Russian Roulette / 10
سلام

با نت گوشی ام

صحبتی ندارم

مخلصیم تمام قد

.
پوزخندی کم کم روی ل//ب هایش شکل گرفت که نگاهش را گیراتر می کرد.
-    می دونی دیروز صبح چی یاد گرفتم؟
جی مبهوت این سوال ماند و جوابی نداشت. جرات گرفته از سکوت او مشتی محکم به صورتش کوبید و پوزخندش رنگ لذت گرفت.
-    هر مشت فقط 24 ساعته !
نقش زمین شده به تازه واردی خیره بود که تا دیروز فقط تحمل می کرد و امروز برای دعوا پیش قدم می شد.
کمی آن طرف تر یوچان با دیدن این صحنه فوتی کرد.
-    همینو کم داشتیم!
ایتوک پوزخندی زد و خیره به ماجرا  به دیوار تکیه داد.
-    نتیجه می گیریم نباید به یه بچه آسپرین داد.
-     حالا چی کار کنیم؟
راضی از این تغییر نه چندان کوچک متفکرانه گفت:
-    خیلی زود یاد می گیره بیست و چهار ساعت همچین کم هم نیست!
و رو به یوچان ادامه داد :
-    گفته بودم ازش خوشم میاد!
***
از لحظه ای که پیجرش به صدا در آمده بود می دانست آن بیمار گستاخ چو کیوهیون خودش را به رییس آن جا رسانده و یک دل سیر داد و بیداد کرده است. این عادت همه ی اشراف زاده ها بود، فریاد برای اثبات حقی که تعلقی به آن ها نداشت. خودش را پشت در اتاق رییس رساند. روپوشش را مرتب کرد و دستی به موهایش برد و با چند تقه و اجازه ی ورود وارد شد. همانطور که حدس می زد آن پسرک کینه ای با آن چشم های وحشی به او خیره شده بود و از نگاهش پیدا بود هر لحظه در دلش تکرار می کند: " دخلت اومده ".... نفس عمیقی کشید و با لبخند و بی توجه به او احوالپرسی گرمی با رییس بیمارستان کرد و رو به رویش نشست.
-    کاری با من داشتین قربان؟
مرد بی هیچ مقدمه ای بحث اصلی را پیش کشید شاید چون او هم به بی صبری چو پی برده بود.
-    آقای چو از شیوه ی درمانش توسط شما راضی نیستن.
نگاه دقیقی به کیوهیون انداخت و آن پوزخند مسخره، لعنت! چطور می توانست تا این حد حق به جانب و شاکی رفتار کند؟ لبخندش را حفظ کرد و او را مخاطب قرار داد:
-    اونوقت شما از کدوم شیوه ی درمانی من راضی نبودین درحالی که ما حتی درست به هم معرفی نشدیم؟
مستقیما به چشم های پزشک جوان خیره شد. این برایش حس نوعی تسلط و برتری داشت.
-    یه دکتر قلابی به اسم چه، میبینی که اسمت یادم مونده! من قلبمو دست هر اماتوری نمی دم!
لبخندش به خنده ای کوتاه تبدیل شد و سعی کرد با شوخی جو متشنج را از بین ببرد. فعلا ایده ی دیگری نداشت و به راحتی از سکوت رییس بیمارستان در مقابل گستاخی این پسر به میزان نفوذش پی برده بود. اگر می خواست صادق باشد این جمله برایش بیشتر حکم طعنه ای برای آرام گرفتن داشت تا شوخی.
-    قرار نیست قلبتونو به من بدین، من درمانش می کنم و بعدش شما میتونین اونو به هرکسی دوس دارین تقدیم کنین.
انگار شوخی اش چندان به مزاج این مرد مغرور خوش نیامد که ایستاد و با عصبی ترین حالت ممکن فریاد زد:
-    جایگاه خودتو بدون!
در همین لحظه دردی ناگهانی به کوبش قلبش پیچید. اخم هایش در هم رفت و سی//نه اش را کمی ماساژ داد و با نفس دردناکی دوباره نشست. پلک هایش را از درد به هم فشار می داد تا ناله ای از لای ل//ب هایش فرار نکند. صدای آن دکتر احمق از خود راضی به گوشش رسید.
-    اخیرا اتفاق بدی براتون افتاده؟ من فکر می کنم تو دو هفته ی اخیر وضعتون بدتر شده.
-    خفه شو!
و رو به رییس بیمارستان که هنوز مردد بود که باید طرف حامی مالی اش را بگیرد یا متخصصش غرید:
-    پرونده ی من خصوصیه! صبر می کنم تا دکتر پارک برگرده!
-    لجبازی فقط حالتو بدتر می کنه! اگه می خوای بمیری راه های کم دردتر و موثرتری هست.
او چه از زندگی اش می دانست که راه مرگ پیشنهاد می داد.؟ البته بدش نمی آمد. خواهرش مرده بود و صمیمی ترین دوستش تا همین چند روز پیش دنبال راهی برای مرگ می گشت و حالا ...
-    یه پر دردترشو می خوام، داری؟
با عصبانیت از جایش بلند شد و رو به رییس بیمارستان غرید:
-    پرونده ی منو ازش بگیر! در ضمن از این به بعد تو خونه ام معاینه میشم.
نگاهش مستقیما اراده ی رییس را هدف گرفت و هشدارگونه دوباره تکرار کرد:
-    خونه ی خودم!
رییس خواست حرفی بزند که با اشاره ی شیوون سکوت کرد و کیوهیون با همان خشم در سکوت اتاق را ترک کرد.
کلافه بود و به راحتی می شد حدس زد از این وضعیت ناراضی است.
-    جدا از اینکه پدرش بزرگترین حامی مالی ماست بهترین دوست منم هست. نباید بلایی سر این پسر بیاد. پدرش چه فکری کرده که قبول کرده اون تنها زندگی کنه؟
خونسردانه لبخند زد، بیش تر از این ها به خودش، کار و تخصصش اطمینان داشت.
-    با لجبازی نمی شه، سعی می کنم یه راهی براش پیدا کنم.
***
پشت میز بزرگش نشسته بود و صدای نفس های پسر عصبانی اش را که درست رو به رویش ایستاده بود می شنید. می دانست چقدر برای آرام ماندن تلاش می کند. سرش را بالا نیاورد تا خشم او را نبیند اما با پوزخندی طعنه هایش را شروع کرد:
-    گفتی قدرت می خوای اما حتی عرضه نداری یه دخترو راضی نگه داری!
در سکوت دندان هایش را روی هم فشار می داد، می دانست در شرایطی نیست که حرف هایش را درآرامش بیان کند پس سکوت را ترجیح می داد. پدر متعجب از این سکوت نگاهش را به مردمک تب دار پسر دوخت. خشم را در رگ های سفیدی چشم هایش تشخیص می داد.
-    خودت بهم بگو: باید به چه امیدی بهت قدرت بدم؟
نفس عمیقی کشید و سعی کرد با مشت کردن دست هایش لرزش آن ها از خشم را پنهان کند. شاید مطیع بودن برایش کار دشواری بود ولی می توانست در عین سرکشی به آن وانمود کند.
-    راضیش می کنم!
سری تکان داد و دوباره نگاهش را به برگه های زیر دستش دوخت.
-    پدرش اونقدرها برای سرمایه گذاری منتظرت نمی مونه!
دوباره سرش را بالا آورد.
-    اگه نمی تونی قلبتو بدی جسمتو بهش بده و وانمود کن دوسش داری!
پیرمرد خرفت! پورخند عصبی ای روی ل//ب هایش شکل گرفت، در حالی که در آتش این نا آرامی میسوخت و ل//ب های لرزانش را روی هم فشار می داد با درد غرید:
-    نترس، سال ها شاهد بازیگریت برای مادرم بودم. بازیگری تو خونمه!
و بدون دیدن لبخند رضایت پدر از اتاق خارج شد.
هانگنگ مثل همیشه درست پشت در اتاق منتظر او بود.
-    چطور پیش رفت؟
پوزخندی رضایتمند زد.
-    همین که صدامون بالا نرفت یعنی خوب پیش رفته. یونا؟
-    تو اتاق ماد
جمله اش تمام نشده بود که با چشم غره ی هیوک مجبور شد آن را اصلاح کند.
-    تو اتاق خانمن!
بدون هشدار وارد اتاق نامادری اش شد. از فنجان ها ی چای در دستشان می شد به راحتی حدس زد هنوز عروس مادرشوهر نشده مراسم خاله زنک بازی اشان و خط و نشان های دوستانه در مراسم چای را شروع کرده اند.
-    باید به مادرت احترام بذاری!
نگاهی عصبی به نامادری اش انداخت.
-    هر هفته سر مزارش این کارو می کنم.
در مقابل چشم های بهت زده ی یونا بخاطر گستاخی به نامادری اش دست او را گرفت و مجبورش کرد بایستد و با تهدیدی که از نوع ادای جملاتش پیدا بود اضافه کرد:
-    حتی فکرشم نکن که به متعلقات من نزدیک شی!
و این جمله بند دل یونا را پاره کرد. هیوک دست او را کشید و از اتاق بیرون برد و آن را با غضب رها کرد.
-    تا جایی که می تونی از اون زن دور بمون، اینجوری همه چیز راحت تر میشه.
اما او هیچکدام از این حرف ها را نمی شنید. گوش هایش را روی عصبانیت او بسته بود و خودخواهانه در این جملات نگرانی می دید اما دلش نمی خواست احمق جلوه کند.
-    این ازدواج هنوزم تجاریه؟
سرد زمزمه کرد:
-    هیچوقت بهت دروغ نمی گم!
بازوهای او را گرفت و به چشم هایش خیره شد. تمام التماسش در برق نگاهش پیدا بود. با اینکه مصرانه سعی در برنده شدن در جنگی داشت که پدرش آن را به راه انداخته بود اما نمی خواست در این بین اطرافیانش را فدا کند. با تمام صداقتش توضیح داد:
-    گوش کن یونا، من از رفیقم به عنوان سرباز استفاده نمی کنم، اگه طرف من نیستی بزن زیر این ازدواجو از صفحه ی شطرنج من برو بیرون!
نگاهش بین چشم های تاریک اما براق هیوک در رفت و آمد بود. خودش را بیشتر به او چسباند و صادقانه ترین خواهشش را مطرح کرد:
-    نمیشه فقط ملکه ات باشم؟
فایده ای نداشت. این دختر نمی خواست حرف های او را بفهمد. نا امیدانه رهایش کرد.
-    شطرنج ملکه نداره!
لعنت به طراح این بازی که ملکه را کنار گذاشته بود اما قبل از اینکه بتواند لب از لب باز کند هیوک رفته بود.
***
به خاطر مشت محکمی که به فک جی کوبیده بود هنوز هم نگاه های انتقام جویانه اش را روی خودش حس می کرد اما نمی دانست چرا کسی به او توجهی ندارد. انگار قرار بود اتفاق دیگری بیفتد و او از آن بی خبر بود و همین گیجش می کرد. زندگی در زندان هزاران بار با چیزی که تصور می کرد تفاوت داشت. شاید وقت آن رسیده بود که به کسی اعتماد کند.
یوچان روی تخت بالایی نشسته و به دیوار تکیه داده بود. مچ دستش روی زانوی ستون شده اش سنگینی می کرد و بی هدف چشم هایش روی مشت های ایتوک ثابت مانده بود که از بی کاری به کیسه بوکس وسط سلولش حواله می کرد. با هر ضربه بازوهای عرق کرده اش با قدرت بیش تری ضربه می زد. حالا دیگر مشت هایش تنها از سر بی کاری به نظر نمی رسید، حتما چیزی او را اذیت می کرد و این فکر بالاخره زبان یوچان را در دهانش چرخاند.
-    مشکل چیه؟
به وضوح ضربه ها محکم تر و پر خشم تر شده بود، موهای خیس از عرقش به صورتش چسبیده بود و با هر مشت روی صورتش جا به جا می شد و صدای نفس هایش کاملا شنیده می شد. انگار حرف های کسی را نشنیده بود.
این بار جمله اش را بلندتر ادا کرد:
-    با توام، مشکلت چیه؟
-    مشکل همیشه چانگمینه!
نفسش را با صدا بیرون داد. پاهایش را دراز کرد و خودش را تا لبه ی تخت جلو کشید، طوری که پاهایش از آن آویزان شد.
-    این مشکل غیرقابل حلی نیست.
-    فعلا هم نمیشه حلش کرد.
کیسه را بین بازوهایش گرفت تا آن را ثابت کند و روی تخت پایینی، درست زیر تخت یوچان نشست.
پایین پرید و کنار مرد خشمگین و عرق کرده نشست.
-    چرا فقط یه شب تو خواب یه چاقو تو قلبش فرو نمی کنی؟
می خواست جواب این سوال را بدهد که تازه وارد زندان وارد سلولشان شد.
-    چرا کمکم کردین؟
یوچان هنوز هم نگاهش به ایتوک بود و مصرانه جواب سوال خودش را می خواست اما او راضی از این تغییر بحث پوزخندی زد و نگاهش را روی دونگهه ثابت کرد.
-    اگه تو هم بودی کمکمون می کردی!
به در سلول تکیه داد، این جواب برایش قانع کننده نبود و می خواست مچ آن ها را بگیرد.
-    در واقع اگه من بودم فقط تماشا می کردم و قاطی دعواهاتون نمی شدم!
یوچان بالاخره نگاهش را از ایتوک گرفت و به زمین دوخت. چند ضربه به شانه ی او زد و انگار شخص دیگری جز آن ها وجود ندارد او را مخاطب قرار داد.
-    بچه ها همیشه زیاد سوال می پرسن، حالا کی می خواد جوابشو بده؟
-    اگه خوشت نیومده ...
ایستاد و تا کنار کیسه بوکسش رفت و همانطور که دوباره با آن مشغول شده بود با تحکم ادامه داد:
-    دیگه حتی موقع مرگتم کمکی در کار نیست.
و بالاخره جمله ای که می خواست از او شنید.
-    نمی خوام طرف چانگمین باشم!

موضوعات پوکر وب: Russian Roulette ،
[ شنبه 20 آذر 1395 ] [ 06:21 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب