Trespass / قسمت 20-1

سلام به ابرک های قوقول خودم
این قسمت کمه و ادامه ی قسمت بعده
یعنی نیم پارته
برای همین فایلی نذاشتم 
برید ادامه برای خوندنش
قسمت بعد مفصل تره


" مسافرین محترم ... کاپیتان با شما صحبت میکند .. ما تا ده دقیقه دیگر بر روی باند هواپیمای بین المللیLAX  لس آنجلس آیالات متحده ی آمریکا فرود خواهیم آمد ... هوا آفتابی و دما +25  میباشد ... اوقات خوبی را برایتان از طرف تیم هواپیمایی امارات ، آرزومندیم ... "
شیوون پنجره ی کوچک هواپیما که  آفتاب سوزان و طلایی کالیفرنیا را نمایان میکرد ، را تا نیمه پایین کشید و به پاها و بدنش کش و قوس داد ... البته نه دستانش !!! کیوهیون چون همیشه بر روی شانه ی او چنبره زده بود و خواب هفت پادشاه را میدید ....
گویی که تمام دغدغه ها و غصه هایش را در یک نفس جمع کرد و به سرعت بیرون داد.
- کیوهیون تو چرا همیشه شونه ی منو با بالشت اشتباه میگیری؟ دیگه شونم اندازه ی سرت رفته تو !!
آهسته تکانی به شانه اش داد تا شاید کیوهیون را از خوابی که شبیه به مرگ بود بیدار کند اما او با بمب اتم هم هوشیار نمیشد !! چه تفاوت جالبی بین چهره ی جدی اش با حال این لحظه اش داشت !!
- یاااا جدی میگم بیدار شو !!
مهماندار خانم و نسبتا قد بلندی نزدیک صندلی آندو ایستاد و با لبخندی بر ل//ب گفت : 
- میبخشید قربان لطفا پشتی صندلی رو به حالت اول برگردونید و کمربندتون رو ببندید !! از ایشون هم بخواهید که بیدار شن...
شیوون نیز به همان اندازه ای که مهماندار جدی بود ، گفت : 
- خانم من با یه خرس قطبی که استثناء تمام سال رو جای برف رو شونه ی من میخوابه طرفم ...
مهماندار دستش را مقابل دهانش نگه داشت و خندید و یکبار دیگر برای تاکید گفت : 
- لطف کنید بیدارشون کنید ... تا کمتر از ده دقیقه هواپیما فرود میاد ...
- بله حتما خیلی ممنون
شیوون مدام و از روی عمد شانه اش را تکان میداد تا از زیر سنگینی سر او خلاص شود ... البته کیوهیون هم به اندازه ی شیوون برای آزار دادن او موذی بود !!
- شاید بخاطر دیشب خسته س !!
با یادآوری اتفاقی که شب گذشته در هتل افتاده بود دلیل خستگی کیوهیون را درک کرد ... 
- اما بهرحال باید بیدار شه !!
دست اش را به آهستگی از پشت او گذراند و سراسیمه و به سرعت بر شانه ی کیوهیون زد..
- کیو .. کیو بلند شو !! هواپیما آتیش گرفته .. باید فرار کنیم ...
جوابی از کیوهیون جز خرناس هایش که سر به فلک میکشیدند ، نیامد ..
- یااا جدی میگم .. پاشو .. داره کم کم زبونه میگیره !!
و کیوهیون همچنان در خواب نقشه ی کشتن بنیان گذار ترسپس را میکشید ..
- بدبخت من میرم تو میمونی جزغاله میشی هااا
- عین آدم جا خالی بده خودش بیدار میشه این مسخره بازیا چیه دیگه؟ 
این صدای مین هیوک بود که از صندلی پشت بی تفاوت به او نگاه میکرد و برای مزه دار کردن حالت اش پشت سر هم پلک میزد ...
- اگه جا خالی بدم ممکنه گردنش در بره یا بشکنه ...
- داستان شروع کردی مینویسی شیوون؟
- ها؟
- همین که هواپیما آتیش میگیره و طرف قطع نخاع میشه و دوستش فرار میکنه و تو آتیش جزغاله میشه ...
شیوون نگاه سردرگمی به او و شونو که در کنارش خیره به بیرون از پنجره ،  نشسته بود انداخت و پرسید : 
- اونو بیخیال ... این همیشه انقدر دست به سینه و مودب میشینه؟
مین هیوک آهی از سر شرمساری عوض شونو کشید و گفت :
- آره این همیشه همینجوریه
- آخی بهت تسلیت میگم بخاطر همچین هم تیمی ای ....
مین هیوک لبخند شیطانی بر ل//بانش نشاند و گفت : 
- توام همینطور ...  باید سخت باشه با ارباب خرس ها سر و کله زدن !!
- یااا کی خرسه؟
کیوهیون که تا آن لحظه بر خلاف تصورات شیوون و مین هیوک در باتلاق خواب غرق شده بود سرش را بلند کرد و به آندو در حالی که این سوال را پرسید نگاه کرد 
- ببینم صدای خرناس ات  تو هواپیما نویز انداخته بود داشتیم سقوط میکردیم ... این همه مدت خبر مرگت بیدار بودی؟
کیوهیون ابروهایش را طوری در هم فرو برد تا جایی که از چشمانش فقط دو خط صاف به جا ماند ..
- تو الان با مافوقت اینجوری حرف زدی؟
مین هیوک سرش را برای تایید چند باری بالا و پایین کرد و گفت : 
- هووم
- تو حق نداری با ارشدت اینطور صحبت کنی .... رئیس پار..
مین هیوک با پوزخندی حرف او را به مضحکه گرفت و میان صحبت های او به حرف آمد :
- اولا رئیس دیگه تعطیله ... از این به بعد فرمانده کیم ئه !! بعدشم ما وقتی دور از ماموریت و کاریم فقط چند تا دوست بیشتر نیستیم ... به مقصد بعدی که رسیدیم چشم ... برات کفش هاتم واکس میزنم جناب ارشد قطبی !!
- من خواب نبودم فقط میخواستم گوش بدم ببینم چه چرت و پرت هایی پشت سرم میگین
شیوون هم که به هیچ عنوان از شوخی بی مزه ی کیوهیون لذت نبرده بود مشت محکمی بر سینه ی او کوباند و گفت : 
- من مگه ازت میترسم .. تو روی خودتم همه ش رو دوباره تکرار میکنم ... شونه م تو این مدت ده سانت رفته تو ... هر کی ببینه فکر میکنه یه مریضی ناشناخته س !!
کیوهیون همانطور که دستانش را بروی سینه اش میکشید معترضانه گفت :
- تو به چه حقی منو میزنی؟ یکار نکن با این فرمانده پیریه رفیق بشم بدم پوزه ت رو بخوابونه هاااا ...
....
- آقایان شما که هنوز کمربندتون رو نبستید ... فقط پنج دقیقه دیگه هواپیما فرود میاد .. خواهشا همین حالا کمربندهاتون رو ببندید 
این را مهماندار مردی که با کلافگی به بی تفاوت بودن آنها نسبت به تذکرات قبلی نگاه میکرد ، گفت 
البته کیوهیون و شیوون بعد از آن در سکوت مطلق منتظر ماندند تا از آنجا که در دید هر دو یک قوطی دراز ترسناک بیش نبود،  خلاص شوند ...
.
.
.
.
.
- از اینکه خونه ی فرمانده کیم میمونیم خوشحالم 
- یا از اینکه تو یه اتاق میمونیم خوشحالی؟
شیوون پیراهن سفیدش را تن در آورد و به سمت کیوهیون پرتاب کرد ..
- نخیر ... از اینکه تو هتل و زیر نظر نیستیم خوشحالم 
پیراهن کثیف او را از روی سرش برداشت و با عصبانیت به زیر پای اش انداخت ..
- یااا یاا یاااا یاا اون کلی پولشه ...
- اگه برات ارزش داشت اینجوری پرتش نمیکردی
- اگه انقدر رو مخم رژه نری عصبانی نمیشم تا چیزی رو پرت کنم 
نگاهش که به بدن ع//ریان شیوون افتاد سر به زیر انداخت و گفت : 
- بهرحال .... بهرحال....خوب.... بهرحال تو ...
- ها؟ چته؟ 
پشت به او ایستاد و به زحمت حرفش را به زبان آورد :
- بهرحال کارت اشتباه بود ...
- تو چته ؟ چرا پشت میکنی؟
چند قدم سمت در اتاق برداشت تا از بابت فاصله گرفتن از شیوون خاطرش جمع شود ...
- همینجوری ... مشکلی داری؟
- مشکل که نه !!! منتهی اینجا یه تخت هست و منم لباس تنم ندارم 
دستانش را مقابل بدنش به حالت ضربدری نگه داشت و من من کنان گفت : 
- خب ...خب...خب که ..چ...چی؟
- خب که حواست باشه اگه بخوام اتفاق دیشب دوباره میافته. ..
با این حرف شیوون اتفاقات دیشب همچون برق از مقابل چشمان کیوهیون گذشت ... هنوز گرما و حرارتی که تجربه کرده بود را حس میکرد ... هنوز دردی که چشیده بود را بیاد می آورد ... با خود فکر میکرد که اگر لذت برده بود یا آزار دیده بود بهرحال برایش در این لحظه خوشایند نبود ...
بی آنکه کلمه ی دیگری بر زبان بیاورد از اتاق بیرون رفت. ..
به حرکات بچه گانه ی او خندید و با خود گفت : 
- احمق دوست داشتنی ...
.
.
.
- کیتلین عزیزم .. اون مردی که همراه پدربزرگت داره نزدیک میشه پدرته !! خواهشا در حد یک دوست باهاش رفتار کن ... نذار چیزی متوجه بشه !!
کیتلین عروسک اش را محکم تر در آغوشش فشرد و به چهره ی جذاب و جوان پسری که به او نزدیک میشد چشم دوخت ... آنقدر جوان که حتی لحظه ای به فرزند او بودن شک کرد .. 
- اون پدر منه ؟
هیوکجه دست نوازش بر روی سر دخترک کشید و آهسته گفت :
- هیییییسسسسس کیتی ... اون گوشای تیزی داره ..
- اون خیلی جوونه ...
دونگهه دست کیتلین را که تا آن لحظه در دست خود نگه داشته بود ، به گرمی فشرد و گفت : 
- کیتی قبلا راجع بهش صحبت کردیم ... خواهشا صبور باش
....
مین هیوک کمی جلوتر از فرمانده کیم به راه ادامه داد و با فاصله ی کمی از کیتلین و دونگهه و هیوکجهدر مقابل شان ایستاد ...
کیتلین از دیدن پدرش از این فاصله آن هم بعد از این همه سال وحشت زده به نظر میامد ... نفس اش را به سختی کنترل میکرد و دستان لرزان اش را زیر عروسک اش پنهان کرده بود ...
مین هیوک در مقابل دخترک زانو زد و دستانش را بر روی شانه ی او گذاشت و گفت : 
- سلام کیتلین ... من مین هیوکم !! میخوام دوست جدیدت باشم 
کیتلین یک قدم عقب رفت و به هیوکجه تکیه کرد ..
- از من خوشت نمیاد کیتلین؟
دونگهه دستی بر سر کیتلین کشید و گفت : 
- اینطور نیست ... کیتی فقط کمی از کسایی که نمیشناسه میترسه ..
مین هیوک دستش را مقابل کیتلین نگه داشت و برای بدست آوردن دل او با لحنی بچه گانه گفت : 
- بیا با هم دوست باشیم یالا ....
کیتلین هنوز هم از ترس نزدیک شدن به پدرش پشت هیوکجه پنهان شده بود .... 
ترس از اینکه وقتی دست او را بگیرد از خواب بیدار شود ...

[ چهارشنبه 3 آذر 1395 ] [ 10:09 ب.ظ ] [ M.CLoud ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب