You are my wage / P10


سلام دوستای گلم
قبل از اینکه این بریم سراغ این پارت چند کلامی حرف داشتم باهاتون
بخونیدشون پلیز



اول اینکه بابت تأخیر توی آپ این پارت عذر میخوام، 
یک هفته ای هست که از صبح تا شب بیرونم و فرصت کافی واس نوشتن نداشتم! 
دوم اینکه میخواستم اینجا از خواننده ی عزیزم ثنا (Sana ) جون به خاطر لحن تندم در جواب نظرش معذرت خواهی کنم ، امیدوارم بتونه من رو ببخشه . 
سوم اینکه بابت نظراتتون ممنونم و خوشحالم تعدادشون بالاتر رفت
چهارم اینکه به قول دوستان نویسنده این پارت پاشش داریم! 
گفتم بگم که بعدا نگین نگفتی
بفرمایید بخونید



دستهایی قوی دور شکمش حلقه شده و او را روی تخت خواباندند. 
صورتهایشان با فاصله ی اندکی  رو به روی یکدیگر قرار داشتند. حلقه ی دستان ایونهیوک هنوز دور کمر دونگهه بود. در نگاه دونگهه همان ثانیه های اول برق خواستن جایگزین تعجب شد.  نگاهش بین چشمان خ.مار و ل.بهای ایونهیوک میچرخید، پایین تر رفت، از گردن او گذشت و به سی.نه محکم و مردانه اش رسید. انگشتانش برای لمس او به التماس افتاده بودند. استخوان ترقوه اش به شدت دعوت کننده به نظر میرسید اما... امان از آن لبها... هیچ چیز وسوسه کننده تر از آن ل.بهای گوشتی و قرمز وجود نداشت. نگاهش به سمت بالا برگشت و مات آن ل.ب های خوردنی و براق ماند... ایونهیوک مست بود. فردا و روزهای بعد هیچ یک از اتفاقات امشب را به خاطر نمیاورد... فرصت بی نظیری بود، نمیتوانست آن را از دست بدهد. دمای اتاق بالا و بالاتر میرفت یا او تب داشت؟ صدای کوبش ضربان قلبش را میشنید. تشنه ی او بود.... دوسال از دور برایش عاشقی کرده بود، یک ماه تمام برای اینکه فرصت کافی برای فکرکردن به او بدهد التماس های قلبش را سرکوب کرده بود... 
با حرکتی که از مغزش دستور نمیگرفت به آرامی فاصله ی بین ل.بهایشان را بست. مثل تشنه ای که به آب رسیده باشد با ل.ذت او را میبو.سید. توان دل کندن از ل.بهایش را نداشت. با ولع همه جای حفره ی دهان او را میگشت و مزه میکرد. ایونهیوک نیز با چشمان بسته به دونگهه اجازه میداد هرچه میخواهد بکند. 
بیشتر میخواست. هرچه او را میبو.سید سیر نمیشد، عطشی که به جانش افتاده بود فروکش نمیکرد. نفس هایش به شماره افتاده بود. ایونهیوک تمام خواسته اش از زندگی بود. جانش بود. میخواست با تمام وجود به ایونهیوک تعلق داشته باشد. 
 جرأت گرفته از مستی ایونهیوک و افکارخودش، دستانش را به پیراهن او رساند. با دستهای لرزان دکمه های آن لباس مزاحم را باز کرد. با سر انگشتانش تمام تن بره.نه او را ل.مس کرد. با هر ل.مس بی قرارتر میشد. 
بالاخره دست از ل.ب های او که حالا بیشتر پف کرده و قرمز دیده میشد کشید. روی او خم شد، لباسش را کنار زد و دلش از دیدن اندام ورزیده و عضلات شکل گرفته او ضعف کرد. با ل.بهایی که از رطوبت دهانشان خیس بود بو.سه های پشت سر همی روی پوست شیری رنگ بدن او میگذاشت. خط فک برآمده و جذاب او را تا استخوان ترقوه اش لی.سید. ل.بهایش را به سی.نه ی شکل گرفته او رساند و نوک صورتی رنگ آن را به دهان گرفت. ایونهیوک از ل.ذتی که دونگهه به بدنش تزریق میکرد آرام و قرار نداشت. وقتی دونگهه دور نافش را لی.سید مقاومتش را از دست داد و ناله ای از گلویش خارج شد. بدن ایونهیوک نیز بوی الکل میداد. 
با شنیدن ناله ی شیرین او لبخند برلب های دونگهه نشست، نا.له ی از سر ل.ذت ایونهیوک از آنچه فکرمیکرد شیرین تر بود. هرکاری میکرد تا بازهم آن را بشنود. 
برآمدگی شلوار ایونهیوک به خوبی نشان میداد که در تح.ریک کردن او موفق بوده. از روی تخت بلند شد. به تابلوی سفید رنگ رو به رویش که با لکه های متعدد قرمز رنگ تزیین شده بود نگاه کرد. خم شد... همانطور که دکمه شلوار او را باز میکرد عضلات شکمش را نیز میلی.سید. ناله های آهسته ای از میان لب های ایونهیوک فرار میکرد. 
خیلی زود شلوار و لباس زیرش پایین تخت روی زمین افتادند. دونگهه به بدن کاملا برهنه ایونهیوک نگاه میکرد درحالیکه خودش به جز پیراهنش تمام لباس هایش را بر تن داشت.بالشت های روی تخت را تکیه گاه ایونهیوک کرد. بین پاهای او نشست. شه.وت مثل خون در تمام بدنش به گردش درآمده و عقلش را از کار انداخته بود. ایونهیوک با همان چشم های خمار به دونگهه نگاه میکرد و سعی داشت حرکت بعدی او را پیش بینی کند. 
یه مم.بر کاملا بیدار ایونهیوک نیاز داشت و برای چشیدنش مشتاق بود. مم.بر او را در دست گرفت، ابتدا نوک آن را مکید... ناله ی ایونهیوک در گلویش خشکید وقتی زبان خیس دونگهه تمام طولش را طی کرد و لی.سید. 
مم.برش با سرعت نسبتا زیادی در دهان گرم و خیس دونگهه پیدا و پنهان میشد. از لذت به خود میپیچید و ناله هایش اوج گرفته بودند. به موهای دونگهه چنگ زده و سر او را روی مم.برش به بالا و پایین هدایت میکرد. 
" آااااه...... دونگهه..... سریعتر هائه..... لعنتی.. آااااه این عالیه "
دونگهه بزرگ تر شدن مم.بر او را در دهانش حس میکرد و از اینکه کسی که به ایونهیوک ل.ذت میداد کسی جز خودش نبود خوشحال بود. مم.بر ایونهیوک واقعا بزرگ بود و اطمینان داشت که درد زیادی را در اولین بارش باید تحمل کند. اما تا اینجا پیش آمده بود و نمیخواست ایونهیوک در دهانش ار.ضا شود. با تمام وجود به ایونهیوک تعلق داشتن خواسته ی او بود پس دست از ادامه کارش کشید. ناله ی اعتراض ایونهیوک بلند شد و با آزردگی از نیمه تمام ماندن ل.ذتی که تجربه میکرد به دونگهه نگاه کرد. 
دونگهه روبه روی او ایستاده بود و آرام آرام لباس هایش را درمی آورد. ایونهیوک با چشمانی گرسنه هر جزء از بدن او و انحنا های بی نقصش  را که نمایان میشد با ل.ذت نگاه میکرد. اما در آخر انگار چشمانش برای ندیدن چیزی اصرار داشتند. در جایش نشست و پیراهنی را که اکنون فقط دستهایش را پوشانده بود از تنش خارج کرد. 
دونگهه تنها کشوی پاتختی را باز کرد و روان کننده را برداشت. چهاردست و پا روی تخت آمد. دستش را بر شانه ی ایونهیوک گذاشت و او را روی تخت خواباند. درحالیکه سعی میکرد پوست داغ بدنهایشان بیشترین تماس را باهم داشته باشند خودش را روی ایونهیوک کشید و روی شکم اش نشست. مم.برش روی سی.نه او قرار داشت. ایونهیوک فقط به چشمان غرق شیطنت و شه.وت دونگهه نگاه میکرد. 
کمی از روان کننده را کف دستش ریخت. مم.بر ایونهیوک را گرفته و تمام طولش را با روغن لیز کرد. برای اولین بارش دردناک ترین پوزیشن را انتخاب کرده بود ولی تحملش برای چیزی که در حال وقوع بود ارزش داشت. با.سنش را بلند کرد... مم.بر ایونهیوک را با خودش تنظیم کرد و آرام آرام روی آن نشست... اما داخل نمیرفت. 
درمقابل چشمان ایونهیوک اولین انگشت روغنی اش را وارد خودش کرد... به راحتی داخل شد... انگشت دوم و سوم اما برایش دردناک بودند. انگشتانش را از هم باز میکرد تا بتواند آن را برای ورود جسمی بسیار بزرگتر از انگشت های خودش آماده کند. 
برای دومین بار مم.بر ایونهیوک را با سوراخ خودش که کمی دردناک شده بود تنظیم کرد.... خیره به چشمان قرمز ایونهیوک کمی پایین تر آمد. درد داشت اما غیر قابل تحمل نبود، نگاهی به پایین انداخت، تنها کمی از سر مم.بر بزرگ ایونهیوک واردش شده بود. کمی بیشتر روی آن نشست... از شدت درد نفسش رفت و نا.له ای دردناک از گلویش خارج شد. احساس میکرد هر لحظه ممکن است به دو نیم تقسیم شود. درد خیلی زیادی را تحمل میکرد. سرش را عقب برده و با لبهای باز و نفس های عمیق سعی در آرام کردن خودش داشت. نمیتوانست به پایین نگاه کند. تمام شجاعتش را جمع کرد و کاملا روی مم.بر ایونهیوک نشست. بی اندازه درد داشت. قطره ی اشکی از گوشه چشمانش چکید و روی شکم ایونهیوک افتاد. 
ایونهیوک وقتی تنگی دیواره های دونگهه را دور مم.برش حس کرد از خوشی و ل.ذت زیاد به کمرش قوس داد. از حس آن محیط داغ و تنگ دور مم.برش به جنون رسیده بود. در حال ذوب شدن بود. با حس خیسی روی شکمش چشمانش را باز کرد. رد اشک را روی گونه دونگهه دید. دلش از دیدن دردکشیدن او به درد آمد. دستانش را دور شانه های او حلقه کرد و برای بو.سه ای پایین کشید. با این کار کمی از مم.برش از دونگهه خارج شد که بازهم ناله ی درد ناک او را بلند کرد. ل.بهای دونگهه را به دهان گرفت و او را بو.سید و بو.سید تا شاید درد از یادش برود. 
برای حرکت کردن دونگهه به التماس افتاده بود ولی نمیخواست او بیشتر از این آسیب ببیند پس تنها در آرامش او را در آغوشش نگه داشت و خود را با ل.ب های باریک و خوش طعم او سرگرم کرد. 
حال خوبی داشت بو.سیده و مکیده شدن ل.بهایش در دهان ایونهیوک. باعث میشد تا حدودی بتواند درد پایین تنه اش را از یاد ببرد. هنوز درد داشت ولی کمتر شده بود و حس میکرد میتواند حرکت کند. در حصار بازو های ایونهیوک کمی باسنش را بالا و پایین برد. نا.له ی لذت بخش ایونهیوک را با ل.ب هایش مکید. 
دستهایش را روی سینه ایونهیوک ستون بدنش کرد و با.سنش را به بالا و پایین حرکت میداد. ایونهیوک کمر او را نگه داشته و در حرکت کردن کمکش میکرد. 
با گذشت هر لحظه و با هر ضربه بیشتر و بیشتر بوی س.ک.س همراه با صدای نا.له هایشان در اتاق میپیچید. 
" فااا.اااک....آااااه.... سریعتر هائه..... سریعتر"
بدن دونگهه بالا و پایین میرفت و مم.برش نیز بلند شده و روی شکم ایونهیوک کوبیده میشد. نیاز داشت لمسش کند. تا آن لحظه تنها درد را حس میکرد اما با ضربه بعدی بدنش لرزید و ل.ذتی در بدنش پیچید که در میان آن همه درد انتظارش را نداشت. 
ایونهیوک با حس کم شدن سرعت دونگهه و لرزش بدنش حس کرد او خسته شده. او را از روی شکمش بلند کرد. با خروج مم.برش هردو ناله کردند. یکی از درد و دیگری به خاطر نارضایتی. دونگهه را روی تخت خواباند. پا های او را بلند کرد و دونگهه خود آن هارا بالا نگه داشت. سوراخ قرمز شده ی او را دید. مم.برش را روی ورودی او گذاشت و آهسته واردش ‌شد. این بار نیز ناله دردناک دونگهه را شنید. 
دیگر اختیار همه چیز را از دست داده بودند، صدای ناله هایشان، صدای برخورد بدنهای خیسشان، صدای فنر های تخت، شدت و سرعت ضربه هایی که به بدن دونگهه وارد میشد... همه از کنترلشان خارج شده بود. 
دونگهه چندبار دیگر نیز میان دردهایش آن ل.ذت بی نظیر را تجربه کرد... دستش را به مم.برش رساند و همزمان با ضربه های ایونهیوک آن را میمالید. 
حس های عجیبی را در پایین تنه اش احساس میکرد. حس هایی که هر لحظه شدتشان بیشتر میشد. با بیشتر کردن سرعت دستش ل.ذت بیشتری حس میکرد پس حرکت دستش روی مم.برش را با سرعت ادامه داد..... هجوم خون و حس های مختلف به پایین تنه اش را احساس کرد  و سپس با نا.له ای بلند و فریاد زدن اسم ایونهیوک مایع سفید رنگی از مم.برش خارج شد و روی دست و شکمش ریخت. بیحال بود و نفس نفس میزد. 
ایونهیوک به آخرش نزدیک بود، درحالیکه سعی داشت درد بیشتری به دونگهه ندهد سرعتش را بیشتر کرد. با حس سوراخ نبض دار دونگهه و بعد از آن با دیدن بیرون ریختن ک.ام او به اوج خودش رسید و او نیز با نا.له بلندی داخل دونگهه به ک.ام رسید. 
حالا دیگر بدنش را نیز در اختیار ایونهیوک قرار داده بود. هیچوقت در زندگی تا این حد خوشحال نبود. با عشق موهای ایونهیوک مستی را که بی حال رویش افتاده بود و نفس نفس میزد نوازش کرد و گوش اورا بوسید. ایونهیوک اولین بارشان را به خاطر نمیاورد اما دونگهه از اینکه این کار را انجام داده بود پشیمان نبود. 
ایونهیوک مم.برش را از او بیرون کشید و کنارش روی تخت افتاد. اخم های دونگهه از درد درهم کشیده شده بود ولی چشمانش خوشحال و لب هایش خندان بودند. از اینهمه خواستنی بودن او لبخند زد. میشد پشت آنهمه خوشحالی، خستگی و درد کشیدگی را نیز در چشمان دونگهه دید. به یاد آورد که او تمام روز را بی وقفه کار کرده بود و حالا هم که شیطنتش کار دستشان داده بود.... بالشت ها را سر جایشان برگرداند. دونگهه ی بیحال را کمی بالا کشید و سرش را روی بازوی خودش گذاشت. او را به آغوش کشید و سرش را به سینه خود چسباند. بوسه های پشت سر هم روی موهای او میگذاشت. دست های دونگهه نیز دور بدن او حلقه شد و خیلی زود نفس های عمیق و منظم اش به ایونهیوک نشان داد که خوابش برده است.

موضوعات پوکر وب: You are my wage ،
[ سه شنبه 23 آذر 1395 ] [ 01:45 ق.ظ ] [ nini fishi ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب