Russian Roulette / 12
eunhae , wonkyu

شرمنده اصلا وقت سر خاروندن ندارم

نظراتو خوندم ولی وقت نشده ج بدم به محض اینکه بتونم ج می دم


بخونین و حالشو ببرین رفقای همیشه پایه


خیلی خیلی ممنون که همیشه هوامو دارین...

مخلصیم تمام قد

.

.
***
چشم هایش را با گیجی باز کرد، انقدر در این اتاق بیدار شده بود که تعجب نکند. با کلافگی نشست و موهایش را به هم ریخت. خمیازه ی نصف و نیمه ای کشید که کیوهیون با ظرف سوپ وارد اتاق شد.
-    دیگه می خواستم چک کنم ببینم زنده ای یا نه!
دوباره شروع شد. نفسش را با صدا بیرون داد.
-    بازم گذاشتی زیاده روی کنم، چرا جلومو نگرفتی؟
چرا جلویش را نگرفت؟ کافی بود دیشب حال خودش را می دید تا جواب سوالش را بداند اما این همه ی ماجرا نبود، کیوهیون دلایلی دیگری داشت و نقشه های دیگری ... سوپ را روی تخت گذاشت و خودش هم کنار او نشست.
-    دیشب لازم بود.
منظورش را درست متوجه نشد و جمله اش را پای یکی از طعنه های همیشگی او گذاشت و به ظرف سوپ نگاه کرد.
-    خدمتکارت اومده بود اینجا؟
سری تکان داد و لبخند زد، خودش هم نمی دانست این سوپ چیز قابل خوردنی شده است یا نه، شانه ای بالا انداخت.
-    پدر برای اینکه برگردم سخت می گیره پس از خدمتکار خبری نیست. از روی یه دستور اینترنتی درستش کردم.
مردمک هایش گشادتر از همیشه به او خیره شد.
-    تو آشپزی کردی؟
با چهره ای که در آن تعجب و تهوع موج می زد به سوپ نگاهی کرد و مردد پرسید:
-    حالا این اصلا قابل خوردن هست؟
قهقهه اش بلند شد.
-    اینو دیگه خودت باید بفهمی من جرات نکردم بچشمش!
می خواست از روی تخت بلند شود که انگار چیزی را به خاطر آورده باشد دوباره نشست.
-    راستی نامزدت تموم شبو بهت زنگ زد! بهش خبر بده خوبی!
از جایش بلند شد.
نامزدش؟ باز هم یکی از آن شوخی های احمقانه ی کیوهیون! قاشق را برداشت و بی رغبت اما کنجکاو سوپ را همی زد و قاشق پری بالا آورد، رنگش که خیلی بد نبود. محتویات قاشق را از فاصله ی زیاد داخل ظرف خالی کرد و چهره اش را دوباره در هم کشید. خب نامزدی که سوپ می پخت! پوزخندی زد.
-    من که پیشت بودم، چرا انقدر بهم زنگ زدی نامزدم؟
قیافه ای متفکر به خودش گرفت و لحظه ای مکث کرد، لحظه ای بعد با چهره ای که در آن خوشحالی بیش از حدی پیدا بود گفت:
-    چرا به فکر خودم نرسید؟
مبهوت نگاهش را از سوپ گرفت و به او دوخت.
-    چی؟
-    تو از یه خونواده ی اصیل و پولداری، وارث پدرتم هستی، پدرمم مشکلی با خونواده ات نداره، پسر تو دقیقا فرد ایده آلی، چرا وقتی پدرم راجع به ازدواج حرف زد تو رو پیشنهاد ندادم؟
هنوز لبخندش به اندازه ی کافی کشیده نشده بود که بالشت درست وسط صورتش فرود آمد.
-    خفه شو کیوهیون!
و خواست نهیبی بزند که او به سمت در فرار کرد و قبل از اینکه در را پشت سرش ببندد گفت:
-    به یونا زنگ بزن تا کله امونو نکنده!
لبخند زد، قاشقی از سوپ در دهانش گذاشت. باور نمی کرد، این چیزی فراتر از خوشمزه بود، شاید چون از زمانی که غذایی با چاشنی عشق خورده بود مدت ها می گذشت.صبر کن!
-    یونا؟
سریع به سمت گوشی اش که روی عسلی تخت بود برگشت. بیست تماس بی پاسخ از یونا؟ این باور کردنی نبود، نه! دستپخت کیوهیون، تماس های یونا، تا به حال هیچوقت هیچ چیز تا این حد طبق خواسته اش پیش نرفته بود، ممکن بود هنوز خواب باشد؟
***
هیوک رفته بود و او یک ساعتی می شد که دوباره اخبار اقتصادی را با وسواس خاصی دنبال می کرد. حتی خودش هم دلیل این عادت احمقانه اش را نمی دانست اما از بیکاری که بهتر بود، حال بیرون رفتن نداشت. صدای زنگ خانه او را از جا پراند.
-    هیوک برگشت؟
برای تمرکز اخم هایش در هم رفت. هیوک که نیازی به زنگ زدن نداشت، رمز در را می دانست. دوست دیگری که بخواهد به خودش زحمت تا آن جا آمدن را بدهد نداشت پس...؟ کنجکاو از جایش بلند شد و به سمت آیفون قدم برداشت. تصویر را که دید لحظه ای مات ماند.
-    دکتر احمق؟
دکمه را فشار داد تا او صدایش را بشنود.
-    چی می خوای؟
می دانست کار راحتی در پیش ندارد و خودش را برای هر چیزی آماده کرده بود، شاید حتی دعوا اما او همیشه شیوه های مصالمت آمیز را انتخاب می کرد گرچه در دعوا کردن هم کم نمی آورد ولی این بار اینجا برای دعوا یا فعال کردن حسگر لجبازی این پسرک نیامده بود.
-    گفتین از این به بعد تو خونه ی خودتون معاینه میشین.
نفسش را با حرص بیرون داد. باید بر اعصاب خودش مسلط می شد. عصبانیتش را می شد از فشار بیش از حد دستش روی دکمه تشخیص داد.
-    و گفتم فقط پروفسور پارک!
هیچ ایده ای نداشت. شاید اگر قرار بود به روش پزشکان دیگر پیش برود باید در اتاق رییس بیمارستان قید همه چیز را می زد اما او هیچوقت مثل بقیه رفتار نمی کرد. پس لبخندش را روی ل//ب هایش حفظ کرد و روش خودش را پیش گرفت. کیسه ی بطری های سوجو و پای مرغ را بالا گرفت.
-    خب بذار رفاقتی بیام داخل!
-    من قلبم مریضه نمی تونم اینجوری با کسی رفاقت کنم!
قرار نبود به این راحتی ها کوتاه بیاید.
-    ببین خودت میخوای مجبورم کنی برات دکتربازی درارم!
بی اختیار خنده اش گرفت. این دکتر احمق واقعا کم داشت ولی از این سماجت او بدش نمی آمد ولی همه ی این ها باعث نمی شد او را راه بدهد.
-    من نمی نوشم!
قهقهه ای زد.
-    نترس به دکترت نمی گم!
برای لحظه ای انگشتش لرزید و در را باز کرد، لعنت! در باز شد و او وارد خانه شد. ناراضی از باختن به این مرد سمج و اعصاب خرد کن سعی کرد طعنه ای بزند.
-    نمی دونستم دکترام از این آت و آشغالا می خورن!
می دانست نباید لجبازی این پسر را تحریک کند ولی این را هم می دانست که نباید مطیع باشد و به او اجازه ی جولان دادن دهدف برعکس باید هر چه زودتر رگ خواب این پسر را به دست می آورد اما اصلا دلش نمی خواست که خیلی مراعات کند پس همانطور که به سمت راحتی می رفت جواب داد:
-    منم نمی دونستم بچه پولدارا چه جور آت و آشغالایی می خورن. دم دستیاشو خریدم.
لخندی روی ل//ب هایش شکل گرفت. خدای من چطور می توانست به این دکتر دیوانه لبخند بزند؟
***
به خوبی حس می کرد چانگمین و دارو داسته اش از روزی که او به سلول ایتوک رفت برخورد ملایم تری دارند. احتمال داشت همه ی این ها درگیری مسخره بر سر تعیین مرز قلمرو و قدرت باشد؟ یعنی گروه ایتوک گروه قوی تری بود؟ این احتیاط چانگمین و ترجیحش برای درگیر نشدن با آن ها که همین را نشان می داد ولی حس می کرد رفتار چانگمین با ایتوک با رفتار دیگران با او فرق می کند و این فرق ....! کنجکاوی امانش را بریده بود و این که با هر دو گروه مراوده داشت این حس را در او پر رنگ تر می کرد. نگاهی به شیندونگ که گوشه ای خودش را با گرفتن ناخن های پایش مشغول کرده بود انداخت. شاید نمی توانست مستقیما از چانگمین بپرسد و یا از جی و ته یانگ حرف بکشد اما می توانست هر چه می خواهد از شیندونگ بشنود. او به اندازه ی کافی اطلاعات داشت و از طرفی مثل بقیه سختگیر نبود. خودش را کمی به طرفش کشید.
-    هی!
-    چ --- چیه؟
نیازی به مقدمه چینی نداشت.
-    حس می کنم همه از ایتوک حساب می برن.
بی توجه به کنجکاوی های او تمام حواسش را به ناخن هایش داده بود و سعی داشت آن ها را مرتب کوتاه کند.
-    چ—چون و—وکیل بنده!
-    به نظر نمیاد چانگمین از وکیل بند حساب ببره.
حالا دیگر توجهش به این ماجرا جلب شده بود. نگاهش را به چشم های کنجکاو دونگهه دوخت.
-    وا --- وارد این --- ق --- قضایا نشو.
در همین لحظه چانگمین و بعد از آن جی و ته یانگ وارد سلول شدند. انگار چانگمین این مکالمه را شنیده بود که وارد بحث شد.
-    چرا واردش نشه؟ بهش بگو...
نگاه گیج دونگهه بین آن ها در رفت و آمد بود.
-    چیو باید ... بهم بگه؟
چانگمین روی تخت پایینی رو به روی آن ها نشست.
-    اینکه اون جونگسوی عوضی پلیسه!
و با آن جمله پوزخندی روی ل//ب های دو برادر نقش بست.
لحن دونگهه پر از ناباوری بود.
-    پ—پلیس؟
صدای جی بود که به گوشش رسید.
-    آره احمق پلیس!
و ته یانگ بود که حرف او را ادامه داد:
-    حالا مرور کن ببین چیارو پیشش لو دادی!
و صدای قهقهه ی هر سه اشان در سلول پیچید.

موضوعات پوکر وب: Russian Roulette ،
[ یکشنبه 5 دی 1395 ] [ 11:31 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب