You are my wage / P9

سلام چینگولی ها
بابت تأخیر توی آپ عذر میخوام
امیدوارم دوتا تک شاتی که خوندین جبرانش کنه
نظراتتون سقوط کرده و فکر کنم بدونین تعداد نظرات رابطه مستقیمی با تعداد صفحات هر پارت داره
دیگه خود دانید

و به دوستان م.ن.ح.ر.ف خوجملم نوید میدم پارت بعد ایونهه به طرز ه.ا.ت.ی ریل میشه
البته اگه نظرات کم باشه یهو میبینین بیخیالش میشم و به این جمله که "ایونهه هم بله"  اکتفا میکنم
خدایی تچکر هم نظر نیست ، اگر داستان و دوست دارین توپ نظر بدین
تنک یو دیرز



یک ماه بعد... 
همه چیز رنگ دیگری گرفته بود. زندگی و کار کنار دونگهه تجربه ای متفاوت و بسیار زیبا بود و ایونهیوک شادترین روزهای زندگی اش را سپری میکرد. حس میکرد رفته رفته بیشتر به دونگهه وابسته میشود. نمیتوانست کنار او نباشد. با لبخند دونگهه به دنیای دیگری میرفت، دلش میخواست همیشه آن لبهای خواستنی را خندان ببیند. گاهی به فکر فرو میرفت و وقتی به خود می آمد که زمان زیادی را به دونگهه خیره مانده بود. از کی را نمیدانست ولی با هیوکی صدا زده شدنش توسط دونگهه... با لحن و تن صدای او که این لفظ از اسمش را بر زبان می آورد قلبش با هر تپش حس شیرینی را در بدنش به جریان می انداخت.
به میز دونگهه و صندلی خالی پشت آن نگاه کرد. متنفر بود از زمان هایی که به هر دلیلی حتی استفاده از سرویس بهداشتی دونگهه دفتر مشترکشان را ترک میکرد. گویی شیء با ارزشی را گم کرده باشد بی قرار میشد و حالا یکی از همان مواقع بود. دقیقا 22دقیقه و 36ثانیه قبل دونگهه به دلیل تماسی از دفتر خارج شده بود. ایش... چرا برنمیگشت؟! 
تقه ای به در خورد و بالاخره دونگهه وارد دفتر شد. با دقت به برگه هایی که در دست داشت نگاه میکرد و به سمت میز کارش میرفت. به نظر گیج می آمد و زیر لب چیزهایی میگفت که ایونهیوک درست نمیشنید. ناراضی از این بی توجهی صدای اعتراضش بلند شد: کجا بودی؟ چرا انقد کارت طول کشید؟
دونگهه که پشت میزش نشسته بود سر از روی برگه ها بلند کرد و نگاهی به ساعت گرد و مشکی رنگ نصب شده روی دیوار انداخت. متعجب به ایونهیوک نگاه کرد: تو دفتر مدیر مالی بودم. فقط 20 دقیقه از وقتی رفتم گذشته. 
نگاهی به ساعت رومیزی دیجیتالش که صدم ثانیه را نیز میشمرد انداخت: دقیقا 23دقیقه و 40 ثانیه تو دفتر نبودی. اونجا چیکار داشتی؟ 
ایونهیوک حتی ثانیه های نبود او را نیز شمرده بود و با فکرش قند در دل دونگهه آب میشد. 
 با لبخند معصومی بر لب به برگه های بهم ریخته و نامرتب روی میزش نگاه کرد. همه چیز زیادی بهم ریخته بود ولی باعث نمیشد حس خوبِ داشتن توجه ایونهیوک کمرنگ شود: مدیر مالی که اخراجش کردی قبل از اینکه از شرکت بره تمام اسناد مالی رو بهم ریخته و فکرمیکنم بخشی رو هم با کاغذ خرد کن از بین برده.
چنین خبر افتضاحی با لبخند روی لبهای دونگهه هم خوانی نداشت و ایونهیوک را گیج میکرد: این کجاش خنده داره هائه؟ اون مردک.... 
دونگهه لبخندش را جمع کرد و سعی کرد جدی باشد : به اون نمیخندیدم که. 
ایونهیوک: پس به چی میخندی؟ حالا باید چیکار کنیم؟ 
دونگهه: اول بذار با مدیر مالی جدید اینایی که بهم ریخته رو مرتب کنیم، بعد باید با لیست چکشون کنیم ببینم دقیقا کدوم اسناد و واس چه سالهایی رو از بین برده تا بتونم قانونی اقدام کنم. 
ایونهیوک: دوباره گیر آوردن اون مدارک برات سخته. 
دونگهه: نه به سختی مرتب کردن اینایی که بهم ریخته. 
ایونهیوک سری در تأیید دونگهه تکان داد و دونگهه با فکر به ساعت‌هایی که قرار بود برای مرتب کردن آن اسناد بگذراند نفسش را با صدا بیرون داد. 
..................... 
ایونهیوک: همه ی این غذا رو میخوری لی دونگهه، با من بحث نکن. 
دونگهه: به خدا سیر شدم. دیگه نمیتونم. 
ایونهیوک: میتونی. ببین چه رنگش پریده. باز کن دهنت  و. 
دونگهه کم از گریه نداشت: رنگم عادیه هیوکی،فقط خسته ام. بیا زودتر بریم، به کیوهیون قول دادی امشب بریم دیدنشون.  
ایونهیوک انگار که اصلا صدای او را نمیشنید: 5 تیکه دیگه از این گوشت هارو بخوری میریم. قول
دونگهه و آقای کانگ مدیر مالی جدید تمام روز را مشغول بررسی و مرتب کردن اسناد و مدارک بهم ریخته بودند. خود دونگهه ساعت‌ها بدون وقفه کار کرده بود و حتی برای خوردن ناهار نیز کار را تعطیل نکرده بود. پس ایونهیوک کاملا به خود حق میداد که نگران سلامتی او باشد. 
دونگهه: اینا همش 7 تیکه اس هیوکی. من 3تا میخورم تو 4تا، دیگه هیچی نگو که همین 3 تا رو هم نمیخورما. 
ایونهیوک : باشه قبوله. 
درواقع این مکالمه ی بین دو مرد عاقل و بالغ بود نه پسر بچه ای که همراه پدرش به رستوران رفته است! 
.................. 

کیوهیون با دلخوری ساختگی گفت: اینهمه با دونگهه بهت خوش میگذره که رفیق چند سالت و فراموش کردی؟! 
ایونهیوک کش و قوسی به بدنش داد و با لبخند به اخم مسخره ی کیوهیون گفت : خوش که میگذره ولی همش درگیر کارای شرکتیم. هر روز یکی از خرابکاریای آدمای هیو رو میشه. حسابی خستمون کردن. 
کیوهیون به نشانه تأسف سری تکان داد. به خوبی میتوانست خستگی را در صورت ایونهیوک ببیند: رابطت با دونگهه چه طوره؟ تا کجا پیش رفتین؟ 
ایونهیوک سرش را پایین انداخت: دوستش دارم، ولی هنوز شجاعت عمیق تر کردن رابطمون و ندارم. فکرکنم دونگهه هم آمادگیش رو نداره. 
کیوهیون: هی  به جای اون فکرنکن. یک ماه از رابطتون گذشته. شاید این نداشتن شجاعتت اذیتش کنه..... اوه پسرا اومدین
دونگهه و سونگمین شیشه ی ویسکی و گیلاس های نوشیدنی را روی میز گذاشتند. درواقع بار من باید این کارها را انجام میداد اما وقتی ‌ کیوهیون با چشم و ابرو از سونگمین خواسته بود دونگهه را برای مدتی از آنها دور کند سونگمین پیشنهاد آوردن نوشیدنی را داده بود. 
کیوهیون: دونگهه.... تو که بازم آبمیوه میخوری. 
دونگهه لبخند خجلی زد. بعد از شب پیروزی در پرونده و دانستن اینکه در مستی شیطنت کرده ترجیح میداد هیچوقت مست نشود، با همان لبخند گفت: من با آبمیوه راحت ترم. 
......... 
نمیدانست تحمل الکل ایونهیوک بالاست یا نه ولی کیوهیون میگفت این حالات ایونهیوک نشان از مستی او دارد. سرش را به پشتی مبل تکیه داده و دکمه های بالایی پیراهنش را باز کرده بود. لبهایش از هم بازمانده و کوتاه نفس میکشید. دونگهه سعی کرد برای بازگشت به خانه در بلند شدن به ایونهیوک کمک کند ولی قدم های نامنظم و سست ایونهیوک با کعث شدند خیلی زود تمام وزنش روی شانه های دونگهه بیفتد و توان هر حرکتی را از او بگیرد. دونگهه از تمام جان ایونهیوک بوی الکل حس میکرد. ظاهرا درصد الکل ویسکی بسیار بالا بود که او را به این روز انداخته بود. 
کیوهیون که شاهد این اتفاق بود گفت: با این وضع نمیتونه رانندگی کنه. 
دونگهه که در تلاش بود تا وزن ایونهیوک را روی خودش تحمل کند و دستانش را دور بدن بی حال او قفل کرده بود نالید: منم رانندگی نمیکنم، چیکار باید بکنیم؟ 
کیوهیون در تلاش برای عادی جلوه دادن چهره ی خود گفت: همین جا میگم یه اتاق براتون آماده کنن. شب اینجا بخوابید،  صبح که مستی از سر ایونهیوک پرید برید خونه. 
دونگهه که چاره ای جز پذیرفتن نداشت قبول کرد و با کمک کیوهیون و سونگمین ایونهیوک را به مجلل ترین اتاق بار در طبقه ی دوم بردند. 
ایونهیوک را روی تخت خوابانده و کیومین بعد از گفتن شب بخیر از اتاق آنها خارج شدند. البته به دونگهه هشدار دادند که حتما درب را از داخل قفل کند و او نیز این کار را کرد. 
آهی از سر آسودگی کشید. پیراهن سفیدش را از تنش درآورده و آن را روی صندلی قرار داد. با رکابی سفید روی تخت نشست که دستان پر قدرتی دور کمرش حلقه شده و او را روی تخت خواباندند.

موضوعات پوکر وب: You are my wage ،
[ دوشنبه 15 آذر 1395 ] [ 01:17 ق.ظ ] [ nini fishi ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب