دکتر بازی


روز تولد انسان ها در هیچ تقویمی یافت نمی شود
چرا که فقط در قلب کسانی که به آنها عشق می ورزند
حک شده است
تولدت مبارک عزیزم

این یه تک شات اونهه ی ها///ت ناقابل میباشد که امیدوارم ازم قبولش کنی. 
بوووووووووو.وووووووس





.



با استایلی که فقط مخصوص خودش بود و باعث شده بود بین همکاراش آدم بی اندازه خاص، منحرف و شیطون تلقی بشه به سمت محل کارش میرفت. این تیپ و استایل باعث تعجب تمام کسانی که تو طول روز باهاش برخورد میکردن شده بود.
موهایی که هر چند هفته به رنگ جدیدی درمیومدن و جای تعجب داشت که چه جوری کچل نمیشه؟! در حال حاضر رنگ مشکی و حالت رو به بالاشون به چهره اش خیلی میومد.
چشمهای گیرا و مملو از شیطنت که با خط چشم نازک مشکی بی اندازه جذاب میشدن، لبهای گوشتی صورتی که فقط با تر شدن با رطوبت دهان میتونست هر جنبنده ای رو به خودش ترغیب کنه
پوست سفید و بدنی لاغر اندام اما ورزیده و متناسب.
از تیپش بگم... شلوار جین مشکی پاره پوره که پوشیدن و نپوشیدنش چندان فرقی به حال بخت برگشته هایی که اندام فوق‌العاده اش رو میدیدن نمیکرد، رکابی مشکی و جذبی که با رنگ پوست سفیدش تضاد جذابی داشت و روی اون یه کاپشن چرم مشکی...
و حالا علت تعجب اطرافیان و همکارانش.... ایونهیوک... شخصی با این مشخصات یه پزشک بود!

وارد اتاق استراحت دکترها شد و درست وقتی که کاپشن چرمش رو درمیاورد تا جای اون روپوش بپوشه کسی در نزده وارد اتاق شد.
به خاطر شوکه شوکه شدن از این حرکت ناگهانی درحالیکه دستهاش رو ضربدری روی سینه اش نگه داشته بود فریاد نسبتا بلندی از شدت ترس کشید و شخص بی احتیاطی که وارد شده بود هم از دیدن اون ترسید و جیغ زد.
ایونهیوک: چته روانی؟ ترسیدم
... : تو کی هستی؟ کی اومدی تو این اتاق که من ندیدم؟ با اجازه کی اینجایی؟ دو دقیقه نبودما
ایونهیوک: من چند دقیقه اس که اینجام، خودت کی هستی؟
...: من زودتر پرسیدم، اول تو بگو؟!
ایونهیوک به پسر روبه روش خیره شده بود. چهره اش بانمک و بچگونه میزد، روپوش سفید تنش بود. تا حالا اون رو ندیده بود و از همه اینا نتیجه گرفت که اون یه کارآموز یا یه پزشک تازه وارده.
ایونهیوک : تازه اومدی اینجا؟
...: بله و اولین باره که قراره شیفت شب.... تو هنوز نگفتی کی هستی؟
انرژی و تن صدای اون پسر بهش حس خوبی میدادن. ایونهیوک سعی کرد که باهاش خوب رفتار کنه.
ایونهیوک: دکتر لی ایونهیوک هستم، پزشک کشیک امشب!
چشمای پسر به طرز بانمکی گرد شد و دهنش باز موند، کاملا شبیه یه ماهی.
باورش نمیشد پسری که با استایل یه گانگستر روبه رو‌ش ایستاده پزشک باشه. اگه بهش میگفتن قراره با عمو جانی حال کنه باورش آسونتر بود تا پزشک بودن شخص روبه روش.
ایونهیوک محو چهره ی متعجب پسر شد،  چشمهای درشت اون مثل تیله روی ایونهیوک خیره مونده بودن، به نظرش خیلی کیوت و بانمک میومد. ولی دیگه تعجب پسر داشت طولانی میشد و اونا باید زودتر میرفتن تا شیفت رو تحویل بگیرن.
ایونهیوک: چیش انقد غیرقابل باوره که اینجوری زل زدی بهم؟
پسر سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه و گفت: تیپت واس دکتر بودن زیادی خاصه. دکترای اینجا همشون یه جوری ان که انگار چوب کردن تو کو.نشون. پسر تو خیلی باحالی.
ایونهیوک از لحن غیر رسمی و بیشتر از اون از حرفایی که پسر زده بود متعجب شد ولی از تعریفای اون هم خوشش اومده بود.
پسر که با نگاه خیره ایونهیوک که چیزی ازش متوجه نمیشد فهمید چه حرفایی زده و بدتر از اون به خاطر لحن غیر رسمی و بی ادبی، تا بناگوش سرخ شد و لبش و گزید و به نشونه عذر خواهی چند بار به ایونهیوک احترام گذاشت
ایونهیوک: اسمت چیه؟
...: ببخشید سانبه (ارشد) ، نمیدونم چرا یهو عقلم و از دست دادم.  معذرت میخوام...
مدام احترام میذاشت و عذر میخواست.
ایونهیوک شونه هاش و گرفت و نگهش داشت: کاریت ندارم که، چرا انقد ترسیدی؟ فقط ازت اسمت و پرسیدم.  واس اینکه بیشتر آشنا شیم
...: لی دونگهه هستم قربان، پرستار و تقریبا یک هفته اس که کارآموزم.
ایونهیوک: پس پارتیت کلفت بوده که بعد یک هفته اومدی تو همچین بیمارستانی، یا شایدم درست خیلی خوب بوده؟!
دونگهه: گزینه اول سانبه
ایونهیوک از صداقت پسر خوشش اومد و خندش گرفت.
دستش و لای موهای نارنجی اون برد و بهمشون ریخت و مشغول پوشیدن روپوشش شد.
دونگهه هم محو تماشاش شده بود.  این دکتر خاص خیلی جذاب بود و تمام اجزای بدنش حس خواستن و ش.هوت و تو وجود دونگهه قلقلک میدادن. خداروشکر میکرد که گ.ی بودنش چیزی نیست که تو ظاهرش مشخص باشه وگرنه این دکتر جذاب احتمالا به خاطر اینجوری دید زدنش حلق آویزش میکرد.
ایونهیوک: اوهوی.... کجایی؟
دونگهه که فکر میکرد وقتی تو فکر و خیره به سینه های پوشیده شده زیر اون رکابی مشکی بوده ایونهیوک مچ نگاه گناهکارشو گرفته ترسید و گفت: هیچی...  یعنی هیچ جا... فقط داشتم نگاه میکردم.   کار بدی نمیکردم.
ایونهیوک چینی به پیشونیش انداخت: از واکنشات کاملا مشخصه.
در واقع اون متوجه نگاه خیره دونگهه روی بدن خودش شده بود ولی انقدری تو اون نگاه تحسین وجود داشت که ترجیح داد دونگهه رو مؤاخذه نکنه. از نگاه های اون لذت میبرد.
به سمت در خروجی رفت تا مشغول کار بشه و دونگهه بعد از خروج  اون چندتا مشت تو کله ی خودش کوبید و به خودش و ش.هوت بی موقعش بد و بیراه گفت. بعد از اینکه ش.ورتش رو تا خرخره اش بالاکشید به سرعت از اتاق خارج شد تا از ارشدش جا نمونه.
ایونهیوک به مریض ها سر میزد و وضعیتشون و بررسی میکرد اما دونگهه به جای دقت تو کارهای اون همش حواسش به جذابیت و استایل دکتر روبه روش بود.
ایونهیوک که تمرکزش رو بیمارا بود به سمت دونگهه برگشت و گفت: از ایشون خون بگیر.
دونگهه اصلا حواسش سرجاش نبود و نمیتونست از فکر سینه های خوش فرم ارشدش بیرون بیاد و با تصور سیکس پک های اون هرلحظه شلوارش تنگ تر میشد. با گیجی به صورت ایونهیوک نگاه کرد.
ایونهیوک به خوبی تونست ش.هوت و تو چشمای پسر رو به روش ببینه. لازم نبود خیلی زحمت بکشه تا متوجه برآمدگی رو شلوار اون بشه. درتعجب بود که چی اون رو به این روز انداخته بود! تا اون لحظه به جز یه دختر بچه اونها هیچ بیمار خانمی رو ویزیت نکرده بودن. برآمدگی بزرگ رو شلوار دونگهه داشت فکرای منحرفانه رو راهی ذهنش میکرد. تو حالت عادی این نباید چندان مهم میبود ولی وقتی گ.ی باشی دیدن همچین برآمدگی هایی نه رو سینه ی یه خانم بلکه رو پایین تنه ی یه پسر برات تحریک کننده میشه. سعی داشت حواسش و جمع کارش کنه ولی به کل یادش رفت که اصلا واس چی به سمت دونگهه برگشته بوده. روش رو به سمت بیمار برگردوند. دونگهه با صدایی که برای بیدارنکردن بیمار سعی داشت آروم باشه گفت: چی گفتین دکتر؟ متوجه نشدم.
جمله ی خاصی نبود ولی دورگه بودن صدای دونگهه باعث شد تصاویری که جلوی چشم ایونهیوک شکل میگرفتن و در تلاش بود تا کنارشون بزنه تمام ذهنش رو پرکنن  . تصاویری از این پسر مو نارنجی و جذاب با مم.بر برهنه و سخت شده!
بی هوا به سمت دونگهه برگشت و گفت: دکمه های روپوشت و ببند.
دونگهه که سعی کرده بود گوشش رو نزدیک سر هیوک ببره تا بشنوه ارشدش چی میخواسته بهش بگه از این حرکتش جا خورد و فرصت عقب کشیدن رو از دست داد.  صورتهاشون با یک اینچ فاصله از هم قرار گرفته بود و نفس های داغشون رو صورت هم پخش میشد. ایونهیوک میتونست به خوبی حس کنه که داره تحریک میشه و دونگهه حس میکرد هرلحظه ممکنه ممبرش شلوارش رو پاره کنه.
ایونهیوک درگیر بود که چه جوری اون لبهارو ببوسه که طبیعی جلوه کنه و دونگهه تو فکر این بود که دلش میخواد لبهای پر ارشدش رو به دهن بگیره.
چشمهای هردوشون گرد شده بود و تو موقعیت غیرقابل پیش‌بینی گیر کرده بودن.
ایونهیوک نفس عمیقی کشید و کمی از دونگهه فاصله گرفت. بعد از چند دقیقه کشمکش بین خواستن و نخواستن بالاخره نتیجه گرفت دلش نمیخواد پسری به معصومی دونگهه رو به خاطر گرایش جنسیش از خودش متنفر کنه.
دونگهه از این عقب کشیدن دکتر جذاب متوجه شد که اون گی نیست و تمایلی به اتفاقی که داشته میفتاده نداشته که اینجوری ازش فاصله گرفته. بازهم به خاطر این حس خواستن بد موقع و اشتباه به خودش لعنت فرستاد.
ایونهیوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت: دکمه روپوشت و ببند و بیا بریم پیش بقیه بیمارا...... راستی،  از این بیمار خون بگیر
................
همه بیمار ها رو چک کرده بود ولی به هیچ وجه حس نیازش خاموش یا حتی کم رنگ نشده بود. چون اصلا تصور دونگهه ی بره.نه از ذهنش بیرون نرفته بود. دونگهه رو فرستاده بود تا نمونه ی خون بیمارا رو به آزمایشگاه ببره. به نظر فرصت کافی برای رسیدگی به مشکل پایین تنش داشت. حس اینکه در و قفل کنه نداشت، به هر حال حالاحالاها کسی وارد نمیشد.
حالا که تصمیم گرفته بود مشکل رو به جای سرکوب حل کنه اجازه داد تصاویر منحرفانه تمام ذهنش و پرکنن. چشمهاش و بسته و لبخندی از روی رضایت روی ل.بهاش نقش بسته بود. روی کاناپه ی راحتی لم داد و دکمه شلوارش و باز کرد. بدون پایین کشیدن شو.رت و شلوارش مم.برش و بیرون آورد. دستش و با بزاق دهنش خیس و انگشت هاش و دور مم.برش حلقه کرد و شروع کرد به حرکت دادن. دونگهه رو تصور میکرد که با بی.ضه هاش بازی و مم.برش و براش میخوره و میمکه. آهی از روی ل.ذت از گلوش خارج شد.
در حال ل.ذت بردن از حرکت دستش بود که لحظه ای ل.ذتی فراتر از چیزی که داشت تجربه میکرد به بدنش تزریق شد. دستش دیگه دور مم.برش نبود ولی میتونست محیط داغ و مرطوبی رو دور پایین تنش حس کنه. درحالیکه از ل.ذت بیحال شده بود با تعجب چشماش و باز کرد....
ناباورانه به چشمهای آشنایی که بهش زل زده بودن و سری که روی مم.برش بالا و پایین میشد نگاه کرد. مم.برش تو دهن گرم دونگهه پیدا و مخفی میشد.
دونگهه دست از مکیدن کشید. درحالیکه  ایونهیوک رو با دستش پمپ میکرد خودش و روی ایونهیوک بالا کشید: بذار جای دستت من بهت ل.ذت بدم سانبه.
و بو.سه ی محکم و صداداری از ل.بهای ایونهیوک گرفت.
ایونهیوک ل.ذت میبرد، تا خواست طعم ل. بهای باریک و صورتی دونگهه رو بچشه اون سرش و عقب کشیده بود.
ایونهیوک که از بو.سیدن درست و حسابی دونگهه ناکام مونده بود  با بیحالی گفت: تو گ.ی هستی؟
دونگهه لبخندی زد: هیچوقت آنقدر ازش خوشحال نبودم
ایونهیوک که منظورش و متوجه شده بود واقعا به خاطر گ.ی بودن دونگهه خوشحال شد. دستاش رو پشت گردن اون حلقه کرد و پایین کشیدش و ل.بهاش و بو.سید.  تو بو.سه غرق شده بودن و زبون ایونهیوک همه جای دهان خوشمزه ی دونگهه رو میگشت و مزه میکرد. دونگهه دست از پمپ کردن ایونهیوک کشیده بود و تماما توی بو.سه ی خیسشون حل شده بود.
با حس کمبود اکسیژن تو ریه هاشون برای نفس کشیدن از هم فاصله گرفتن. ایونهیوک که به خاطر ش.وت بی پروا شده بود صورت دونگهه رو تو دستاش قاب گرفت و خیره به چشمهای خم.ار دونگهه گفت: باهام میخوابی؟
دونگهه به حالت تحر.یک آمیزی ل.بش رو بین دندوناش گرفت و با شیطنت گفت: اومدم تا باهات بخوابم. میخوام تو رو توی خودم حس کنم.... وقتی داری بهم ضربه میزنی اسمت و نا.له کنم.
ایونهیوک از خودش به قدر کافی تح.ریک شده بود و با این حرفا وضعش بدتر شد: فااااااک.... تو باتمی؟؟؟
دونگهه: از پس هردوش برمیام ولی ترجیح میدم زیر تو باشم.
ایونهیوک که به خاطر حرفای بیشرمانه دونگهه فاصله ای تا انفجار نداشت با گفتن این جمله "پس خوش به حالت که من کلا تاپ آفریده شدم" دونگهه رو از روی خودش بلند کرد و روی مبل خوابوندش. به سمت در رفت که قفلش کنه اما با صدای دونگهه متوقف شد: من همون موقع که اومدم تو قفلش کردم.
به سمت دونگهه برگشت، شلوار و شو.رت خودش رو درآورد. روی دونگهه خم شد و در حالیکه ل.بهاش و میخورد و میمکید دکمه شلوار اون رو باز کرد و تو یه حرکت شو.رت و شلوار اون رو هم از پاداش دراورد. پاهای خوش فرم و مم.بر سفیدش هیوک و ح.شری تر میکردن.
درحالیکه هنوز هردو روپوش سفید تنشون بود پاهای دونگهه رو از هم باز کرد و نگاهی به سوراخ صورتی و دعوت کننده اش انداخت. خیلی کوچیک بود.
ایونهیوک : اولین بارته؟
دونگهه که میشد بی قراری رو تو تک تک حرکات و کلماتی که میگفت تشخیص داد گفت: نه، ولی این اواخر رابطه ای نداشتم.
توضیح اینکه چه طوری دوست پسرش بی دلیل رهاش کرده و رفته اصلا مناسب موقعیتی که توش قرار داشتن نبود.
پس ایونهیوک باید اون رو آماده میکرد تا بهش صدمه نزنه. بین پاهای دونگهه جا گرفت. انگشت وسطش رو با بزاق دهنش خیس و بعد آهسته اون رو تا ته وارد دونگهه کرد. به نظر نمیومد درد داشته باشه. گردن دونگهه رو میمکید و از دیدن ردهای ارغوانی روی گردن اون لذت میبرد، مطمئن بود جاشون تا چند روز روی گردنش باقی میمونن. با دست دیگه اش تیشرت دونگهه رو تا زیر گردنش بالا کشید و نوک قهوه ای روشن سی.نه اش رو به دهن گرفت و آروم انگشت دوم رو وارد دونگهه کرد. نا.له ای از گلوی دونگهه خارج شد. ایونهیوک انگشت هاش رو داخل اون حرکت میداد و از هم بازشون میکرد تا سوراخ دونگهه رو  واسه ورود مم.بر بزرگ و درحال انفجارش گشاد کنه. انگشت سوم رو هم وارد کرد و  نا.له ی بلندی به خاطر درد از گلوی دونگهه خارج شد. اما هیوک حرکت انگشتهاش رو متوقف نکرد.  این دردها درمقابل درد اصلی چیزی نبودن. دیگه داشت به جنون میرسید و مم.برش برای داخل دونگهه بودن به التماس افتاده بود.  دست از مکیدن سی.نه های کبود شده و خون مرده ی دونگهه برداشت. آب دهنش رو روی دست آزادش ریخت و تمام طول مم.برش رو خیس کرد و به محض بیرون آوردن انگشت هاش از داخل دونگهه مم.برش رو جایگزینشون کرد. صدای فریاد دونگهه تو دهان هیوک که ل.بهاش و میخورد خفه شد. با یکی از دست هاش مم.بر دونگهه رو ماساژ میداد و با دست دیگه با بی.ضه هاش بازی میکرد و فشارشون میداد تا حواس اون رو از درد پرت کنه. صبر کرد تا دونگهه به سایزش عادت کنه و وقتی حس کرد دونگهه آروم شده شروع کرد به حرکت کردن.  چند بار مم.برش و خارج کرد و بعد از خیس کردنش با بزاق دوباره اون رو وارد دونگهه میکرد تا اون رو کاملا آماده کنه.
روی دونگهه دراز کشید و اینبار کاملا واردش شد. کم کم سرعت حرکتش رو بیشتر کرد و با شدت داخل دونگهه ضربه میزد. نا.له های دردناک دونگهه جاشون رو به سروصداهای خوشمزه و ل.ذت بخش داده بودن. بعد از چندتا ضربه ایونهیوک حس کرد که بدن دونگهه زیرش لرزید و به کمرش قوس داد و تقریبا از لذت جیغش درومد.
دونگهه: هیووووووک.... آآآآه..... هیوکی.... همون کار... بازم همون کارو بکن
ایونهیوک که فقط از دیدن پیچ و تاب خوردن بدن دونگهه و ل.ذت بردنش داشت به اوج خودش میرسید و به خاطر پیداکردن نقطه حساس دونگهه خوشحال بود برای اینکه اون رو کمی اذیت کنه مم.برش رو خارج کرد و متوقف شد و  گردن دونگهه رو بو.سید و گفت: کدوم کار بیبی؟ بگو ازم چی میخوای؟
دونگهه که طعم ل.ذت رو چشیده بود و بیشتر میخواست وقتی خارج شدن مم.بر ایونهیوک و حس کرد  با نا.له ای که به هیوک حس تسلط و برتری میداد گفت: آآآآه... هیوکی من و بکن...  بازم به همونجا ضربه بزن.  میخوام مم.برت دوباره و دوباره لمسش کنه.
ایونهیوک از حرفای تحر.یک کننده دونگهه به مرز جنون رسیده بود و بیشتر و بیشتر

به اوجش نزدیک میشد با یه ضربه محکم تمام طولش رو وارد دونگهه کرد.
دونگهه که به خاطر ضربه های پیاپی هیوک به نقطه حساسش میتونست ستاره هارو بالای سرش ببینه با صدای بلند که به جیغ شبیه بودن نا.له میکرد.
"هیو..کی .... این..  عالیه.... وای خدا..... آآآآه.... بیشتر.... سر.. سریعتر.... "
ایونهیوک به خاطر سوراخ کوچیک و ماهیچه های تنگ هائه حس میکرد مم.برش داره ذوب میشه و داشت به آخرش میرسید. نا.له هاش اوج گرفته بودن.  صدای جیغ های دونگهه اتاق استراحت و پرکرده بود و هیوک با یادآوری اینکه توی بیمارستان هستن ل.بهاش و رو ل.بهای دونگهه کوبید تا ناله های جفتشون ساکت شه.
مم.بر دونگهه رو تو دستش گرفته بود همزمان با ضربه های عمیق و پشت سر همی که به نقطه حساسش میزد اون رو هم پمپ میکرد.  دونگهه از ل.ذت بی اندازه ای که بهش وارد میشد بین بو.سه های داغ و خیس هیوک نا.له های خوش مزه ای از بین ل.بهاش خارج میشد.
" آااه... اومممممم.... هیوکی"
هیوک با حس اینکه داره ار.ضا میشه از دونگهه بیرون کشید و همزمان با مم.بر اون خودش رو هم پمپ کرد، دونگهه که ل.بهاش از حصار ل.بهای داغ هیوک آزاد شده بود بدون ملاحظه نا.له میکرد و از حرکت ماهرانه دست هیوک به اوج خودش میرسید. ثانیه ای بعد هردو تقریبا همزمان با نا.له ی بلندی و باهم به کا.م رسیدن و شکم دونگهه از کام.شون خیس و خیس تر میشد. هیوک دست از مالیدن مم.بر هاشون بر نداشت تا کاملا خالی بشن.
ایونهیوک همونطور که بین پاهای دونگهه قرار داشت رو‌ش دراز کشید و وزنش رو روی اون انداخت.  درواقع حال اینکه بخواد بلند بشه رو نداشت. صورتش مقابل گردن دونگهه قرار داشت. بو.سه های آروم و سطحی روی پوست کبود گردنش میگذاشت
دونگهه که نفس هاش آروم تر شده بود با چشمهای بسته گفت: عالی بود... هیچوقت فکر نمیکردم بتونه انقد ل.ذت بخش باشه. ممنون
ایونهیوک که نفسهای گرمش به گردن دونگهه میخورد با زمزمه گفت: واس دفعه های بعدت هم خودم هستم.... جرأت نکن با کسی دیگه انجامش بدی... فهمیدی؟
دونگهه در عین بی حالی و خواب آلودگی به صورت ایونهیوک که سر رو سی.نه اش گذاشته بود با تعجب نگاه کرد. ایونهیوک سرش رو بلند کرد و رو به چشمای پرسشگر دونگهه گفت: ها؟ ازت خوشم اومده خوب
دونگهه خنده ی صدادار و کوتاهی کرد که ایونهیوک از روی دونگهه بلند شد.  خودش رو به زور کنار دونگهه روی مبل جا کرد، دونگهه رو به پهلو به سمت خودش چرخوند و سر دونگهه رو روی بازوی خودش گذاشت و اون رو تو بغلش گرفت: مَرَض، میخنده واس من. تو جرأت داری با کسی شیطونی کن ببین چیکار میکنم.
دونگهه بلندتر خندید و زمزمه وار گفت: خل شدی سونبه، من که چیزی نگفتم. منم ازت خوشم میاد
ایونهیوک که از خنده های شیرین دونگهه به خنده افتاده بود و از شنیدن کلمات آخر اون حس میکرد تو دلش چند تا پروانه دارن پرواز میکنن گفت: وروجک حرفش و میزنه یه سونبه میذاره تهش مثلا مؤدبانه اش کنه.
دونگهه قهقهه زد و هیوک بیشتر اون رو به خودش فشرد: فقط بیا یکم به خودمون وقت بدیم، باشه؟!
دونگهه که خندیدنش تموم شده بود اوهومی گفت. هیوک دیگه چیزی نگفت و چند دقیقه بعد با نفس های سنگین دونگهه متوجه خوابیدن اون شد. بو.سه ای روی موهاش گذاشت. پیجرش رو از تو جیبش درآورد و صداش رو زیاد کرد و اون رو روی میز بالای سرشون گذاشت. اونها مثلا شیفت شب بودن!!!

موضوعات پوکر وب: One SHot ،
[ سه شنبه 9 آذر 1395 ] [ 10:10 ب.ظ ] [ nini fishi ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب