Tolido

تولدت مبارک فرشته ی زمینی من
امیدوارم از این هدیه ناقابل خوشت بیاد
ببخش اگه کمه

خشم و نفرت جانش را میخورد. قلبش جایی پشت آن درهای چوبی بزرگ و زیبا و سرد و نفرت انگیز اتاق رئیس جامانده بود. در آن اتاق لعنتی اتفاقی درحال وقوع بود که قلبش را به آتش میکشید . اگر ترس از دست رفتن جان کسی که اینگونه بی قرارش کرده بود یا بهتر است بگویم اگر از جان دادن خودش نمیترسید درست لحظه ای که رئیس نفرت انگیز این تشکیلات لعنتی او را به اتاقش خوانده بود فرمان شروع عملیات را صادر میکرد. اما او.... چه طور بدون هیچ مقاومتی اجازه میداد رئیس هر چه دلش میخواهد انجام دهد. چه طور میتوانست معشوقه ی آن پیرمرد باشد و یک بار هم شکایتی نکند. او یک هرزه... نه... نبود. قلبش نمی پذیرفت 
او... آیدن لی پسری که قبل از ورود به تشکیلات عکسش را بعنوان دست راست رئیس دیده بود. اما خیلی زود فهمید او تنها دست راست رئیس نیست بلکه اسباب بازی محبوب او است. پسری با 29 سال سن. ارتکاب دو قتل و شرکت در دزدی های بزرگ در کارنامه اش خودنمایی میکرد. 
ایونهیوک به خاطر آمادگی بدنی فوق العاده اش بعنوان محافظ با درآمدی مناسب وارد تشکیلات شده بود. چندبار در درگیری های ساختگی چیزی فراتر از مهارتش را به نمایش گذاشته بود و همین باعث پیشرفتش شده بود . اما از این پیشرفت متنفر بود. چرا که حالا باید پشت این در ها بعنوان محافظ می ایستاد و صدای ناله های از روی لذت آن پیر منفور را میشنید. 
نیمه شب بود که درها باز شدند و او از اتاق خارج شد. میتوانست رد های کبودی را روی گردنش تشخیص دهد.  این رد ها باعث میشدند شدیدا برای تسلط بر خشمش به تقلا بیفتد. پسر به محض متوجه شدن حضور او و گرفتن رد نگاهش یقه لباسش را بالا آورد و گردنش را پوشاند. بدون اینکه نگاهش کند به سمت اتاقش به راه افتاد و محافظش نیز بعد از انداختن نگاه چپی به ایونهیوک دنبال آن پسر رفت. 
............... 
رئیس: این یه معامله خیلی مهم و سخته و من میخوام آیدن انجامش بده.
تمامی اعضای مهم گروه دور میزی نشسته بودند و با این جمله ی رئیس هر یک جمله ای برای اعتراض بر زبان می‌آورد. کسی به آیدن چشم غره میرفت، یکی از عصبانیت دندانهایش را بهم می سایید و دیگری علت نارضایتی اش را بر زبان می آورد: اون خیلی وقت نیست که اومده. فقط چون کارش توی تخت خوبه دلیل نمیشه بتونه از پس این معامله بربیاد. 
رئیس بلند بلند میخندید ولی محافظش...برای خورد نکردن استخوان های صورت شخصی که این جمله را بر زبان آورده بود  طوری دستانش را مشت کرده بود که میتوانست فرورفتن ناخن هاییش در کف دستش را حس کند.
 آیدن اما هیچ واکنشی نشان نمیداد و این بیشتر حرص ایونهیوک را در می آورد. او به نظر از شنیدن این جمله حتی خجالت هم نکشیده بود. 
رئیس: آیدن؟! 
آیدن که به دستانش روی میز خیره مانده بود سر بلند کرد و با نگاه منتظر شنیدن حرف های رئیس شد. در نگاهش به رئیس هیچ حسی مشاهده نمیشد ولی با دقت شاید رگه هایی از نفرت قابل تشخیص بود. 
رئیس: مأموریتت آخر همین هفته اس. دقیقا سه روز دیگه. و فقط دوتا محافظ میتونی همراه خودت ببری. که یکیشون رو من تعیین میکنم. 
این حتی از به مأموریت فرستادن آیدن هم بیشتر جمع را متعجب کرد. خود آیدن نیز انگار انتظار شنیدن چنین جمله ای را نداشت که چشمانش از تعجب گرد شد. او آیدن را برای معامله ای دشوار میفرستاد یا برای خودکشی؟ اون بدون حداقل نصف افراد مسلسل به دست این تشکیلات بدون شک کشته میشد. تازه اگر خوش شانس بود و طرف معامله شان اجازه میداد بمیرد! مگر آیدن معشوقه ی رئیس نشده بود؟! پس چرا نه تنها از کنایه های بقیه شاکی نمیشد او را مثل بره ای به قفس شیر میفرستاد! 
.................... 
نوبت محافظ دیگر رئیس بود که شب را تا صبح پشت در اتاق نگهبانی دهد. خوشبختانه آیدن را نخواسته بود و ایونهیوک میتوانست از این جهت آسوده خاطر استراحت کند. تمام روز را پشت یکی از میزهای بار نشسته بود. درواقع بار پوشش ظاهری و قانونی بر تمام خلاف های تشکیلات بود. فکرمیکرد. تنش خسته نبود ولی ذهنش از بس به جوابی نمیرسید درحال انفجار بود. نمیتوانست رفتار آن پیر منفور را تحلیل کند. او آیدن را به کام مرگ میفرستاد... کسی که همه اعضا باور داشتند معشوقه ی رئیس است. اما چرا؟ دیدن او درکنار رئیس بیشتر از کافی آزارش میداد و رفتن پای این معامله... 
شاید باید با خود آیدن حرف میزد؟! آیا اجازه این را داشت که با او صحبت کند؟
تا نیمه های شب صبر کرد. او محافظ شخصی رئیس بود پس جز خود رئیس نیاز به توضیح کارهایش برای هیچ کس نداشت. تمام سعیش را میکرد که دیده نشود ولی اگر دیده هم میشد بهانه های مناسبی برای توجیه کارش در سر داشت. به راهرویی که اتاق آیدن در آن قرار داشت رسید. تا اینجا که موفق بود و هیچ کس او را ندیده بود. از حماقت رئیس بود یا زرنگی اش را نمیدانست ولی هیچ کجای این مخفیگاه دوربین مداربسته ای نصب نشده بود. 
خود را به در اتاق او رساند و آرام بدون هیچ در زدن یا سرو صدایی درب اتاق را باز کرد و وارد شد. بدون معطلی درب را پشت سرش بست. کمی سر جایش باقی ماند تا چشمش به فضای تاریک اتاق عادت کند. جسم خوابیده روی تخت را تشخیص داد. چند قدمی به سمت او رفت که با حرکت ناگهانی دونگهه ترسید و نفسش در سینه حبس شد. آیدن با سرعت چراغ خواب بالای سرش را روشن کرد و از جایش برخواست و مقابل ایونهیوک ایستاد. هنوز از بهت شوک اول خارج نشده بود که شوک دوم او را میخکوب کرد... آیدن با بالاتنه ی برهنه روبه روی او ایستاده بود. 
.............. 
نمیدانست دقیقا چه اتفاقی در حال وقوع است اما قلبش که گواه بد میداد باعث شده بود استرس بدی به جانش بیفتد. دستانش یخ بسته بود و کوبش ضربان قلبش را جایی نزدیک سیب گلویش حس میکرد.  شنیدن حرف های رئیس و بعد از آن ایونهیوک استرس بدی به جانش انداخته بودند. حالت تهوع لحظه ای رهایش نکرده بود و از صبح هیچ چیز جز فنجانی قهوه نخورده بود. در اتاقش لحظه ای دراز میکشید و لحظه ای دیگر کلافه طول اتاق را قدم میزد. پر واضح بود که پشت این تقریبا تنها و بی محافظ  فرستاده ‌شدنش هدفی غیر از معامله وجود دارد و حرف های ایونهیوک نیز مهرتأییدی بر آن بود. اما هرچه فکرمیکرد به نتیجه ای نمیرسید. تقه ای به در خورد. آیدن فورا روی صندلی نشست و به شخص اجازه ورود داد. محافظش برای همراهی او تا محل جلسه ی اعضا آمده بود. 
در جلسه آیدن درست کنار رئیس نشسته بود. 
رئیس: خوب آیدن... دومین محافظت قراره کی باشه؟ 
آیدن به شب گذشته و حرف هایی که از ایونهیوک شنیده بود فکر میکرد... 
فلش بک>>>>
ایونهیوک ناباورانه به عضلات شکل گرفته و بدن ورزیده ی آیدن نگاه میکرد. نور کم اتاق... موهای بهم ریخته آیدن... چشمان بی نظیرش که علاوه بر تعجب کمی خشم هم چاشنی اش شده بود.... پوست خوش رنگ و اندامی ورزیده.... لعنت... این پسر جذاب و لعنتی را میخواست. متنفر بود از پیرمردی که از بدن او سوء استفاده میکرد. 
"چرا اینجایی؟ " آیدن این جمله را درحالیکه تیشرتش را از روی صندلی برداشته و میپوشید گفت. 
با شنیدن لحن عصبانی آیدن نگاهش را از بدنی که اکنون زیر لباس مخفی شده بود گرفت. به این فکرمیکرد که ابروهای درهم کشیده آیدن صورتش را جذابتر میکنند. 
ایونهیوک پاسخ لحن عصبی آیدن را با آرامش داد: باید باهات حرف بزنم.
لبهای آیدن به لبخندی عصبی از هم باز شد: نصفه شبی منو بیدار کردی حرف بزنی؟ تا صبح صبر میکردی حرفات یادت میرفت؟ 
ایونهیوک: حتما لازم بوده که الان اومدم. بعدشم تو اونجوری مثل فشنگ جلوم ایستادی.. فکرنمیکنم خواب بوده باشی! 
آیدن با حفظ اخم بر پیشانی اما با لحنی نسبتا آرامتر گفت: خواب بودم، کارت و بگو. 
ایونهیوک روی صندلی نشست و از آیدن خواست تا روی تخت بنشیند. برای نشستن کنار او بی قرار بود ولی مغزش اجازه نزدیکتر شدن نمیداد. آیدن خیره به صورت ایونهیوک منتظر شنیدن بود. 
ایونهیوک اما همانند کسی که  از سوی معلمش بدون اطلاع قبلی برای درس جواب دادن پای تخته رفته است به لکنت افتاده بود. تا به حال از این فاصله و مستقیما با آیدن حرف نزده بود و این دستپاچه اش میکرد. این حرکات را از خودش بعید میدانست. 
بالاخره با کلنجار لب باز کرد: درباره مآموریتی که رئیس میخواد بفرستتت.... نمیدونم میدونی یا نه ولی انجامش فقط با دوتا محافظ امکان نداره. 
آیدن تا به حال فقط برای همراهی رئیس در جلسات معامله شرکت میکرد. هیچوقت تنها برای کاری نرفته بود. فکرنمیکرد کاری که قرار است انجام دهد تا این حد خطرناک و مشکل است که محافظ رئیس را برای هشدار دادن به اتاقش بکشاند. هجوم ترس به قلبش  را حس میکرد. 
ایونهیوک به خوبی نگرانی را در چشمان پسر روبه رویش دید. ظاهر او برای بودن در چنین مکان نحسی بیش از حد ساده و معصوم به نظر می رسید. 
از سکوت استفاده کرد و جمله ای را در ادامه حرفش گفت که در لحظه به ذهنش رسیده و هیچ فکری روی آن صورت نگرفته بود: وقتی ازت خواستن محافظت و انتخاب کنی منو انتخاب کن. 
آیدن ترسیده و گیج از رفتار ایونهیوک آب دهانش را با صدا فرو برد. تنها توانست کلمه ای بر زبان بیاورد: چرا؟ 
ایونهیوک: میخوام مراقبت باشم. 
آیدن همان سوال را این بار برای این خواسته ی ایونهیوک پرسید: چرا؟ 
آسانترین سؤال ممکن را نمیتوانست پاسخ دهد. دلیلی برای رفتارش نداشت که بتواند برای آیدن بیان کند. چه میگفت وقتی خودش علت کارهایش، بی طاقتی اش و نگرانی اش را برای این پسر نمیدانست ؟! علاقه؟ آن هم به یک خلافکار که بدنش را در اختیار رئیسش قرار میداد؟! نه... چنین چیزی حق اتفاق افتادن نداشت. پس چه بود؟ 
بدون گفتن جمله ی دیگری از اتاق خارج شد. 

پایان فلش بک>>>>>>
رئیس با نیشخندی روی لبهایش صورت آیدن را لمس کرد و لمس هایش تا ترقوه او پیش رفتند : آیدن با توأم. 
آیدن که عمیقا در فکر بود با این لمس ترسید و کمی خود را عقب کشید. نیاز داشت خود را به سرویس بهداشتی برساند و تمام محتویات معده خالی اش را بالا بیاورد. 
با حرکت رئیس و واکنش ادن تمام حاضرین خندیدند و در این بین تنها ایونهیوک بود که جای خندیدن حرص میخورد. در دلش برای چگونه اعدام کردن تک تک اعضای حاضر در اتاق که به ترس آیدن میخندیدند برنامه ریزی میکرد. کاش میتوانست دستش را روی شانه ی پسری که با فاصله ای اندک از او روی صندلی نشسته بود بگذارد و از این جهنم نجاتش دهد. 
رئیس اینبار سیلی آرامی به صورت آیدن زد که فقط کمی جهت صورت او را عوض کرد: دومین محافظت کیه آیدن. زودباش، حوصلم داره سر میره. 
آیدن در تمام بدنش حس درد داشت زیرا از استرس تمام مدت عضلاتش را منقبض نگه داشته بود. بالاخره گفت: ایونهیوک، میخوام اون نفر دوم باشه. 
همهمه ای میان اعضا شروع شد و شخصی از میان جمع غرید: بیخود.... ایونهیوک محافظ رئیسه. تو حق نداری. 
اما با حرف رئیس همه ساکت شدند: اشکالی نداره. به هرحال این قول رو داده بودم که هر کی و میخواد میتونه انتخاب کنه. ایونهیوک؟! 
ایونهیوک در دلش از اعتماد آیدن به خودش خوشحال بود. وقتی رئیس نامش را صدا زد رو به روی آن پیرمرد نفرت انگیز ایستاد.
رئیس: همراهیش کن. 
ایونهیوک سرش را در تأیید حرف رئیس خم کرد. 
................ 
فردا روز انجام معامله بود. نگران بود. نه برای خودش... در هیچ کدام از مأموریت هایش هیچگاه نگران جان خودش نبود، زمانی که این شغل را انتخاب میکرد تمام ریسک هایش را پذیرفته بود. خیلی خوب میدانست ممکن است لحظه ای بعد نفس نکشد. اما حالا چرا نفس هایش به شماره افتاده بود؟ چرا نمیتوانست نقشی که بر عهده گرفته بود را درست انجام دهد. هیچ کجای قوانین اجازه دل بستن به او داده نشده بود پس چرا قلبش این را نمیفهمید. چرا حس میکرد نفس هایش به نفس های آن پسر بسته شده. خوب نبود. حالش اصلا خوب نبود. 
فانک: چته ایونهیوک؟ 
فانک سردسته تمام محافظین تشکیلات بود، 37 سال سن داشت و چهره اش کاملا اروپایی بود. موهای بور و چشمانی آبی و وحشی و پوستی سفید. مرتکب چندین قتل در کشور های آمریکا، ایتالیا، سنگاپور، فیلیپین و کره جنوبی بود. 
ایونهیوک که متوجه شد مدت طولانی است که در فکرفرو رفته سعی کرد خود را جمع و جور کند. نباید رفتاری از خود نشان میداد که بقیه مشکوک شوند. باید نقش بازی میکرد: هیچی. دارم به این پسره آیدن فک میکنم. 
اخم های فانک در هم رفت: به چی اون هرزه کوچولو فک میکنی؟ به سوراخ تنگش؟ 
با این حرفش صدای خنده ی محافظین حاضر در سالن بالا رفت. 
ایونهیوک در تلاش برای کنترل خشم جوابش را داد: نه... چه طور جرأت کرد به محافظ رئیس بگه همراهش بره. مگه من بیکارم؟ رئیس و بذارم دنبال اون جوجه برم؟ پس محافظت از رئیس چی؟ 
فانک دستی روی شانه ایونهیوک گذاشت. اخم هایش جای خود را به لبخند رضایت دادند: هی پسر، خوبه که انقد به رئیس وفاداری. نگران چیزی نباش.... فردا جایی که قراره با آیدن بری هیچ معامله ای انجام نمیشه. 
ایونهیوک متعجب به صورت فانک نگاه کرد. معنی حرف هایش را نمیفهمید. 
ایونهیوک: یعنی چی؟
فانک: چون ازت خوشم میاد بهت میگم. ولی سعی کن جلو آیدن تابلو بازی درنیاری. رئیس احتمال میده آیدن پلیس باشه. فردا قراره از این موضوع مطمئن شیم و همونجا تَ تَ تَ تَ تَ به گلوله میبندیمش. تو اصلا نیازی نیست کاری انجام بدی. فقط بشین و تماشا کن چه جوری آبکش شدش رو واس پلیسا میفرستیم. هه... معشوقه رئیس... اگه پسر خوبی بود کلی اینجا بهش خوش میگذشت. ولی خوب... فردا رئیس شخصا میخواد یه گوله وسط قفسه سینه اش خالی کنه. 
حس نمیکرد... هیچ اثری از حیات در بدنش حس نمیکرد. قلبش از حرکت ایستاده بود. نفس نمی کشید. چه شنیده بود؟ آیدن؟ پلیس؟ این چه طور ممکن بود؟ پس چرا او هیچ اطلاعی از این موضوع نداشت؟ دنیا دور سرش میچرخید. چشمانش سیاهی میرفت و سرش به دوران افتاده بود. اینهمه قاطعیت در حرف های فانک یعنی احتمال پلیس بودن آیدن بسیار بالا است که حتی برای تیرباران کردنش از قبل برنامه ریزی کرده بودند. 
از کجا معلوم این تله ای برای شناسایی خودش نبود؟! 
............. 
در ماشین نشسته و به سمت محل  قرار میرفتند. اسکله ای دور افتاده که حتی روی نقشه وجود نداشت بعنوان محل انجام معامله درنظر گرفته شده بود. گرچه آیدن خودش را با تماشای مناظر درگیر کرده بود ولی ایونهیوک  میتوانست صدای نفس های عمیقش را بشنود. و دستش که مدام پوست لبش را میکند میزان استرسش را به نمایش میگذاشت. یعنی این پسر پلیس بود؟!  
به اسکله رسیدند. هیچ انسانی که نه... درواقع هیچ موجود زنده ای در آن حوالی مشاهده نمیشد. ایونهیوک از ماشین پیاده شد و پشت سر او راننده و آیدن از ماشین خارج شدند. راننده... درواقع همان محافظی بود که رئیس انتخابش کرده بود. یکی از بی مصرف ترین اعضاء باند. جز رانندگی برای تشکیلات جرم دیگری در سوابقش وجود نداشت. 
چند قدم جلو تر رفتند.
ماشین مشکی رنگی را دیدند که با فاصله نه چندان زیادی از آنها اما مستور بین درختان پارک شده بود. آیدن وسط ایستاد و ایونهیوک و راننده نیز دو طرف او رو به ماشین پارک شده ایستادند. شخصی درشت اندام و قوی هیکل با چهره ای آسیایی از ماشین پیاده شد و به سمت آنها آمد. آیدن کیفی که اجازه نداشت داخلش را ببیند اما ظاهرا از پول پر بود را در دستش گرفته و مقابل چشمان آن مرد تکان داد.
مرد نزدیکتر شد. در دستش هیچ چیز نبود و این باعث تعجب آیدن بود. ایونهیوک اما نگران بود. خیلی خوب میدانست چه چیز در جریان است. 
مرد در یک قدمی آیدن ایستاد. لبخند چندش آوری روی لبهایش بود. مثل کفتاری که به طعمه اش نگاه میکند به آیدن نگاه میکرد. 
آیدن: پس مواد کوش؟ تا نبینمشون دستت به این پول ها نمیخوره. 
نیش خند مرد بزرگتر شد. دستش را سمت گوشش برد "خودشه" 
لحظه ای بعد آیدن میان بازوان قوی مرد اسیر شده و اسلحه ای چسبیده به شقیقه اش پوست صاف و نرمش را می آزرد. ایونهیوک شوکه از این اتفاق دست و پایش را گم کرد. کسی که اسلحه ای سرش را نشانه رفته بود تمام زندگی اش بود. پلیس بود. قلبش مچاله میشد وقتی به این فکرمیکرد که زمانی که بین هرزه بودن و نبودن آیدن به شک افتاده بود او درحال انجام مأموریتش بوده.
صدای قدم های شخص را از پشت سرشان میکنید اما نگاهش روی آیدن ثابت باقی مانده بود. شخص رو به رویشان قرار گرفت.  رئیس بود. کلتی در دستش گرفته و خیره به چشمهای آیدن نگاه میکرد. در چشم بهم زدنی اسلحه را با فاصله ای کم روی زانوی راست آیدن گرفت و شلیک کرد. صدای ناله ی دردناک آیدن گوشت تنش را آب میکرد. لحظه ای بعد گلوله ای دیگر زانوی چپش را نیز سوراخ کرده بود. آیدن روی زمین افتاد و از درد به خود میپیچید. قلب ایونهیوک با دیدن حال او و خونی که از پاهایش میرفت مچاله میشد. هجوم اشک به چشمام را حس میکرد ولی نمیتوانست اجازه ریختن به آنها بدهد. باید قوی میماند. به خاطر آیدن... به خاطر خودش. 
رئیس مثل کرکس دور آیدن میچرخید و حرف هایی میزد که ایونهیوک را برای زودتر به درک فرستادنش مشتاق تر میکرد. 
رئیس: کوچولو.... بهت نگفته بودن بازی دادن و مسخره کردن من کار خوبی نیست؟ اون احمقا فکرکردن چون من گ.ی هستم بدنت و ببینم از خود بیخود میشم و دیگه نمیگردم ببینم توی هرزه از کدوم گوری اومدی؟ مافوق احمقت بهت نگفته بود من با کسی شوخی ندارم؟! 
پایش را روی زانوی زخمی آیدن گذاشت و فشار داد. ناله های آیدن به فریاد های دردناکی تبدیل شد که حتی دل سنگ را آب میکرد.
 ایونهیوک از دیدن حال او نفس کشیدن را از یاد برده بود.
رئیس رو زمین کنار آیدن نشست. دستش را از خون خیس کرد و مشغول لمس صورت آیدن شد. با زمزمه گفت: قرمز به صورتت خیلی میاد.... شت.... حداقل اگه یه دور کرده بودم الان انقد دلم نمی سوخت.... تو عوضی هر دفعه با این لبهات نذاشتی بیشتر پیش برم. 
آیدن بیحال شده بود. خون زیادی از دست داده بود و هر لحظه به بیهوشی نزدیک تر میشد. نفس هایش کند شده بود. رئیس صورت آیدن را که با خون زانویش تزئین کرده بود قاب گرفت و بوسه ای بر لبهای ترک خورده او که رو به سردی میرفتند گذاشت. ایستاد... اسلحه را به سمت قلب آیدن نشانه رفت و لحظه‌ای بعد... 
............. 
سعی کرد پلک های سنگین شده اش را باز کند. اما نور شدید چشمانش را آزرد و مجبور شد بازهم آن ها را ببندد. 
" بالاخره بیدار شدی زیبای خفته، از دست تو مردم و زنده شدم"
صدا برایش آشنا بود... "وقتی ازت خواستن محافظت و انتخاب کنی من و انتخاب کن" 
به به یاد آوردن اتفاقات افتاده تازه درد پاهایش را حس کرد. چه طور متوجه این درد نشده بود. با یادآوری لحظه ای که تیر خورده بود به خود لرزید. همه اینها نشان میداد که هنوز زنده است. صدا دوباره گفت "هائه چشمات و باز کن، دیگه در امانی" 
هائه؟ او که بود که اسم واقعی اش را میدانست؟ قطعا آن محافظ شخصی رئیس نمیتوانست باشد. سعی مرد چشمانش را باز کند، نور هنوز هم اذیتش میکرد ولی مقاومت کرد. خودش بود... همان محافظ... روی صندلی کنار تخت نشسته بود. او اسم واقعی اش را از کجا میدانست. تنها به صورت او و لبخند بزرگ و لثه نمایش نگاه میکرد و این سوالات را از خودش میپرسید. 
ایونهیوک با دیدن نگاه خیره دونگهه از جایش بلند شد. کنار او روی تخت نشست و مراقب بود کوچکترین برخوردی با پاهایش نداشته باشد. دست راست دونگهه را در دست گرفت و با همان لبخند مهربان گفت: لی هیوکجه هستم از پلیس اینترپل. از آشناییت خوشبختم جناب مستر لی دونگهه از پلیس کره جنوبی.
دونگهه لحظه ای جا خورد و سر جایش نشست که باعث شد درد بدی در پاهایش بپیچد و ناله اش را دربیاورد. ایونهیوک فورا شانه هایش را گرفت و او را سرجایش برگرداند. 
ایونهیوک: تو نباید از جات تکون بخوری. عمل سختی روی زانوهات انجام دادن و به هیچ وجه نباید حرکتشون بدی.
دونگهه که از درد چشمام را بسته و اخم هایش درهم کشیده شده بود بعد از کمی مکث و آرام شدن گفت: تو پلیسی؟ اما این... یعنی چه طور
ایونهیوک: من درواقع یکی از نیرو های ویژه ی پلیس آمریکا هستم. من و تیمم روی این پرونده کار میکردیم و من دنبالشون به کره جنوبی کشیده شدم. توی آمریکا وارد تشکیلاتشون شدم و بعد هم اومدم کره . البته که نمیدونستم تو پلیسی و بعنوان دست راست رئیس میخواستم بهت نزدیک شم و ازت اطلاعات بگیرم. ولی خوب... بنا به دلایلی نشد
دونگهه: یه پلیس مخفی وارد تشکیلات شده ولی هیچ اطلاعی به من ندادن؟! این دیگه چه مدلشه ؟! 
ایونهیوک: جوش نیار بیبی. اینترپله دیگه عموما قبل از هماهنگ کردن خودش و میندازه وسط. ولی بد نشد. حداقل الان حالت خوبه. 
دونگهه به خاطر لفظ بیبی تعجب کرده بود. اما کنجکاوی امانش نمیداد تا در تعجب باقی بماند. : برام تعریف کن چه اتفاقی افتاد.
ایونهیوک: از کجاش یادت نمیاد؟ 
دونگهه : آخرین چیزی که یادمه اینه که داشت حرف میزد. 
ایونهیوک به خوبی لحظه به لحظه را به یاد می آورد. برای آیدن نگران بود ولی وقتی رئیس از اینکه هیچوقت نتوانسته بود صاحب بدن او شود خوشحال بود. با حرکت بعدی رئیس که از نیمه جانی اش استفاده کرده و او را بوسیده بود خون جلوی چشمانش را گرفت. 
آن پیر لعنتی ایستاد. قلب دلیل زندگی این روزهایش را نشانه گرفت. نه... تا کجا باید تحمل میکرد. طاقت نمیاورد. پس چرا هیچ غلطی نمیکردند؟ فریاد زد" لعنتیا پس کدوم گوری هستین؟ " 
و با از هم پاشیدن مویرگ های مغز رئیس روی صورت راننده چشمانش گرد و نفسش در سینه حبس شد.
جسم بس جان رئیس کنار آیدن روی زمین افتاد. و با افتادن او ماشین های پلیس از هر طرف آژیر کشان این معرکه را محاصره کردند. صدای شلیک گلوله از هر سو به گوش میرسید ولی ایونهیوک جز پسری که قفسه سینه اش با هر نفس به سختی بالا و پایین میرفت خیره مانده بود. روی زمین نشست و سر آیدن را در آغوش گرفت. سردش بود که میلرزید؟ با بس جانی و سردی آیدن لرز به جانش انداخته بود؟! 
" هیوک پاشو، تموم شد"
'اورژانس خبر کنید. '
" زخمی شدی؟ بذار زخمت و ببینم"
' اورژانس خبر کنید'
"به من نگاه کن"
'لعنتی میگم اورژانس خبر کن، حالش خوب نیست. داره میمیره'
"این مگه همون پسره دست راست رئیس نیست؟ چرا میخوای نجاتش بدی"
'نیست... اون زندگی منه.... پلیسه.... فقط زنگ بزن'
در برزخ به سر میبرد. تا وقتی دکتر از اتاق عمل خارج شد و خبر موفقیت آمیز بودن جراحی آیدن را داد هیچ از اطرافش نمیفهمید. 
................ 
دونگهه: پلیس ها؟ اما من نتونستم به هیچ کس خبر بدم. پس یعنی تو... 
ایونهیوک: آره، من خبرشون کردم. 
دونگهه: اما... ممکن بود خودت و به کشتن بدی. اگه عملیات شکست میخورد چی؟ اصلا فک کردی جون چند نفر و به خطر... 
ایونهیوک حرف او را قطع کرد: نمیتونستم وایستم و مردنت و ببینم.
دونگهه مات و مبهوت به ایونهیوک نگاه میکرد بلکه بتواند حرف او را درست معنی کند.
ایونهیوک: دوستت دارم هائه، خیلی وقته

موضوعات پوکر وب: One SHot ،
[ پنجشنبه 11 آذر 1395 ] [ 10:00 ب.ظ ] [ nini fishi ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب