You are my wage / P7

سلام دوست جونی های گلم
بپرین ادامه
یکم هم براتون حرفیدم

دوستای گلم
این پارت آخرین قسمت از ورژن اصلی داستان هست
با نظراتتون تصمیم گرفتم داستان رو تا ریل شدن کامل ایونهه ادامه بدم!ولی چون آماده ندارمش ممکنه تغییراتی تو روز های آپم بوجود بیاد تا بتونم و وقت کنم بنویسم ! 
لطفا همچنان همراهی کنید
منتظر دلگرمیتون هستم 



در رستوران گرانی شام خورده بودند.  تمام حواس او به دونگهه بود که چیز زیادی از غذایش نخورد و فقط با آن بازی کرد و بهمش ریخت. نمیدانست چه چیز او را آزرده، حرف هم نمیزد تا حداقل ایونهیوک بداند برای خوشحال کردنش باید چه کاری انجام دهد. 
در بار کیومین نوشیده و نیمه مست میکروفون ها را گرفته و با موزیک شادی درحال آواز خواندن بودند. کانگین که چند دقیقه ای میشد به آنها ملحق شده بود همراه لیتوک و پدرش درحال تماشای آن زوج و حرکات رقص مسخره شان با تمام وجود میخندیدند. هر از گاهی یک کدامشان ادای بخشی از جذبه ی دونگهه طی دادخواهی را درمیاورد و همه را بیشتر به خنده می انداخت. 
دونگهه اما سرش را پایین انداخته بود و دور از چشم لیتوک پیکش را از قوی ترین مشروب روی میز پر کرد ه و می‌نوشید. دلش بودن در این مکان را نمیخواست، دوست داشت به خانه خودش برود و یک دل سیر گریه کند. حال که ایونهیوک هم در اتاق نبود بیشتر برای رفتن مصمم شد. 
از جایش برخواست و کتش را برداشت و به سمت در رفت که در همین لحظه ایونهیوک وارد شد.
متعجب پرسید: کجا میری؟ 
دونگهه از نگاه کردن به صورت او خودداری میکرد: میخوام برم خونه. 
ایونهیوک نگاهی به ساعتش انداخت: بذار پول این مشروبا رو حساب کنم با هم بریم. 
دونگهه با ناراحتی و کلافگی گفت: دارم میرم خونه ی خودم. 
چرا نمیگذاشتند با بدبختی خودش بسوزد و بسازد؟! مگر چیزی بیشتر از مکانی برای اشک ریختن میخواست؟! 
ایونهیوک چانه اش را گرفت و سرش را بلند کرد: چرا میخوای از خونه ی من بری؟ کار بدی کردم؟ 
دونگهه که انتظار این جملات را نداشت به ایونهیوک و قلب چموش خودش یادآوری کرد: قرار بود تا برنده شدن تو این پرونده تو خونه ی تو بمونم.
ایونهیوک: حتی اگه ازت بخوام بمونی بازم میری؟ 
دونگهه شوکه شده بود.... ایونهیوک الان برای ماندن او اصرار میکرد؟ 
دونگهه: ایونهیوک... 
ایونهیوک شانه های او را گرفت و سپس محکم بغلش کرد. اجازه نمیداد دونگهه تنهایش بگذارد، او باید میماند. باید میماند تا هیوک بتواند خودش را پیدا کند، حس های تازه بیدار شده در قلبش را کنار او بیشتر بشناسد. همیشه فکرمیکرد اوج خواسته هایش از زندگی آرامش است و حالا چیزی را متفاوت از هر آنچه شناخته بود تجربه میکرد. احساسی که تعریفی برای آن نداشت . هیچوقت حتی به بودن با یک پسر فکر هم نکرده بود، اما حالا حس میکرد نمیتواند دونگهه را کنار خودش نبیند. آرام زمزمه کرد: من دیدمش. 
دونگهه از این آغوش گرم و زمزمه ی داغ ایونهیوک جایی نزدیک گردنش به خود لرزید، توان فکرکردن نداشت. منظور ایونهیوک را نمیفهمید. 
با لکنتی که منشأ آن هیجان نزدیکی بیش از حدش به ایونهیوک بود گفت : منظورت چیه؟ 
ایونهیوک او را بیشتر به خودش فشرد و باز هم زمزمه وار جواب داد: تو چشمات خواستن و دیدم... میدونم بهم احساس داری... حتی اون شب شنیدم چی گفتی... 
دونگهه شوک زده از شنیدن این حرف از دهان ایونهیوک خود را با عجله از آغوش اون بیرون کشید. ای لعنت بر دهانی که بی موقع باز شده بود. پس ایونهیوک به راز قلبش پی برده بود . و حال... منظور او از حرف هایش را نمیفهمید. گرایش ایونهیوک را میدانست. پس این رفتار ها؟ این خواستن برای ماندن؟ ترحم بود؟؟؟ جز این چه میتوانست باشد؟ ایونهیوک بزرگ با آنهمه جذابیت در عرض چند شبانه روز عاشقش شده باشد؟؟؟؟ 
با عبور این افکار از ذهنش نگاهش رنگ غم گرفت. ایونهیوک را میخواست اما ترحم او را نه. 
با اینکه سرش را پایین انداخت اما ایونهیوک توانست غم نگاهش را بخواند. 
دونگهه: پس دلت برام سوخته؟ نمیخوام بهم... 
ایونهیوک که بدون پرسش علت آن نگاه غمگین و ویران کننده را فهمیده بود متعجب از برداشت اشتباه دونگهه فورا حرف او را قطع کرد. طاقت ناراحتی اش را نداشت... هرگز ... این را امروز فهمیده بود... وقتی دونگهه را گریان در آغوش پدر دید.
تمام حرف ها و حرکاتش از جایی جز مغزش فرمان میگرفتند. جایی وسط قفسه سینه اش. گویی مغزش زمام امور را به قلبش سپرده بود. 
ایونهیوک: نه. منظورم این نبود. خوب من.... چه جوری بگم... یکم سخته... بیشتر از یکم یعنی... فک کنم دوستت دارم هائه.... یه جور حس هایی دارم که هیچوقت تجربه نکرده بودم... باید باشی، بمونی... کمکم کن بفهمم...
شنیده هایش را باور نمیکرد. شاید اشتباه شنیده بود. یا شاید مغزش تحلیل درستی از جملات نداشت. ایونهیوک به او اعتراف کرده بود؟!؟! دوستش داشت؟ چه طور چنین چیزی ممکن بود؟ انگیزه اش از قبول این پرونده  تنها کمک به ایونهیوک نبود. او تجربه ی چند روزه ی ماندن در کنار عشق چند ساله اش را میخواست. از او تنها به شنیدن صدای تپش های شیرین قلبش راضی بود. دستمزد نمیخواست چرا که تمام خواسته اش گذراندن ساعاتی کنار ایونهیوک بود. و حال... ایونهیوک از چه چیز حرف میزد؟! به او دل بسته بود؟! چیزی که حتی در رؤیا هایش نمیدید و آن را با این پیروزی شیرین به دست آورده بود. داشتن ایونهیوک دستمزدش بود.
 
مات و مبهوت به ایونهیوک نگاه میکرد و ایونهیوک از چهره ی شوکه شده ی او لبخند بزرگی بر لب داشت. 
کانگین کمی عقبتر از دونگهه ایستاد و دستانش را دور شانه های او حلقه کرد. رو به ایونهیوک گفت: دونگ سنگم و اذیت نکنیا. بفهمم ناراحتش کردی یا اشکش و درآوردی من میدونم و تو. قدر قلبی که مدتهاس دوستت داره رو بدون. 
دونگهه که خیره به چشم های ایونهیوک و پشت به کانگین به این جملات گوش میداد با آخرین جمله نگاهش را به سرامیک کف اتاق دوخت، لب پایینش را بین دندانهایش گزید و گونه هایش رنگ گرفت. هیونگش با این جملات او را به ایونهیوک سپرده بود.

موضوعات پوکر وب: You are my wage ،
[ شنبه 29 آبان 1395 ] [ 12:00 ب.ظ ] [ nini fishi ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب