You are my wage / P4
 سلام و
نو حرف جز اینکه منتظر نظراتتون هستم 
بپرین ادامه

با شنیدن زمزمه آرام دونگهه " کاش بشه دوسم داشته باشی" رو به بیحالی رفت. پس درست حس کرده بود. 
........       
صبح با حس سنگینی چیزی روی سینه اش از خواب بیدار شد. اصلا متوجه نشده بود کی خوابش برده است. چند بار پلک زد و وقتی حس کرد کاملا بیدار شده پایین را نگاه کرد تا شاید علت فشاری که به سینه اش وارد میشد تشخیص دهد. . شخصی را دید که سرش را روی قفسه سینه او گذاشته و به خواب رفته. یعنی.... این هیویئون بود؟! با عبور ای فکر از ذهنش انگار تازه چند روز گذشته و حرف های دیشب دونگهه و کیوهیون را به یاد آورد..... و آخرین چیزی که از دیشب به خاطر می‌آورد بوسه ی دونگهه روی گونه اش بود. بعد از آن ذهنش به قدری درگیر شده بود که فکرنمیکرد حتی لحظه ای خواب به چشمانش بیاید. اما انگار خود فکرکردن خواب آور خوبی بود. 
پس این سر دونگهه بود. نگاهی به حالتشان انداخت. خودش که به پشت روی تخت خوابیده بود ولی انگار دونگهه روی تخت راحت نبوده که روی ایونهیوک به خواب رفته بود. دونگهه پایش را روی پای اون انداخته و یکی از دستانش روی برجستگی سینه اش قرار داشت. گرمایش نفس های عمیق و آرامش پوست سینه برهنه ایونهیوک را قلقلک میداد. حس بدی نداشت... 
اما ایونهیوک به ناگه از اتفاقی که درحال وقوع بود ترسید. نه.... او گ.ی نبود. از این طرز خوابیدن دونگهه خوشش نمیامد .  اینهمه نزدیکی یک پسر به خودش و تماس پوست بدنهایشان با یکدیگر چندش آور بود. لمس نوک سینه اش توسط دستهای یک پسر هیچ چیز خوبی نداشت. 
به فریاد های قلبش که اصرار داشت تمام اینها دروغ است گوش نداد. با تمام توان دونگهه را از روی خود کنار زد. و به خاطر شدت کاری که کرده بود دونگهه از سمت دیگر تخت پایین افتاد. 
دونگهه گیج خواب و از شدت شوک و درد باسنش که با زمین سفت برخورد کرده بود روی زمین نشست. با دستانش باسن دردناکش را میمالید و چشمان خمارش روی ایونهیوک خیره مانده بود. ایونهیوک با تمام توانش درمقابل کششی که قلبش نسبت به این پسر داشت مقاومت کرد و تنها یک جمله بر زبان آورد: دیگه هیچوقت جرأت نکن بهم بچسبی و لمس کنی. فقط کارت و بکن و از این خونه گمشو. 
دونگهه گیج خواب و مات از این که نمیدانست چه کرده که ایونهیوک عصبانی شده سعی کرد به خاطر بیاورد

فلش بک...» 
بعد از بوسه ای که روی گونه ی ایونهیوک نشانده بود حس میکرد تمام حواس بدنش در لبهایش جمع شده. مدام پوست گرم او را در تماس با لبهایش تصور میکرد و قلبش دیوانه میشد. به سمت او برگشت، بعد از دو سال به طرز باورنکردنی نه تنها به او نزدیک شده بود بلکه فرصت خوابیدن کنار او را به دست آورده بود. چگونه میتوانست در این موقعیت بخوابد؟ وقتی نمیدانست دیگر چه زمانی فرصت کناراو بودن را پیدا میکند. چگونه میتوانست این لحظات را تا آخر عمر برای خود نگه دارد؟! شاید باید از این فرصتی که سرنوشت برایش فراهم کرده بود استفاده میکرد و با بوسه ای قلبش را آرام میکرد.... اما اگر دیوانه تر میشد چه؟ اگر ایونهیوک بیدار میشد؟! نه... این خوب نبود.... شاید باید لمسش میکرد؟! لمس کردنش، نگاه کردنش، بوییدن عطر تنش.... هیچکدام به نظر راه مناسبی نبودند. شاید... شنیدن صدای قلب او.... شنوایی آخرین حس در انسان که از کار میفتد.... فکر خوبی بود... میتوانست تا آخرین لحظات عمرش صدای ضربان قلب او را بشنود... پس میتوانست ضربان قلب اورا گوش دهد و به خاطر احتمال بیدار شدن او تظاهر به خواب بودن کند... کسی آدمی را به خاطر کاری که ناخودآگاه در خواب انجام داده تنبیه نمیکند... اما باید قبل از اینکه او بیدار میشد سر جایش برمیگشت. 
سرش را به آرامی روی سینه ی برهنه ی او گذاشت. سعی میکرد سنگینی سرش را روی بدن او نیاندازد. قلب ایونهیوک جایی زیر گوشش میتپید و لبخند از لبهای دونگهه کنار نمیرفت. به همین راضی بود. به شنیدن موسیقی زندگی کسی که دو سال برایش عاشقی کرده بود. 
پایان فلش بک...» 
بعد از آن را به خاطر نمیاورد. اینکه سر جایش برگشته باشد... پس احتمالا در همان حالت خوابش برده و ایونهیوک از کار او بد برداشت کرده بود. 
اما مگر آدمی را که در خواب کار اشتباهی انجام میدهد تنبیه میکنند؟ آن هم اینگونه؟! یعنی ایونهیوک تا این حد از او متنفر بود؟! بغض گویش را گرفت. او نباید به ایونهیوک نزدیک میشد. باید از همان دور با تصور او عاشقی میکرد. این ایونهیوک که از او متنفر بود محاسبات قلب عاشقش را بهم میریخت. اما نه.... او که نیامده بود ایونهیوک  از عاشق خودش کند، نیامده بود عاشقی کردن ایونهیوک را ببیند. فقط میخواست هم صحبتی، وقت گذراندن و کنار او بودن را تجربه کند. پس به خاطر قلب عاشق خودش میماند... عاشقی میکرد و تا آخر عمر با خاطراتش زندگی میکرد. 
........... 
موقع صبحانه خوردن حرفی بینشان زده نشده بود و دونگهه بلافاصله برای انجام کاری از خانه خارج شده بود. سونگمین برای ناهار از بیرون غذا خریده و به خانه ی ایونهیوک آماده بود تا هم ناهار را با آنها بخورد وهم با دونگهه که شنیده بود دوست لیتوک است آشنا شود. 
در حال چیدن میز بودند که دونگهه برگشت. فورا لباسهایش را عوض کرد و بعد از شستن دست و صورتش به آنها ملحق شد. بعد از خوش و بش با سونگمین و آشنا شدن با او  مشغول خوردن شدند. 
دونگهه: امروز یه شکایت نامه از همسرت تنظیم کردم و واسه سه روز دیگه وقت دادگاه داریم. 
ایونهیوک از غذایش دست کشید و گفت: سه روز دیگه؟ تا سه روز دیگه میخوای چیکار کنی؟ 
دونگهه از نگاه کردن به ایونهیوک خودداری میکرد و هیوک این را به خوبی متوجه شده بود، جواب داد : منظورت چیه که میخوام چیکار کنم؟ 
ایونهیوک کمی دستپاچه به نظر میرسید: تو واقعا آمادگی اینو داری که سه روز دیگه تو دادگاه حاضر شی و زار و زندگیم و پس بگیری؟ 
دونگهه بالاخره سر بلند کرد و اخم جذابی جوابش را داد : فکرنمیکنی دیگه زیادی منو دست کم گرفتی؟ من همین الانم آمادم ولی اون قاضی که میدونم همسر عزیزت  به این راحتی ها نمیتونه بخرتش سه روز دیگه وقت داشت. من همین الان هم میتونم محکومش کنم ولی به خاطر اینکه خیالتون راحت باشه به دوستام تو اداره پلیس سپردم دنبال مدرک بیشتری باشن.
بدون گفتن جمله ی دیگری از جایش بلند شد و به سمت اتاق خواب ایونهیوک رفت و در را پشت سرش کوبید.
سونگمین: طفلی گناه داشت. چرا اینجوری دست کم میگیرینش که انقد ناراحت شه؟! 
کیوهیون خیره به صورت ایونهیوک گفت: فک نکنم فقط این باشه مینی. ایونهیوک دیروز هم یه همچین رفتاری نشون داده بود ولی دونگهه آنقدر ناراحت نشد..... چیکارش کردی هیوک؟ 
.............. 
فردا روز دادگاه بود... نمیدانست چگونه باید با دونگهه رودررو شود. چند روز پیش بعد از برخوردی که با دونگهه بعد از بیدارشدنش داشت و بعد هم سر میز غذا او را آزرده بود دیگر برخوردی باهم نداشتند. درواقع هرکدام به نحوی از دیگری دوری میکردند. ایونهیوک میدانست به خاطر فرار از احساساتش از دونگهه دوری میکند و حدس میزد دونگهه به خاطر ناراحت بودن از او پیدایش نیست. وگرنه دلیل دیگری نمیتوانست داشته باشد، دونگهه اورا دوست داشت. ایونهیوک به وضوح به یاد می آورد، انگار که هرلحظه برایش تکرار شده باشد... ناخواسته جمله ای را شنیده که حال باعث سردرگمی اش شده بود. دونگهه گونه او را بوسیده و از آرزوی دوست داشته شدنش توسط هیوک پرده برداشته بود. سر بر سینه ی اون گذاشته و خوابیده بود. اینکه پسری به او علاقمند شده به خودی خود برایش عجیب و غیر قابل باور بود. احساسات خودش نیز بر آنها می افزود.
با تمام وجود بهترین غذایی را که بلد بود درست کرده بود. دلش میخواست باز هم دونگهه را آنگونه با لپ های پر از غذا ببیند. دلش میخواست با او پشت میز بنشیند و نگاهش کند. اصلا حس نمیکرد همسرش از او جدا شده چرا که حس هایی که دوسال برای بوجود آمدنشان با هیو تلاش کرده بود در این چند روز با دونگهه تحقق یافته بودند. 
هیو هیچوقت به او ابراز علاقه نمیکرد ولی در نگاه دونگهه هر لحظه میتوانست علاقه و عشقش به خود را ببیند. آنگونه که دونگهه با تحسین نگاهش میکرد حتی مادرش نگاهش نکرده بود. 

موضوعات پوکر وب: You are my wage ،
[ چهارشنبه 19 آبان 1395 ] [ 10:00 ق.ظ ] [ nini fishi ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب