Comeback / 4
خب اینم هدیه ی امروز


بازم عیدتون مبارک


مخلصیم کلی


.
به سمتش برگشت و با گرفتن رد انگشت او به دستگاه ویدیو رسید. این دستگاه ... این بار صدای خودش بود که جایی در ذهنش می پیچید، 10 سال پیش درست در همین اتاق، در تاریکی و نور کم تلویزیون و با لحنی داغ ...
-    پس چرا به جیا نمی گی؟
آن شب را به خوبی به یاد داشت. برنامه ی هر آخر هفته اشان دیدن فیلم های بزرگسال بود. از همان هایی که پسرها در دوران بلوغ در به در دنبالشان می گردند. هر هفته که خانه ی یکی از آن ها خالی می شد همه آن جا جمع می شدند. چون خانواده ی هیوک تنها خانواده ای در شهر کوچکشان بود که ویدیو داشتند وظیفه ی آوردن دستگاه با او بود اما فیلم را هر بار یکی از آن ها تهیه می کرد. آن آخر هفته خانواده ی هیوک به مسافرت کوتاهی رفته بودند و او به بهانه ی درس ها در خانه مانده بود. فیلمی را که باید هم خودش تهیه کرده بود.
دونگهه که وارد اتاق او شد از خالی بودن آن تعجب کرد. همیشه همه زودتر از او می رسیدند. جونسو، تکیون، جونگهیون و جه جونگ و مینهو اما حالا هیچکدامشان آن جا نبودند.
-    پس بقیه کجان؟
همانطور که تا کمر زیر تخت رفته بود و دنبال نوار ویدیو می گشت با صدایی که معلوم بود حسابی در تقلاست تا به چیزی که می خواهد برسد جواب داد:
-    نمیان، کار داشتن.
متعجب روی تخت نشست و خم شد تا زیر آن را ببیند.
-    همه اشون با هم کار داشتن؟
بالاخره چیزی را که می خواست پیدا کرد و خودش را از آن زیر بیرون کشید. نوار را در مشمایی مشکی پیچیده بود.
-    به هر حال نمیان، هر وقت اومدن دوباره باهاشون میبینیم.
از این شوخی او به خنده افتاد. این روحیه ی شیطان و کنجکاو او را دوست داشت.
-    حتما فیلم این هفته خیلی جالبه که تو اینجوری بی صبری.
چشمکی زد و خودش را به دستگاه رساند و آن را به تلویزیون وصل کرد و آمرانه دستور داد:
-    چراغارو خاموش کن!
با ذوق اتفاقی که هر آخر هفته تجربه می کردند، لامپ را خاموش کرد و در همین لحظه هیوک خودش را کنار او روی تخت رساند و به دیوار تکیه زد. هر دو با هیجان به صفحه ی روشن رو به رویشان خیره شدند با فرق اینکه دونگهه کاملا مشتاق فیلمی بود که نمی دانست و هیوک هیجان زده ی فیلمی که می دانست. چند لحظه نگذشته بود که صدای دونگهه در آمد:
-    اوه یه راست رفتن سر اصل مطلب...
رو به هیوک برگشت و با شیطنت و ذوق ادامه داد:
-    از تخت شروع میشه؟
هیجان زده سری به علامت تایید تکان داد. چشم هایش به تصاویر بود اما تمام حواس و تمرکزش را به واکنش های دونگهه داده بود. تمام این هفته را به امشب فکر کرده بود و انتظار می کشید. تمام این روزها به فکر در مورد این گذشت که چرا دونگهه هر روز اعترافش به جیا را به بهانه ای عقب می انداخت. شاید، شاید او هم از شیطنت آن شبشان خوشش آمده بود. شاید دلش کمی بیشتر می خواست ... شاید ... لعنت! همه ی این ها افکارش را به هم ریخته بود و تمرکزش را می گرفت. ناگهان صدای وحشت زده ی او را شنید:
-    اینا که هر دو ... پ ..پسرن!
با ترس و تعجب و هزاران حس که نمی دانست به سمت هیوک برگشت اما او بی واکنشی هنوز به صفحه رو به رویش خیره بود. نور تلویزیون در تاریکی اتاق، چهره ی هیوک را تاریک و روشن می کرد و برافروخته نشان می داد و یا شاید ... شاید ... دوباره به تصویر خیره شد.
 گلویش به خشکی می زد اما دهانش دو برابر قبل بزاق ترشح می کرد. آب دهانش را به سختی فرو می داد. گونه هایش داغ شده بود و گردنش گز گز می کرد. قلبش با هر تپش سی//نه اش را به سختی تکان می داد و نفس هایش بریده بریده شده بود. مطمئن بود دونگهه هم حال بهتری ندارد. چیزی در ذهنش قوی و با صدای بلند تکرار می شد:
-    یه کاری کن! اون لذت ... لذت ... لذت ... یه کاری کن!
بی اختیار به سمت او رفت بدون هیچ فکری ل//ب هایش را به گردنش چسباند. وقتی دونگهه به سمتش برگشت به راحتی می توانست نگاه وحشت زده اش را ببیند اما می خواست شجاعتش را حفظ کند، وقتی واکنشی از سمت او ندید، جرات گرفته سرش را جلوتر برد و روی ل//ب هایش زمزمه کرد:
-    پس چرا به جیا نمی گی!؟
توقع داشت چیزی در رابطه با آن شب و آن بو//سه بشنود، اینکه شاید او هم از این شیطنت خوشش آمده است و برای داشتن دختری می تواند کمی دیگر صبر کند. دلش می خواهد باز هم با هیوک تمرین کند یا هرچیزی شبیه به این ها اما دونگهه مانند همیشه در حرف هایش صادق بود.
-    اون شب ...
سرش را نزدیک تر برد تا دونگهه را بیشتر از قبل وسوسه کند. با هر تکان ل//ب های او را لمس می کرد. با صدای دو رگه ای تکرار کرد:
-    اون شب چی؟
نفس نفس می زد و هیوک به راحتی می توانست گرمای زیادی را از سمت او احساس کند. جملاتش را با ترس بیان می کرد و کلماتش با استرس ادا می شد. آب دهانش را به سختی قورت داد.
-    اون شب  ... اون شب ...
دوباره آب دهانش را قورت داد و عمیق تر نفس گرفت.
-    فکر ... فکر کردم که ... که
حال او را می شناخت، دونگهه تحریک شده بود و برافروختگی حتی از نفس داغی که روی صورتش می پاشید پیدا بود.
-    که ... هنوز نمی تونم ... خوب ببو//سم... می خوام ... وقتی بهش بگم ... که ..
دوباره آب دهانش را فرو داد و این بار سخت تر از دفعات قبل.
-    که از من خوشش بیاد. بتونم ... خوب ...
طاقت توضیحات بیشتر او را نداشت پس با جمله ای سریع کارش را موجه جلوه داد.
-    بیا بیشتر تمرین کنیم.
و ل//ب هایش را روی ل//ب های او کوبید. چیزی این وسط درست نبود. او لذت بیش از اندازه ای از این گناه نابخشودنی می برد و لرزیدن های ریز بدن دونگهه را در آغوشش دوست داشت. وزنش را روی بدن او انداخت. در واقع او از این شوکه بودن دونگهه و حرکت نکردنش به نفع خودش استفاده کرد. این بدن تب کرده غریزه اش را به بازی گرفته بود. حس هیجانش را بیش از نیاز جن//سی اش ارضا می کرد. سرش را که پس کشید صدای دورگه ی او را شنید.
-    این اشتباهه ...
پوزخندی زد. حاضر نبود با گذاشتن اسم اشتباه روی چنین حس بی نظیری فرصت چشیدن دوباره اش را از دست بدهد. دستش را زیر پیراهن او برد.
-    یه شیطنته مثل فیلم دیدن آخر هفته ها... سخت نگیر!

موضوعات پوکر وب: Comeback ،
[ شنبه 27 آذر 1395 ] [ 11:09 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب