیجی از روی زمین بلند شد و آرام و کم تعادل به دنبال او به راه افتاد. از پشت چقدر خمیده تر از سابق به نظر می رسید، حق هم داشت. همین چند جمله ی آن مرد مهاجم کافی بود تا بتواند ابعاد تقریبی ویرانی زندگی او را تخمین بزند و باعث همه ی این دردها، خودش بود، خودش بود، خودش! از کوچه که خارج شد متوجه دارا شد که در ماشین را باز کرد و با نگرانی و وحشت به سمتش دوید.
چندین دقیقه انتظار امانش را بریده بود و قلبش با سرعتی چند برابر به کوبشی همراه با استرس افتاده بود. نگرانی تمام تنش را سست کرده بود و مردمک های وحشت زده اش گرسنه ی خبری تصویر ابتدای آن کوچه ی بن بست را می بلعید. با دیدن پسری که تلو تلو خوران از کوچه بیرون آمد حدس می زد احتمالا همه چیز به خوبی پیش رفته است چون رفتن آن مهاجم ها را دیده بود. با دیدن هیوک بدون هیچ فکری پیاده شد و به سمتش دوید. حسی در وجودش، او را به دویدن تا کنار هیوک وادار کرد، شاید این قدرت نگرانی بود و شاید هم ترس. سرتا پایش را با کنجکاوی از نظر گذراند.
-    خوبی؟ طوریت که نشده؟
صدای دارا را نمی شنید، حتی او را نمی دید فقط جسمی را در مقابلش احساس می کرد که مانع ادامه ی حرکتش می شد. می خواست دنبال دونگهه برود، چرا؟ نمی دانست. لازم داشت. هیچ فکری پشت این نیاز نبود، شاید برای آرام شدن دردی که سی//نه اش را به آتش می کشید لازم داشت تا او را از پشت ببیند و دنبالش برود. شاید، شاید می خواست با دیدن شانه های افتاده از سختی او خودش را برای رهایی از عذابی که نفسش را تنگ می کرد شکنجه کند. 8 سال پیش به هیچ کدام از این ها فکر نکرده بود، شاید در آن لحظه که به اجبار می رفت منطقش با هزاران دلیل موجه و ناموجه او را برای رفتن قانع کرده بود اما در هیچ کجای ذهنش به چنین عاقبتی فکر نکرده بود. بی اختیار دارا را شبیه کسی که غریبه ای را کنار می زند، پس زد و دوباره صدایش در گلو شکست.
-    دونگهه!
شبی تابستانی بود و همه جا عجیب غرق سکوت. حتی صدای قورباغه های آواز خوان هم به گوش نمی رسید. همه چیز در سکوت و ظلمات فرو رفته بود و او اسمش را با صدای هیوک شنید. برگشت. نگاهی به او انداخت. شوکه بود، مس//ت بود، خسته بود و عصبی. نگاه مبهوتش روی دختری چسبیده به هیوک که برایش نگران بود ثابت ماند و ناگهان تصویر دختری در ذهنش جان گرفت که داغی حسرت سی//نه اش را تا پشت پلک هایش رساند. او هم دختری را دوست داشت اما حالا ...  نفسش بالا نمی آمد. ذهنش تحلیل هایی سیاه از این تصویر داشت. هیوک، دوست قدیمی اش به هرچیز که تمام این سال ها ارزوی او بود، رسیده بود و حالا انگار دختری را که دوست داشت هم کنارش بود ولی خودش... بوی تند الکل تنش خودش را عذاب می داد. اشکی داغ روی گونه اش سر خورد اما بلند قهقهه زد.
-    قبل از اینکه دیر بشه دوباره مثل یه ترسو فرار کن!
و تلو تلو خوران به راهش ادامه داد.
خواست باز هم دنبالش برود. نیم قدمی جلو گذاشت اما دوباره با سد دارا مواجه شد. حالا او خونی که از سرش می ریخت دیده بود و مصمم تر از قبل سعی داشت متوقفش کند.
-    باید بریم درمانگاه!
ولی نگاه هیوک هنوز هم روی دونگهه ثابت مانده بود.
به سمت مقصدی نامعلوم قدم بر می داشت و هنوز هم فکر می کرد تابستان عجیبی است. از این سکوتی که در خیابان فریاد می شد متنفر بود، از این شنیدن صدای قدم هایش که روی زمین می کشید. از چهره ی آن رفیق لعنتی ترسویش که از جلوی چشم هایش کنار نمی رفت. از دختری که با او بود، از آرزوهایش که طی سال ها ذره ذره نابود شد، از آرزوهایی که هیوک به آن ها رسید. از همه چیز متنفر بود. همه ی بدبختی اش از شبی مانند همین شب تاریک شروع شده بود. درست ده سال پیش...
نمی دانست چقدر راه رفته است اما خانه ی تاریک پدری اش را از دور می دید. چند ماهی می شد که چراغ های خانه دیروقت روشن می شد چون او نیمه شب به خانه برمی گشت. به خانه ای خالی که حتی دیگر صدای سرفه های مادربزرگ در آن نمی پیچید و کنار خانه اشان خانه ی خانواده مِنگ، هنوز هم گرم و دوست داشتنی به نظر می رسید با اینکه سال ها بود جیا با جونسو ازدواج کرده و از آن جا به شهر رفته بود. شهر، شهر، شهر، جایی که همه ی عزیزانش را از او گرفت. دوباره تصویر جیا بود که در مقابل چشم هایش جان گرفت. می خندید. می خندید. می خندید، درست مثل همیشه.
با شیطنت به سمتش خم شد و راهش را بست. نگاه کنجکاوی به گونه ی رنگ گرفته ی او انداخت و به روشنی لبخند زد.
-    ایی دونگ .... هه! مشکوک شدی!
نفسش را با استرسی عجیب در سی//نه حبس کرد، امکان داشت جیا فهمیده باشد؟ به لکنت افتاده بود.
-    چ – چ – چطور؟
دست او را گرفت و انگشت هایش را بین انگشت های او قفل کرد.
-    به نظرم چند روزه مدام تو فکری و ...
با شیطنت به مردمک های شبناک اما براق او خیره شد.
-    و تا باهات حرف می زنم سرخ میشی.
فکر نمی کرد بدنش تا این حد او را لو داده باشد. سعی کرد نگاه هیجان زده اش را از چشم های تیز بین جیا پنهان کند. پس آن را به هر طرف می چرخاند. قلبش به کوبشی وحشتناک افتاده بود و می ترسید که او مچ احساسش را با شنیدن این صدا بگیرد.
-    ن – نه --- اص—اصلا اینطور نیست.
جیا خندید و دست هایش را دور بازوی او حلقه کرد و خودش را به او چسباند.
-    می دونی چی برام جالبه؟
-    نه چی؟
جلوی خانه اشان رسیده بودند. جیا ایستاد و این باعث شد تا او هم متوقف شود.
-    چند وقته جونسو هم مثل تو شده، تا باهاش حرف می زنم سرخ میشه. اتفاقی افتاده؟
داغی بدنش لحظه ای به سرمای شدیدی بدل شد. کف دست هایش عرق کرده بود اما کم کم لرزشی را در تمام بدنش حس می کرد. جونسو، یعنی واقعا جونسو هم جیا را دوست داشت.
-    نه هیچ اتفاقی نیفتاده.
تمرکز نداشت و می دانست ممکن است خیلی زود خودش را لو بدهد اما هنوز آمادگی اش را نداشت. لعنت! چرا نمی توانست درست بب//وسد؟ شاید فقط کمی وسواس گرفته بود اما جرات امتحانش را نداشت. نمی خواست فرصتش را یکبار برای همیشه از دست بدهد آن هم زمانی که رقیبی مثل جونسو داشت. با دستپاچگی جیا را به سمت خانه هل داد.
-    بهتره دیگه بری خونه، هوا تاریک شده و می دونی که دیر برسی مادرت کیو مقصر می دونه!
-    آره آره هلم نده ... باشه .. یااا دارم می رم... هلم نده.
آن شب جیا با خنده به خانه رفت اما کسی از دل دونگهه خبر نداشت.
نگاهش را از خانه گرفت و به سمت خانه ی تاریک خودش قدم برداشت. بی رغبت در خانه را باز کرد و تاریکی مانند رد مرموزی از اتاق بیرون زد. دستش به عادت همیشگی درست روی کلید برق قرار گرفت.
-    من اومدم هَلماننی ...
و سکوت بود و سکوت... نگاهش به رختخواب خالی و تا شده ی مادربزرگ افتاد. نبودنش را دوباره به یاد آورد. دیگر هیچ چیز مثل سابق نبود و این مس//تی هم او را با یادآوری های بی موقع از پا می انداخت. نمی خواست ببیند پس لامپ را خاموش کرد و وارد شد و در را بست. خودش را زیر نور مهتاب که از پنجره ی کناری داخل میشد به رختخواب مادربزرگ رساند. سرش را روی آن گذاشت و عطر تن مادربزرگ را به ریه کشید و بی اختیار به هق هق افتاد. او همه چیز را از دست داده بود. همه چیز را...
***
با برخورد مایع سردی با سرش هیسی از درد کشید. دکترش ضربه ای به سر او زد که باعث تعجب دارا شد.
-    بذار برسی بعد دوباره شر درست کن.
-    آاااااااااااااااااااااخ چته یونهو؟
می خواست ادامه بدهد که با دیدن دارا که به آن ها نگاه می کرد منصرف شد. نمی خواست این رویش را نشان او بدهد. پس با سرفه ای خفیف و مصلحتی ادامه ی جمله اش را در گلو خفه کرد.
بدون هیچ ملاحظه ای شکستگی سرش را بخیه می کرد و طوری این کار را انجام می داد که مطمئن باشد او بیش از اندازه درد می کشد.
-    تو چته؟
با سر اشاره ای به دارا کرد. هیچ خیالی برای ملاحظه نداشت.
-    با این دختره راه افتادی تو شهر کتک کاری کردی همه ببیننت؟
-    نه اینطور نیس ... آآآآآآاااااااااااااااااااااااخ ... این همه درد طبیعیه؟
با پنس پنبه را محکم تر از قبل به سر او کوبید.
-    برای احمقا آره.
-    یااا یونهو ... بعد از 8 سال داریم همو می بینیم. حالا رفاقت هیچی باید با مریضت درست برخورد کنی.
شانه ای بالا انداخت.
-    میتونی بری پیش یه دکتر دیگه...
و خم شد و درست روی صورت او با جدیت گفت:
-    چه بد! این شهر دکتر دیگه ای نداره.
از روی تخت بلند شد و ضربه ای با انگشت به پیشانی یونهو کوبید.
-    هنوزم مثل بچگیاتی... اون موقع هم فقط من رفیقت بودم ... بس که خوش اخلاقی.
به سمت دارا برگشت و لبخند نصف و نیمه ای تحویلش داد.
-    میشه بیرون منتظر باشی؟
حالا که بخاطر آورده بود دکتر این شهر همکلاسی سابق و دوست هیوک است، همان که در صورت لزوم می تواند نتیجه ی آزمایش را مثبت کند جای نگرانی نبود. آن ها بعد از مدت ها همدیگر را دیده بودند، گرچه از روش احوالپرسی اشان چیزی سر در نیاورد اما احتمالا حرف هایی بود که دلشان نمی خواست کس دیگری بداند. پس لبخند زد و سری به علامت تایید تکان داد و اتاقک را ترک کرد.
به محض رفتن دارا دوباره چشم هایش رنگ التماس گرفت و دوباره آن سنگینی لعنتی قلبش.
-    دونگهه؟
بی تفاوت الکل را برداشت تا پنس را تمیز کند. این آشفتگی هیوک در این شرایط کوچکترین اهمیتی برایش نداشت، وقتی چیزهایی در مورد گذشته می دانست.  دونگهه به اندازه ی کافی مشکل داشت که دیگر تحمل مشکل دیگر را نداشته باشد پس با لحن سردی جمله ی سوالی اش را خبری پرسید:
-    تو جرات می کنی اسمشو بیاری؟
با التماس نالید:
-    یونهو ... من دیدمش... نگاهش...
پس بالاخره همدیگر را دیده بودند. در این شهر خبر آمدن هیوک خیلی زود همه جا پخش شد و لی از همان لحظه که خبر را شنید حدس می زد آن ها به این زودی ها یکدیگر را ملاقت نکنند. پوزخندی روی ل//ب هایش نقش بست.
-    می دونی منطق چی می گه؟
به سمت او برگشت. این استیصال در وجود او را دوست نداشت اما دلش نمی خواست او با نزدیک شدن به دونگهه این بار از روی دلسوزی زندگی اش را نابود کند. پس سعی کرد تا حد امکان او را از پیگری منصرف کند. حتی شده با ترساندن.
-    منطق می گه اون زخم خورده ...
انگشت اشاره اش را به سمت او نشانه رفت.
-    اونم از تو ... پس ...
جلوتر رفت.
-    سعی کن خیلی دورو برش نباشی.
و بلندتر طوری که مطمئن شود دارا صدایش را می شنود اضافه کرد:
-    میتونی بری، با دو تا بخیه نمی میری نترس!
می دانست ماندن بیشتر فایده ای ندارد و قرار نیست چیزی از یونهو بشنود پس ناامید دستش را بالا برد.
-    نمی خواد بیرونم کنی ... خودم میرم.
***
در اتاق تاریکش نشسته بود و به روشنایی زندگی هیوک فکر می کرد. این عادلانه نبود. تا کی باید به تنهایی تاوان اشتباهی را می داد که هر دو مرتکب شده بودند. سوزشی در سی//نه اش غم هایش را دردناکتر می کرد. هر لحظه بیشتر در تاریکی دنیایش فرو می رفت که صدای در او را از جا پراند. سالها بود که هیچکس با او کاری نداشت جز دردسر. حوصله ی بلند شدن نداشت و حاضر نبود به خودش زحمت باز کردن در را بدهد، پس با بغض فریاد زد:
-    گمشو!
و صدایی آشنا در خانه پیچید.
-    غذاتو می ذارم دم در... بعدا میام ظرفو می برم.
این صدای ... صدای ... دستپاچه و گیج چهار دست و پا خودش را به در رساند و ایستاد. نکند .. نکند این صدا توهم مستی اش بود؟

موضوعات پوکر وب: Comeback ،
[ دوشنبه 6 دی 1395 ] [ 03:34 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب