jackpot



خب بالاخره نوبت به منم رسید

ممنونم که متولد شدی


تولدت مبارک بیبی


کارت پستال : http://ec.vizit.ir/MTAxMzg1OA==


می دونم  kyuhae دوس داری


پس این تک شات هدیه ی ناقابل من به تو!



.

پیچ دوم را که رد کرد صدای فریاد اعتراض دونگهه بلند شد.
-    اون سمت راستیه گازه!
نگاه تیزی به او انداخت و اخم هایش در هم رفت. کلاچ و ترمز را با فاصله ی چند ثانیه به کف چسباند و ماشین در لحظه درست وسط خیابان میخ شد. دستی را کشید.
-    اینی ام که جلوی منه فرمونه، خیلی مایلی خودت برون!
با وحشت نگاهی به ترافیک سنگین پشت سرشان انداخت. صدای بوق های پی در پی کلافه کننده بود.
-    هیچول!
لجبازانه دست به سی//نه نشسته بود و نگاهش را از جلو نمی گرفت. چطور دونگهه جرات کرده بود مهارتش را زیر سوال ببرد؟ همیشه شب مسابقه با آن پسرک موذی همین طور دیوانه می شد و از زمین و زمان ایراد می گرفت. احمق گستاخ!
-    با توام هیچول!
شانه ای بالا انداخت و همانطور با عصبانیت بدون کوچکترین تکانی ل//ب هایش را برای تمسخر او کج کرد. چرا باید کوتاه می آمد وقتی به استعدادش توهین شده بود؟
لعنت به این موقعیت! چطور هیچول درست شب هایی که او مسابقه داشت انقدر زبان نفهم می شد؟ همان کیوهیون از خود راضی برای به گند کشیدن یک هفته اش کافی بود دیگر نیازی به این چاشنی ها نداشت. فایده ای نداشت، دیگر رگ خواب هیچول را می دانست پس بی تفاوت به صندلی تکیه داد و کمی خودش را پایین تر کشید و خونسردانه گفت:
-    غلط کردم حالا راه بیفت!
نگاه ذوق زده ای به او انداخت و دستی را خواباند. کلاچ را گرفت و طوری آن را همزمان با فشار دادن پایش روی گاز رها کرد که ماشین با سرعت زیادی از جا کنده شد.
همانطور بی تفاوت در حالی که از پنجره تقریبا به مناظر محو در سرعت و تاریک در شب خیره شده بود و سعی در تشخیص آدم ها و درخت ها از هم داشت یادآوری کرد:
-    بنزین لازم داریم، دختر هم همینطور!
چشم هایش را ریز کرده بود و روی مسیر تمرکز داشت.
-    بنزین حله! دختر هم ---- یسونگ یه خوبشو میاره فقط ...
لحنش رنگ هشدار گرفت.
-     تو مسیر مسابقه نک//نش!
پوزخندی آرام آرام روی ل//ب هایش شکل گرفت. صحنه های جالبی در ذهنش در حال شکل گیری بود. هیچول با صدای آب دهان او که به سختی فرو داد با فریاد اعتراض کرد:
-    فااا////////////////ک فکرشم نکن ایی دونگهه !
به سمت پنجره برگشت تا حواس خودش را پرت کند و حق به جانب انگار که مسیح دوباره متولد شده باشد گفت:
-    من هیچ فکری نکردم! هیچی!
پشت در بزرگ پیست مسابقه ایستاد و به رسم همیشه اشان سه بار پشت سر هم بوق زد و بعد از مکث کوتاهی دوبار. نگهبان با این علامت در را باز کرد. پیست دنیای دیگری بود، دنیایی متعلق به خودشان. وارد خیابان منتهی به پیست شدند و اولین پیچ را به راست پیچیدند. یسونگ به آن ها چراغ داد. کنارش توقف کردند. هیچول پیاده شد و به سمت ماشین یسونگ رفت و همزمان با او دختر نیمه عریان لوندی از ماشین او پیاده شد و به سمت ماشین دونگهه قدم برداشت. از کنار هم که می گذشتند هیچول نگاه خریدارانه ای به او انداخت و این نگاه تا رد شدن دختر از کنارش ادامه داشت. صدای یسونگ از پشت فرمان درآمد:
-    خوردیش ، بپر بالا!
و این جمله لبخند را به ل//ب های پر رنگ و مات دختر آورد.
دونگهه خودش را سمت صندلی راننده کشید و پاهایش را یکی یکی از میانه رد کرد. تکانی خورد تا جایش راحت شود و در همین حال دخترک در را باز کرد و با عشوه ای باسن خوش فرمش را به صندلی رساند و سوار شد. نگاهی به مشتری امشبش انداخت. موهای سرمه ای و بالا زده ی او توجهش را جلب کرد و نیم رخ جذاب او باعث شد تا به سختی نفس بکشد. به نظر می رسید با این پسر ه///ات شب خوبی را در پیش داشته باشد.
-    اوه، همونطور که دوستت می گفت خوشتیپی!
همیشه به این فکر می کرد یسونگ چطور با آن مبالغ کم این دخترها را بدون دیدن مشتری واقعی ایشان راضی می کند اما حالا می دید از چیزهای دیگری هم مایه گذاشته، این پسر همیشه ترفندی در آستین داشت. حتما باید با او حساب می کرد، بعید می دانست او اصلا به این دخترها پولی بدهد. پوزخندی روی ل//ب های باریک و جذابش شکل گرفت. قبل از اینکه ماشین از جا کنده شود هشدار داد:
-    همراه با دهنت،کمربندتم ببند!
و لحظه ای بعد دختر با تکان شدیدی به صندلی چسبید و با وحشت به جلو خیره شد. وارد پارکینگ که شدند با دیدن رقیب مغرور و آن پوزخند لعنتی دوخته شده روی ل//ب هایش دندان هایش را روی هم فشار داد و رو به دخترک غرید:
-    هر چی بلدی اینجا رو کن!
و در همان سرعت ترمز گرفت و رد آن چند متری بر جا ماند و ماشین با فاصله ی کوتاهی کنار کیوهیون متوقف شد. از ماشین پیاده شد. در همین بین ماشین یسونگ هم رسید.
نگاهی به این پسر لجباز لعنتی که اینطور خط ترمزش را به رخ او کشیده بود، انداخت. احمق بود که با این اندام ماشینش را به رخ می کشید. نگاهش به سمت دختر همراه او کشیده شد که با عشوه کنار دونگهه ای که به ماشینش تکیه زده بود و دست هایش را تا انتها در جیب هایش فرو کرده بود، ایستاد و بدن پر پیچ و تابش را به بدن او چسباند. همان لحظه لحن شیطنت بار دونگهه را شنید:
-    خوشت میاد؟
دوباره نگاهی به سر تا پای دختر انداخت. با آن لباس های گران مشکی و کوتاه و آرایش غلیظ و موهای بالا زده و ریخته تا شانه هایش ...
-    شاسی بلند استایلم نیست!
جلو آمد و ل//ب هایش را به صورت دونگهه نزدیک کرد.
-    میدونی که اسپورت پسندم!
نفس های داغ او را نادیده گرفت و آب دهانش را از این نزدیکی به سختی قورت داد و گستاخانه با همان خونسردی که تضاد جالبی با داغی بدنش داشت گفت:
-    اینکه سلیقه ات افتضاحه چیز تازه ای نیست!
دختری با عشوه و صدای پاشنه هایش تا کنار کیوهیون آمد و دستش را دور بازوی او حلقه کرد.
دونگهه با دیدن او سوتی زد.
-    به جز جایزه اینم سر می دی؟
پوزخندش عمیق تر شد.
-    یکیش الان کنارته!
شانه ای بالا انداخت و ل//ب های دختر کنارش را با ولع بوسید و چشمکی به کیوهیون زد.
-    شاید امشب بخوام یه دبل هات داشته باشم!
شیوون و ایتوک که همراهان کیوهیون بودند پیش آمدند. شیوون چشمکی به هیچول زد.
-    بهتره بریم داخل!
کیوهیون و دونگهه جلوتر راه افتادند و دخترها پشت سرشان و بعد از آن ها شیوون ، ایتوک ، هیچول و یسونگ هم قدم شدند.
وارد سالن که شدند، حضور این دو راننده ی جذاب و سرشناس در کنار هم باعث شد تا صدای فریادهای شادی و هیجان به صدای موسیقی بپیچد. نورهای موضعی خاموش شد و یک نور مرکزی آن دو را مرکز توجه قرار داد. نور دیگری اطراف یسونگ را روشن کرد و او تا استیج انتهایی سالن با اشتیاق دوید و با پرشی از آن بالا رفت. میکروفون را برداشت و فریاد زد:
-    امشب آخرین دوره، دو راننده امون کاملا آماده ان!
نور دیگری شیوون را تا استیج همراهی کرد. او هم میکروفون خودش را بالا گرفت.
-    کیوهیون اومده که امشب این کل کل قدیمی رو برای همیشه تموم کنه!
یسونگ پوزخندی زد.
-    امشب مشخص می شه کی باید کنار بکشه و اون دونگهه نیست!
ایتوک سرش را به گوش کیوهیون نزدیک کرد.
-    امشب پول خوبی به جیب می زنیم. خوب گرمش کردن!
کیوهیون نفس عمیقی کشید.
-    من برای پول اینجا نیستم!
سرش را به علامت فهمیدن تکان داد.
-    اوکی اوکی تو فقط بخاطر اون اینجایی می دونم.
گوش های هیچول تیزتر از همیشه این مکالمه را شنید، اخم هایش ناخودآگاه در هم رفت. آن ها از چه کسی حرف می زدند؟ ل//ب هایش را به گوش دونگهه چسباند.
-    امشب بردن کار سختی نیست، طرف حواسش پرت یکی دیگه است.
گره ای به ابروهایش افتاد. چرا با شنیدن چنین چیزی خوشحال نشد؟ این راهی بود برای اینکه استرس را از خودش دور کند اما پس چرا چیزی شبیه تهوع به جانش افتاد. نگاهی به پسر جذاب کنارش انداخت. پوست شیری اش گیرایی ل//ب هایش را دو چندان کرده بود و حالا که خوب دقت می کرد آن کشیدگی لعنتی گوشه ی لبش دوست داشتنی تر از یک پوزخند پر طعنه بود. آب دهانش را به سختی قورت داد. هوای اطرافش مدام گرم تر می شد و دهانش رو به خشکی می رفت. سینی که با جام های پر به سمتش گرفته شد، بی معطلی گیلاسی برداشت و سر کشید.
نگاهش روی پسری که گیلاسش را تماما سر کشید، خیره ماند.
-    اگه مس//ت باشی ممکنه از پیست خارج شی.
عصبانی و پرخاشگر شده بود و دلیلش را نمی دانست.
-    این به تو مربوط نیست، بخصوص امشب!
صدای یسونگ را از روی استیج شنید که با فریادهای از سر هیجانش جمعیت را به وجد می آورد. هر چه او و شیوون نمایش مهیج تری اجرا می کردند رقم شرط بندی ها بالاتر می رفت.
-    جایزه ی برنده همیشه درصدی از مبلغ شرط بندی بوده ...
شیوون با علامت سر کیوهیون و گرفتن تایید با هیجان خاصی حرف او را برید:
-    چرا امشب چیز جالب تری نباشه؟
یسونگ متعجب برای کسب تکلیف به دونگهه خیره شد ولی وقتی دید او هم کاملا گیج شده، با همان بهتی که سعی در پنهان کردنش داشت پرسید:
-    مثلا؟
شیطنت در نگاه شیوون برق می زد و روی ل//ب هایش طرحی از لبخند می شد.
-    چرا راننده ها خودشون نیان و نگن حاضرن سر چی شرط ببندن؟
صدای فریاد و تشویق جمعیت قدرت هر مخالفتی را از یسونگ گرفت و دهانش بسته شد. با بهت به دونگهه خیره شد.
 قبل از اینکه او  فرصتی برای تصمیم گیری داشته باشد با صدای کیوهیون غافلگیر شد.
-    نمیای؟
از جایش بلند شد و با هم در همهمه ی طرفدارها به سمت استیج رفتند. کیوهیون از استیج بالا رفت و دستش را برای کمک به او دراز کرد ولی در کمال ناباوری دستش نادیده گرفته شد و دونگهه خودش از سکو بالا رفت.
کیوهیون لبخند زد و شانه ای بالا انداخت و میکروفون را از شیوون گرفت. سوییچ یدک ماشین گرانقیمتش را از جیبش بیرون کشید و به سمت یسونگ انداخت و او آن را در هوا گرفت.
-    من ماشینمو هم میذارم وسط!
با حالتی عصبی میکروفون را از دست یسونگ بیرون کشید.
-    دست و دل باز شدی مستر چو!
خیلی از این کار خوشش نمی آمد اما خب هزاران چشم به رفتار او خیره شده بودند اما او که ، خب چه کسی با سوییچ یدک در جیبش در شهر دوره می افتد یا با آن به پیست مسابقه می رود؟ سعی کرد طبیعی به نظر برسد اما صورتش هر لحظه بیشتر برافروختگی را نشان می داد. صدای کیوهیون از این مکث طولانی درآمد.
-    انگار امشب زیادی خسیس شدی ایی دونگهه!
ل//ب هایش را روی هم فشار داد تا فحشی از لای آن ها فرار نکند و نفس عمیقی کشید.
-    هیچ آدم نرمالی سوییچ یدکو کنار اصلی نگه نمیداره!
صدای هووو مانندی از جمع بلند شد. هوش چندانی لازم نبود تا بفهمد در تله ی آن ها گیر افتاده و آن ها برای چنین وضعی برنامه ریزی کرده بودند.
لبخندی به این گستاخی دونگهه زد.
-    خب شاید می خوای سر چیز ارزشمندتری شرط ببندی مستر ایی!
شیوون سرش را تا نزدیک میکروفون در دست او پیش آورد و با طعنه گفت:
-    مثلا بدنت!
صدای فریاد همه بلند شد. این جمله فقط یسونگ و دونگهه را شوکه نکرد حتی نفس کیوهیون هم با این پیشنهاد برید. با دستپاچگی شیوون را کنار زد.
-    این فقط یه شوخیه مسخره بود.
و خواست رو به جمعیت عذرخواهی کند که دونگهه از لای دندان های به هم قفل شده اش غرید:
-    قبوله!
سالن در سکوت عجیبی فرو رفته بود. هیچول از همان وسط فریاد زد:
-    داری چه غلطی می کنی!؟
پوزخندش عمیق تر شد و این بی ربط به حرصی که بدنش را به رعشه می انداخت نبود.
-    وقتی می دونم که می برم ...
به سمت جمعیت برگشت و هیچول را با نگاهش پیدا کرد و با تحکم ادامه داد:
-    هر غلطی دلم بخواد.
و این جمله دوباره هیجان را به جمعیت برگرداند.
از استیج پایین آمد و به سمت اتاقی رفت که برای قبل از مسابقه اش آماده شده بود. هیچول با زحمت از بین جمعیت گذشت و به او رسید.
-    احمق ببازی؟
-    این اتفاق نمی افته!
***
ایتوک با وحشت نالید:
-    چرا چرت می گی؟
تکیه زده به دیوار اتاق خصوصی قبل از مسابقه و خیره به نقطه ای نامعلوم تکرار کرد:
-    همون که گفتم، من مسابقه نمی دم!
کلافه بود، حرف او را نمی فهمید. مشکل این ماجرا کجا بود؟
-    این مسخره بازیا چیه؟ شیوون به خاطر تو این کارو کرد. مگه همینو نمی خواستی؟
با نهیبی خودش را به او رساند و یقه اش را در مشت گرفت. نمی توانست بیشتر از این این توهین ها را تحمل کند.
-    من هرگز فقط بدنشو نخواستم. هنوز انقدر پست نشدم.
او را عقب هل داد.
-    همین که گفتم، من مسابقه نمیدم!
نمیتوانستند چنین ریسک بزرگی را قبول کنند. شرکت نکردن در مسابقه چیزی شبیه رسوایی بود. نفس عمیقی کشید.
-    شرکت کن ولی قید ماشینتو بزن!
این فکر بهتری بود.
***
صدای موتور قدرتمند ماشین هایشان در صدای فریاد تماشاچیان خفه می شد. همه منتظر علامت دختری بودند که در فاصله ی بین دو ماشین ایستاده بود.
نیم نگاهی به ماشین کیوهیون انداخت. بدون آن دخترک لوند در ماشینش منتظر شروع مسابقه بود. اخم هایش او را جذاب تر می کرد اما ریز شدن بیش از حد چشم هایش نشان از عصبانیتش داشت. پوزخندی روی ل//ب هایش شکل گرفت و زمزمه کرد:
-     بدبخت! هنوز نمیدونی که هیچول صداتو شنیده! نمیتونی روزی که عشقت اینجاست بدن کس دیگه ای رو ببری!
دخترکی که کنارش نشسته بود با تعجب به سمتش برگشت.
-    چی؟
گیج نگاهی به او انداخت.
-    هیچی!
دختر قیافه ی ناراحتی به خودش گرفت.
-    بهتره امشب ببری نمی خوام با تصور اینکه یه پسر تو رو ازم گرفته بخوابم!
با بهت دوباره نگاهی به دختر انداخت.
-    کمربندتو باز کن!

این دستور به ظاهر بی ربط او را هر لحظه گیجتر می کرد اما مطیعانه کمربندش را باز کرد و لبخند زد.
-    می خوای ببوسیم؟
چطور یک نفر می تواست تا این حد احمق باشد؟ با تمسخر جواب داد:
-    یسونگ بهت نگفته از ادمای وراج بدم میاد؟
-    چی؟
حالا که کیوهیون تنها مسابقه می داد، دلش می خواست تنها باشد. در سمت او را باز کرد و با لبخندی عصبی دستور داد:
-    پیاده شو!
دختر گیج به او نگاه می کرد.
 پایش را روی گاز فشار داد.
-    می ری پایین یا تو سرعت از شرت خلاص شم؟
با وحشت از ماشین پیاده شد.
دخترکی که برای اعلام مسابقه بین دو ماشین ایستاده بود ، شروع مسابقه را اعلام کرد و کیوهیون بدون هیچ مکث و اغماضی تا آخرین حد ممکن پایش را روی گاز فشار داد و ماشین را از جا کند.
بیخیال بستن در ماشین شد و غرید:
-    فاااا/ک!
و سریعا خودش را جمع و جور کرد و گاز داد.
صدای هیچول در گوشی اش پیچید.
-    دختره؟
-    رو مخم بود!
-    خونسرد باش چند متر عقبی که سر یکی از پیچا می گیریش! گفتم که امشب حواسش جای دیگه اس!
در ماشین در همان پیچ اول بسته شد اما برایش هیچ اهمیتی نداشت. بیشتر از همه چند متری که بخاطر آن دخترک هر//زه عقب مانده بود، حالش را می گرفت.
-    اه این لعنتی تا کجا می خواد بره؟
پایش را روی گاز فشار می داد و این تنها، واکنش غیر ارادی او نسبت به عصبانیتی بود که خونش را به جوش می آورد، صدای ایتوک از گوشی به گوشش رسید.
-    کار احمقانه ای نکن!
عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود و کف دست هایش هم خیس و لیز شده بود.
-    دارم فکر می کنم واسه جمع کردن حماقت شیوون بزنم به دیواره کنار پیست!
صدای شیوون را شنید که به التماس افتاده بود.
-    هی رفیق! فقط کافیه ببازی!
دندان هایش از حرص روی هم قفل شده بود و درد فکش آزارش می داد.
-    گفتنش آسونه!
یسونگ روی صندلی کنار هیچول لم داده بود و از مانیتور به رقابت دو راننده ی کله شق نگاه می کرد.
-    هیچول؟
-    هوووم؟
-    به نظرت کی میبره؟
با اخمی غلیظ به سمتش برگشت.
-    نظر من مهم نیست دونگهه باید ببره!
و دوباره با استرسی دو چندان به مانیتور خیره شد.
بی تفاوت سری به علامت تایید تکان داد.
-    چقدر احتمال می دی کیوهیون گ//ی باشه؟
نگاهش را از پیست نگرفت.
-    همون قدر که احتمال داره الان روز باشه.
باز هم سری تکان داد.
-    و چقدر احتمال می دی دونگهه گی باشه؟
بی تفاوت جواب داد:
-    به همون اندازه!
سرش را به سمت آسمان گرفت. بی توجه به هیجان و دغدغه ی این پایین آن بالا ستاره ها در آرامش و سکوتی مطلق سو سو می زدند.
-    خورشید گرفتگی ای چیزی اتفاق نیفتاده؟
دیگر از این همه مزخرفی که او سر هم می کرد خسته شده بود، سوال هایش سر و ته نداشت و در این موقعیت....
-    چرا چرت و پرت می گی؟ دور آخره حواسمو پرت نکن!
و خطاب به دونگهه ادامه داد:
-    اوضاع چطوره؟
صدای دونگهه از هیجان شبیه فریاد بود:
-    اینو تو باید بگی!
-    نگران نباش سر پیچ آخر می گیریش!
فریادش بلندتر شد:
-    این دیوونه واقعا منو می خواد؟
صدای ایتوک در گوشی پیچید:
-    آره می خواد!
این امکان نداشت. هیچول عصبانی تر از قبل فریاد زد:
-    تو رو موج ما چه غلطی می کنی؟
صدای شیوون از پشت سرشان آمد.
-    باید یه کاری کنیم، کیوهیون می خواد بزنه به دیواره !
یسونگ بی تفاوت حرف خودش را زد:
-    فکر می کنم روز شده!
هیچول چشم غره ای به او رفت.
-    و اونوقت چرا؟
ایتوک نفس نفس زنان رسید.
-    چون نمی خواد ببازه ولی ...
نفسی تازه کرد.
-    حیثیت دونگهه رو هم نمیخواد. اگه ببره و اونو پس بزنه غرور دونگهه جریحه دار میشه!
-    و اونوقت چرا باید غرور یا حیثت دونگهه برای اون از خود راضی مهم باشه؟
سکوت سنگینی جو را به خفقان کشاند.
یسونگ نگاهی دیگری به آسمان انداخت.
-    هیچول واقعا مطمئنی الان شبه!؟
-    فقط خفه ش ...
حالا منظور او را می فهمید، بدون اینکه از مغزش فرمان بگیرد در مقابل چشم همه با هیجان در گوشی دونگهه فریاد زد:
-    کیوهیون عاشقته، هر جور می تونی ببر!
صدایی مانند ناله از بین ل//ب های شیوون فرار کرد.
-    شت!
دونگهه با شنیدن ناگهانی چنین چیزی محکم روی ترمز زد و ماشین شروع به چرخیدن دور خودش کرد.
کیوهیون از آینه چرخیدن ماشین او را دید و فریاد زد:
-    اون داره چه غلطی می کنه؟
سکوت بود و سکوت!
با وحشت دستی را کشید و ماشین با سرعت، درجا صد و هشتاد درجه چرخید. دنده را جا زد و به سمت دونگهه راند.
صدای گزارشگر ورزشگاه به گوش می رسید.
-    چه اتفاقی داره میوفته؟
در مسیر چرخش ماشین دونگهه قرار گرفت و ....
نفس ها در سی//نه حبس شده بود. همه ی پیست در سکوتی کشنده فرو رفته بود و هیچ کس جرات تکان خوردن نداشت.
هیچول، یسونگ، ایتوک و شیوون میخ مانده بودند، شاید حتی قلب هایشان به درستی نمی زد.
سرش را گیج از روی فرمان بلند کرد. چند قطره خون روی آن ریخته بود. پیشانی اش می سوخت. با کندی ناشی از شوک و ضربه دستی به پیشانی اش کشید. شکسته بود. دنیا دور سرش می چرخید. سرش را بالاتر آورد و به ماشین مچاله شده ی کیوهیون خیره شد. هنوز گیج بود. نفس عمیقی کشید، بوی بنزین ریه اش را سوزاند. با وحشت سرش را چرخاند. هر لحظه احتمال انتفجار وجود داشت. جمله ی هیچول هنوز هم در گوشش زنگ می زد. " کیوهیون عاشقته " .  کیوهیون؟ دست کم جانش را به در گرفت و آن را با زحمت باز کرد. خودش را به سمت ماشین او کشید. در سمت راننده باز بود ولی کیوهیون از جایش تکان نمیخورد. شاید دلش می خواست کتک مفصلی به او بزند اما ... بعدا وقت زیادی برای این کار داشت.
شیوون با دیدن او در مانیتور فریاد زد:
-    دونگهه زنده اس!
هیچول نفس حبس شده اش را آزاد کرد و ایتوک آب دهانش را به سختی فرو داد. یسونگ با بی قراری سوال همه ی آن ها را با صدای بلند پرسید:
-    پس کیو؟
قدم به قدم و لنگ لنگان به ماشین او نزدیک می شد اما او هنوز هم تکانی نمی خورد. خیره به نقطه ای روی زمین خشک شده بود. با وحشت دستش را جلو برد و روی شانه اش گذاشت. می ترسید. از اینکه او ... نفسش برید.
-    کیو!
سرش را بالا آورد و به چهره ی نگران او لبخندی زد.
-    سرم گیج میره!
نگاهی به باک انداخت و با وحشت نالید:
-    باک سوراخ شده!
دست کیو را گرفت و دور گردنش انداخت و کمرش را گرفت و او را بالا کشید. سعی می کردند با همه ی توان از آن جا دور شوند.
این بار یسونگ بود که چیزی که می دید فریاد زد:
-    کیوهیونم زنده اس!
دیگر کسی نمی دانست دوست را به آغ//وش می کشد یا رقیب، همه خوشحال فریاد می زدند که صدای مهیب انفجار همه اشان را دوباره ساکت کرد.
شیوون روی زانو افتاد.
-    خدای من!
***
زخمی و خون آلود تکیه زده به کناره ی پیست، به آتشی که از ماشین های عزیزشان زبانه می کشید خیره بودند. رقص شعله و دود!
دونگهه با درد لبخند زد:
-    هر دو بردیم! ماشینتم که دود شد!
درد خنده اش را برید اما او هم لبخندش را حفظ کرد.
-    جایزه ی خودت بود!
پهلویش درد بدی در بدنش پخش می کرد با این حال خم شد. چشم هایش را بست و ل//ب هایش را روی ل//ب های او گذاشت و گرم مکید. سرش را پس کشید و در مقابل چشم های بهت زده ی کیوهیون ابرویی بالا انداخت و با شیطنت گفت:
-    جایزه ی خودت بود!
و همانطور که همانجا دراز می کشید تا کمک برسد با لبخند ادامه داد:
-    فقط بخاطر درد مجبوریم قسطیش کنیم مستر چو!
با درد به سمت او چرخید و روی ل//ب های خواستنی اش زمزمه کرد:
-    انگار امشب زیادی خسیس شدی ایی دونگهه!
و این بار کیوهیون بود که ل//ب های او را به ل//ب گرفت.

موضوعات پوکر وب: One SHot ،
[ سه شنبه 9 آذر 1395 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب