Tanto / 11
sulay, sekai



ممنون از همه ی اونایی که با دقت می خونن

امیدوارم بتونم فیکای بهترو مهیج تری براتون بنویسم

پس با نظراتتون به بهتر شدنم کمک کنین

مخلصیم تمام قد




.

وارد اتاق ایل هون که شد، بوی سیگار برگ اولین چیزی بود با همه ی وجود احساس کرد. نمی خواست مثل یک ابله سرفه کند یا اخم هایش را در هم بکشد و کسی را حساس کند کافی بود چند لحظه آرام و بریده نفس بکشد تا عادت کند، البته اگر بشود به این دود غلیظ و اتاق مه آلود عادت کرد. مردی که همیشه در کنار ایل هون می ایستاد و احتمالا مشاور او بود امروز هم کنار او مطیع و ساکت ایستاده بود اما آن پسر دیگر کنار آن ها ....  نه او را به یاد نمی آورد، شاید چون تا بحال او را ندیده بود. نمی خواست خیلی به او خیره بماند پس لبخندی زد و رو به روی میز رییس مانند شاگردی که برای درس پس دادن مقابل میز معلمش می ایستد، ایستاد.
-    از شرش خلاص شدی؟
با نگاه دیگری سعی کرد آن پسر را ارزیابی کند. اینکه او را نمی شناخت کلافه اش می کرد اما هنوز هم مصرانه تلاش می کرد مثل همیشه راحت به نظر بیاید. پس جواب سوال رییس را کوتاه داد:
-    نه!
هیچ تغییری در چهره ی ایل هون ندید، هر چند می خواست ظاهرش را حفظ کند اما این خونسردی این شک را در دلش انداخت که شاید او از چیزی خبر داشته باشد. حالا دیگر هر حرفی حکم مرگ و زندگی برایش داشت و این یعنی ریسک. تنها مشاور با نگاه متعجبی به سمت ایل هون برگشت و وقتی واکنشی ندید به پسر کنار رییس نگاهی انداخت، او هم مانند سنگی سرد و بی تغییر بود. مرد میانسال دود غلیظ را با پوزخند از لای ل//ب هایش بیرون داد.
-    حق با تو بود تائو!
قطعا این اسم مشاور نبود پس حتما رییس همان پسرک خشک و رسمی اما ورزیده ی کنارش را مخاطب قرار داده بود و حق؟ یعنی تائو حدس می زد که او لی را زنده نگه دارد؟ این سوال باز هم کمبود اطلاعاتش را نسبت به آن پسر به رخش می کشید. نمی توانست جبهه ی او را شناسایی کند: مخالف یا موافق؟ دوست یا دشمن؟ به هر حال بوی دردسر می آمد. سعی می کرد خونسرد به نظر برسد پس رویه ی راحت و بی چارچوب خودش را پیش گرفت و قبل از اجازه نشست. بی پروایی به او حس امنیت می داد و شاید از این رفتار غیرقابل پیش بینی ترسی هم به جان بقیه می افتاد، اگر خونسرد می ماند زمان می خرید و اگر می توانست زمان بخرد این فرصت را داشت تا از کوچکترین رفتار مردان حاضر در اتاق اطلاعاتی که می خواست به دست آورد.
-    نکشتمش چون انگار به درد می خوره.
مرد به پسر کنارش اشاره زد و پسر بدون هیچ حرفی تنها سرش را به نشانه ی اطاعت کمی تکان داد و به سمت او آمد. یقه اش را گرفت و از جا بلند کرد.
-    ولی انگار تو دیگه به درد نمی خوری!
این اصلا چیزی که انتظار داشت نبود، شاید باید همان جا زانو می زد و برای جانش التماس می کرد، نه! می توانست از پس این پسر بر بیاید این ریسک وحشتناکی بود وقتی حتی سطح مهارت و توانایی او را نمی دانست پس، پس ... ذهنش در لحظه میلیون ها روش و تصمیم را بررسی می کرد اما همه ی آن ها به یک چیز ختم می شد: خونسرد باش!
-    منو بکشو محموله هاتو یکی یکی از دست بده!
این بار پوزخندی روی ل//ب های تائو شکل گرفت و انگشت هایش روی یقه ی پشت او محکم تر شد.
-    لاف می زنی!
باید جمله ی بهتری پیدا می کرد، باید دنبال راهی برای مذاکره می گشت. در این زمان او به فروشنده ای شباهت داشت که می خواست مشتری اش را راضی کند و کالایی که می فروخت اطلاعات بود. باید تا می توانست اغراق می کرد و طمع داشتن جنسی که می فروخت را در مشتری ایجاد می کرد اما لعنت! باید چه می گفت؟ چه می گفت؟ چه می گفت؟ برای لحظه ای چیزی از ذهنش گذشت. می خواست این را بعدا به رییس بگوید اما یا حالا یا هیچوقت ...
-    من مهره ی طلاییتونو نگه داشتم. چرا به پلیس بدل نمی زنی رییس!
تائو او را محکم هل داد تا از اتاق بیرون ببرد.
-    دهنتو ببند.
اما قهقهه ی ایل هون و جمله اش کاملا جریان این فروش اطلاعات عوض کرد. فروشنده مشتری را به تله انداخته بود و حالا رییس فکر می کرد این پسر راهی ارزشمند دارد و چیزی را می داند که دیگران از آن بی خبرند.
-    ولش کن! بذار ادامه بده!
یقه اش را از بین انگشتان تائو بیرون کشید و جرات گرفته نگاه غضب آلودی به او انداخت و با تنه ای از کنارش گذشت. رو به روی میز رییس ایستاد.
-    شما فکر می کنین این پسر به خاطر دادن اطلاعات اومده بیرون درسته؟
سری به نشانه ی تایید تکان داد. تکیه اش به صندلی نشان می داد هنوز این بحث برایش کمی گنگ است و این توجه از روی کنجکاویست نه جذابیت و اگر این بحث برای رییس جذاب نمیشد می دانست تا دقایقی دیگر کنجکاوی او را هم از دست خواهد داد و این یعنی ... نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
-    خب شما هر وقت بخواین می تونین بکشینش ولی الان زنده موندنشو مدیون شماست فکر می کنین به کی وفادار می مونه شما که زندگیشو بخشیدین یا پلیس که اونو تو دردسر انداخت؟
قهقهه ای بلند همه ی حواس و تمرکزش را گرفت. ایل هون به مشاور اشاره زد تا مشر//وب بیاورد و این یعنی یک قدم تا پیروزی ...
-    چه اهمیتی داره اگه یه موش ترسوی وفادار داشته باشم؟
پوزخندی روی ل//ب هایش شکل گرفت و نگاه تلافی جویانه ای به تائو انداخت.
-    این موش ترسو می تونه جاسوس خوبی براتون بشه!
تکیه اش را از صندلی گرفت و خودش را کمی به سمت سوهو کشید. جذب! چیزی که سوهو آن را با همه ی وجود می خواست.
-    نقشه ات چیه؟
حالا این سوهو بود که راحت تر از همیشه به نظر می رسید.
-    می تونم بشینم؟
لبخند رضایت روی ل//ب های ایل هون به او جرات بیشتری می داد و تکان سر او به او فهماند که اجازه ی نشستن دارد. مش//روب هم رسیده بود. مشاور گیلاس رییس را پر کرد و سر جای خودش برگشت. تائو با دندان قروچه ای که حس انتقام جویی را به خشم ل//ب هایی که به هم فشار می داد، اضافه می کرد هم دوباره سر جای خود کنار رییس ایستاد.
-    نقشه اینه : لی می شه جاسوس پلیس تو تشکیلات !
تائو با عصبانیت قدمی جلو گذاشت و این بیشتر شبیه شروع یک حمله بود.
-    دیوونه شدی؟
اما با اشاره ی رییس قدم برداشته را عقب گذاشت و سر جایش ایستاد در حالی که صدای نفس های از سر تنفرش کاملا نشان می داد منتظر فرصتی برای تکه تکه کردن او می گردد. ایل هون کمی از شر//ابش نوشید.
-    ادامه بده!
نگاهش را از مرد خشمگین گرفت و به رییس دوخت.
-    چی میشه اگه جاسوس پلیسا وفادار شما باشه؟
لحظه ای مکث کرد تا به همه ی حاضرین در اتاق فرصت فکر کردن داده باشد و تاثیر جمله ی بعدی اش بیشتر شود.
-    نتیجه اش اینه که ما می تونیم دروغو به بهای حقیقت بفروشیم.
مکاری این پسر او را یاد جوانی های خودش می انداخت.
-    هر معامله یه ضمانتم می خواد.
لبخند اطمینان بخشی زد:
-    ضمانت این معامله منم! هر جا که اشتباه پیش رفت می تونین علاوه بر اون موش ترسو منو هم بکشین.
قهقهه ی سرخوشی رییس در فضا پیچید.
-    روباه مکار!
خندید و با نگاه معناداری به تائو گفت:
-    می دونم اگه دست از پا خطا کنم سگ وحشی شما این روباهو تیکه تیکه می کنه!
***
با مردمک هایی گشاد و دهانی نیمه باز و وحشتی که با هر نفس بیرون می داد و دوباره به ریه می کشید به توضیحات او گوش می داد. وقتی توضیحات تمام شد بعد از سکوتی کوتاه نالید:
-    لعنتی این فقط یه دست لباس بود، بخاطرش جونمو معامله کردی!
کنارش روی مبل نشست و با حالت حق به جانبی گفت :
-    حداقل زنده میمونی!
با کلافگی ایستاد و فریاد زد:
-    می تونستم از کشور خارج شم.
-    احمق! می دونی که نمی تونستی.
باورش نمی شد به این راحتی در چنین مخمصه ی بزرگی افتاده باشد. اصلا چرا باید به این روز می افتاد. همه چیز را از چشم آن سربازرس عوضی اوه سهون می دید اما حالا انگار کسی که قصد جانش را کرده درست کنارش منتظر جواب او نشسته بود. این پسرک احمق چطور به خودش جرات داد چنین بازی خطرناکی را شروع کند؟ صدای سوهو را شنید:
-    از اول هم پلیس هم افراد تشکیلات مرده اتو می خواستن، اینجوری هم همه دنبالتن فرقش اینه که زنده ات بیشتر به کارشون میاد.
بی هیچ ایده ای مانند سقوط روی مبل نشست. نمی خواست وارد این جنگ شود و حالا مجبور بود.
-    فکر کردم با هم رفیقیم.
متاسف و کلافه نفسش را با صدا بیرون داد:
-    چرا هیچوقت نمی تونی ممنون باشی؟
***
روی مبل دفتر کارش دراز کشیده بود و خیره به عکس صفحه ی گوشی اش با نمی که گوشه ی چشمش نشسته بود، سعی داشت بار دیگر صدای خنده های بکهیون را به خاطر بیاورد. می ترسید، به حد مرگ از فراموش کردن او می ترسید، از فراموش کردن صدای خنده هایش، آن چشم های کشیده که با لبخندش می درخشید، میمرد، میمرد اگر روزی آن رفتارهای شیرین او را از یاد می برد.
-    همه تقاصشو میدن بک، همه!
گوشی اش را محکم در آغوش گرفت و مثل هر شب صدای ضجه هایش گوش اتاقش را پر کرد. اتاقی که بعد از مرگ بکهیون تنها خانه ای بود.
***
-    بازم نرفت خونه؟
چشم هایش را بست تا جمله ی مناسبی پیدا کند. یک دروغ مصلحتی که اشکالی نداشت.
-    شاید پرونده ها زیاد بودن!
اسمش از پشت خط فریاد شد:
-    چن!
نفسش را با صدا بیرون داد.
-    تو که می دونی چرا هر شب زنگ می زنی ؟
نفس عمیقی کشید اما ساکت ماند و این سکوت صدای چن را در آورد.
-    کای؟
-    امید! هر شب امید دارم که فراموش کنه، که بخشیده شم.

موضوعات پوکر وب: Tanto ،
[ چهارشنبه 24 آذر 1395 ] [ 09:57 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب