Comeback / 5
eunhae



و این هم شاهکار دیگری از نیلی عزیز

خعیلی این کاورو دوس دارم

و اینکه اونهه همو دیدن بالاخره

همینجوری تند تند آپ کنم؟

یعنی واقعا دوسش دارین؟

و بازم اینکه اون روز اونهه فقط شیطنت داشتن

هنوز اتفاقی نیفتاده می گین زوده که

من روانی ذهنای من//حرف الفیمونم هستم ولی خواهشا با فیک پیش برین

جلو جلو فانتزی نزنین

مخلصیم رفقا، تمام قد



-    این اشتباهه ...
پوزخندی زد. حاضر نبود با گذاشتن اسم اشتباه روی چنین حس بی نظیری فرصت چشیدن دوباره اش را از دست بدهد. دستش را زیر پیراهن او برد.
-    یه شیطنته مثل فیلم دیدن آخر هفته ها... سخت نگیر!
و این شاید اولین بو//سه اشان بود، اولین بوسه ای که نه به قصد ل//ب های دیگری بلکه با آگاهی از گناهشان مرتکب شدند.
-    هیوکجه شی ... هیوکجه شی!
از جا پرید و با وحشت به سمت صدا برگشت و با دیدن چهره ی نگران دارا نفس عمیق و راحتی کشید. این تصاویر آن قدر برایش جان دار بود که حتی خشکی دهانش را حس می کرد و هنوز هم قلبش وحشیانه می کوبید.
-    آره این برای قدیمه، اخر هفته ها با بچه ها فیلم می دیدیم.
و دستپاچه ادامه داد:
-    استراحت کن! غروب باید یه سر بریم زمینای اطرافو ببینیم.
***
بعد از یک بعد از ظهر پر مشغله و در آوردن نقشه های زمین های بزرگ و باغ های اطراف شهر کوچکشان به خانه بر می گشتند. هوا تاریک شده بود و نور نارنجی چراغ های خیابان آن را زیباتر جلوه می داد. پشت فرمان بود اما تمام حواسش را این سکوت معنادار دارا می گرفت. چرا چیزی نمی پرسید؟ چرا حرفی نمی زد؟ چرا با همه چیز کنار می آمد؟ گوشه ای از خیابان ترمز گرفت و ماشین را پارک کرد، کلافه به سمت او که حالا متعجب نگاهش می کرد برگشت.
-    نمی خوای بپرسی؟
-    چی باید بپرسم؟
انگار کمی هم عصبانی بود، از خودش، از اینکه دختری را وارد بازی احمقانه اش کرده بود. این همان کاری نبود که سال ها پیش با دونگهه کرد؟
-    اگه نمی پرسی من می پرسم، تو می دونی ممکنه این ادای دوس دخترم تا کجا ادامه داشته باشه؟
شانه ای بالا انداخت.
-    تا زمانی که آزمایش بارداری مثبت شه.
پوزخند زد. این همه سادگی را باور نمی کرد. این دختر یک نوجوان چشم و گوش بسته که همه ی عمرش را در شهر کوچک و ساحلی گذرانده باشد، نبود.
-    مثل ساده لوحا حرف نزن.
می دانست در مقابل هیوک شانسی ندارد. او حتما هر چه که بود دیر یا زود می فهمید.
-    خب هیجان انگیزه، نیس؟
لحظه ای مات ماند. این دختر دونگهه نبود، نه! او هیوک بی پروای دیگری بود که برای تجربه ی یک لذت جدید و هیجان از کاری دریغ نمی کرد. شاید عادلانه این بود که سپاسگزار دختری باشد که اینطور با مشکلات او کنار می آید اما منطقش بوی دردسر را تشخیص می داد و باز هم مثل همیشه خودش شروع کرده بود. خودش!
-    هیجان همیشه خوب نیست.
می خواست چیز دیگری بگوید که ناگهان چیزی محکم به کنار ماشین خورد. با وحشت به سمت صدا برگشت و متوجه مردی شد که تلو تلو خوران داخل کوچه ای پیچید و در سایه روشن آن گم شد و بعد از آن 4 مرد چماق به دست هم دنبال او به داخل کوچه دویدند. عصبی و غیرقابل کنترل محکم روی فرمان کوبید.
-    لعنت!
دارا ترسیده از این واکنش او با وحشت پرسید:
-    چی ... چی شده؟
-   اون کوچه بن بسته .
در ماشین را باز کرد و دست او را گرفت و همانطور که پیاده می شد او را به سمت صندلی راننده کشید. دارا پشت فرمان نشست و با وحشت به سمت او برگشت.
همانطور که نگاهش بین دارا و آن کوچه ی تاریک در رفت و آمد بود دستور داد:
-    ماشینو روشن کن.
ترسیده اطاعت کرد.
-    درارو قفل کن و پات رو گاز باشه، اگه اتفاقی افتاد، تخت گاز تا کلانتری می ری. فهمیدی؟
می خواست حرفی بزند تا او را منصرف کند. باید جلویش را می گرفت اما او با سرعت کتش را در آورد و داخل ماشین انداخت، کراواتش را باز کرد و دور انگشتانش پیچید و در حالی که از استرس به نفس نفس افتاده بود به او نهیب زد:
-    فهمیدی چی گفتم؟
درمانده فقط توانست سری به علامت تایید تکان دهد و قبل از اینکه ل//ب از ل//ب باز کند در محکم بسته شده بود و هیوک رفته بود و او فقط می توانست در دلش برای برگشتنش دعا کند.
به سمت انتهای کوچه دوید، با سرعت از غافلگیری مردان چماق به دست استفاده کرد و از بینشان رد شد و جلوی پسرک کز کرده در تاریکی کنار دیوار و پشت به او ایستاد. مردها نگاهی به یکدیگر انداختند اما کسی این تازه وارد دیوانه که اینطور خودش را میان مهلکه انداخته بود، نمی شناخت. یکی از مهاجمان با حرص غرید:
-    بکش کنار!
چاقویی را از جیبش بیرون آورد و برق تیغه اش را به رخ او کشید.
-    شر درست نکن.
پوزخندش عمیق تر شد. تمام زندگی اش در این شهر به شر درست کردن گذشته بود و حالا بعد از 8 سال زندگی رسمی و اداری دوباره می توانست کمی خوش بگذراند. گاردش را بست و با نگاهی وحشی منتظر هر حرکتی از جانب آن ها ماند.
-    به نظر شما دنبال شر می گردین.
یکی دیگر از مهاجمان انگار برای راضی کردن او و راحت تر کردن کار خودشان گفت:
-    این یه مسئله بین رییس ما و اونه!
مهاجم سوم بدون هیچ حرفی به سمت او حمله کرد اما او خودش را از جلویش کنار کشید و وقتی مرد بی تعادل از کنارش گذاشت ضربه ای میان دو کتف او نشاند. دیگری هم سعی کرد چاقو را در شکم هیوک فرو کند اما او دستش را گرفت و  عقب تر هلش داد و با عصبانیت غرید:
-    به نفعتونه گورتونو گم کنین.
نمی خواست خودش را درگیر کتک کاری کند بیشتر سعی داشت آن ها را بترساند. از رفتن به کلانتری و شروع شایعات خوشش نمی آمد. شایعاتی که ترس از شروع شدنشان باعث شد او به جای اقامت در متل با تمام تنفری که از برگشتن به زادگاه و خانه ی پدری اش داشت خانه را برای اقامت انتخاب کند.
دوباره به او حمله شد و او تنها سعی در دفع آن و مراقبت از خودش و پسری که نمی شناخت، داشت. یکی از مهاجمان که به نظر کم جرات تر از بقیه بود عقب ایستاده بود و با استرس درگیری را تماشا می کرد با فریاد رو به پسری که تکیه زده به دیوار خودش را روی زمین جمع کرده بود گفت:
-    رییس که قبول کرد به جای طلبش بدنتو بدی... چرا ادای با//کره ها رو در میاری... همه می دونن تو قبلا هم با مردا خوا//بیدی.
این حرف قلب هیوک را با شدت از جا کند. مگر در یک شهر کوچک چند نفر بار چنین تهمتی را به دوش می کشیدند؟ لحظه ای دست از دعوا کشید و با وحشت به سمت پسر برگشت و جهانش ایستاد، دونگهه ! و قبل از اینکه بتواند نگاهش را از آن چشم های خمار از مس//تی بگیرد چیزی محکم به سرش اصابت کرد و جهانش به ناگه تاریک شد. روی زمین افتاد و جاری شدن مایعی گرم را از پشت سرش حس کرد. دستش را ستون کرد تا از جایش بلند شود و سرش را چند بار با شدت به دو طرف تکان داد تا تاریکی را کنار بزند. تار می دید اما تشخیص داد مردها به دونگهه حمله کرده اند و او را می کِشند تا به ایستادن وادار کنند. خواست بایستد ولی نتوانست، دنیایش مانند زندگی این روزهایش، خاطراتش، گناهانش و حقایق پیش رویش به دوران افتاده بود. دستش را به پای یکی از آن ها رساند.
-    می دم... من بدهیشو می دم!
مرد لگدی به دست او زد، با پوزخند سعی در تحقیرش داشت.
-    برگرد خونه ات بچه شهری! حتما مادرت منتظرته.
سعی کرد بایستد. نمی دانست دونگهه چه بدهی ای به آن ها یا رییسشان دارد اما می دانست مقصر است، مقصر اینکه در این شهر کوچک مردی به خودش اجازه داده بدن او را طلب کند. با تقلای زیادی نیم خیز شد.
-    بدهیش چقدره؟ من می دم. اگه قبول نکنی چیزی گیر رییست نمیاد.
مردی که به نظر می رسید سر دسته ی مهاجمان است دست دونگهه را رها کرد و کنار هیوک زانو زد. یقه اش را در مشت گرفت و جلو کشید و روی صورتش غرید:
-    می دونی که اگه دروغ بگی ...
با پوزخندی که روی ل//ب هایش پر رنگ تر از قبل بود، اضافه کرد :
-    هر جا باشی گیرت میارم و تیکه تیکه ات می کنم.
و با سر به دونگهه ای که از فرط بی حالی و مستی به دیوار تکیه داده بود تا بایستد، اشاره کرد، ادامه داد:
-    این پسره هم همیشه دم دسته...
تمرکز درگیری نداشت. نمی توانست با این دید تار و دنیای دوار برای آن ها شاخ و شانه بکشد اما می دانست که به زودی حساب تک تکشان را خواهد رسید پس با فشار دندان هایش روی هم برای تحمل این تحقیر سرش را به علامت فهمیدن تکان داد.
مرد یقه ی او را با شدت رها کرد و ایستاد.
-    بریم.
و با وعده ی گرفتن پول از کسی که حتی نسبتش را با پسری که دنبالش بود نمی دانست همراه بقیه آن جا را ترک کرد.
به زحمت نشست و نفس راحتی کشید. اما انگار که تازه آن چشم ها را به یاد آورده باشد قلبش دوباره به کوبش افتاد و به سمت دونگهه برگشت.
هیوک، هیوک، هیوک... باز هم الکل در رگ هایش به چرخش افتاده بود، پوزخندی زد و خیلی زود این پوزخند ناباوری با اشک تبدیل به قهقهه شد و زمزمه کرد:
-    اون عوضی هشت سال پیش فرار کرد.
دستش را به دیوار گرفت و با تقلا صاف ایستاد. بی توجه به مرد نشسته ی چند قدم آن طرف تر به سمت خیابان اصلی قدم برداشت. به کنار هیوک که رسید صدایی شبیه ناله ای نامفهوم از بهت به گوشش رسید.
-    دونگ .... هه!
بی تفاوت و با چشم هایی تاریک به سمت صدا برگشت.
-    از این شهر گمشو.
و آب دهانش را کنار او تف کرد و تلو تلو خوران بی هیچ توجه و مکثی رفت.
باور نمی کرد، بعد از 8 سال او را می دید، دونگهه همان دونگهه بود اما دیگر ، دیگر چشم هایش را نمی شناخت. باور نمی کرد.

موضوعات پوکر وب: Comeback ،
[ دوشنبه 29 آذر 1395 ] [ 10:00 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب