Comeback / 2
فیکا رمزی می شه

متاسفم

مخلصیم تمام قد

.

***
جلوی در خانه ایستاده بودند. هنوز هم همان در کرم رنگ بود با این فرق که رنگ قسمت هایی از آن رفته بود و نگاه کردن به آن دیگر مثل آن روزها که بوی رنگ می داد هیجان نداشت. برای فشار دادن زنگ مردد بود. می دانست استقبال گرمی در انتظارش نیست و اصلا برای همین بود که جرات نکرد قبل از رسیدن آمدنش را خبر بدهد. همه ی این تعلل ها دارا را بیشتر کنجکاو می کرد. چه چیزی با عث می شد تا او این همه درمانده به نظر برسد؟ به هر حال اگر قرار بود منتظر او بماند باید ساعت ها همان جا می ایستاد پس خودش جلو رفت و زنگ در را زد و عجیب بود که هیوک از شنیدن این صدا مانند کسی که از خواب پریده باشد با اضطراب و وحشت تکانی خورد و به در بزرگ خیره شد. باز شدن در کمی طولانی شد و مطمئن بود مادرش با دیدن او از آیفون خیال راه دادنش را ندارد. دارا کم کم می توانست حدس هایی بزند. انگار این مرد در سئول شخص دیگری بود و موفقیتش خیلی هم در شهر کوچکش به چشم نمی آمد. این بار که زنگ را زد کنار نایستاد.
سعی می کرد چشمش به تصویر آیفون نیفتد. دلش را نداشت، به هر حال برای هیچ مادری راه ندادن فرزندش ساده نیست. در تلاش بود خودش را با چیزی مشغول کند اما مگر می توانست. از گوشه ی چشم نگاهی به تصویر انداخت و با دیدن دختری خشک شد. یعنی، یعنی ... سراسیمه خودش را به آیفون رساند و دکمه ی صدا را فشار داد.
-    شما کی هستی؟
با همان بی پروایی و شیطنت خاص خودش انگشت هایش را میان انگشت های هیوک قفل کرد و دستشان را بالا گرفت.
-    مادر با تعریفای اوپا نمی شد برای دیدنتون نیام.
مادر؟ اوپا؟ نگاه دقیقی به دختر انداخت. چشم های نسبتا درشت و گونه هایی دوست داشتنی، بینی کشیده و ل//ب هایی خوش فرم. در یک کلام دختر زیبایی بود و خدای من! اگر این دختر عروسش می شد ... با ذوق و لکنت گفت:
-    ص ... صبر کنین ... ا ... الان ... میام.
و به سمت آینه ی قدی کنار در ورودی خانه رفت تا سر و وضعش را مرتب کند.
دارا با تعجب به سمت هیوک که هنوز هم نگاهش روی انگشت های قفل شده اشان مانده بود برگشت و با کنجکاوی پرسید:
-    چرا درو باز نکرد؟
همانطور مبهوت بی توجه جواب داد:
-    چون شوکه شد یادش رفت. میاد دم در!
 با دیدن نگاه خیره ی او روی دست هایشان لبخند خجالت زده ای روی ل//ب هایش شکل گرفت و خواست دستش را از دست او بیرون بکشد که هیوک مانع شد. دست او را محکم تر گرفت و او را کمی نزدیک تر کشید و منتظر به سمت در خانه برگشت.
-    اینجوری طبیعی تره.
دارا انگار تازه چیزی را به خاطر آورده بود گفت:
-    پس متلی که شرکت اجاره کرده؟
-    با رییس صحبت می کنم کنسلش کنه. به هر حال مادرم نمیذاره عروسش بره متل!
در باز شد و مادر با هیجان پیش آمد و نگاه رضایت بخشی به هیوک انداخت و بعد آن را با تحسین روی دارا ثابت کرد. او را در آغوش کشید.
-    خدای من تو خیلی خوشگلی، هیوک خیلی خوش سلیقه اس!
البته که او به خاطر خوشبختی و سعادت پسرش تا این حد خوشحال و هیجان زده بود اما همه ی این ها برای هیوک نمایشی برای آبروداری به حساب می آمد و فکر می کرد این خوشحالی بیش از حد نه بخاطر خودش بلکه بخاطر راحت شدن خیال مادر است، پس بی تفاوت و سرد طوری که ناراحتی اش از منتظر ماندن بیش از حد هم نشان داده باشد گفت:
-    اول بذار بیایم داخل. ساندرا خسته است.
همه چیز آن قدر سریع و گیج کننده بود و دارا آن قدر بی خبر که تنها می توانست به واکنش های عجیب این مادر و پسر نگاه کند.
خیلی زود وارد خانه شدند در حالی که مادر هنوز هم سعی داشت خوشحالی اش را از دیدن دارا نشان دهد و مدام در محبت به او زیاده روی می کرد اما هیوک هنوز هم سرد به نظر می رسید.
-    میرم لباسمو عوض کنم.
به سمت اتاق خودش می رفت که توصیه ی مادرش به دارا را شنید. مادر همانطور که عروسش را به سمت اتاق پسرش هل می داد گفت:
-    تو هم برو لباستو عوض کن. به هیوک بگو حمومو نشونت بده، این جا رو مثل خونه ی خودت بدون.
سعی کرد به روی خودش نیاورد و به مادر لبخند زد و با چمدانش دنبال هیوک رفت و وقتی دید او لای در را برایش باز گذاشته مردد شد. باید وارد می شد؟ آرام چند تقه به در زد.
-    بیا داخل!
معذب وارد شد. لحظه ای که درخواست هیوک را قبول کرد حتی ثانیه ای به مشکلات این چنینی فکر نکرده بود و حالا نه راه پس داشت و نه راه پیش. هیوک مشغول باز کردن دکمه های پیراهن مردانه اش بود و دارا با دیدن این صحنه پشتش را به او کرد.
متوجه خجالت و تردید او شده بود و دید که با چه سرعتی برگشت. لبخندی زد.
-    همونطور بمون تا کارم تموم شه.
به پشت ایستاده بود و انتطار می کشید، عجیب بود، قبل ترها نمی دانست یک تعویض لباس ساده تا این حد سر و صدا دارد.
-    تموم شد.
به سمتش برگشت و لحظه ای ماتش برد. آن مرد رسمی و خشک و کت و شلواری جذاب حالا وقتی یک تی شرت ساده و شلوار راحت خانه به تن داشت  چقدر دوست داشتنی به نظر می رسید. و آن لبخند چقدر درخشان تر از همیشه دیده می شد.
-    من بر می گردم تا لباستو عوض کنی.
و وقتی دید دارا در سکوت فقط تماشایش می کند با شرمندگی توضیح داد:
-    اگه الان برم بیرون مادر تا شب ولمون نمی کنه تا بفهمه سر چی بحثمون شده.
با شناخت کمی که از مادر او داشت می دانست قطعا همینطور خواهد بود پس معذب تر از قبل گفت:
-    آها آره باشه برگرد.
مادر زیر لب غر غر می کرد و با دیدن آن ها که از اتاق بیرون آمدند با ناراحتی هیوک را مخاطب قرار داد.
-    بهم خبر ندادی میاین و من چیزی آماده نکردم. تا غذا درست کنم دیر میشه.
دارا لبخندی زد و خودش را به او رساند.
-    اشکالی نداره مادر، شما خودتو خسته نکن، من خودم یه چیزی درست می کنم.
و وارد آشپزخانه شد. مادر از داشتن چنین عروس با فکری لبخند رضایتمندی زد.
-    آیگووو چه دختر خوبی رو انتخاب کردی پسرم!
هیوک با خنده ای مصنوعی سری تکان داد.
-    خودتونو خسته نکنین خانما، میرم بیرون یه چیزی بگیرم.
دارا متعجب به سمتش برگشت.
-    با این لباسا!؟
-    هی اینجا شهر کوچیکیه، سخت نگیر.
و رو به مادرش پرسید:
-    سوییچ ؟
به سمت متل شهر کوچکشان حرکت کرد. معمولا غذاهای مانده از ناهار را می فروختند و همیشه هم غذای کافی آن جا پیدا می شد. آن شهر کوچک که مسافر زیادی نداشت. به اولین تیر برق خیابان که رسید صدایی در گوشش جان گرفت.
-    هیوک من از اون دختره جیا خوشم میاد...
این جمله را 10 ساله پیش پای همین تیر شنیده بود. محکم روی ترمز زد. اینجا قطعا دیوانه می شد.

موضوعات پوکر وب: Comeback ،
[ جمعه 26 آذر 1395 ] [ 01:44 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب