You are my wage / P8

سلام چینگو گلی ها 
با سرمای هوا چه میکنید؟! 
خدایی بس ناجوانمردانه سرد است
اما پوکر نویس ها با همراهی شما نمیذاریم اینجا یخ بزنه
پس لطفا نظراتتون سقوط نکنه و 
همچنان با انرجی کنارمون بمونید
منتظر دلگرمی هاتون هستم
دونگهه که خیره به چشم های ایونهیوک و پشت به کانگین به این جملات گوش میداد با آخرین جمله نگاهش را به سرامیک کف اتاق دوخت، لب پایینش را بین دندانهایش گزید و گونه هایش رنگ گرفت. هیونگش با این جملات او را به ایونهیوک سپرده بود. 
............. 
روی کاناپه دراز کشیده بود. ایونهیوک با کاسه ای سوپ هجانگ گوک *سوپی که برای درمان خماری بعنوان صبحانه استفاده میشود * از آشپزخانه خارج شد. سینی را روی میز گذاشت و کنار پاهای دونگهه روی مبل نشست. به پسری که بعد از شیطنت های شب گذشته حالا مثل کودک معصومی خوابیده بود نگاه کرد. دیشب در راه بازگشت به خانه متعجب از حرکات و خنده های بی دلیل و زمزمه های نامفهوم او و بوسه ای که ناگهانی حین رانندگی بر لبهایش نشانده بود متوجه مست بودنش شد. حتی با فکر کردن به آن تمام تنش گر میگرفت، اینکه در لحظه چه حسی داشت را.... شانس با هردوی آنها یار بود که تصادف نکردند. 
فلش بک>>>>
در حال رانندگی به سمت خانه بود که سنگینی نگاهی را که قطعا به هیچکس جز دونگهه تعلق نداشت حس کرد. برای لحظه ای نگاهش را از خیابان نسبتا خلوت گرفت و متقابلا به او نگاه کرد. با تلاقی نگاهشان دونگهه ریز خندید و روی صندلی کاملا به سمت ایونهیوک چرخید. ایونهیوک سعی کرد حواسش را جمع رانندگی اش کند ولی مگر دونگهه اجازه میداد؟! دستش را به سمت صورت ایونهیوک دراز کرد. خط فکش را لمس کرد و باز هم صدای خنده های آرامش به گوش ایونهیوک رسید. دستش را سمت چشمان او برد و سعی کرد آنها را لمس کند. ایونهیوک مجبور شد سرش را کمی عقب بکشد ولی دست دونگهه همچنان پیش می آمد.  مجبور شد ناخودآگاه یکی از چشمانش را ببندد.  معنی این رفتارهای دونگهه را نمیدانست . این چند روز چنین حرکات عجیبی از او سر نزده بود. دونگهه دست از لمس چشمش برداشت و مشغول لمس کردن لب هایش شد. لب پایین ایونهیوک را بین انگشتانش گرفته بود. یا آن را میکشید یا کمی فشار میداد.  واضح بود که چیزی درمورد دونگهه درست نیست.
 این لمس شدن هایش ضربان قلبش را بالا برده بودند. از این لمس ها بدش نمیامد. و دونگهه همچنان لبهایش را لمس میکرد. لحظه ای به سمت دونگهه برگشت تا مانع از ادامه کارش شود  ولی با حرکت دونگهه زمان و مکان را گم کرد. ‌ دونگهه از جایش به سمت هیوک نیم خیز شده بود و لبهای او را میبوسید. صورت او را در دستانش قاب گرفته بود و حین بوسه هایش لب پایین او را میمکید، قصد جدا شدن نداشت... انگار به خوش طعم ترین خوراکی دنیا رسیده باشد با لذت دهان او را مزه میکرد. ایونهیوک توان انجام هیچ واکنشی را نداشت. قلبش خود را به حصار سینه اش میکوبید. هوا هر لحظه گرمتر میشد. خیلی زود متوجه بو و طعم الکل در دهان دونگهه شد. پس این حرکات عجیب چندان ارادی انجام نمیگرفتند. از طرفی در لذت این بوسه گرم ذوب میشد و از طرفی با حس هایش درگیر بود. به هرحال دونگهه را پس نزد و این خود نشانه ی برتری علاقه اش به دونگهه بر حس های دیگرش بود. صدای بوق ماشینی ایونهیوک را به حال بازگرداند. 
پایان فلش بک>>>>
بعد از آن هم گویی هزارسال است که به خواب رفته بیدار نشد و به ناچار ایونهیوک او را بر دوشش سوار کرده و به داخل خانه آورده بود.
با چشمانی نیمه باز به ایونهیوک که کنارش نشسته بود و به صورتش خیره شده بود نگاه میکرد. صورت ایونهیوک مخلوطی از حس های متفاوتی را نشان میداد که دونگهه را کمی میترساند. از دیروز تا آنجا که پیک مشروب را سر کشیده بود و اعتراف دلنشین ایونهیوک را به خاطر می آورد اما بعد از آن... اینکه بعد از آن چه گذشته بود را اصلا به خاطر نمی آورد و همین می ترساندش. از وقتی لیتوک را شناخته بود هرگز لب به مشروب نزده بود. قبل از آن هم سنش این اجازه را به او نمیداد. هیچ ذهنیتی درباره عادت های مستی ا‌ش نداشت و اگر شب قبل کار اشتباهی انجام داده بود چه؟! اگر ایونهیوک از او بدش آمده بود... اگر دیگر دوستش نداشت چه؟! از اشتباه خود کرده... از هنوز به دست نیاورده از دست دادن ایونهیوک میترسید. کاش میتوانست فقط کمی به عقب بازگردد. 
ایونهیوک: پاشو این سوپ و بخور. واسه خماری خوبه. 
به کندی از جایش بلند شد و نشست. سرش کمی درد میکرد. به کندی کاسه و قاشق را از روی میز برداشت. خیره به محتویاتش گفت: به خاطر دیشب معذرت میخوام. اشتباه کردم 
ایونهیوک ترجیح میداد وقتی مخاطب حرف های دونگهه است در چشمانش نگاه کند. با دستش چانه ی دونگهه را گرفت و سرش را بلند کرد. حدس میزد چه چیز باعث این عذرخواهی کردن شده است. 
ایونهیوک: نیازی به عذرخواهی نیست هائه. کار اشتباهی نکردی. دوست داشتی امتحان کنی و این هیچ اشکالی نداره. خوشبختانه بد مست نیستی.
دونگهه کمی خیالش از بابت اینکه در مستی حرکت اشتباهی انجام نداده راحت شد اما با جمله ی بعد ایونهیوک اولین قاشق سوپ که در دهانش گذاشته بود در گلویش پرید. 
ایونهیوک: البته تو ماشین یکم شیطنت کردی که نزدیک بود تصادف کنیم. اما دلیلی نداره معذرت بخوای...... ازش خوشم اومد.
............. 
هم قدم با یکدیگر وارد ساختمان مرکزی یکی از بزرگترین کمپانی های کره جنوبی شدند. کمپانی که با زیرکی وکیلی جوان به مالک اصلی اش بازگردانده شده بود. 
ایونهیوک نیم قدمی جلوتر از دونگهه راه میرفت. هر شخصی که از کنارشان عبور میکرد تا کمر برای احترام گذاشتن به او خم میشد؛ لحظه ای بعد با بقیه همکاران میزگردی تشکیل داده و درباره اتفاقات اخیر و پسر جوانی که همراه ایونهیوک به شرکت آمده بود هرآنچه به ذهنش میرسید بر زبان می آورد. هنوز به اتاق مدیریت نرسیده بودند که خبر ورود ناجی اموال لی هیوکجه در کل ساختمان پیچید. 
درکنار دونگهه روبه روی میز منشی اش ایستاده بود. منشی که در کمال وقاحت بعد از اتفاقات افتاده هنوز پشت آن میز خود را منشی رئیس میدانست. عصبانی بود ولی نه آنقدری که داد و فریاد راه بیندازد و دخترک را از ساختمان بیرون بیندازد. تنها به درهم کشیدن ابروها و لحنی آرام اما سرد و جدی بسنده کرد. " شما اخراجی! همین الان تشریف ببرین حسابداری و تصفیه حساب کنین. اونجا به مسئول حسابداری بگین ایشون هم بعد از انجام کارهای شما اخراجن " 
دخترک که در تاریک ترین نقطه ذهنش بازگشت ایونهیوک به کمپانی را نمیدید و برای خوش خدمتی به هیویئون و رسیدن به همه ی آنچه وعده داده شده خود را آماده کرده بود بعد از شنیدن اخبار دادگاه انتظار این اتفاق را میکشید. خواست جمله ای بگوید تا شاید اعتماد رئیسش را که نه... ولی حداقل منبع درآمدی هرچند ناچیز در شرکت به دست آورد. اما ایونهیوک لحظه ای حاضر به شنیدن نبود. راهش را به سمت درب اتاقش درپیش گرفت؛   اعتمادی که از دست رفته باشد به راحتی بازنمیگردد.
دونگهه تمام مدت ساکت ایستاده و محو تماشای ایونهیوک بود. منتظر بود واکنش او را دربرابر کسانی که قصد زمین زدنش را داشتند ببیند و حالا... با دیدن رفتار مردانه ی او هر لحظه بیشتر از قبل قلبش را میباخت و شیفته ی جذابیت هایش میشد. درست نمیدانست قلبش تا کجا توان عاشقتر شدن دارد. با تمام وجود خواستن این مرد را حس میکرد. 
نمیدانست ایونهیوک به چه قصدی اصرار داشت او را همراه خود به کمپانی بیاورد ولی مطمئن بود برای اینکه لحظه ای بودن درکنار عشقش را از دست ندهد بدون هیچ تعللی به دنبال او آمده بود. به دنبال ایونهیوک به سمت اتاقش راه افتاد اما لحظه ای نگاهش با نگاه کسی که حالا منشی سابق ایونهیوک محسوب میشد گره خورد... اوج نفرتش را از نگاهش خواند. 
لحظه ای از اینهمه تاریکی ترسید و زیر دلش خالی شد. اما با صدای گرم ایونهیوک که به داخل اتاق دعوتش کرد از آن موقعیت ناخوشایند نجات یافت
روی مبل های اداری مشکی رنگی که مقابل میز کار ایونهیوک قرارگرفته بودند روبه روی هم نشستند. دونگهه تمام اتاق را از نظر گذراند و لبخند کوچکی بر لبهایش نقش بست. دیوار پشت سرش تماما شیشه بود. خورشید علاوه بر زندگی بخشیدن به گلدانهای زیبایی که روی زمین پشت شیشه ها قرار داشتند تمام اتاق را روشن کرده بود. میز بزرگ و زیبایی به رنگ قهوه ای سوخته سمت چپشان قرارگرفته و صندلی بزرگی پشت آن بود. دیوار سمت راست نیز سراسر کتابخانه بود. این اتاق نیز مانند وجود ایونهیوک برایش آرامش داشت. 
دونگهه به اتاق و ایونهیوک به او نگاه میکرد. از لبخند روی لبهای باریکش حدس میزد از آنجا خوشش آمده. اما برای شکستن سکوت بینشان سوالی که پاسخش را میدانست پرسید: از اینجا خوشت اومد؟ 
دونگهه نگاهش را از گلدانی که از بقیه کوچکتر بود ولی شاخه ای خشکیده در آن قرار داشت گرفت. با همان لبخند پاسخ ایونهیوک را داد: خیلی... اینجا فوق العادس. کار کردن اینجا باید خیلی حس خوبی داشته باشه.
بعد از گفتنش از جایش بلند شد و به سمت آن گلدان کوچک که با سرزندگی بقیه اتاق هم خوانی نداشت رفت. کنار آن زانو زد و دستی بر ساقه ی خشک شده ی گیاه کشید: این یکی خشک شده.
ایونهیوک کمی گردن کشید تا چیزی را که دونگهه از آن حرف میزد ببیند : این یه گل خیلی خوشگل بود... اسم چی بود خدایا... بنفشه آمازون؟.... بنفشه آنگولا.... بنفشه آف... یادم اومد بنفشه آفریقایی. نمیدونم چرا خشک شده. 
دونگهه کمی دیگر در آن حالت باقی ماند و آرام زمزمه کرد: شاید بشه دوباره سرحالش کرد. 
ایونهیوک که زمزمه آهسته ی او را شنیده بود کمی دیگر به پیشنهادی که میخواست برای دونگهه مطرح کند فکرکرد و بالاخره گفت: باید بگم میز و وسایل اتاقت و بیارن اینجا.
دونگهه که متوجه منظور او نشده بود با گیجی تنها نگاهش را به ایونهیوک دوخت. 
ایونهیوک: میخوام از این به بعد بیای اینجا و پیش خودم کارکنی. وکیل خودم و شرکتم باشی. دیشب گفتم یه دفتر برات آماده کنن ولی دوست دارم تو دفتر خودم بمونی. هم پیش همیم هم میتونی مواظب اون گلدون باشی.

موضوعات پوکر وب: You are my wage ،
[ شنبه 6 آذر 1395 ] [ 01:00 ب.ظ ] [ nini fishi ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب