Break Down


سلام دوستان
خوبید ؟
امشب تولد دوست عزیزم شقایقه
اینم کادوی من
تولدت مبارک

امیدوارم که خوشت بیاد
شرمنده اگه اشکالی داشت خیلی سریع ترجمه و تایپ کردم و فرصتی برای ویرایش نداشتم

       دمتون گرم ... غمتون کم 

قهقهه های اسمانی و ارامش زلال را برایت ارزو دارم

زمین در انتظار تولد یک برگ , من در حال شمارش 

معکوس صفر همیشه پایان نیست , گاهی اغاز است 

تولدت مبارک 



نویسنده : ThanhXuan
مترجم : Defector97
کاپل : ایونهه

دونگهه روی زمین سرد اتاق نشیمن نشسته بود و بی هدف به سقف خیره بود . از نشستن زیاد تقریبا بدنش بی حس شده بود .
تلویزیون هنوز  هم روشن بود و سکوت خوابگاه رو بهم زده بود  . اما اونقدر بلند نبود که بقیه رو اذییت کنه نمیتونست تشخیص بده که عصبانیه یا ناراحت ؟ دلش میخواد بخنده یا گریه کنه یا اینکه همین جا بشینه و تو فکرهای افسرده اش غرق بشه پس اخری رو انتحاب کرد چونکه از همه راحت تر به نظر میرسید . قلبش درون سینه اش درد میکرد و دیووانه وار در حال کوبیدن بود انگار که میخواست منفجر بشه  . نمیدونست  که چطور میتونه این دردی رو که چند ساعتی بود ،عذابش میداد رو تحمل  میکنه . هیچ زخم و کبودی فیزیکی روی بدنش نداشت  فقط احساس میکرد که قلبش در حال تکه تکه شدنه .
صدای رسا و ملایمی اسمشو صدا زد
" دونگهه هیونگ "
حتی با اینکه از خیلی وقت بود که شب شده بود دونگهه چراغ ها رو روشن نکرده بود . سرشو چرخوند و به سایه ای که توی چارچوب در ایستاده بود خیره شد . چند لحظه طول کشید تا تشخیص بده که اون مرد کیوهیون ، مکنه ی سوپر جونیوره
نگاه کرد که اون چطوری با تردید حرکت کرد و کنارش نشست و به دیوار تکیه کرد و سرشو روی شونه ی دونگهه گذاشت .
زمزمه کرد " هیوکجه هیونگ هنوز نیومده خونه ؟"
سکوت کوتاهی بعد از گفتن این جمله بینشون ایجاد شد
دونگهه میدونست اونا از این موضوع خبر دارن و این خیلی خوب بود . چند ساعتی میشد که منتظر برگشتن اون بود . کیوهیون دوباره به ارومی شروع به حرف زدن کرد
" متاسفم هیونگ"
تقصیر تو نیست ... دونگهه میخواست بگه اما هیچ کلمه ای از دهنش بیرون نیومد
" متاسفم که اون انقدر عوضیه "
نه نیست ... میخواست که اعتراض کنه اما چیزی توی ذهنش ارزو میکرد که میتونست از ته دل فریاد بکشه  . میخواست که عصبانی بشه و فریاد بکشه , اما فقط تونست  گریه کنه ... اشک هاش به ارومی از روی گونه هاش پایین می اومدن  . به ارومی گریه کرد چونکه تنها چیزی که جلوشو میگرفت تا داد و بیداد نکنه و فحش نده این بود که تقریبا  نصفه شب بود .
ایونهیوک رو دوست داشت .
ایونهیوک رو دوست داشت به همین دلیل این همه عذاب میکشید  . فقط یه روز از عکسی که همراه با ایو بود و توی کل دنیا برای دو دقیقه پخش شده بود میگذشت اما برای دونگهه مثل ابدیت به نظر میرسید . اون از قبل هم سردرگم تر بود به یاد داشت وقتی که اونا رو باهم دید دستهاش به طرز بدی میلرزیدن تقریبا نزدیک بود تلفن از دستش بیوفته روی زمین پس همون جا منتظر مونده بود . نمیخواست بدون اینکه حرفهای ایونهیوک رو بشنوه قضاوت کنه ولی هیچکس اونو از دیروز صبح ندیده بود  بعد از زدن لبخند لثه نمای معمولیش رفته بود .
کیوهیون به چسپیدن به دونگهه ادامه داد تا اینکه دونگهه صدای خرو پفش رو شنید و به ارومی بیدارش کرد و اون خوابالو رو به اتاقش برد  و اشک هاشو از روی گونه هاش پاک کرد و لبخند زورکی زد با اینحال هنوز متشکر بود .
و تصمیم داشت دوباره به نشیمن بره و منتطرش بمونه تا اینکه ایونهیوک بالاخره خودشو نشون بده حتی اگه این به این معنی باشه که باید ساعت ها , روزها و حتی هفته ها منتظرش بمونه
اما واقعا ارزششو داشت ؟ بهتر نبود که دست از این عشق یه طرفه اش بکشه ...اینجوری دیگه مجبور نبود که اعتراف کنه . چه ارزشی داشت وقتی که اون کس دیگه ای رو دوست داره ...
اه ارومی کشید تا کیوهیونو  بیدار نکنه ... به سختی از جاش بلند شد به اتاق خودش رفت اما قبل از اینکه دستش به  دستگیره ی در اتاق برسه چراغ نشیمن روشن شد و چشمهاشو به خاطر نور جمع کرد و ناگهان بدن قوی کنارش قرار گرفت و بازو هاش رو دور کمر دونگهه حلقه کرد و سرشو توی  گودی گردن دونگهه گذاشت رایحه ی قوی توت فرنگی همه جا رو گرفته بود . میتونست زمزمه های اروم مردی که بغلش کرده بود رو بشنوه
ایونهیوک  ... بالافاصله فکر کرد میتونست بوی شامپوی میوه ای رو از موهای اون حس کنه   
" کجا بودی؟ " با زمزمه پرسید  
اونیکی جوابی نداد و ناگهان دونگهه رو به دیوار اتاقش کوبید ... و اون اصلا مانع اینکارش نشد و فقط از گرمایی کسی که دوسش داشت لذت میبرد . وقتی که هیوکجه  دونگهه رو مجبور کرد که روی تخت بشینه . دونگهه به بالا نگاه کرد تا متوجه بشه که چشمهای اون قرمزه یا نه میتونست بوی الکل رو تشخص بده  . درحالی که اونیکی  بلند شد تا لباسشو عوض کنه
 با لحن مبهمی  پرسید

" عکس من و جی ئون رو باهام دیدی "
دونگهه به ارومی سرشو تکون داد و دستاشو مشت کرد
" اهوم "
ایونهیوک لباسشو به وسط اتاق پرت کرد قبل از اینکه کفش هاشو در بیاره و به طرز خطرناکی تلو تلو میخورد
" دیروز خونه ی اون بودم ... تو میدونی دیگه من از اون خوشم میاد ... ما با هم نوشیدیم , یه عالمه , واقعا عالی بود "  
دونگهه چشمهاشو بست , واقعا نمیخواست که چیزی در این مورد بشنوه .
با صدای ضعیفی گفت " تو مستی هیوکجه  "
"  حالا هرچی  " هیوکجه هیسی کرد و بالاخره موفق شد کفشو از پای چیش دربیاره و اونو به طرفی پرت کرد
" ما از خود بی خود شده بودیم و اون واقعا جذاب بود و من واقعا به خاطر بدنش ت.حریک شده بودم ... میدونی ... اون لعنتی واقعا س.کسی بود " هیوکجه به حرف زدن ادامه میداد در حالی که داشت جوراباشو در میاورد
" فک میکردم که حتما اونو می.کنم اگه چیزی جلومو نگیره "
" ببین هیوکجه ... نمیخوام که چیزی در این مورد بشنو...
هیوکجه حرف دونگهه رو قطع کرد کسی که به پاهاش زل زده بود  
" میدونی چی جلومو گرفت ؟ میدونی ؟"
یعنی هیوکجه از قصد عذابش میداد ؟ به خاطر اینکه توی این کار لعنتی عالیه ( عذاب دادن دونگهه ) ؟ قلبش خیلی درد میکرد
" نمیدونم " و سعی کرد از شدت ناراحتی گریه نکنه
بعد از اون کلمات سکوت مرگباری بینشون ایجاد شد  و دونگهه شهامت اینو نداشت که به هیوکجه نگاه کنه
" کسی که منو متوقف کرد تو بودی دونگهه ... تو بودی " هیوکجه زمزمه کرد و تیشرتش رو از تنش در اورد
دونگهه فورا سرشو تکون داد , و با چشمهای متعجبش یه هیوکجه خیره شده بود " اما ... من نبودممم"
" من فقط کم مونده بود که ارض.ا بشم و دیگه چی میتونه بهتر از این باشه... خدای من !!! و بعد تو ...تو درست اومدی توی ذهنم  ...فقط همین جوری ...در حالی چند ثانیه قبل تنها چیزی که واسم مهم بود دهن اون روی پوستم بود  "
" نمیدونم درمورد چی صحبت میکنی ؟ " دونگهه زمزمه کرد
" میدونی ..." هیوکجه حرف اونو نادیده گرفت و بی هدف  توی اتاق میچرخید و چند بار به صندلی و قفسه های داخل اتاق برخورد کرد قبل از اینکه به تخت دونگهه برسه و با چشمان بی روحش به اون زل بزنه
" من فقط تعجب کردم که چرا یهویی باید به تو فکر کنم ... به تو و اون لبخندت و علاقه ی که به ماهیا داری و اون شخصیت بچه گونه ات بیوفتم  ... خیلی تعجب کردم پس رفتم به بار و نوشیدم و هیچ کسی متوجه من نشد  ...و به این نتیجه رسیدم که  دلیلیش باید شهوت باشه چونکه تو واقعا جذاب و س.کسی هستی با اینکه مردی "
و با چشمهاش بدن دونگهه رو دوباره از نظر گذروند کسی که درحال لرزیدن بود
" اررههه ... خیلی س.کسی هستی  ... و بعدش به نظرم اومد که از این نتیجه خوشم نیومده میدونی که ؟  من گ.ی نیستم ... یا اینکه فک نمی کنم گ.ی باشم .. من همیشه به پ.ورن های جنس مخالف نگاه میکنم و با اونا ت.حریک  میشدم و لعنت ..  چرا الان دارم به تو فکر میکنم ... هاه ؟"  
نشست و از پشت گردن دونگهه گرفت و اونو به سمت خودش کشید و بی مقدمه دستشو دور بدنش انداخت ..
دونگهه با استرس اب دهانشو قورت داد قلبش هنوز هم تتد تند در حال کوبیدن بود اما اینبار با استرس و از خجالت تمام بدنش میلرزیید و چشمهاش فقط ترسش رو نشون میدادند و سعی میکرد متوجه بشه چی باعث شده که هیوکجه اینقدر عجیب و غریب رفتار کنه
پسر دیگری به دونگهه ای که ترسیده بود خیره شده بود و اون رو بین بازوهاش اسیر کرده بود و به ل.بهاش نگاه می کرد و بعد ناخوداگاه ل.بهای خودشو لیسید قبل از اینکه دوباره به چشمهای دونگهه نگاه کنه . صورت پسر کوچکتر از شرم قرمز شده بود و نفس نفس میزد . هیوکجه پوزخند زد قبل از اینکه خم بشه و با شدت  ل.بهاشو روی ل.بهای دونگهه بزاره
پسر مو مشکی نفس نفس زد وقتی که  متوجه شد که هیوکجه با شدت شروع به ب.وسیدنش کرده در حالی که دستاشو محکم دور کمر اون حلقه کرده بود  . چشمهاشو بسته بود و روی هم فشارشون می داد وقتی که زبون پسر بزرگتر توی دهنش خزید و اون بلافاصله غالب شد و هیچوقت اجازه نداد که اون ماهیچه ی صورتی اونیکی به دهنش نفوذ کنه .
دونگهه ناله میکرد و هیجان زده و همین طور شوکه بود اما نتونست جلوی خودشو بگیره که اونو نب.وسه پس شونه های ایونهیوک رو گرفت و اونو به طرف خودش کشید
دونگهه میتونست طعم الکل رو توی ب.وسه شون احساس بکنه  اما وقت اثباتشو نداشت چونکه هیوکجه ناگهان  به روی تشک هلش داد در حالی که چشمهاش از شهوت میدرخشیدن  
"هیوک ...هیوکجه ... فک میکنم که ما باید  .. اوه !و ناگهان ناله بلندی کرد وقتی که پسر رقاص ع.ضو شو  به دست گرفت و شروع به م.الیدنش کرد .
دونگهه فقط در حال ناله کردن بود و دیدش تار شده بود از ایونهیوکی که با شهوت فشار روی شلوارش رو زیاد میکرد
" هیوک  ..هیوکجه ..." ناله کرد
پسری که موهای قرمزی داشت دونگهه رو خیس و کثیف  از روی ل.بهاش بوسید و هم زمان  سعی میکرد از تیشرت و شلوار دونگهه خلاص بشه
" چرر..ا .. چرا داری اینار میکنی ؟ "
" فک میکنم که دوست دارم " ایونهیوک گفت
دونگهه ناگهان فراموش کرد که چطور نفس بکشه وقتی که اون کلمات رو شنید
" فک میکنم که دوست دارم ... درحال حاضر من مستم چون که میخواستم خودم رو  مجبور کنم که نمیخوامت ... ولی الان ... الان خیلی میخوامت دونگهه ... حتی نمیتونی تصور کنی که چقدر میخوامت و ناله کرد
" دوسم داری دونگهه ؟ " با صدای خشنی در گوش اون زمزمه کرد
دونگهه بلافاصله جوابی نداد باید حقیقتو میگفت ؟ اما چه ارزشی داشت اگه الان انکارش میکرد
"اره ...دوست دارم " جواب دونگهه توی دهن هیوکجه خفه شد در حالی که کلماتش توسط بزرگتر بلعیده شد
" تو متوجه نیستی داری چی میگی " بعد از ان( بوسه  ) زیر لب گفت  
" متوجه ام  ... متوجه ام و گرنه اینجا نبودم دونگهه ... اونقدری که به نظر میاد مست نیستم "
" مطمئنم که هستی " دونگهه با خودش فکر کرد اما تر
جیح داد که ساکت بمونه
" چطوری مطمئن باشم ؟ " پسر کوچیک تر در حال گریه کردن بود                             
                                   "دیگه نمیخوام که لطمه ببینم ... تو به الان اندازه کافی بهم لطمه زدی هیوکجه "
گفت و ب.وسه ارومی روی گردن دونگهه که به ارومی در حال ناله کردن بود گذاشت
"میدونم ... میدونم و نمیتونم بگم که متاسفم چونکه میدونم حتما دوباره این کارو میکنم . اما میتونم نشونت بدم که فک میکنم چقدر دوست دارم  "
"فقط فکر میکنی که دوستم داری ؟ "
دونگهه نمیتونست جلوی پسر بزرگتر مقاومت کنه حتی اگه تا اخرش میرفت حتی اگه تا صبح درد رو تحمل میکرد . اون همیشه واسه این لحظه خیال پردازی میکرد و گندش بزنن اگه این به این معنی بود که ایونهیوک برای همیشه ازش متنفر میشه حاضر بود این ریسکو کنه  
" شاید  مست نباشم , اما هنوز توی این لحظه خودم نیستم"
ایونهیوک زیر لب گفت در حالی که با بند های شلوار دونگهه بازی میکرد                                  
" اما  مطمینم که احساسم نسبت به تو واقعیه "             " بهت اعتماد ندارم "
" پس اجازه بده بهت نشون بدم "
دونگهه در ذهنش برنامه ریزی کرد که جلوشو بگیره اما  این طوری خیره شدن ایونهیوک به چشمهاش تنها میتونست به این معنی باشه که دوستش داره , باعث شد که تسلیم اون بشه , فقط برای یک شب یا شایدم بیشتر اگه دیگه هیوکچه تحت تاثیر الکل نبود اما در حال حاضر این واسش کافی بود .
پس به خودش این اجازه رو داد که به چشمهای اون خیره بشه . پس صورتش را برای ب.وسیدنش پایین کشید 

پایان .

موضوعات پوکر وب: One SHot ،
[ پنجشنبه 11 آذر 1395 ] [ 10:58 ب.ظ ] [ Defector97 ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب