Comeback / 1

ادمینا قطعا مرا خواهند کشت بخاطر فیک جدید

و من سه تا پروژه فردا باید تحویل بدم

هیچ کاری نکردم

آی لاو یو پی ام سی


فیک EunHae س

یه فیک کاملا عاشقانه اس

و هپی اند

حالشو ببرین

مخلصیم تمام قد

.

از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست و کلافه دستی به موهایش برد، در آن اتاق و رو به روی آن رییس زبان نفهم تمام تلاشش را کرده بود که به این سفر فرستاده نشود اما آن مرد از خود راضی و سختگیر کوتاه نیامد. البته حق با او بود، چه کسی از ایی هیوکجه برای مدیریت تیم تحقیقات پروژه ی SJ لایق تر؟ با این توضیح که این پروژه ی تفریحی عظیم قرار بود در شهر زادگاه او به بهره برداری برسد و شاید همین باعث می شد که رییس این همه به انتصاب او به این سمت اصرار داشته باشد. اگر 8 سال پیش آن طور زادگاهش را ترک نمی کرد شاید امروز از این ماموریت خوشحال می شد، این فرصت برای پیشرفت او فرصت کمی نبود اما ... لعنت! نفسش را با صدا بیرون داد و به سمت در خروجی ساختمان حرکت کرد. خواسته یا ناخواسته مجبور بود خودش را به خانه برساند و وسایلش را برای پرواز ساعت 10 صبح فردا آماده کند.
چمدانش را با بی حوصلگی بست. انتخاب چند دست لباس بین آن همه لباس رسمی و شیک که تنها در جزییات کمی با هم فرق داشتند کار سختی نبود. تمام مدت به این فکر می کرد چقدر خوب می شد قبل از پرواز هواپیما معجزه ای او را از این سفر معاف کند، حتی شده نقص فنی اما نه! بهتر نبود خودش را به مریضی بزند؟ لگدی به چمدان بسته ی ایستاده در وسط اتاق زد و روی تخت نشست. باور نمی کرد در چنین مخمصه ای گیر افتاده باشد. کم کم این حس نخواستن نگرانی و استرسی می شد که به جانش می پیچید. حسی شبیه تهوع، شبیه لرز و سرمایی شدید به جانش پیچیده بود. گذشته لحظه ای از جلوی چشم هایش دور نمی شد. درد اجبار را در سی//نه اش احساس می کرد، اجباری که روزی او را از زادگاهش دور کرد و حالا طنابی شده بود که او را به سمت خانه می کشید. نمی خواست برگردد، نمی خواست. نمی خواست.
***
اولین نورهای طلایی خورشید که از لای پرده ها به داخل اتاقش آمد به او فهماند یک شب را با بی قراری و دلهره گذرانده است و این دومین بار در تمام زندگی اش بود که از طلوع خورشید متنفر شد و شاید تا آخرین لحظه در دل دعا کرد تا خورشید جایی در غرب بماند و هرگز دوباره شرق جهان را روشن نکند. این روشنایی بی موقع خاطراتی که در تاریکترین گوشه های ذهنش مخفی کرده بود دوباره به یادش می آورد و این برایش چیزی جز عذاب مضاعف نبود.
کت و شلوار تیره رنگی را بدون حتی نگاهی به آن از کمد بیرون کشید و پوشید و عینک آفتابی بزرگی را برای پنهان کردن چشم های ورم کرده از بی خوابی اش به چشم زد. چمدانش را مانند وبالی دنبال خودش می کشید و حالا شاید به سقوط هم راضی بود.
وارد فرودگاه که شد خیلی زود توانست دارا را در بین جمعیت تشخیص دهد. جلو رفت و بی رغبت برای مکالمه ای طولانی گفت:
-    پس تو قراره باهام بیای!
لبخند روشنی زد و کمی به جلو خم شد تا شاید بتواند با تغییر زاویه چشم های هیوک را از زیر آن شیشه های قاب مستطیلی مزاحم و تیره ببیند.
-    پس تو حتی نمی دونستی کی قراره باهات بیاد؟
شانه ای بالا انداخت در حالی که هنوز هم استرس باعث می شد بی حوصله و بدون تلاشی برای رعایت نزاکت جواب بدهد.
-    مهم نبود.
لبخندش رنگ شیطنت گرفت و روی صندلی سالن نشست و پا روی پا انداخت تا دامن کوتاهش به سختی ران هایش را بپوشاند.
-    عوضش من از دیشب که فهمیدم قراره با تو برم مسافرت کل شبو بیدار بودم ...
و ابرویی بالا انداخت و با لحن شروری خیره به چشم های پنهان او ادامه داد :
-    آخه تو تیپ مورد علاقم تو مردایی!
و زبانش را برای او درآورد.
با همه ی خستگی ها، کلافگی ها و حتی دردی که آرام آرام از شقیقه اش به پیشانی می رسید به این شیطنت دخترک خندید و کنارش نشست.
-    تو اداره یه ادم دیگه ای.
با همان خنده ی روی ل//ب هایش موهایش را یک طرفه روی شانه اش مرتب کرد.
-    الان دیگه تعطیلاته، اداره رو بیخیال.
برای لحظه ای تمام استرس و دغدغه اش را فراموش کرده بود. نفس عمیقی کشید اما با جمله ی بعدی دارا دوباره شوکه شد.
-    راستش قیافه ات افتضاحه!
با تعجب به سمتش برگشت.
متوجه نگاه متعجب هیوک شد پس حق به جانب به سمتش برگشت و ابروهایش را بالا داد.
-    دیشب نخوابیدی؟
نگاهش را از دختر بازیگوش کنارش گرفت، سرش را به صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست و ناامیدانه فوتی کرد:
-    چه سفری بشه این سفر!
***
روی صندلی هایشان نشسته و کمربندها را بسته بودند و هواپیما آماده ی پرواز بود و هیوک هنوز هم به چیزی شبیه به سقوط فکر می کرد. هنوز هم مصرانه سعی داشت بی خوابی دیشبش را جبران کند و شاید خواب کمی از این آشوبی که قلبش را می لرزاند کم می کرد، پس بی تفاوت نسبت به هر چیزی با چشم های بسته سعی داشت جلوی جان گرفتن خاطراتش را بگیرد. به محض اولین تکان شروع حرکت هواپیما دستی روی دستش چنگ شد. با تعجب چشم هایش را باز کرد و به سمت دارا برگشت. دخترک چشم هایش را بسته بود و پلک هایش از شدت ترس می لرزید. زیر ل//ب چیزی شبیه وردی دعایی می خواند و سعی داشت آرام بماند. دلش برای این همه پریشانی و بی پناهی او سوخت. دستش را گرفت.
-    ترسیدی؟
لای پلک هایش را کمی باز کرد، نفس هایش به شماره افتاده بود و احمقانه سعی می کرد عادی بنظر بیاید.
-    نه، چرا باید بترسم؟
-    دستاتو بذار رو گوشت، خم شو جلو دهنتو باز کن!
نمی توانست تمام جملات او را تحلیل کند. آن قدر ترسیده بود که ذهنش کار نمی کرد اما با فشار دست او روی پشتش ناچار به جلو خم شد. صدای مردانه اش را کنار گوشش شنید.
-    دستاتو بذار رو گوشتو دهنتو باز کن!
با وحشت این کار را انجام داد و هیوک سریعا او را از پشت در آغوش گرفت تا حس حمایت را در وجودش تقویت کند.
-    نترس!
هواپیما که اوج گرفت حس کرد چیزی در سی//نه اش فرو ریخت. عجیب بود، با اینکه به سمت آسمان می رفتند او هر لحظه حس می کرد با صندلی اش در حال سقوط است و این بیشتر او را می ترساند. تنها حس امنیتی که داشت گرمای سی//نه ی محکمی بود که مردانه به پشتش چسبیده و بازوهایی که او را با قدرت نگه داشته بود. مسیر هواپیما که مستقیم شد دست های تنیده شده ی دورش آرام آرام باز شد.
-    خوبی؟
سرش را به علامت مثبت تکان داد. این وحشتناک ترین تجربه اش بود.
-    اولین بارته؟
و باز هم جوابی جز تکان سر دارا نگرفت. لبخند زد، حالا دلیل آن همه بازیگوشی و هیجان او را می فهمید.
***
چمدان هایشان را که تحویل گرفتند، مستقیما به سمت تاکسی هایی که آن ها را به زادگاه ساحلی و کوچک هیوک می رساند رفتند و سوار اولین تاکسی به راه افتادند.
دلپیچه ی وحشتناکی داشت و مدام تکان می خورد. نمی توانست آرام بگیرد و این چیزی نبود که از چشم های دختر همراهش دور بماند. استرسش از عرق های ریز روی پیشانی اما سرمای بدنش پیدا بود. قلبش گاهی کند و گاهی تند می کوبید و نفس هایش یکی در میان بالا می آمد. ترسیده از حال او کمی به سمتش خم شد.
-    هیوکجه شی حالت خوبه؟
به تک درخت سپیدار جلوی ورودی شهر رسیدند. این درخت لعنتی را به خوبی بخاطر داشت. عجیب بود که تمام احساسات روزی که اینجا را ترک کرد دوباره روی قلبش سنگینی می کرد. معجونی از ترس، ناامنی، شرم، دل بریدن، دلتنگی، عشق، عشق ، عشق! آن چشم ها انگار هنوز هم از پشت این درخت ملتمسانه به او خیره بود. هنوز هم سکوت آن لب های لرزان در گوشش فریاد می شد.
-    ترکم نکن!
وحشت زده به پسری که با همه ی توان سعی داشت آرام بماند، خیره بود.
-    هیوکجه، هیوکجه شی!
صدای هیوک به وضوح می لرزید.
-    بزن کنار!
راننده کنار جاده نگه داشت و هیوک بی معطلی تقریبا خودش را به بیرون پرت کرد. نشست و حریصانه هوا را به داخل ریه هایش کشید. داغ بود: داغ از شرم، از درد و از پشیمانی ... در شرایطی نبود که منطقی فکر کند و یا بتواند برای خواسته هایش مقدمه چینی کند پس با دیدن پاهای دختر که کنارش ایستاد با لحنی بین دستور و التماس نالید:
-    می تونی نقش دوس دخترمو بازی کنی؟
شاید توقع شنیدن هر چیز را داشت به جز همین، آب دهانش را به سختی قورت داد و با بهت پرسید:
-    چ – چی؟
سرش را بالا آورد و به چشم های دختر خیره شد. نفس نفس می زد و دنبال اتکایی برای آرامش بود اما نمی خواست حقیقت را بگوید.
-    بخاطر مادرم، مادرا رو که میشناسی، نمی خوام با غرغراش این چند روزی که اینجاییمو خراب کنه.
هنوز هم چیزی از حرف های او سر در نمی آورد. این خواسته ی غیر منتظره کمی او را می ترساند، این جملات چیزی نبود که حتی در دورترین گوشه های ذهنش به شنیدنشان از زبان همکار منطقی و همیشه رسمی اش فکر کرده باشد. سکوتش که طولانی شد دوباره هیوک به حرف آمد.
-    کمکم کن!
نفهمید چرا اما لحظه ای حس امنیتی که در هواپیما میان بازوان او جانش را به آرامش می کشید به یاد آورد. حتما پای چیزی مهم تر از غر غر مادرانه وسط بود که این مرد این گونه زانو زده از او درخواست می کرد. به او کمک کرد تا بایستد.
-    کمکت می کنم.

موضوعات پوکر وب: Comeback ،
[ پنجشنبه 25 آذر 1395 ] [ 09:03 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب