You are my wage / P5
سلام دوست جونی های جیگمر خودم. 
خوبین همگی؟
از دوستای گلی که نظر میدن ممنونم، بمبک های انرجی خودمین
بپرین ادامه اندکی حرف دارم باهاتون 

درحال حاضر حدودا دو پارت دیگه داستان اصلی (با کمی دخل و تصرف البته)  تموم میشه! اینکه مایل باشین تا کاملا ریل شدن ایونهه رو بنویسم یا نه به نظراتتون و میزان علاقه ای که به داستان نشون میدین داره چینگولی ها!
منتظر تونم! 



هیو هیچوقت به او ابراز علاقه نمیکرد ولی در نگاه دونگهه هر لحظه میتوانست علاقه و عشقش به خود را ببیند. آنگونه که دونگهه با تحسین نگاهش میکرد حتی مادرش نگاهش نکرده بود. 
" ایونهیوک شی... "
صدای دونگهه حواسش را از افکارش پرت کرد. 
لبهایش را گاز گرفت و با خجالت گفت: خیلی صداتون کردم ولی حواستون نبود. 
ایونهیوک شی؟ صداتون کردم؟! چقدر دونگهه از او ناراحت بود که اینگونه صحبت میکرد؟!
حس کودکی را داشت که به خاطر کار اشتباهی که کرده است تنبیه میشود. باورش سخت بود اما این کم محلی دونگهه نسبت به خودش بیشتر از آنچه که تصور میکرد غیرقابل تحمل بود. این لحن سرد را طاقت نمی آورد. دونگهه دوستش داشت و ایونهیوک حالا خوب میدانست قلب او را برای خودش میخواهد. این بار به جای عقل و منطقی که این دوری را باعث شده بودند کار احساس و عاطفه را به کاردان خودش سپرد: مشکلی نیست هائه، چیکارم داشتی؟ میای ناهار بخوریم؟ 
چشمهای دونگهه با اینگونه شنیدن اسمش از زبان ایونهیوک گرد شد. در رؤیاهایش حتی نمیدید ایونهیوک صدایش کند. و حال اینگونه.... 
ایونهیوک با دیدن چهره ی متعجب و بانمک دونگهه قلبش از حس شیرینی پر شد و خنده بر لبهایش نشست. 
ایونهیوک: چرا شبیه ماهیا شدی؟ زبونت و موش خورده؟ 
در رؤیاهایش نیز اینگونه حرف زدن با شخصی را متصور نشده بود و حالا باز پس گرفتن قلب دونگهه چقدر برایش مهم شده بود. 
وقتی دید دونگهه همچنان خشک شده نگاهش میکند از پشت میز بلند شد. نگاه دونگهه همراه او بالا آمد. دستانش را دور شانه های لاغر او حلقه کرد، گویی شیئ با ارزشی را در آغوش گرفته است سر او را به سینه اش فشرد: به خاطر رفتار اون روز صبح ازت معذرت میخوام، درباره سر میز ناهار هم... ببخشید، خیلی استرس داشتم. ولی حالا مطمئنم بهترین تلاشت و انجام میدی و موفق میشیم. 
این دیگر بیش از حد بود.  یا ایونهیوک سرش را به جایی کوبیده بود یا او فاصله ای با مرگ نداشت. نمیتوانست نفس بکشد. مغزش قدرت پردازش نداشت و فقط در لحظه و در آغوش ایونهیوک آرام گرفته بود. دست‌هایش را بالا آورد و او هم متقابلا ایونهیوک را بغل کرد. تنها توانست لغتی بر زبان بیاورد. نفهمید چه گفت ولی انگار برای اینکه مطمئن شود بیدار است و همه چی در واقعیت اتفاق افتاده نیاز بود صدایی... کلمه ای از گلویش خارج شود : اشکالی نداره، مهم نیست. 
ایونهیوک او را فورا از آغوشش بیرون آورد، طوری که دونگهه تکان شدیدی خورد: مهم نیست؟ واس چیزی که مهم نیست دو روزه باهام قهری؟ شدم ایونهیوک شی؟؟؟؟ 
دونگهه حس میکرد دنیا دور سرش میچرخد. او برای ایونهیوک مهم بود. ایونهیوک به ناراحت بودن یا نبودن او، به آشتی یا قهر بودنش اهمیت میداد. اشک در چشمهایش حلقه زده بود.... حال با دیدن این روی مهربان ایونهیوک چگونه میتوانست از او دل بکند؟! چگونه فردا از زندگی او بیرون میرفت؟ مگر قلبش طاقت می آورد؟! 
ایونهیوک: چی شد هائه؟ حالت خوبه؟ بخشیدیم؟.... راستی چیکارم داشتی؟ 
دونگهه که تازه به خاطر آورده بود برای چه همچین موقعیتی اینجاد شده لباسی را که دستش بود به ایونهیوک داد و گفت: اول اینو بپوش
ایونهیوک لباس را از دست او گرفت: این لباس من نیست. 
دونگهه: میدونم، فقط بپوشش لطفا. 
ایونهیوک علتش را نمیدانست ولی اگر این خواسته دونگهه بود آن را انجام میداد. منتظر شد تا دونگهه از آشپزخانه خارج شود یا حداقل پشتش را به او بکند ولی دونگهه همچنان ایستاده بود و نگاه میکرد. 
ایونهیوک: نمیخوای بری بیرون تا من اینو بپوشم؟ 
دونگهه شانه ای بالا انداخت: به هر حال که من اون شب لخت دیدمت. 
خیلی زود با یادآوری آن شب و کارهای یواشکی که با ایونهیوک خواب کرده بود خجالت کشید و گونه هایش رنگ گرفت.
درواقع آنها تنها یک شب را کنار یکدیگر خوابیده بودند. چرا که بعد از ناراحتی های پیش آمده کیوهیون و سونگمین به خانه کیوهیون رفته بودند و اتاق مهمان خالی شده بود. 
ایونهیوک که حدس میزد دونگهه قصد دید زدن دارد مانند بچه های ذوق زده درحالیکه به صورت دونگهه نگاه میکرد تیشرتش را به سرعت از تنش درآورد. نگاه دونگهه دقیق و با تحسین سراسر بالاتنه ی برهنه اش را بر انداز میکرد. این طرز نگاه کردن او را بی اندازه دوست داشت. حس خوبی داشت از این حجم از خواستن که در نگاه دونگهه میدید. برای پوشیدن لباسی که دونگهه دستش داده بود تا جایی که میتوانست تعلل کرد تا بیشتر از نگاه های دونگهه لذت ببرد. 
بالاخره با شیطنت گفت: تموم شدم!  اون شب هم همینجوری نگام میکردی؟ 
دونگهه که متوجه شد تمام این مدت به بدن او خیره بوده با خجالت سرش را پایین انداخت. ایونهیوک لباس را پوشید. 
دونگهه برگه هایی به سمتش گرفت و گفت: این برگه روییه رو باید امضا کنی،واس فردا لازمش داریم. بقیشونم بخون.
ایونهیوک برگه ها را گرفت و نگاهی به آنها انداخت: اینا چین که باید بخونم؟ 
دونگهه: سوالایی که احتمالا وکیل همسرت تو دادگاه ازت میپرسه، جوابهایی که باید بدی  رو با توجه به چیزایی که برام تعریف کردی نوشتم. پرت و پلا نیستن. حرفای خودتن فقط ورژن قاضی پسندشونه
ایونهیوک سری تکان داد. دونگهه در ادامه حرف هایش گفت: یادت نره جوابهایی که میدی باید مثل حرفای این برگه باشه تا من بتونم جریان دادگاه و به نفع خودمون پیش ببرم...راستی.... این لباس باید تا شب تنت باشه! 
و بدون گفتن حرف دیگری پشت میز نشست و برای خودش غذا ریخت. 
چقدر ساده او را با وجود رفتار بدی که از خود نشان داده بود بخشید. چقدر کار قلبش را آسان کرده بود. یعنی دونگهه تا این حد او را دوست داشت؟! حس بی نظیری داشت تا این حد دوست داشته شدن 
................. 
دونگهه صبح زود به خانه ی خودش رفته بود و از ایونهیوک خواسته بود نیم ساعت زودتر در دادگاه حاضر شود. یک ربع تا شروع دادگاه وقت داشتند. دونگهه در آخرین تماس تلفنی خبر داده بود که برای انجام یک سری از کارها به بخش دیگری از دفتر دادستانی رفته است.  ایونهیوک کنار سونگمین، کیوهیون، لیتوک و پدرش که برای روحیه دادن به آنها به دادگاه آمده بودند منتظر باز شدن درها و شروع دادخواهی بود. ظاهرا پدر لیتوک که خود را پدر دونگهه هم میدانست در تمامی دادگاه های پسر کوچکش حاضر میشد و برای پیروزی از اعماق قلب مهربانش دعا میکرد. 
لیتوک: دونگهه اومد
همه به سمتی که لیتوک به آن اشاره کرده بود برگشتند. ایونهیوک محو تماشای پسر جذاب روبه رویش شده بود. باورش نمیشد این همان دونگهه ی معصومی است که با لباسهای خانگی کیوت ترین موجود دنیا میشد. این روی دونگهه برایش فوق العاده سک.سی به نظر می آمد. 
موهای حالت گرفته به سمت بالا که صورت معصومش را جدی تر و مردانه تر نشان میداد. مطمئن نبود ولی حس میکرد چشمهایش از حالت همیشگی مشکی تر و گیرا تر و البته کمی خشن تر دیده میشود. پیراهن سفید و روی آن کراواتی راه راه به رنگهای سفید، آبی کم رنگ و مشکی بسته بود. کت و شلوار سرمه ای و خوش دوختی تنش بود و کیف چرم مشکی دستش گرفته بود. با قدم های محکم و با صلابت به سمت آنها می آمد. چگونه یک نفر میتوانست در کیوت بودن آنقدر جذاب و سک. سی باشد؟! ایونهیوک نمیتوانست از او چشم بردارد و متوجه ریز خندیدن لیتوک و کیوهیون نبود.
دونگهه به آنها رسید، به همه سلام کرد و پدر خوانده مهربانش را محکم بغل کرد. از آغوش پدر که خارج شد به سمت ایونهیوک برگشت، دستش را گرفت و گفت: آماده ای؟ 
ایونهیوک که محو تماشایش بود و اصلا متوجه حرف دونگهه نشده بود ناخودآگاه گفت: عجب چیزی شدی
هر چهار نفر حاضر در جمع به این حرف ایونهیوک خندیدند. این برای تخلیه استرسشان بهترین بود. دونگهه هم خنده اش گرفته بود و کمی هم خجالت کشید که اصلا به تیپ و استایلی که برای خود ساخته بود همخوانی نداشت. 
دونگهه: خواهشا جای نگاه کردن به من سعی کن جوابشون و اونجوری که گفتم بدی، باشه؟ ما میتونیم. 
ایونهیوک گرچه برایش چشم برداشتن از دونگهه سخت بود ولی باشه ای گفت و سعی کرد هرچه دونگهه در برگه ها نوشته بود را مرور کند.

موضوعات پوکر وب: You are my wage ،
[ شنبه 22 آبان 1395 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ nini fishi ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب