به من بگو _ Tell Me



سلام دوستان
خوبید ؟
امشب تولد دوست عزیزمون اناهیتاست
اینم از کادوی من
بفرماید ادامه



هر روز برایت رویایی باشد در دست نه در دوردست , عشقی باشد در دل نه در سر و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمرگی ... تولدت مبارک


نویسنده : BlueFishyLove
مترجم : Defector97
کاپل : کیوهه
ژانر : رومنس

گاهی اوقات بهتره که به کسی که دوسش داری بگی چه احساسی نسبت بهش داری , چونکه امکانش هست گاهی اوقات متوجه نشه که چه احساسی بهش داری

 تو به طرحهات نگاه میکنی و من به تو خیره شدم  و تو خیلی بیشتر از طرحهات زیباتری ... خط فکت , چشمهات , تمام بدنت , احساسات و لبخندت ...
همه اینا رو میدونم چونکه خیلی وقته که  تو رو مال خودم کردم 
به سمتم برمیگردی و لبخند میزنی ...
 لبخندت باعث میشه دستپاچه بشم , نه به خاطر اینکه مورمور کننده اس , به خاطر اینکه مثل افسون زیباست
و من هر روز از خدا به خاطر خلق کردن  تو تشکر میکنم  و هر روز به خاطر اومدنت به زندگیم تشکر میکنم ...
و هر روز از اینکه باهامی به ارومی ازت تشکر میکنم و باید بیشتر با صدای بلند ازت تشکر کنم
منم بهت لبخند میزنم
بلند میشی و به طرفم میای و لبخندم بزرگتر میشه انقدر بزرگ که گاهی اوقات شبیه به نیشخند میشه
من رو توی اغوشت میگیری و من گرمای بدنتو احساس میکنم و باعث میشی حتی از قبل هم احساس بهتری داشته باشم حتی بیشتر از نگاه کردن بهت ...
بهم نگاه میکنی , در حالی که من هنوز سکوت کردم و زمزمه میکنی
" دوست دارم "
منم میخوام بهت بگم ... ولی اطرافمون  پر از ادمه 
میدونم که وقتایی که بهت نگاه میکنم یا پیشتم هیچکس اطرافمون نیست ... اما واقعا به یاد دارم وقتی که وارد سالنی شدیم که پر از ادم  بود و من نمیتونم ... نمیتونم بهت بگم که منم دوست دارم ... فقط حس میکنم ... حس عجیبی دارم
تو با چشمهای به رنگ قهوه ایت به من نگاه میکنی .. و من میتونم از روی لبات بخونم که میگی " اشکالی نداره " درحالی که دیگه منو توی اغوشت نمیگیری
اما من همین الانم اشک هایی که توی چشمات جمع شدن رو میبینم و واقعا متاسفم که نمیتونم بهت بگم .....
اما تو میدونی که من دارم کار درستو انجام میدم مگه نه ؟
قبلا تو توی طرح هات از رنگ های روشن استفاده میکردی اما الان طرح های غمگین با رنگهای تیره و ناخواسته خلق کردی
و من دلیل همه ی اینا هستم , چونکه نمیتونم حس هامو  بهت بگم وقتی که کنار بقیه مردم هستیم , نمیتونم لب هامو تکون بدم و کلمه ای بگم , حتی نمیتونم به ارومی زمزمه شون کنم .
نمیتونم پیش بقیه مردم بگم که چونکه اینا معنی زیادی واسم دارن ... میخوام که این حسو داشته باشم , نیاز دارم که این حسو داشته باشم
بهت نزدیک میشم  و به طرحات نگاه میکنم و ناگهان دلم میخواد که گریه کنم ...
بهت نگاه میکنم ... تو همین حالا هم داری گریه میکنی . پس بقیه به خاطر هیچی تو رو پرنس اشک ها صدا نمیزنن
تو رو در اغوشم میگیرم و تو بی حرکت باقی میمونی و هق هق هات از قبل هم بلند تر میشن و من باید یه جوری این درد رو از تو دور کنم , به هر حال این منم که باعثش شدم .
باید از خودم خجالت بکشم و میکشم , ازت عذر خواهی میکنم ... ولی این اون چیزی نیست که تو میخوای بشنوی یا نیاز داری که بشنوی
و بالاخره با صدای رسا و بلندی میگم
" دوست دارم "
میتونم حس کنم که همه ی چشمهای توی سالن مشتاقانه تر از وقتی که تو داشتی گریه میکردی به سمت ما چرخیدن
به من نگاه میکنی ... چشمهای زیبات پف کردن و قرمزشدن اشکهاتو با شصتم از روی گونه هات پاک میکنم و دوباره میگم
" دوست دارم "
در حالی که بهم نگاه میکنی دسته ای تازه ای از اشک ها شروع به پایین افتادن از چشمهات میکنن ... و من تعجب میکنم از اینکه شاید حرف اشتباهی  زدم ...اما تو باعث میشی که متوجه بشم که حرف اشتباهی نگفتم
از جایی وایستادی خودتو به طرفم پرت میکنی و دستهات به دور گردنم حلقه میشند و ل.بهات ....
اه  ل.بهات ... اون گلبرگ های گل رز که متعلق به صورت دلپذیرت هستند و لبخندت رو میپوشونن
ل.بهات , ل.بهام رو لمس میکند و من برای اولین بار حس میکنم که چیزی رو به درستی انجام دادم  و اینکه اشک هات از روی خوشحالی بودند پس بین ب.وسه مون لبخند میزنم
میدونم که همه به ما خیره شدند ولی نمیتونم حتی ذره ای اهمیت بدم من الان با توام و این تنها چیزیه که مهمه
تو خوشحالی و من تصمیم میگیرم که دیگه باعث گریه تو نشم  ... نه به اندازه دفعه اخر ... ب.وسهمون رو عمیق تر میکنی و واقعیت کم کم شروع به برگشتن به من میکنه و به محض فهمیدنش از خجالت قرمز میشم
" اینجا نه "
بین ب.وسمون گفتم  و انگار که  تو متوجه شدی و ب.وسه رو تموم کردی و ل.بهامون از هم جدا شدن . و تو به سالن  پر از جمعیتی که به ما خیره شدن بودن ,  نگاه کردی و لبخند کیوتی زدی و بعدش چند دختر همه رو پی کارشون فرستادن و گفتی
" این به این خاطره که من یه هنرمندم "
این رو قبلا هم گفته بودی که هنرمند میتونه یه عالمه دیوونه بازی در بیاره و برای کسی حتی مهم هم نباشه و اون وقته که من واقعا تعجب میکردم اگه برای کسی مهم بود
احتمالا به همین دلیل اینبار من با ارامش بیشتری ل.بهاتو ب.وسیدم
 اما مثل اینکه این بار تو سورپرایز شدی و من  با شدت بیشتری ب.وسیدمت و وقتی متوجه شدم  که تو هم منو همین الان میخوای دست نگه داشتم و تو ل.بهات رو اویزون کردی و من واقعا عاشق این بودم که سر به سرت بذارم  .
در حالی که بهت چشمک میزدم  گفتم
" تو خونه میبینمت "
و از سالن اومدم بیرون و اجازه دادم که تو با حیرت رفتن منو تماشا کنی اما  ناگهان  صدای تو رو شنیدم که  رو به من( مخاطبش کیوعه ) فریاد زدی
" من خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکنی دوست دارم کیو "
لبخند میزنم  چونکه میدونم که تو چقدر دوستم داری  ... میدونم که تو بیشتر از اون چیزی که من حتی میتونم تصور کنم , دوسم داری  و همین طور برای من  اما تنها تفاوت بین دوست داشتن من و تو اینکه تو همیشه به زبونت میاریش  و من کسیم که پنهانشون میکنم . من جوری نگهشون میدارم که انگار فردایی وجود نداره . اما تو به من یاد دادی و به این خاطر ازت ممنونم . که باید هر چند وقت بهت یاداوردی کنم که چقدر دوست دارم  . چونکه تو هیچوقت نمیتونی بفهمی اگه من بهت نگم , مگه نه ؟
اینو  بهت بگم  که
" دوست دارم لی دونگهه "

موضوعات پوکر وب: One SHot ،
[ سه شنبه 9 آذر 1395 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ Defector97 ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب