Russian Roulette / 11
eunhae , wonkyu

مخلصیم تمام قد
و بالاخره جمله ای که می خواست از او شنید.
-    نمی خوام طرف چانگمین باشم!
شاید این معادل جمله ی"  طرف شمام"  نبود اما همین که او برده ی چانگمین یا جیره خور او نباشد برای ایتوک کفایت می کرد، البته که او هم خواسته های خودش را داشت.
جی خودش را به میله ها چسباند و نگاهی به چند سلول آن طرف تر انداخت. هیکل دونگهه را کنار در سلول وکیل بند تشخیص می داد. همانطور که به سمت تختش می رفت با نارضایتی گفت:
-    میره تو تیم اونا ، شرط می بندم.
ته یانگ که سیگارش را از جاسازی لای دیوار بیرون کشیده بود آن را با لذت به بینی اش چسباند و بو کشید. به لطف قدرتشان هرجایی بدون حضور مزاحم و قوانین دست و پاگیر می توانست آن را دود کند، حتی سلولش! ولی لحن او هم ناراضی بود.
-    اگه بره سمت ایتوک دیگه نمی تونیم هیچ گهی بخوریم.
چانگمین با دقت زخمی را که از بالای پیشانی تا زیر چشمش داشت، لمس کرد، تلخی یادآوری باعث شد تلخندی بزند اما آن خیلی روی ل//ب هایش دوام نیاورد و خیلی زود تبدیل به پوزخند شد.
-    شاید نتونیم تو سلول از شرش خلاص شیم ولی تو مسابقات ....
به سمت دو برادر ناراضی برگشت در حالی که نفرتی عجیب در چشم هایش برق می زد.
-    جونگسو یه نقطه ضعف بزرگ داره و با اومدن این پسره ضعفش بدتر شد.
هر دو برادر نگاه گنگ و گیجی به هم انداختند. ایتوکی که می شناختند نقطه ضعفی نداشت.
***
پشت میز کارش نشسته و پاهایش را روی آن دراز کرده بود اما از حالت چهره و مردمک های نا آرامش می شد به عمق درگیری های ذهنی اش پی برد. حتی گاهی از خشم دندان قروچه ای می کرد و فکش برجسته تر از همیشه به نظر می رسد و هانگنگ به خوبی می دانست بعد از هر عصبانیت طولانی او از درد فک قفل شده اش شکایت می کند پس برای پیشگیری باز هم راه رفاقت را انتخاب کرد.
-    چیزی شده هیوک؟
سرش را به علامت مثبت تکان داد و درمانده نالید:
-    چرا هیچی درست پیش نمیره؟
نگاهش را بالا آورد و هانگنگ را معذب و سرپا کنار میزش دید. با کلافگی فوتی کرد، حتی برای دوستی هایش هم باید اجازه صادر می کرد و این عذابش می داد.
-    لازم نیست وایسی، بشین!
نشست و جرات گرفته از این رفتار معقول او که در چند روز اخیر کاملا بی سابقه بود بحث را ادامه داد:
-    چی پیش نمیره؟
حوصله ی توضیح حجم عظیم اطلاعات پردازشی ذهنش را نداشت پس فقط نام برد.
-    یونا، وراثت، نامادریم، اون برادر ناتنی احمقم، پدر و ...
پاهایش را از روی میز برداشت و به جلو خم شد و مشت محکمی روی میز کوبید. شاید چون درد اصلی اش این بود.
-    اون حرو//م زاده ، دونگهه !
تمام خشمش به یک باره تبدیل به ناامیدی و درماندگی شد.
-    پس اون کجاست؟
و آرام تر زمزمه کرد:
-    پس تو داری چه غلطی می کنی هان؟
خب او شایعاتی شنیده بود و بعد از پیگیری ها تقریبا حدس می زد آن پسری که هیوک تا این حد به خونش تشنه است دوران محکومیتش را کجا می گذراند اما با چیزی که از دیوانگی های هیوک سراغ داشت تصمیم گرفته بود هیچ حرفی از آن به میان نیاورد ولی واقعا نباید می گفت؟ سال ها بود که به هیوک خدمت می کرد، شاید از دوران نوجوانی و حالا که فکر می کرد می دید شاید بهتر باشد او را در گرفتن انتقامش راحت بگذراد. شاید اگر او حسابش را با دونگهه تسویه می کرد آتش خشمش گریبان دیگران را نمی گرفت و شاید خودش هم در این خشم نمی سوخت. نگران بود، نگران هیوک. مطمئن نبود اگر دونگهه پیدا نشود او بلایی سر خودش نیاورد. با فکر به همه ی این ها هنوز هم مردد بود پس با صدایی کم جان گفت:
-    تو یه زندان بخش خصوصیه، خیلی دور نیست.
برق امید و شادی را در چشم های هیوک تشخیص داد و آن لبخند نشان از اشتیاقش داشت.
-    پس داره بهش خوش می گذره!
-    اون زندان خیلی هم خوش نام نیست. تا همین جا هم به چیزی که می خوای رسیدی.
فریادش او را از جا پراند.
-    کافی نیست. خودم باید عذابش بدم، باید التماس کنه.... میخوام روزی که برای جونش بهم التماس می کنه ببینم.
و پوزخندی آرامش را به چهره ی غرق تشویشش برگرداند.
-    زندگی رو برات جهنم می کنم ایی ... دونگهه!
و ارام گرفته و راضی انگار هیچ وقت چنین بحثی انجام نشده است سرحال از نتیجه قهقهه ای زد.
-    اون کیوی عوضی چند روزه کجاست؟ نکنه با اون یارو پروفسور پارک قرار می ذاشت که از وقتی رفته امریکا خودشو تو خونه حبس کرده..
***
رمز در را زد. رفاقتشان قدمت و عمقی داشت که از همه چیز هم با خبر باشند اما .... از اینکه در با رمزی که می دانست باز شد کمی عذاب وجدان گرفت. شاید او همیشه با کیوهیون صادق بود اما این معنی گفتن همه چیز را نمی داد. وارد که شد دوست صمیمی اش مانند همیشه پای اخبار اقتصادی بود. چطور می توانست تا این حد حوصله سر بر باشد. خواست طعنه ای بزند که با تعللش فرصت را از دست داد و طعنه ای شنید.
-    چرا ادای مهمونارو در میاری؟ بیا بتمرگ اینجا!
فوتی کرد و خودش را به او  رساند و کنارش روی کاناپه رها شد.
-    اگه مادرتو نمی شناختم با این تربیتت فکر می کردم زیر دست یه سل//یطه بزرگ شدی.
با تعجب به سمتش برگشت.
-    یاا هیوک حالا سل//یطه نه، هر//زه ی روانی که هست.
-    دوباره بحث کی بدبخت تره رو شروع نکن! من همین الانم یونا باهام راه نمیاد. نامادریم تو خونه ول می چرخه، برادر ناتنی گشنه ام دنبال اموالمه، پدرم دنبال محروم کردنم ...
حرف او را برید و به سمت تلویزیون برگشت و کاملا سرد گفت:
-    خفه شو! سهامم دو درصد سقوط کرده اعصاب ندارم.
هیوک محکم او را در آغوش گرفت.
-    اوه تو بدبخت تری پسر!
و ناگهان ضربه ی آرنج کیوهیون را روی شکمش حس کرد. این شوخی های احمقانه از نوجوانی به آن ها کمک کرده بود تا همه چیز را فراموش کنند. وقتی حرص خوردن و عصبانیت چیزی را حل نمی کرد حداقل با این شوخی ها می توانستند ادای آدم های بی عار و خوشبخت را در بیاورند. صدای کیوهیون باز هم درآمد.
-    امروز روز من نیس. اون دختره بود بازیگره، جون جی هیون ...
با کنجکاوی تکیه اش را از کاناپه گرفت و کمی خودش را جلو کشید.
-    خب؟ مخشو زدی؟
-    با اون عوضی چه جون هیوک ازدواج کرد.
صدای قهقهه ی بلند هیوک تمام فضای خانه را پر کرد.
-    چرا حس می کنم مثل دختر دبیرستانیا الان می زنی زیر گریه؟
کاملا حق به جانب جواب داد:
-    خفه شو، من الان شکست عشقی خوردم عوضی!
نفس عمیقی کشید در حالی که آن لبخند از ته دل از روی ل//ب هایش محو نمی شد.
-    شنیدم پارک رفته امریکا، قلبت؟
اگر می گفت قلبش مانند قبل پر انرژی نمی تپد و قرار بود یک احمق تمام عیار به جای پارک پرونده اش را قبول کند یا اشک های چند شب پیش خود او در آغوشش سی//نه اش را تنگ تر از سابق کرده و ... چه دردی درمان می شد. جز اینکه او را نگران می کرد و مشکلی روی مشکل هایش می شد. خندید.
-    اونقدرا خوش شانس نیستی، قبل رفتنش گفت زنده میمونم!
برای آن ها هیچوقت هیچ چیز خوب پیش نمی رفت و هیوک این را بهتر هر کس می دانست. همیشه مشکلاتی بود و تنها ارامشش این بود که کیوهیون هم مانند خودش از کودکی جنگیدن را یاد گرفته است. اصرار بیشتری لازم نبود. می دانست او هم مانند خودش پنهان کاری های ملاحظه گرایانه ای دارد پس کافی بود برای فهمیدن حالش گاه گداری به بیمارستان سر بزند یا با پروفسور پارک تماس بگیرد. خودش را بی خیال نشان داد.
-    بیا بریم بنوشیم. بالاخره تو عشقتو از دست دادی منم شانس مردنتو!
***
مثل همیشه به پیچ و تاپ بدن دختری خیره شده بود که هیوک با جامی پر کنارش نشست.
-    خیلی بده که نمیتونی بنوشی.
خودش هم همین فکر را می کرد، از وقتی که نوشیدن برایش ممنوع شده بود دیگر نمی توانست به راحتی همه چیز را فراموش کند اما نمی خواست چنین چیزی را مطرح کند پس باز هم خندید.
-    اداشو که میتونم درارم، به نظرت اگه وانمود کنم مستم ....
با اشاره سر به دخترک آن سمت که کنار مردی خوش پوش ایستاده بود، نشان داد..
-    می تونم یه تنه از پشت به اون دختره بزنم و بهش بچسبم؟
شیطنت روی ل//ب هایش طرح لبخندی شد.
-    ای حر//وم زاده، تو اسپ//رم خلف پدرتی!
با خنده جامش را به جام شربت او کوبید و به سلامتی اش نوشید اما با هر جرعه بغضی آرام آرام در گلویش جان می گرفت. دلش می خواست دوباره به حد مرگ بنوشد. به اینجا که می آمد اولین پیک برای فراموش کردن همه چیز کافی بود. این جا برایش آخر دنیا بود، نه انتقام می خواست نه اموال و قدرت. مرگ می خواست، همان که شهامتش را نداشت.
خیره به چهره ی او که با هر پیک بیشتر درهم می رفت دردی در سی//نه اش احساس می کرد. هیوک برایش همه چیز بود. جای پدری که هر شبش را با کسی می گذراند تا هرز//گی های همسرش را فراموش کند اما دست از ثروت او نمی کشید. مادری که هرز//گی هایش زبانزد خاص و عام بود، خواهری که از دست داد و همه کَسش، همه کس! درد نهفته در پشت نقاب خشم و خنده ی او را با تپش های قلبش حس می کرد. می دانست آخر امشب هم باید وزن او را به دوش بکشد و دیوانگی هایش را حل و فصل کند.
باز هم م//ست م//ست در آغو//ش بهترین رفیقش بود و از دنیای اطرافش صداهای گنگی در سرش می پیچید و گاهی که لای پلکش را به سختی باز می کرد تمام حجم نوری که در فضا بود به چشم هایش حجوم می آورد.
صدای پاشنه های کفشی را می شنید که به او و مرد در آغو//شش نزدیک و نزدیک تر می شد. کنار آن ها ایستاد. بدون اینکه چهره اش را ببیند می دانست چه کسی است.
-    بشین.
رو به رویشان نشست و همانطور که نفسش را با صدا بیرون می داد نگاهی به هیوک انداخت. سعی می کرد نگرانی اش را پنهان کند.
-    چرا ازم خواستی بیام اینجا؟
نفسش را با صدا بیرون داد و سر هیوک را روی شانه اش جا به جا کرد.
-    بهش نگاه کن، این بلایی که رفیقا سر هم میارن؟
پوزخندی عصبی زد .
-    تو می دونی اون چی ازم میخواد؟
-    من می دونم تو ازش چی میخوای! واقع بین باش یونا، تا قضیه ی عشقشو کامل حل نکنه عاشق کس دیگه ای نمیشه و اگه تو کمکش نکنی قبل از حل کردن اون ماجرا میمیره.
به هیوک اشاره کرد.
-    فکر می کنی با این حالش چقدر دووم میاره؟
چرا هیچکس او را درک نمی کرد. نمی توانست در کنار مردی بایستد که عاشقانه دوستش داشت اما او برای عشق مرده اش دست و پا می زد.
-    من عاشقشم کیو!
-    می دونم، از همون وقتا که تقلب می کردی تا ببره می دونم. اگه عاشقشی کمکش کن این بازیو ببره.
قطره اشکی که از گوشه ی چشم هیوک بی اختیار به پایین افتاد دنبال کرد و آه عمیقی کشید.
-    شما دوتا همیشه تو بازیا بهم زور می گین و من همیشه قبول می کنم. ببرش خونه ات.
از جایش بلند شد.
-    قبول!
و شاید بعد از مدت ها بود که کیوهیون از ته دل لبخند زد.

موضوعات پوکر وب: Russian Roulette ،
[ یکشنبه 28 آذر 1395 ] [ 03:43 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب