Tanto / 9
tanto, suley, sekai


از شوک حتی نمی تونم به اندازه ی کافی خوشحال باشم :|

این از اون اتفاقاس که چهار روز بعدش با یادآوریش باس مثل خل و چلا تو خیابون برقصی  -_-


امیدوارم حال همتون همیشه مثل الان من باشه البته بدون ناباوری

همچین از خوشی جیغ بزنین گوش فلک کر شه!


مخلصیم تمام قد


.

***
یقه ی او را در مشت داشت و با حرکتی او را یه سمت داخل خانه هل داد.
-    برو داخل!
و او را رها کرد.
با قدم های بی تعادل وارد آپارتمان شد و نگاهی به اطراف انداخت. خیلی بزرگ نبود اما گرم به نظر می رسید. انگار صاحبش از طبقه ی متوسط رو به بالا بود.
-    چی انقدر برات جالبه؟
نگاهش را از اطراف گرفت و به پسری خیره شد که با تنفر در کمترین زمان سعی داشت از شر پیراهنش با آن بوی متعفن خلاص شود. بدنی ظریف ولی در عین حال قوی و پوستی خوش رنگ و زوایایی ... آب دهانش را به سختی فرو داد و نفس عمیقی برای کنترل افکاری که آرام آرام در پس ذهنش رنگ می گرفت، کشید و سعی کرد نگاهش را از او بگیرد.
-    خونه ی خودته؟
-    آره
وارد آشپزخانه شد و پیراهنش را در کیسه ی زباله ی مشکی رنگی انداخت و در آن را محکم بست و بالاخره نفس راحتی کشید. صدای لی را از پذیرایی می شنید.
-    ایل هون حتما اینجارو زیر نظر داره و توی احمق منو آوردی اینجا؟
دوباره شروع کرد! متنفر بود از اینکه کسی خودش را عقل کل بداند. پس بی تفاوت به سمت پذیرایی برگشت و همانطور که از کنار لی که هنوز هم با فکری مشغول و استرسی بابت ترس از جان ایستاده بود، می گذشت تنه ای به او زد و به سمت اتاقش رفت.
-    ایل هون بعدا برای نکشتنت بهم جایزه می ده.
وارد اتاقش شد تا به حمام برود.
چیزی از حرف های او سر در نمی آورد. یعنی با وجود آن سربازرس عوضی و شایعاتش امکان داشت روزی ایل هون از زنده ماندن او خوشحال شود؟ با شنیدن صدای در حمام خودش را روی مبل رها کرد و نفس عمیقی کشید. دو روز خیلی سخت را پشت سر گذاشته بود و زنده بودنش به تنهایی معجزه ی بزرگی بود دیگر فکر به اینکه ایل هون دوباره او را بپذیرد حتی در توهماتش هم نمی گنجید. خستگی مس//تی چند ساعت پیشش و این تقلا برای زنده ماندن حسابی خسته اش کرده بود. کرختی آرام آرام به بدنش نفوذ می کرد و خواب به زیر پلک هایش.
حوله اش را پوشید و بند کمرش را محکم بست. با کلاهش مشغول خشک کردن موهایش شد و به سمت نشیمن رفت. با دیدن لی با آن حالت در خواب سری به نشانه ی تاسف تکان داد. روی مبل ولو شده و دهانش نیمه باز مانده بود و به خاطر حالت بدی که گردنش در آن قرار داشت خِرخِر می کرد. بوی تند ال//کل می داد و هر چند لحظه یک بار جایی از بدنش را می خاراند. نکند آن کوچه تنگ چیزی شبیه شپش داشت. از کنارش گذاشت و لگدی به پایش زد تا بیدارش کند.
-    جمع کن خودتو!
با تنبلی لای پلک هایش را باز کرد و پشت دستش را روی ل//بش کشید.
-    ولم کن بخوابم!
-    برو دوش بگیر خونمو به گند کشیدی!
خمیازه ای کشید و صاف نشست و دستی به موهایش برد.
-    برام فرقی نداره منو کثیف بذارن تو تابوت یا تمیز!
پوزخندی زد و روی مبل رو به روی تلویزیون نشست و کنترل را از روی میز برداشت.
-    خیلی خوشبینی که برای خودت تابوت تصور میکنی!
رو به او برگشت و با همان لحن تحقیر آمیز و پر تمسخر ادامه داد :
-    ایل هون یه بودیسمه (بودایی) و اونا جنازه ها رو آتیش میزنن!
توجهش را از او گرفت و تلویزیون را روشن کرد. بی تفاوت شانه ای بالا انداخت.
-    البته قراره من بکشمت و می دونی؟ من خیلی درگیر دین و آداب و رسوم نیستم. می خوام بندازمت جلوی سگا، فکر نکنم بوی بدنت خیلی براشون مهم باشه!
با عصبانیت به سمتش نهیب زد :
-    هی! دهنتو ببند حرو//م زاده!
و این باعث شد پوزخند شکل گرفته روی ل//ب های سوهو عمیق تر شود.
-    برو دوش بگیر، دست چپ ایل هون نباید بوی گند بده!
آرام گرفته و گیج به نیمرخ مصمم او خیره شد. هیچ چیز از حرف های این پسر نمی فهمید. چطور مردی که قصد جان او را کرده بود به این راحتی ها خدمتش را قبول می کرد؟ اما حالا چرا دست چپ؟
-    احتمالا ایل هون چپ دسته؟
-    نه! دست راستش منم!
***
چن که با شیطنت یک طرفه روی میز کار دفتر کای نشسته بود، موذیانه لبخند زد.
-    امشب همگی برای اولین ماه حضور سهون جشن میگیریم. تو هم که قطعا میای!
کلافه و عصبی برای پرت کردن حواسش هم که شده روی پرونده ی بی ربطی که هیچ چیز خاصی هم نداشت تمرکز کرده بود. بی حوصله بدون کوچکترین نگاهی به او کوتاه جواب داد.
-    نه!
حیرت زده از روی میز پایین پرید و روبه روی او ایستاد.
-    شوخی می کنی؟
انگار تمایلی برای ادامه ی این بحث نداشت و عصبانیت بیش از پیش جواب هایش را کوتاه کرده بود.
-    نه!
سرش را کمی پایین تر آورد تا به چهره ی او دید بهتری داشته باشد. باورش نمی شد کای به این راحتی از جمعی که سهون در آن باشد بگذرد.
-    مشکلی هست؟
هنوز بی حوصله و بی رغبت بود.
-    منو مقصر میدونه!
و کمی سنگین تر ادامه داد:
-    هنوز!
بی اختیار به قهقهه افتاد و باعث شد او کلافه و با خشمی دو چندان سرش را بالا بیاورد و به او خیره شود. با دیدن نگاه تیز او خنده اش را جمع کرد.
-    دیوونه ای؟ قطعا تو رو بخشیده که انتقالی گرفته برای اینجا! می خواد بهت نزدیک باشه!
حسش مخلوطی از خشم و نگرانی و استیصال بود و هر بار یکی از آن ها غلظتش بیش تر می شد.
-    می خواد به ایل هون نزدیک باشه!
نفس بریده ای کشید.
-    هنوز معتقده من بکهیونو کشتم!
گیج به ل//ب های او خیره بود، ل//ب هایی که حقایقی را جمله بندی می کرد که در باور او نمی گنجید. سهون کسی نبود که این همه بی منطق باشد.
-    به نظرم داری شلوغش می کنی، از اون مسئله دو ساله می گذره!
پرونده را بست و کنار میزش پرت کرد.
-    دو سالی که سهون یه کلمه هم با من حرف نزد.
و این چه یادآوری تلخی بود.
***
همه دور میز غذای طویل رستوران کوچک سنتی نزدیک اداره ی پلیس جمع شده بودند و بیتاب شروع راندهای امشب.
( در کره از ابتدا تا انتهای یک دور همی دوستانه در یک مکان برگزار نمی شود و معمولا این دور همی به سه راند یا بیشتر تقسیم می شود. بطور مثال : راند اول: صرف شام در یک رستوران، راند دوم: نوشیدنی در بار، راند سوم قهوه ای در یک کافه و ... و این راندها می تواند همین طور تا صبح ادامه داشته باشد. به همین دلیل در هر راند هر کس که بخواهد با اطلاع و اجازه از دوستان، برای راند بعد، جمع را ترک می کند و معمولا تعداد کمی به راند آخر می رسند، شاید از یک جمع 10 نفره تنها دو یا سه نفر بنا به برنامه ی کاری صبح روز بعد.)
سهون به راحتی می توانست نبود کای و چن را احساس کند اما ترجیح می داد اهمیتی ندهد و یا شاید واقعا اهمیتی برایش نداشت.
یکی از ماموران نگاهی به غذاهای روی میز انداخت و چشمش روی بولگوگی ای که روی شعله ی وسط میز گرمای خود را حفظ می کرد و بخار خوش عطرش خودش را به بینی او می رساند ثابت شد اما انگار یاد چیزی افتاده باشد، آب دهانش را به سختی قورت داد و نگاهش را تا چشم های همیشه خیره به نقطه ای نامعلوم سهون بالا آورد و خندید.
-    مطمئنین می تونیم همه ی اینارو بخوریم؟ من نگران حقوق یک ماهتونم.
و همه با هم به خنده ای سرخوشانه افتادند.
روی ل//ب های او هم لبخندی نشست که تشخیص طبیعی یا تصنعی بودنش کار هر کسی نبود.
-    نگران نباشین و از خودتون پذیرایی کنین. هر چه قدر که می خواین بخورین.
یکی دیگر از بین جمع گفت:
-    سربازرس اوه ما خیلی دست و دل بازه.
و با تایید خندیدند اما حرف دیگری انگار خلق سهون را تنگ کرد.
-    پس کای و چن کجان؟
با مطرح شدن این سوال هر کس نگاهی به کنار خود انداخت. واقعا انگار آن ها در جمع حضور نداشتند.
لبخند نا مطمئنی زد و سعی کرد این مسئله را بی اهمیت جلوه بدهد.
-    هر وقت که بتونن میان، شاید دنبال یه پرونده ان.
و صدای کسی به اعتراض بلند شد.
-    آیگووووو سربازرس شما نباید انقدر به اون دوتا سخت بگیرین.
و صدای سلام بلندی که لحظه ای سکوت را به جمع برگرداند.
-    سلام!
به سمت صدا برگشت. چن با لبخند روشنی اول به او و بعد به غذاها نگاه کرد و با ذوقی گفت:
-    به موقع رسیدیم کای، هنوز شروع نکردن.
کای؟ سعی می کرد واکنشش کنجکاوانه نباشد اما نگاهش پشت سر چن را برای باور حرفش می کاوید. فکر نمی کرد کیم جونگ این به جشن او بیاید. نه اینکه فکر کند او دلش نمی خواهد بیشتر خودش دوست نداشت او را میان جمع ببیند.
چن با عجله خودش را بین دو تا از همکارهایش جا کرد و چاپ استیک ( چوب غذاخوری ) دست نخورده ای را از روی میز برداشت.
کای با بی رغبتی خاصی که نشان می داد حضورش احتمالا نه به خاطر جشن و صاحب آن بلکه بخاطر چن است کنار میز ایستاد و طبق تذکرهای هر باره ی سهون پا چسباند و احترام نظامی گذاشت.
-    افسر کیم جونگ این، اولین ماه کار در کلانتریمونو بهتون تبریک می گم.
و بدون کوچک ترین نگاه و توجهی به سهون کنار چن نشست.
یکی از حاضرین با خنده و شوخی گفت :
-    اوه این همه رسمی نباش کای، این یه جشن دوستانه اس لازم به رعایت رتبه بندی نیست.
نگاهی زیر چشمی به سربازرس انداخت و با پوزخند جواب داد:
-    به هر حال رتبه ی ایشون در یه جشن دوستانه هم از من بالاتره. مگه نه سربازرس؟
سهون که دلیل این رفتارهای او را فهمیده بود نگاه تیزی به چن که او را مسبب این وضعیت می دانست انداخت و برای عوض کردن بحث با خنده ای رو به همه گفت:
-    چرا مشغول نمیشین، نکنه گرسنه نیستین؟
و با این سوال شوری به جان همه افتاد و مشغول شدند.
***
مرد تکیه زده به عصای محکمش، از پنجره ی عمارت بزرگی که برای خود ساخته بود، به غروب خورشید نگاه می کرد و مانند همیشه مردی که او را همراهی می کرد یک قدم عقب تر از او ایستاده بود و پسری جوان هم در طرف دیگر او.
پسر دست هایش را پشتش قلاب کرده و به رسم نظامیان پاهایش را به عرض شانه باز کرده بود و با نگاهی ثابت و مصمم به دور دست هایی نامعلوم خیره بود.
مرد با سرفه ای به حرف آمد.
-    تو چی فکر می کنی تائو؟
بدون کوچکترین احساسی در صدایش انگار که گزارشی ضبط شده در اتاق پخش می شود جواب داد:
-    هیچ سابقه ای در اداره ی پلیس نداره. نه به عنوان مجرم و نه به عنوان پلیس!
مرد پوزخندی زد و با پنهان شدن آخرین تشعشع خورشید روی پاشنه و با تکیه بر عصایش به سمت او چرخید.
-    خب؟
نگاه نافذش را به چشم های تاریک ایل هون دوخت.
-    هنوز بهش اعتماد ندارم.
پوزخندش پر رنگ تر شد.
-    پس اگه دست از پا خطا کرد بکشش!


موضوعات پوکر وب: Tanto ،
[ پنجشنبه 27 آبان 1395 ] [ 10:17 ق.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب