Imprintof love/3 -1



سلام دوستان
مترجم عزیز به نت دسترسی نداشت پس من این قسمتو اپ کردم
 نظر یادتون نره


سخن مترجم :
واسه کسایی که گفتن نامفهومه توضیحات بعضی از کلمات خاصو اول این قسمت گذاشتم
از bluemoon عزیز بخاطر ویرایش خوبش ممنونم



1-شرکای روحی:نصف دیگر یک روح. یک شریک روح امکان دارد فقط یک شریک دیگر داشته باشد یا بیشتر باشد.

2-پیوند روح: میتواند رمانتیک یا افلاطونی باشد.پیوند به شریک یا شرکای روح اجازه به اشتراک گذاشتن عواطف وحس آگاهی از دیگری را می دهد.

3-انرژی روح: نیروی زندگی روح. این ارتباط مستقیمی با شریک یا شرکایشان دارد. وتنها زمانی فعال می شود که دوباره به هم بپیوندند.انرژی روح پیوند را تغذیه می کند. به پرورش روح یکدیگر کمک میکند.و همچنین سلامت یکدیگر را درحالت معمولی نگه می دارد.

4-گرسنگی انرژی: با انتقال ارتباط دارد. روح ها دوباره ارتباط برقرارمی کنند و در این پروسه به بدن هم نفوذ خواهند کرد. در طول انتقال،گرسنگی انرژی خطرناک است زیرا به راحتی ممکن است ارتباط فیزیکی به اندازه کافی گرفته نشود در حالیکه روح ها سعی می کنند دوباره پیوند بخورند. زمانی که گرسنگی انرژی اتفاق بیافتد و تاخیر پیش آید از بین رفتن بدن شروع خواهد شد. اگر کمکی به دنبال نداشته باشد، آن روح که از گرسنگی بیشترین رنج را می کشد ، اول می میرد.شرکای روحی نمی توانند تنها، ازگرسمگی بمیرند،همه آن هایی که پیوند را دارند از گرسنگی خواهند مرد.

5-انتقال: در طول اولین مرحله از اتحاد روح ها اتفاق می افتد.انتقال عشق حک شده ای را نشان میدهد که هر روح برای دیگری آن را حمل میکند.این عشق در طول لمس های فیزیکی ثابت انتقال می یابد. و باعث ایجاد پیوند عاطفی میشود.(با نام مستعار پیوند روح)

6-الحاق: نقش شرکای روح در انجام یافت یکدیگر وشروع انتقال است. این فعالیت روح هاست که بار دیگر یکی شوند.
.
.
.
مینهو اخم کرد" شبیه مرده ها شدی، کی خوابیدی؟" و کیوهیون در حالی که روی صندلی ون می افتاد رو به مینهو نالید.

" نخوابیدم"با کل بدن دردناکش زیر لب گفت"نتونستم ذهنمو خفه کنم"

چانگمین از جلوی ون خندید"این اتفاق وقتی می افته که با کارمند کمکی  عشق بازی کنی"
کیوهیون به پشت صندلی مرد لگد زد"عمدا اینکار رو نکردم، اتفاقی لبهامون خورد به هم"

"هرچی تو بگی" چانگمین دیگر پیگر موضوع نشد  و با آهنگ های گروه دختر حرکت کردند "من فیلم مونتاژ نشده رو دیدم، شما کاملا عمدا همدیگر را بوسیدین"

مینهوبا گرفتن کمر کیوهیون زندگی چانگمین را نجات داد.

وقتی کیوهیون با لمس مینهو لرزید مینهو گیج و شوکه شده عقب کشید"حالت خوبه؟"

کیوهیون جایی را که مرد جوانتر لمس کرده بود را مالیید" مثل اینکه گفتم درد دارم "

مینهو به او خیره شد وتکرارکرد" درد، چجور دردی؟"

کیوهیون بخاطر سوال نامفهومش به او خیره شد"چی؟"

" احساس میکنی پوستت شکننده شده؟"

" درمورد چه چیز کوفتی حرف میزنی مینهوو؟"

"هیونگ سوال رو جواب بده،احساسش مثل اینه که پوستت داره میشکنه؟"

کیوهیون سرش را تکان داد" نه اینجوری نیست"

"چی..." کیوهیون قبل از اینکه حتی دست مرد لمسش کند دورش کرد.

مرد جوانتر به آرامی از خودش دفاع کرد" فقط میخاستم دمای بدنت رو چک کنم"

کیوهیون خیلی واضح گفت " من مریض نیستم، اگه بودم الان همه مریض بودیم"

چانگمین متقابلا وقتی موهایش را درآیینه مرتب میکرد به آنها در آیینه نگاهی انداخت و گفت "اون انبار سرد بود و همه ما میدونیم چقدر آسیب پذیری چون خیلی ظریفی"

کیوهیون  به او قول داد" من تو رو میکشم"گرچه تهدیدش ضعیف بود با این وجود او کمی لرزید." تا آخر امروز، طرفدارات برات عزاداری میکنن"

چانگمین برایش بوس فرستاد.*-*

مینهو با توجه به لرزیدنی که داشت آرام گفت "هیونگ... شاید ما باید..."

کیوهیون مطمئنش کرد" من خوبم. فقط بد خوابیدم. یادت رفته نزدیک انبارمیخوابم؟"

مینهو بنظر ناراحت بود، اما همینکه آخرین عضو گروه کنار مینهو خزید و شروع به غرغر راجع به زودتر تموم شدن کار موها و آرایشش کرد موضوع فراموش شد.

کیوهیون هدفونش را روی گوشش گذاشت آهنگی را تصادفی انتخاب کرد تا صدای اعضای گروه را نشنود و امیدوارانه سعی میکرد قبل از اینکه عکس برداریشان را انجام دهند چندساعت بخوابد.

او مسیر رسیدن به محل فیلمبرداری و زمان انجام کار آرایش موها و صورتش را خوابید، زیاد نبود اما حتی باعث شد بیشتر احساس خستگی کند.

حتی چانگمین هم کمی هوایش را داشت که نشان دهنده نگرانی اون بود.

چانگمین گفت" حتی با گریم هم بنظر مریض میرسی"  با آن شخصیت پررویش جمله بهتری نمیتوانست پیدا کند.

کیوهیون به انعکاس چشم های خسته اش روی شیشه پنجره خیره شد. کنار هم نشسته بودند و کمی قرمزی چشمهایش معلوم بود" شاید بخاطره خط چشمه؟"

چانگمین سرش را تکان داد" تو...خیلی داغون بنظر میرسی"

همانطور که منتظرعکاس بودند کیوهیون سعی میکرد حالتش را بهتر کند، زیر لب گفت" خیلی کمک کردی!"

عکاس گفت" چانگمین میتونی به کیوهیون نزدیک تر شی؟" و کیوهیون جلوی خمیازه اش را گرفت، نمی خواست آرایش چشمانش به هم بریزد.
اما دومین بار چانگمین با او برخورد کرد و باعث شد کیوهیون در حالیکه از درد هیسی کرد به سرفه بیفتد و با خجالت از او دور شود.

چانگمین و عکاسشان هر دو با نگرانی صدایش زدند" کیوهیون؟"

کیوهیون سعی میکرد احساس سوزشی در جایی که کمی لمس شده بود را نادیده بگیرد، درحالی که مستقیم به جلو میرفت ،دندانهایش را روی هم می فشرد.

" متاسفم" او عذرخواهی کرد و عکاس با تردید دوربین را بالا آورد تا عکس برداری از آن ها را شروع کند.

زمزمه چانگمین را شنید و فلش زده شد"به چکاپ نیاز داری"

کیوهیون ژستش را تغییر داد" خوبم"

فلش دیگری زده شد.

"نیستی" چانگمین در حالیکه ژستش را تغییر میداد با نگرانی و غر گفت.

کیوهیون صبر کرد تا عکاس حالتش را تغییر دهد تا جواب چانگمین را بدهد"من فقط خسته ام ، مثل همه مون، بیشتر بخوابم خوب میشم."

چانگمین شانس جواب دادن را نداشت چون ثانیه ای دیگر کیوهیون پشت به پنجره وژست مخالف اوایستاده بود، وثانیه ای دیگرسکندری خورد و مقابلش بود.

درحالی که چانگمین وعکاس اسمش را در تعجب ونگرانی فریاد می زدند، کیوهیون می توانست احساس کند با هر ثانیه ای که میگذرد انرژیش تحلیل می رود، پاهایش ضعیف شد و با احساس ترس کنار پنجره به پایین سر خورد.

او نمی توانست بیمارشود. آن ها در طول هفته باید روی استیج کامبک شان را اجرا کنند.او از عهده بیماری برنمی آمد. نمیتواند بخاطر خستگی بیهوش شود.

اما درحالیکه دنیا تاریک میشد، وز وزی در ذهنش که از دیروز به آن عادت کرده بود، رشد کرد، کیوهیون احساس برافروختگی کرد،سرش سنگین شد و سعی می کرد وحشت نکند.

شنید که چانگمین منیجرشان را با فریاد صدا زد، و سرمای پنجره کمک خیلی کمی در برابرحرارتی که سعی میکرد او را از داخل بسوزاند ،بود.
وقتی چشمهایش روی هم افتاد نمیتوانست کاری کند و واقعا نمیتوانست به تقاضای وحشت زده اش برای بیدار شدن پاسخ دهد.

وقتی دنیا ساکت شد ذهن کیوهیون آرام گرفت و او بیهوش شد.

وقتی بهوش آمد ، دراتاقی کم نور بود.

میتوانست صدای وزوز آرامی را از سمت چپش بشنود، صدایی به آرامی ویبره یک ماشین،و وقتی چشم بر هم زد وپلک های سنگینش را بیشتر از هم باز کرد،برای فهمیدن اینکه چه میتواند باشد نگاهی انداخت.

شبیه مانیتور قلب بود،اما وقتی به پایین نگاه کرد تادستش را برای داشتن گیره انگشت چک کند متوجه شد که به آن وصل نیست.

چیزی که بهش وصل شده بود یک پک سفید کوچک بود که درون مچ دستش روی نقطه ضربان نبض قرارداده شده بود.

کیوهیون به آن خیره شد وسعی میکرد به خاطر بیاورد که آیا این روش معمول برای نظارت بر روی قلب است که متوجه چیزغلطی شد.

سرش را به راست چرخاند،دیر متوجه شد. does a double take.

آنجا،روی صندلی کنارتختش با سری که بخاطر خوابیدن پایین افتاده بود مدل فیلم برداری موزیک ویدیو بود.

چشم های کیوهیون به دست های دونگهه که در دست های خودش حلقه شده بود، خیره شد.

زمزمه کرد" چه جهنمیه؟"دست آزادش تکان خورد، ذهنش با سردرگمی در مبارزه بود.
گرچه دستش را از دست دونگهه جدا کرد ماشین کنارش با تولید صدای بیب کوچکی او را از وضعیت مزخرفی که درآن بود، ترساند.

آن صدا هشداری برای بیدار شدن دونگهه بود ، وکیوهیون به ماشین خیره شد وخطی که ثابت شده بود الان زیر نشانگررفت.

"چرا این صدا رو میده؟" کیوهیون با گرفتن دوباره دستش توسط دونگهه کمی وحشت زده شد ، سعی کرد باحرکتی سریع دستش را آزاد کند، به مرد بزرگ تر نگاه کرد" چیکار میکنی...؟"

دونگهه دست او را با دو دستش نگه داشت و چشمانش به مانیتور بود " این یه انرژی خوانه،انرژی روحت رو نظارت میکنه."

کیوهیون به او خیره شد، به بیپ خیلی ریز دستگاه توجهی نکرد."من...این بی معنیه" تقلا کنان گفت" من شریک روحی نیستم"

دونگهه به کیوهیون خیره شد، دل کیوهیون با نگاه به چشمان مرد بزرگ ترغرق شد.

کیوهیون با زمزمه گفت"نه" سعی کرد حقیقت را انکار کند در حالیکه نقطه ها در مغزش بهم وصل میشدند .تقلا کرد دستش را آزاد کند"این-نه،ما شریک روحی نیستیم."

دونگهه تنها چنگش را محکم تر کرد،و طولانی تر کیوهیون به او خیره شد، تا جایی که میتوانست خط های خستگی و رنگ پریدگی پوستش را در مقایسه با دیروز ببیند.

این چیز خوبی بود که دستگاهی به قلب کیوهیون متصل نبود ، وگرنه آشکارا نشان میداد  که او به علت ضربان نامظنم قلبش کم مانده است ایست قلبی کند.

صدای بیپ بالاخره متوقف شد، وسرکیوهیون بالا آمد تا خط تعادل را برروی نشانگر دوباره ببیند.

الان که تو بیدار شدی ما نیازه تو رو بالاتر از نشانگر بیاریم تا تو به ثبات قابل ملاحظه ای برسی."

دونگهه با صدایی یکنواخت توضیح داد، مثل اینکه فقط دستورها را تکرار میکند.شاید هم اینگونه است.

کیوهیون به نشانگر خیره شد.

با ضربه ای ناگهانی وشدید دستش را آزاد کرد و همانطور که از تماس مرد دوری میکرد،  خط را دید که به زیر خط نشانگر رفت و دوباره صدای بیب به نشانه قطع ارتباط  با انرژی مرد دیگر به صدا امد. 

وقتیکه دونگهه دوباره دستش را گرفت، این بار محکم و کمی دردناک چنگ زد، کیوهیون خط را که تند وسریع حرکت کرد تا بالاخره دوباره به بالای خط نشانگررسید دید، صدای بیپ خفه شد.

سکوت کر کننده شد.

کیوهیون به خودش نگاه کرد، متوجه شد که هنوز لباس هایی که برای عکس برداری پوشیده ، تنش بود ، و در شگفت بود که چقدر زمان گذشته است.

شروع به حرف زدن کرد اما گلویش خشک شده بود و بخاطر همین کلمات را با تاخیر میگفت "کی...چند وقته؟"

وقتی نگاهی به مدل انداخت،نگاه مدل روی دستشان بود.

خیلی ساده گفت" دوساعت؟" شانه بالا انداخت" وقتی باهام تماس گرفتن که من مشغول بالاآوردن بخاطر پرخوریم بودم"

تماسی برای او تا خودش را به بیمارستان برساند.این یک روال معمول است.

کیوهیون پرسید"پس تو هم احساس مزخرفی داشتی؟" سعی داشت جو عجیب بینشان را از بین ببرد.

دونگهه سرش را تکان داد" نمیتونستم استفراغم رو متوقف کنم،مثل بید میلرزیدم. فکر می کردم دارم تب میکنم"

کیوهیون زمزمه کرد"حدس میزنم این حس رایجی باشه که دو به دو اآدما رو کنار هم قرارمیده. متاسفم"

دونگهه بالاخره با اون نگاه کرد و با حالت گیجی پرسید" چرا عذرخواهی می کنی؟"

کیوهیون شانه بالا انداخت" هیچ کدوم ما اینو نمیخوایم"

"آره خب این چیزی نیست که الان جلوشو بگیریم، ما فقط باید انرژی روحمون رو در حد بالا و هوشیاری نگه داریم"

کیوهیون نتیجه گرفت" وبعدش ما میتونیم به حالت نرمال برگردیم.خب اونقدر نرمال که این میتونه فراهم کنه"

دونگهه سرش را تکان داد ، درحالی که کمی در صندلیش عقب میرفت آه کشید، الان فشار دستش روی کیوهیون خیلی محکم نبود.

با اینکه کیوهیون این حرف را زد ولی هیچ ایده ای نداشت که آیا همه چی میتواند به حالت نرمال برگردد

از موضوعاتی که در مدرسه مجبور به یاد گرفتنشان شده بودند به یاد می آورد که شرکای روحی یکدیگر را تشخیص خواهند داد و انرژی روحشان با هم پیوند داده خواهد شد بنابراین آنها دوباره میتوانند بهم متصل شوند و چیزی به نام الحاق اتفاق می افتد. انتقال به علت لمس دائم شروع  میشود  چون ظاهرا وقتی شرکای روحی همدیگر را پیدا میکنند آنها انرژی روحی خودشان را تولید میکنند تا به شریکشان متصل باقی بمانند. 

کیوهیون یا حس سردردی چشمانش را بست و آه کشید.

او در حقیقت این پیوند را نمی خواست. احساس راحتی با پیوند به انسان دیگری که غریبه بود ، نمی کرد. او این ایده را که به انسان دیگری تا این حد صمیمی پیوند بخورد دوست نداشت.

زمرمه آرام دونگهه را شنید"بیشتر استراحت کن، منتظر میمونیم ببینیم دکتر چی از ما می خواد که این سریعتر تموم بشه"

کیوهیون به نصیحت او گوش کرد ،در اینصورت بود که میتوانست از جو ناراحتی که بینشان بود فرار کند

شاید با کمی شانس همه این ها یک رویای لعنتی باشد.


این یک رویا نیست.

و غم وغصه کیوهیون را بیشتر کرد، کیوهیون می توانست الان تغییری را در خودش احساس کند.

او احساس میکرد حالش بهتر شده است، به هیچ وجه احساس مزخرفی نداشت. اما میتوانست احساساتی که اطرافش  روی پوستش و در پشت ذهنش  جا خوش کرده بودند را حس کند.

زمانی که از دکتر پرسید که آیا دونگهه هم میتواند این احساس یکسان را حس کند دکتر با زدن پوزخندی سرش را تکان داد.

مرد پیرتر توضیح داد" این یک پیوند روحی است، انتقالتون شروع شده "

کیوهیون نمیخواست این چیز احمقانه شروع بشود.انتقال احساسات،  پیوند را حک میکند.انرژی روحیشان بیشتر متصل میشود و رشد میکند.و هر چقدر بیشتر شود این پیوند بیشتر پرورش پیدا میکند.

دکتر درحالیکه یادداشتی بر روی مانیتور کیوهیون مینوشت گفت" چون من از برنامه های شلوغ هر دو نفرتون اطلاع دارم، برای بالا بردن سرعت انتقال، لمس بیشتر، سرعتش رو بالاتر میبره."

کیوهیون پرسید" چطور دونگهه متصل نمیشه؟"  از وقتی بیدار شده بود و متوجه این موضوع شده بود این موضوع اذیتش میکرد. " چرا فقط من؟"

روح تو تنها با روح دونگهه ارتباط برقرارکرده ،این توضیح اینه که چرا تو هوشیاریتو از دست دادی،تو انرژییتو از دست دادی. اینکه چرا تو متصل شدی، ما نیازه بررسی های بیشتری انجام دهیم که چقدر مستعد نیاز به انرژی بودی."

همه این ها به کیوهیون می فهماند که همه وقت چانگمین راست میگفت، او روح آسیب پذیری دارد.

او قرار بود زندگی دوم کیوهیون را داشته باشد .

در حالیکه که کیوهیون از درون به آرامی بخاطر این خبر میمرد دکتر با خوشحالی ادامه داد.
"بغل کردن بهترین روش برای افزایش انتقال و رشد انرژی هستش. لمس بیشتر شما را صمیمی تر میکنه، احساس بهتری میکنید چون انرژی روحی شما روح زندگیتون هستش و ارتباط مستقیمی با سلامت شما داره پس سطح انرژی روحیتون رو بالا نگه دارید تا هیچ وقت مریض نشید."


کیوهیون وقتی  به طرز احمقانه ای به حرف های مرد گوش میکرد تقریبا میخواست گریه کند.

او نه تنها باید تا حدی این پدیده مسخره را مدیریت کند بلکه مجبوربود آن مدل را که دیروز وانمود میکردند شرکای روحی اند در آغوش بگیرد.همان مدلی که او را بوسید آنزمان بنظر طبیعی ترین چیز دنیا بود و همه چیز بخاطر این چیز لعنتی باستانی بود. 

کیوهیون که هنوز آماده پذیرش این حقیقت نبود، پرسید"چیزی نیست که ما این پیوند را افزایش ندیم؟ نمیتونیم فقط با گرفتن دست این پیوند رو تا این حد نگه داریم؟"

صورت دکتر سریع نظرش را درمورد چگونگی واکنش کیوهیون مخفی کرد،اما او هنوز قضاوت را درچشمان مردی که سعی میکرد چیزی که اجتماع به بنظرمی رسد به آن اشتیاق دارند را رد کند، میدید.

"میتونید دست هارو نگه داری، ولی همانطور که گفتم به این معنیه که انتقال کندتر انجام میشه"

کیوهیون به دونگهه نگاه کرد" برنامه های من کنسل میشن تا بفهمن چطور از پس مخفی کردن این بر بیان، برنامه های تو چطور؟"

مرد بزرگتر گفت" شغل بعدی من تا پایان این هفته شروع نمیشه"

کیوهیون گفت" که به ما چند روز وقت میده"سمت دکتر برگشت"انتقال با این مدت زمان اگر ما فقط دست هم رو نگه داریم کامل میشه؟"

دکتر مثل کسی که نمیخواست به آن اقرارکند اما مختصر سری تکان داد."امکان داره. به هر حال من توصیه هامو بهت کردم که-"

کیوهیون حرفش را قطع کرد"هیچ کدوم از ما اینو نمیخواد، ما پیوند احساسی بطوری که به همدیگه برای زنده نگه داشتن دیگری وابسته باشیم نمخاییم. "


دونگهه با صدای مطمئنی پرسید" پیوند روح افلاطونی وجود داره،درسته؟"

دکتر دوباره سر تکان داد" گرچه مدرک کافی برای اثباتش نداریم-"
مرد بزرگتر ادامه داد"ما میتونیم هر از گاهی با هم ملاقات کنیم تا سطح انرژی روحمون رو ثابت نگه داریم درسته؟" و کیوهیون به مدل نگاه میکرد که به راحتی راجع به موقعیتشان بحث میکرد،هیچ دلیلی نداره که پیوند احساسی رو تقویت کنیم، درسته؟"

دکتر توضیح داد" خب ، برای شرکای روحی پیوند با ثبات داشتن راحته چون حفظ انرژی روحی از این طریق راحته. با کمی ناراحتی اضافه کرد " شما بهم متصل خواهید بود، فقط..."

" ما نمیخوایم این پیوند از راه عاطفی نزدیک کنیم"کیوهیون تمامش کرد وبا آسودگی لبخند زد"روی کاغذ، ما ازلحاظ فنی شرکای روحی هستیم اما در واقعیت..."

دونگهه هم با لبخند کوچکی تمامش کرد"ما میتونیم زندگی نرمال خودمون رو داشته باشیم" وبا شیطنت اضافه کرد" ما کافیه هر دو هفته یا هفته ای یکبار همدیگه رو ببینیم و دستهای هم رو بگیریم" برای اولین بار بعد از اینکه این بمب بینشان افتاده بود آنها دوباره آرام شدند.


کیوهیون تقریبا با خوشحال گفت"هیچ کس هرگز متوجه نمیشه، تو میتونی دوست مدلم باشی که اخیرا باهاش آشنا شدم."

دونگهه خندید، وپشت دست کیوهیون که هنوز در دستش بود ضربه زد" به این معنیه که میتونم بلیط رایگان برنامه هاتو بگیرم؟"

کیوهیون با خوشحالی خندید و به طعنه گفت"به بختت لگد نزن"

آن ها سمت دکتر ساکتی که عکس العمل هایشان را بررسی میکرد، برگشتند.

دونگهه درحالیکه کش و قوسی به خودش میداد گفت " تخت دیگه ای نیاز داریم پشتم از وقتی روی این صندلی خوابیدم داره منو میکشه"

کیوهیون گفت" یا شاید بخاطر اینه که تو پیری، هیچ وقت سنتو بهم نگفتی"

دونگهه به دماغ کیوهیون ضربه زد" تو الان روحمو داری و میخوای سنمو بدونی؟ نباید چیز دیگه ای مهم باشه؟"

کیوهیون از طعنه مرد ماهیچه هایش منقبض شد" باشه، نگو، دیگه هرگز نگو"

دونگهه خندید وکیوهیون برگشت و دکتررا که هنوز آن هارا نگاه میکرد، دید.

او اخم کرد در حالیکه لبخند سریع از صورت مرد ناپدید شد.

هر چی. تا زمانی که به آن پیوند عاطفی وحشتناک مجبور نیست، کیوهیون در این اتاق بیمارستان تا وقتیکه انرژی روحی درمانش کند می نشیند. 

او در حال حاضر طعم مختصری از اینکه گرسنگی روحی چیست را چشیده است و هیچ عجله ای برای تکرار این گرسنگی ندارد.

موضوعات پوکر وب:
[ جمعه 5 آذر 1395 ] [ 10:02 ب.ظ ] [ Defector97 ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب