Tanto/8



مخلصیم تمام قد
در اتاق تاریک کنفرانس به صفحه ی بزرگ روشن که عکس لی روی آن ثابت شده بود، خیره نگاه می کرد و با فشار پاهای روی میزش صندلی چرخانش را می چرخاند و عمیقا به مطلبی فکر می کرد.
پسری دوان دوان به وارد سالن شد و سریع و با هیجان پا چسباند.
-    لی رو گرفتن قربان!
شنیدن این جمله چقدر برایش لذت بخش بود! پوزخندش کمی کش آمد و با رضایت سری تکان داد و زیر ل//ب زمزمه کرد:
-    پسره ی کله شق آدمت می کنم!
با اشتیاقی وصف نشدنی پاهایش را از روی میز پایین آورد و پرونده را برداشت و ایستاد. لحنش رنگ پیروزی داشت.
-    بریم ببینم چقدر میتونه مقاومت کنه!
***
او را تا انتهای کوچه ی تنگی کشید و هذیان هایش را نشنیده گرفت. بوی گند لباس هایش و لبخندهای احمقانه ای که باید به عابرانی که با تمسخر به او نگاه می کردند تحویل می داد کلافه اش کرده بود. در انتهای کوچه با عصبانیت بازوی او را طوری رها کرد که او محکم به دیوار پشت سرش برخورد کرد و بالاخره چشم هایش را باز کرد. انگار کمی هوشیارتر شده بود.
-    تو کی ...؟!
جمله اش را با شروع جمله ی دیگه ای تمام کرد. انگار حالا همه چیز را به یاد می آورد.
-    هنوز دنبال ---- تشکری؟ احمق !
قهقهه ی بلند پسر باعث شد برای صاف ایستادن به تقلا بیفتد اما جمله ی او نفسش را برید.
عقب عقب رفت و به دیوار پشت سرش تکیه زد و دست به سی//نه ایستاد. نگاه تحقیرآمیزش را به پسر نیمه مست رو به رویش انداخت.
-    الآن دیگه دنبال جونتم!
خودش را به سمت او کشید و یقه اش را گرفت. تلو تلو خوردن هایش بیشتر او را عصبی می کرد با پوزخندی روی صورت پسرک غرید:
-    چی کار کردی که ایل هون به خونت تشنه اس؟
پسری که یقه اش را گرفته بود بوی تعفن می داد. بینی اش را برای ورود کمتر این بو به ریه اش جمع کرد اما وقتی سوال پسر در ذهنش تحلیل شد با وحشت فریاد زد:
-    چی؟!
یقه اش را با غضب ول کرد در حالی که هنوز آن پوزخند اعصاب خرد کن را روی صورتش داشت.
-    نمی دونستی؟
نگاهش روی زمین می چرخید اما در ذهنش دنبال چیزی می گشت. بی توجه به سوهو که با کنجکاوی دو چندان به او خیره شده بود زیر ل//ب جملاتی نامفهوم زمزمه می کرد:
-    امکان نداره --- اون سربازرس عوضی --- دروغه --- همش دروغه --- اون --- خدای من!
با کلافگی دستور داد:
-    بلندتر بگو!
سرش را بالا آورد و به پسر رو به رویش خیره شد.
-    تو --- تو؟
نمی دانست باید جمله اش را چطور تمام کند و این مکث باعث شد سوهو جمله اش را ادامه دهد:
-    من دستور دارم بکشمت!
بیچاره و ناامید تکیه زده به دیوار سُر خورد و روی زانو نشست. سرش را بین دستانش گرفت.
-    راست می گفت، راست می گفت --- لعنتی! لعنتی!
سایه ای را در ابتدای کوچه احساس کرد و وحشیانه به بازوی پسر شکست خورده ی زانو زده چنگ انداخت و کشید و وادارش کرد تا بلند شود.
-    به هر حال من باید بکشمت! این دستوره!
چاقوی کوچکی را از جیبش بیرون کشید و عمدا آن را کمی بالا گرفت و محکم با انتهای آن به شکم پسر ضربه زد و وقتی او از درد خم شد آرام زیر گوشش گفت:
-    وانمود کن چاقو خردی و بمیر!
لی وحشت زده خودش را به آغ//وش او سپرد و چشم هایش را بست. نمی دانست چرا اما مجبور بود که به این پسر اعتماد کند. مجبور بود، مجبور بود!
وانمود کرد جسم بی جان او را تا گوشه ای از کوچه می کشد، حتی اگر او را کشته بود نمی توانست جنازه اش را همانجا رها کند تا چند روز بعد بوی تعفنش همه ی دنیا را خبر کند. خوب می دانست با پیدا کردن جنازه اولین مضنون برای پلیس کسی نیست جز کسی از دارو دسته ی ایل هون و این را هم به خوبی می دانست افراد ایل هون توقع ندارند تا او جنازه را گوشه ای از شهر رها کند. پسر را نشاند و به دیوار تکیه داد و آرام زمزمه کرد:
-    از جات تکون نخور!
و به سمت ابتدای کوچه به راه افتاد. بی خیالانه به سمتی رفت و وقتی حس کرد فردی که او را می پایید برای رفتن به داخل کوچه یا تعقیب او مردد است با حرکتی سریع برگشت و دست او را گرفت و پشت کمر او قفل کرد.
-    هی هی هی چی کار می کنی؟
از لای دندان هایی که از خشم به هم می فشرد غرید:
-    می دونم از افراد تشکیلاتی! باید جنازه رو سر به نیست کنم. یه ماشین برام جور کن!
-    و --- و--- ولی؟
دستش را بیشتر کشید تا کتفش دردناک شود و با همان لحن عصبی ادامه داد:
-    می خوای بدبخت بعدی ای که ایل هون می خواد بکشمش تو باشی؟
مرد با ترس سرش را به علامت رد تکان داد.
گوشی و بسته ی کوچک مواد را از جیب مرد بیرون کشید.
-    اینا پیش من می مونه تا سوییچو بیاری! با همین گوشی دزدی هم می تونم ردتو بزنم!
گوشی را در هوا تکان داد.
-    فراموش نکن!
مرد به سمت موتورش دوید تا ماشینی برای سوهو بیاورد. جانش به این کار بسته بود.
***
آستین های تا زده اش را کمی بالاتر هل داد،دست هایش را به کمر زده بود و چند دکمه از بالای پیراهن مردانه ی سفیدش را برای پیش گیری از خفگی باز گذاشته بود. کلافه طول و عرض اتاقش را طی می کرد و زیر ل//ب غرولند کنان با خودش حرف می زد.
-    باورم نمیشه منو مقصر می دونه ---- هنوز! چطور ممکنه؟ ---
نگاهش روی عکس خندان بکهیون که انگار از داخل قاب روی میزش به او خیره شده بود ثابت ماند. دست هایش را در دو طرف دور گردن او و سهون حلقه کرده بود و به روشنی می خندید. انگار برق این لبخند چشم هایش را زد که قطره اشکی روی گونه اش سُر خورد.
-    باورت میشه بک؟ اون عوضی منو مقصر می دونه ...
با فریاد به سی//نه اش کوبید و هق هقش شدت گرفت.
-    منو !
و روی زانو افتاد. این عادلانه نبود.
***
سر همان کوچه ایستاده و یک پایش را به دیوار پشت سر تکیه داده بود و انتظار مردی را می کشید که قرار بود برای بردن جنازه به جایی امن ماشین بیاورد. یک ساعتی بود که آن جا ایستاده و کم کم دلش از بوی استفراغ خشک شده روی پیراهنش به پیچش افتاده بود که با صدای بوقی سرش را بلند کرد.مرد از داخل ماشین به او اشاره زد. خب اگر می خواست با خودش رو راست باشد شاید اصلا گمان نمی کرد این مرد انقدر ابله باشد که با تهدید بی اساسی به این راحتی ها برگردد. سوییچ ماشین را گرفت و گوشی او را پس داد.
-    کو//کائینش خالص به نظر میاد! نگهش می دارم!
و ضربه ی نه چندان محکمی بین دو کتفش کوبید و او را به سمت دیگری هل داد.
-    بزن به چاک!
مرد سریعا اطاعت کرد و از آن جا دور شد.
ساعت ها آن جا بود و می دانست کسی آن اطراف نیست پس به سمت انتهای کوچه سوت بلندی زد و وقتی حس کرد جنازه ی قلابی از انتهای کوچه به او نگاه می کند سریع اشاره زد تا جلو بیاید. در عقب را باز کرد و سریعا او را داخل هل داد.
-    بخواب رو صندلی و جُم نخور!
چاره ای جز اطاعت نداشت. پس روی صندلی به پهلو دراز کشید و پاهایش را در شکم جمع کرد. به محض ورود سوهو به ماشین بوی بدی فضا را پر کرد.
-    هی تو باید دوش بگیری!
پایش را روی گاز فشار داد و ماشین از جا کنده شد.
-    خفه شو!



موضوعات پوکر وب: Tanto ،
[ پنجشنبه 20 آبان 1395 ] [ 01:08 ق.ظ ] [ Anahita Lee ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب