Comeback / 3


چون عیده رمز نداریم

عیدتون مبارک

مخلصیم

و از شواهد پیداست تمام قد

.



ایشون جیای گروه miss A هستن



ایشونم پارک ساندرا همون دارای 2ne1


به سمت متل شهر کوچکشان حرکت کرد. معمولا غذاهای مانده از ناهار را می فروختند و همیشه هم غذای کافی آن جا پیدا می شد. آن شهر کوچک که مسافر زیادی نداشت. به اولین تیر برق خیابان که رسید صدایی در گوشش جان گرفت.
-    هیوک من از اون دختره جیا خوشم میاد...
این جمله را 10 ساله پیش پای همین تیر شنیده بود. محکم روی ترمز زد. اینجا قطعا دیوانه می شد. انگار آن جا، زیر تیر، زیر نور موضعی نارنجی رنگ و در تاریکی یک شب تابستانی هنوز هم اتفاق ده سال پیش در جریان بود. خودش را محو آن چهره ی شرمگین و چشم های براق می دید و آن گونه های بر افروخته.
-    هی اینو باید به خودش بگی نه من.
کمی این پا و آن پا کرد، برای گفتن چیزی مردد بود و شاید هم این تردید ارتباط مستقیمی با نگاه دوخته شده به زمین، صدای آرام و گونه های رنگ گرفته اش داشت. قلبش از شدت اضطراب سنگین می کوبید.
-    من – خب من – نمی دونم چطوری باید بهش بگم. یعنی برام سخته – ب—ببو//سمش و ...
صدای خنده ی نه چندان بلندش در خیابان خلوت نیمه شب پیچید. سکوت مطلق بود حتی صدایی از قورباغه های آوازخوان هم در نمی آمد. چه تابستان عجیبی. قیاقه ای متعجب اما هیجان زده به خود گرفت تا کمی سر به سر او بگذارد.
-    و.... ؟ هی دونگهه قرار نیس همین اول، کارای فیلمای آخر هفته ها رو که با هم می بینیم انجام بدی فقط بهش بگو همین.
نگاه درمانده اش را به هیوک دوخت و باعث شد او دوباره به حرف بیاید:
-    قرار نیست الان باهاش ازدواج کنی دونگهه ! ما فقط 16 سالمونه انقدر سخت نگیر. اصلا می خوای یه مدت صبر ....
هنوز جمله اش تمام نشده بود که او با قاطعیت حرفش را برید.
-    نه!
و جا خورده از این تحکم صدای خودش، معذب توضیح داد:
-    جونسو ازش خوشش میاد، نمیتونم معطل کنم ... نمیخوام --- نمیخوام از دستم بره.
مشکل رفیقش را مشکل خودش می دانست پس لحظه ای عمیقا به فکر فرو رفت. چه چیز سختی در یک اعتراف عاشقانه ی بچگانه وجود داشت؟ خب اگر دونگهه مدتی زمان می خواست می توانستند جونسو را دور نگه دارند.
-    می خوای با چند تا از بچه ها کتکش بزنیم که سمت جیا نره؟
نگاه نا امید دونگهه مخالفتش را نشان می داد. نه این فکر به نظرش مناسب بود و نه این روش، روشی بود که مورد تاییدش  باش اما همین پیشنهاد احمقانه هم دلش را گرم کرده بود. به هیوک و رفاقتش اعتماد داشت و از حمایتش لذت می برد.
کلافه از مخالفت او دوباره با خود فکر کرد.
-    می خوای من با جونسو یا جیا حرف بزنم؟
هنوز هم همان نگاه مخالف، لعنت! چیز دیگری به فکرش نمی رسید. این بار مکثش طولانی شد اما همین خنده ای شیطنت آمیز روی ل//ب هایش نشاند.
-    می خوای برای تمرین به من اعتراف کنی؟
خب اگر می توانست تمرین کند قطعا با اعتماد به نفس بیشتری می تواست مقابل جیا بایستد پس بالاخره به حرف آمد.
-    میشه؟
-    آره، بگو هر جاش خوب نبود عوضش می کنیم. حالا فکر کن من جیامو شروع کن!
خجالت زده و دستپاچه ل//ب هایش را رو ل//ب های او گذاشت و سریعا جدا شد.
-    عاشقتم جیا!
هنوز هم گیج به او خیره بود، این رفتار با آن همه خجالتی که دید و آن دستپاچگی و حتی شناختی که از دونگهه داشت جور در نمی آمد، با تعجب پرسید:
-    می خوای اینجوری بهش بگی؟
و صادقانه ترین اعتراف او  را شنید در حالی که برای منصرف نشدن از این اعتراف جملاتش را سریع و پشت هم بیان می کرد.
-    من اون روز که کوچه ی پشت مدرسه اون دختر سال اولیو می بو//سیدی دیدمت، به نظرم دختره خیلی خوشش اومده بود. راستش بهت حسودیم شد. میخوام جیا رو همونجوری ببو//سم. حتما خوشش میاد.
باز هم این صدای قهقهه ی هیوک بود که در سکوت شب بلند شد. دونگهه مضطرب و درمانده به خنده ی او خیره شد و ناامیدانه نالید:
-    چرا؟ خوب نبود؟
پیش آمد و یک دستش را پشت کمر او گذاشت و او را به خودش چسباند. چشم هایش را بست و سرش را آرام آرام پیش برد. راهش را به ل//ب های او پیدا کرد و آرام مک//ید. گرم و عمیق اما کوتاه و عاشقانه و با هر مک مدت آن را کمی بیشتر کرد. سرش را پس کشید به چشم های متعجب او لبخند زد.
-    تو یه پسری، باید مالکانه ببو//سی. رهبری این رابطه دست توئه و خب بهتره به جای دستپاچه مسلط به نظر بیای. اینجوری عاشقت میشه.
دستش را از پشت کمر او برداشت و دونگهه هیجان زده برای حفظ تعادل نیم قدمی عقب رفت و به تیر چراغ چسبید.
-    فه--- فهمیدم.
دستش را روی شانه ی او گذاشت.
-    انقدر به خودت سخت نگیر ... فقط بهش بگو.
از دونگهه فاصله گرفت و همانطور که به سمت خانه  می رفت برایش دست تکان داد. وقتی کاملا برگشت بی اختیار دستش را روی قلبش گذاشت. این تپش هیجان زده او را می ترساند اما در دلش شیرینی یک گناه ممنوعه می پیچید و این عجیب دوست داشتنی بود. همیشه شیطنت های ممنوعه لذت دیگری دارد.
با یادآوری این خاطره انگشت هایش محکم تر به فرمان چنگ شد. به هر حال همه چیز 8 سال پیش تمام شده بود و کافی بود او فراموش کند اما لعنت به حافظه ای که با برگشتنش ده برابر قبل فعال شده بود، لعنت!
پایش را روی گاز فشار داد تا هر چه زودتر از آن جا دور شود.
***
مادر و دارا در آشپزخانه مشغول کشیدن غذا بودند و او هم پشت میز غذاخوری نشسته بود و کاملا اعصاب خرد کن خیره به نقطه ای نامعلوم نوک سوییچ را روی میز می کوبید. بی اختیار در همان افکار عمیقش ل//ب هایش تکان خورد.
-    جیا ، اون دختره جیا چی شد؟
مادرش با تعجب به سمتش برگشت، همکلاسی های دبیرستان او را به خوبی می شناخت اما تا به حال یک بار هم حس نکرده بود پسرش به این دختر علاقه ی خاصی داشته باشد، آن هم با آن اتفاقِ ...
-    خوب نیست جلوی نامزدت از دخترا بپرسی.
دارا لبخند روشنش را حفظ کرد و با شیطنت چشمکی زد.
-    خیلی اهمیتی نداره مادر، به هر حال اونی که به دستش آورده منم.
و مادر با همه ی وجود احساس خوشبختی می کرد. حتما دعاهایش در این چند سال پذیرفته شده که پسرش بعد از 8 سال با چنین دختر زیبا و دوست داشتنی و پر درکی برگشته بود.
-    جیا ازدواج کرد با همون هم کلاسیتون. اسمش چی بود؟
دلشوره ای امیدوارانه داشت و در ذهنش بی اختیار تکرار می شد: دونگهه، دونگهه ، دونگهه ... شاید فکر می کرد تنها در این صورت است که می تواند همه چیز را فراموش کند، خودش را ببخشد یا بخشیده شود. نمی دانست، نمی دانست، نمی دانست تنها نیاز داشت که این اسم را بشنود.
-    آها جونسو ... با جونسو ازدواج کرد.
صدای اعصاب خرد کن ضربه ها متوقف شد و انگار حتی برای لحظه ای زمان هم برایش ایستاد. نه، این درست نبود، این عادلانه نبود.
حتی نفهمید ناهارش را چطور فرو داد اما هنوز شستن ظرف ها تمام نشده بود که مادر به بهانه ی خستگی او و دارا، آن ها را به سمت اتاق راهنمایی کرد و اصرار داشت تا چرت بعد از ظهری کوتاهی را با هم شریک شوند. وارد اتاق که شدند مادر چند ثانیه ای بعد داخل شد. بالشتی را روی تخت یک نفره ی هیوک گذاشت و با لبخند و ذوق گفت:
-    راحت باشین...
و این جمله چقدر منظوردار ادا شد که دارا خشکش زد و هیوک مات ایستاد.
با ذوقی دو چندان اتاق را ترک کرد و آن دو را با جو سنگین بینشان تنها گذاشت.
هیوک با سرفه ای مصلحتی بالشتش را از روی تخت برداشت و خجالت زده از رفتار مادرش ان را روی زمین انداخت و نشست.
-    من اینجوری راحتم تو هم راحت استراحت کن.
هنوز هم سعی می کرد شرایط این مرد را درک کند و به او قول کمک داده بود و احمقانه حتی نمی دانست چرا، پس سعی کرد خجالتش را به روی خودش نیاورد.
-    می دونم این حساسیتش تموم میشه فقط نمی دونم تا کی قراره ادامه داشته باشه.
بی منظور و بی اختیار چیزی که مطمئن بود به زبان آورد:
-    تا وقتی باردار شی.
با وحشت به سمت او برگشت اما او با چهره ای بی تفاوت انگار به چیز دیگری فکر می کرد.
-    هیوکجه شی ، حالا باید چی کار کنیم؟
هنوز با همان لحن سرد و بی تفاوت و بدون فکر گفت :
-    آزمایش بارداریتو مثبت کنیم.
با صدای فریاد "چییییییییییییییییییییییی؟" او به خود آمد و لازم نبود محاسبات پیچیده ای انجام دهد تا بفهمد حرف بی منظورش چطور تعبیر شده که اینطور صدای فریاد دارا را در آورده است. دستپاچه سعی در درست کردن ماجرا داشت.
-    نه منظورم اون نبود ... من--- من – خب راستش دکتر این شهر --- همکلاسیم بود --- من – من فقط می خواستم بگم اگه لازم شه میشه درستش کرد—نه یعنی --- دوستم –
منظور او را متوجه شده و کمی آرام گرفته بود.
-    اها دوستت ازمایشو درست می کنه ..
از اینکه موفق شده بود درست توضیح بدهد نفس راحتی کشید.
-    اره...
روی تخت نشست و سری به علامت تایید تکان داد.
-    این یه کم زیاده روی نیست...
اما سکوت طولانی هیوک نشان می داد هنوز هم فکرش درگیر چیز دیگریست. نگاه کلی به اتاق انداخت. تخت، یک میز کوچک با چند قفسه ی کتاب که روی زمین کنارش چیده شده بود و یک تلویزیون قدیمی به همراه یک دستگاه ویدیو...
-    واااو هنوزم همچین چیزایی پیدا می شه!
به سمتش برگشت و با گرفتن رد انگشت او به دستگاه ویدیو رسید. این دستگاه ... این بار صدای خودش بود که جایی در ذهنش می پیچید، 10 سال پیش درست در همین اتاق، در تاریکی و نور کم تلویزیون و با لحنی داغ ...
-    پس چرا به جیا نمی گی؟

موضوعات پوکر وب: Comeback ،
[ شنبه 27 آذر 1395 ] [ 12:14 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب