call Daddy


سلامممممم
تولدت مبارک گل شقایقمم

امیدوارم که از این تک شات خوشت بیاد
ارزوی بهترین هارو برات دارم

تولدت مبارک


دونگهه به پتوی قرمزتیره قبل از اینکه آن را در جعبه هل دهد خیره شد حتی اگر او عاشق این بود که چقدر پتوی قرمز نرم بود، هیوکجه پتو را برای سالگرد و*جریاناتشان به او داده بود، آن ها صحبت نمی کردند. دونگهه ناامیدشده بود چون هیوکجه اخیرا فاصله گرفته بود، همیشه در می رفت وبه او دروغ می گفت.دونگهه چندین بار از او پرسیده بود که چه کار می کرده و همان بهانه هربار را گرفته بود " هیچی هائه، فقط بعضی کارای عقب افتاده رو جبران می کنم." ، الان با کار هیوکجه در شرکت پدرش موافقت شده بود به این معنی که او ساعت های طولانی کار می کند و آخر شب به خانه می آید، اما دونگهه می دانست که هیوکجه همیشه سوار بر کارش بود پس" جبران کار عقب افتاده" عذر موجه ای نبود.
شنبه گذشته وقتی هیوکجه به خانه نیامد و دونگهه را تنهاو سرد در رختخواب رها کرد،تیرخلاص زده شد.او در پذیرایی منتظر مانده بود تا داخل شدن هیوکجه را ببیند، آشفته و به طور واضحی خسته بود. دونگهه با او رو به روشد وپرسید کجا بوده است، هیوکجه به او بی محلی کرد، گفت در اداره مانده بود. این تیرخلاص بود و ازهیوکجه روی برگرداند در حالیکه جلوی اشک هایش را میگرفت لباس هایش را جمع کرد.الان او با خانواده اش بود، تماس ها و پیام های مختلف هیوکجه و دوستان دیگرش را نادیده می گرفت.نمی خواست با کسی صحبت کند وفقط در تختش غلت می زد. اما دلتنگ هیوکجه و لبخند لثه نمای او بود او نوازش شدن در تخت و فقط شریک شدن بوسه های کوچک را با هیوکجه میخواست.اما غرورش نمی خواست به استدلال مغزش گوش دهد.
دونگهه شکمش را مالش داد خیلی گرسنه بود. ساعت را از روی گوشی اش نگاه کردو لبخند زد،پدرش به زودی از سر کارش می آمد.شاید دونگهه می توانست از او بخواهد چیزی به خانه بیاورد.چون امکانات خیلی خوب نبود از اتاقش بیرون رفت.
قبل ازتصمیم به استفاده از شماره گیری صوتی روی تلفنش، مخاطب هایش را بالا پایین کرد.روی آیکن کوچکی ضربه زد، قبل از اینکه با صدای بلند حرف بزند، کمی صبر کرد،
"به ددی زنگ بزن."
او کمی خجالت زده بود که پدرش را در تلفنش ددی ثبت کرده بود، او پسرکوچولوی ددی نبود.پدرش همیشه او را لوس می کرد و هرچیزی که نیاز داشت را به او می داد.صادقانه مادرش هم او را عزیزمی کرد چون دونگهه تنها بچه ی آن ها بود. اوتلفنش را کنار گوشش گذاشت، به آهنگ بامزه ای که پدرش ظاهرا برای تن شماره گیری تنظیم کرده بود، گوش می داد. قبل از اینکه صدای آشنایی جواب دهد، تیک گوشی را شنید وتماس برقرارشد،
"هائه؟"
دونگهه لرزید، به گوشی اش نگاهی انداخت و لعنت فرستاد که چطور اسم هیوکجه در گوش اش به نمایش درآمده است.از حقیقتی که تلفن بجای پدرش به هیوکجه زنگ زده سرخ شد، یکدفعه یاد تمام وقت هایی افتاد که با گفتن ددی به هیوکجه او راتحریک کرده بود.
"هائه اونجایی؟"
صدای هیوکجه در گوشش خیلی گرفته به نظر می رسید، دونگهه آب دهان خود را قورت داد.می توانست واکنش بدنش را احساس کند، پاهایش کمی به هم نزدیک شدند.اوفقط باید قطع کند؟قبل از اینکه حتی بتواند گوشی را از گوشش دور کند،صحبت هیوکجه را شنید.
"هائه لطفا گوش کن. من تو رو گول نزدم، من هرگز چنین کاری نمی کنم، تو روشنایی زندگیمی.اگه واقعا میخوای بدونی چندهفته گذشته رو چیکار میکردم ، بهت میگم. ساعت های اضافه رو کار میکردم تا یکم پول بیشتری بگیرم چون برنامه داشتم به تعطیلات بریم.می دونم که اگه تو به تعطیلات بری  مینا وبقیه میتونن نانوایی رو کنترل کنن.بنابراین شنبه هفته گذشته من با کیوهیون بودم تا برنامه هارو بچینم وقبل از اینکه ما بریم، مطمئن بشم که اون میتونه کار منو انجام بده.من قصدی واسه بیرون خوابیدن از این خونه نداشتم اما زمان خیلی سریع گذشت. لطفا هائه. من دوست دارم، برگرد پیشم."
دونگهه لبش را گاز گرفت، سیل اشک ها از صورتش به پایین می افتادند، او واقعا  نتایج را بالاپایین کرده بودو زمان زیادی را سر در گم بود. زیر گریه زد،
" متاسفم، خیلی متاسفم، منم دوست دارم تو فقط خیلی ازم فاصله گرفتی تو میدونی که چطورفکر میکنم."
تو دماغی حرف زدن هیوکجه را شنید"آره میدونم،برمی گردی خونه؟"
دونگهه قبل از اینکه به یاد بیاورد هیوکجه نمیتوانست او را ببیند، سرش را تکان داد" آره برای شام برمی گردم پس بدون من غذا نخوری."
" منتظرت میمونم بیبی"
دونگهه سرخ شد و قطع کرد وسریع به اتاقش رفت.او همه چیزهایش رابا زوربه درون کوله اش برگرداند.پتوی قرمزش را که او آن را به کناری گذاشته بود، قاپید.و دماغش را به آن چسباند. درست مثل اینکه هیوکجه بود. او مطمئن شد که همه چیز را برداشته است وقبل از رفتن یادداشتی برای والدینش گذاشت، به ذهنش سپرد که بعدا به آن ها زنگ خواهد زد و به آن ها میگوید که همه چیز خوب بود خود را به ماشینش رساند، گونه هایش را پاک کرد، او با سرعت سمت خانه حرکت کرد، مسیر را طی کرد،در باز شده  و هیوکجه را با لبخندی دل شکسته منتظر او شده بود، می دید. دونگهه خودش را به بازوان هیوکجه کوبید، اشک ها دوباره از صورتش پایین افتادند، بازو های قوی وبزرگی اطراف او پیچیده شده و احساس امنیت و محبوبیت را برای دونگهه به وجود آورد.
" دلتنگت شدم بیبی من"
"منم دل تنگت شدم هیوک. و برای اعتماد نکردن بهت متاسفم"
هیوکجه پیشانی دونگهه را بوسید،" مشکلی نیست بیبی.باید سعی میکردم وقت بیشتری رو برای توبذارم بعد تو خیلی احساس تنهایی نمی کردی. هیچ وقت نمیخواستم همچین احساسی داشته باشی. الان بیا بریم غذا بخوریم، غذای مورد علاقه ات رو خریدم."
دونگه در بازوان هیوکجه نفس نفس می زد و وول میخورد،" مرغ خریدی؟ بزن بریم!"
درحالیکه دونگهه او را به داخل میکشید، خندید، او دل تنگ آن چشمان براق ولبخند زیبا شده بود.او دید که چطور دونگهه به مرغ حمله کرده و فورا تیکه بزرگ تر را برای خودش برداشته بود. این هیوکجه را اذیت نمیکرد چون مرغ کاملی را برای هر دویشان خریده بود.کنار دونگهه نشست وبه مرغش گاز زد.او با فکر به بلیط های سفر که در کیف پولش بود، لبخند زد. دونگهه بعدا خیلی هیجان زده میشد.

موضوعات پوکر وب: One SHot ،
[ پنجشنبه 11 آذر 1395 ] [ 11:40 ب.ظ ] [ Anahita Lee ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب