Tanto / 10
sulay, sekai


حرفی نیس


مخلصیم تمام قد



.

شیر آب را بست، بالاخره بوی تعفن را از خودش دور کرده بود. لحظه ای جملات سوهو در مورد جایزه و ایل هون و دست چپ و مرتب بودن مرور کرد و خنده اش گرفت. امکان نداشت ایل هون او را زنده بگذارد البته خیلی هم ناراحت نبود در هر حال حالا سوهو را هم با او می کشتند و تنها نمردن به اندازه ی کافی برایش خوب بود.
از آن جا که نه لباس اضافه ای داشت و نه حوله ای انتظار داشت سوهو آن ها را برایش آماده کرده باشد. یک حوله ی تمیز و یک دست لباس اضافه حداقل چیزی بود که کسی باید در خانه اش داشته باشد. در حمام را تا نیمه باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت: هیچ چیز! امکان داشت او چنین چیز بدیهی ای را فراموش کرده باشد پس شانه ای بالا انداخت. این پسر خودش را با چه نامی معرفی کرده بود؟ سو .. سو ... آها سوهو! سعی کرد صدایش به اندازه ی کافی بلند باشد.
-    هی سوهو!
صدایی ناراضی از داخل نشیمن به گوشش رسید.
-    مودب باش! بهتره منو سوهو شی صدا کنی!
با عصبانیت نیم قدمی جلو گذاشت تا هر چه زودتر حساب این پسرک عوضی را برسد اما با یادآوری وضعیت دوباره به داخل برگشت. ل//ب هایش را روی هم فشار داد و نفس عمیقی کشید تا آرامشش را حفظ کند، فعلا چاره ی دیگری نداشت. ل//هایش را کج و تمسخر را چاشنی لحنش کرد.
-    مستر سوهو! قصد نداری حوله یا لباس بهم بدی؟
-    نه!
دیگر نمی توانست خونسرد بماند.
-    هی عوضی من که نمی تونم تموم عمرمو اینجا بمونم!
تصور می کرد او هم به اندازه ی خودش عصبانی باشد اما وقتی خونسردی لحنش را شنید، نزدیک به انفجار بود.
-    باید قبلش لباساتو می شستی و میذاشتی خشک شه!
یقه ی حوله تن پوشش که روی شانه افتاده بود، جمع کرد و همچنان مشغول تماشای برنامه ی بی مزه ی تلویزیون بود و سعی داشت آخرین قطره ی آب پرتقالش را با آن صدای وحشتناک نی از ته لیوان بزرگش بیرون بکشد.
-    موقع لباس خریدن یه کم سلیقه به خرج بده.
این صدا چقدر نزدیک بود، دیگر از داخل حمام به گوش نمی رسید. با تعجب به سمت صدا برگشت و لحظه ای با بهت به لی خیره شد.
دو دکمه ی بالایی پیراهن مردانه ی مشکی را باز گذاشته بود و سعی می کرد کمربند درشت شلوار چرم همرنگ آن را محکم کند.وقتی بالاخره موفق شد سرش را بالا آورد نگاه تیزی به او انداخت.
-    کسی بهت نگفته سلیقه ات افتضاحه؟
هنوز هم گیج به لباس های عزیزش در بدن دیگری نگاه می کرد.
-    اینا ...
شانه ای بالا انداخت و ابروهایش پرید، با لحن حق به جانبی گفت:
-    وقتی برام لباس نذاشتی فرضو بر این گذاشتم که حق انتخابو به خودم دادی.
یک نفر چقدر می توانست غیرقابل تحمل و اعصاب خرد کن باشد؟ چیزی در وجودش به جوشش افتاده بود و انگار به جای خون ماده ای محرک در رگ هایش می دوید. با خشم به سمت او حمله کرد.
-    حرو//م زاده!
وقتی یقه ی او را به چنگ گرفت به جای رفتار عصبی متقابل با پوزخند لی رو به رو شد. در انتهای چشم هایش شیطنت وحشیانه می درخشید. دست هایش متجاوزانه دور او حلقه شد و بی توجه به دست های مشت شده ی او درست زیر راه هوایش او را محکم تر به خود چسباند.
-    می دونستی همه ی چیزی که تنته به یه گره بنده؟
انگشت هایش بی اختیار یقه ی او را رها کرد، تا به حال هیچ وقت در چنین موقعیتی قرار نگرفته بود. تا به حال هیچ وقت درباره ی چنین چیزی نگران نشده بود. اصلا مگر مهم بود که جلوی پسر دیگری ل//خت شود؟ نمی دانست چرا آن پوزخند پر رنگ تحقیر آمیز جا خوش کرده گوشه ی راست ل//ب های لی  تا این حد معجونی از خشم و ترس و ناامنی و ... را در دلش به غلیان می انداخت. صبرکن! اصلا  چرا باید به چنین چیزی اهمیت می داد؟ انگشت هایش جان گرفته دوباره روی یقه اش محکم شد و به تقلید از او پوزخندی روی ل//ب هایش ساخت.
-    چرا باید چنین چیزی برام مهم باشه؟ ما هردو پسریم!
پوزخند ل//ب های لی خشک شد و انگار حتی گلویش هم به همین درد دچار شده بود. زبانش سنگین شده بود و در دهانش نمی چرخید و شاید همه ی این ها به خاطر این بود که جوابی نداشت اما با یادآوری بدنی که یکی دو ساعت قبل وقتی سوهو تی شرتش را از تنش بیرون کشید.. این دیگر چه حس مزخرفی بود؟ با وحشت او را عقب هل داد و سعی کرد کاملا طبیعی رفتار کند. چه احمقانه، معلوم بود که همه چیز طبیعی بود.
-    خواستم هشدار داده باشم!
یقه اش را صاف کرد و دوباره پوزخند قدرت و برتری را به ل//ب هایش برگرداند.
-    انقدر خسیس نباش این فقط یه دست لباسه!
و با تمسخر ادامه کرد:
-    وقتی ایل هون بابت زنده موندنم بهت جایزه بده میتونی یه بهترشو بخری!
و همانطور که به سمت مبل می رفت تا بیخیالانه و طوری که انگار اتفاقی نیفتاده است روی آن لم دهد اضافه کرد:
-    البته این دفعه یکی از رفقای با سلیقتو با خودت ببر!
دندان هایش را با خشم روی هم سایید. دلش می خواست همانجا این پسرک گستاخ را تکه تکه کند اما حیف که به او احتیاج داشت.حیف!
***


موضوعات پوکر وب: Tanto ،
[ پنجشنبه 4 آذر 1395 ] [ 08:43 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب