Too Bright , Need Sunglasses
 .


سلام دوستان
 تک شات شیچول

رومنس , هپی اند

درخواستی از دوست عزیزم ندا ... امیدوارم که خوشت بیاد     
و از اونجایی که اول شخص بود نتونستم به صورت معیار ترجمه کنم
   
نویسنده :Jishubunny
مترجم :Defector97
کاور : nilisk@
.
نظر یادتون نره دوستان ... دمتون گرممممممم



هیچول از نگاه کردن به شیوون متنفره .
شیوون خیلی روشن , خیلی براق و خیلی درخشانه  و همیشه در حال لبخند زدن و خندیدنه و هر کاری که میکنه خیلی باحال  وخوش قیافه به نظر میرسیه .
اون درست مثل افتاب و رنگین کمون هاست . و این برای هیچول  خیلی خیره کننده اس تا بتونه بهش نگاه کنه .
هیچول خون اشام نبود , اما میتونست خون اشام خوبی باشه  چونکه خیلی از روشنایی متنفر بود مخصوصا از خورشید و ادمایی که مثل خورشید خیلی درخشان به نظر می رسیدن  ... شیوون میتونه مثال خوبی در این مورد باشه .
 پوست هیچول نسبت به نور خورشید حساسه و چشمهاش نمیتونن نور خیلی زیاد رو تحمل کنن . مدرسه از شرایط اون خبر داشت به این معنی که اجازه استفاده از کلاه و عینک افتابیو به اون داده  بودند ,  اون همیشه  کت ضخیم  یا یونیفورم مخصوص زمستون مدرسه رو میپوشید به خاطر اینکه اونا استین های بلندی دارن.
**
کتاب خونه ی مدرسه کم کم داشت بسته میشد و شیوون می بایستی چند کتاب دیگه رو به ترتیب داخل  قفسه های کتابخونه میذاشت
از روی میز کتابی که به نظر نمیرسید متعلق به کتاب خونه باشه رو برداشت و کتابو بررسی کرد تا وقتی که اسمی که متعلق به صاحب کتاب بود رو پیدا کرد ... کیم هیچول 
از اونجایی که شیوون همیشه رئیس شورای مدرسه بود به راحتی میتونست به مدارک  دانش اموزا دسترسی پیدا کنه ... پس خیلی اسون تونست ادرس هیچول رو پیدا کنه ... با تکه کاغذ پاره ای که ادرس هیچولو روی اون نوشته شده بود به سمت خونه ی هیچول راهی شد  .
خونه هیچول ظاهر وحشتناکی داشت . درست مثل خونه های شکار شده , توی فیلم های قدیمی و تاریک. ولی بعدش وقتی حساسیت هیچول نسبت به نور رو به یاد اورد کاملا  توجیح میکرد که چرا اینجا انقدر تاریکه ...اون فقط امیدوار بود که شکار نمیشد ... شاید فقط باید کتابو سریع به دست هیچول میرسوند و خیلی زود از اونجا میرفت . این نقشه شیوون توی ذهنش بود قبل از اینکه زنگ در رو بزنه.
چیزی که شیوون اصلا انتظارشو نداشت , این بود که شخص بسیار زیبایی در رو به روش باز کرد و تقریبا همه ی نقشه اش رو فراموش کرد و در نظر داشت شاید با بیشتر موندش و وقت تلف کردن اون شخص زیبا به داخل دعوتش کنه و متعجب بود چطوری همچین ادمی میتونست با هیچول ارتباطی داشته باشه
- عصرتون بخیر ... من فقط میخواستم این کتابو به کیم هیچول بدم ...  توی کتاب خونه جا گذاشته بودتش .
 هیچول یکی از ابرو هاشو بالا داد به نظر میرسید که شیوون اونو نشناخته  . پس خودشو به زحمت ننداخت تا به شیوون  بگه که من کیم هیچولم.
- ممنون
کتابو گرفت و وقتی دید شیوون هیچ حرکتی برای رفتن نمی کنه پرسید
- چیز دیگه ای هم هست ؟
- اگه اشکالی نداره ... میتونم اسمتونو بپرسم و اینکه شما چه رابطه ای با هیچول دارید ؟
هیچول از اینکه نظر شیوونو جلب کرده بود , تعجب کرد اما احتمالا به این دلیل بود که شیوون نشناخته بودتش ... برای یه لحظه تصمیم گرفت تا شیوونو سرکار بذاره ...اما ممکن بود بعدا واسش نتیجه ی بدی داشته باشه و خوب نبود که با رئیس شورای مدرسه دشمن میشد .
- من کیم هیچول هستم .
شیوون حیرت زده بود نمیتونست باور کنه این شخص زیبایی که رو به روش ایستاده در واقع خوده کیم هیچوله
یکم فکر کرد , در واقع اون قبلا هیچ وقت صورت هیچولو ندیده بود هیچول همیشه یا عینک آفتابی میزد و یا اینکه کلاه داشت و همیشه در حین راه رفتن سرشو پایین مینداخت و هیچ وقت سرشو بالا نمی آورد تا با کسی که حرف میزد ارتباط چشمی برقرار کنه
- تا حالا کسی بهت گفته که چقدر زیبایی ؟                                            گونه های هیچول از خجالت رنگ گرفتند  
- نه بقیه فک میکنن که من عجیب غریب و غیر عادیم
و متوجه شد که شیوون واقعا چقدر خوش قیافه است ... قبلا میدونست که شیوون خوش قیافه است اما هیچ وقت از این فاص له ندیده بودتش ... چونکه شیوون همیشه به روشنی میدرخشید  ... اما امشب تاریک بود و ماه به خاطر ابرها دیده نمیشد ... پس اون شانس اینو داشت که به صورت شیوون نگاه کنه اونا برای اولین بار  با همدیگه ارتباط چشمی برقرار کردن و شیوون برای لحظه ای فراموش کرد نفس بکشه و قلب هیچول برای لحظه از تپیدن ایستاد .
**
شیوون نا امید شده بود از اینکه میدید چطور هیچول از دیدنش توی مدرسه اجتناب میکنه .... مگه دیروز باهم دوست نشده بودند ؟
هیچول اونو به شام دعوت کرده بود ... و بعد از شام شیوون توی شستن ظرفها بهش کمک کرده بود . یه عالمه با هم حرف زده بودند و بیشتر با هم دیگه آشنا شده بودند . همچنین اونا باهم  دیگه مطالعه کرده بودند و کمی تیکن افتر وار بازی کرده بودند .
نزدکیای وقت ناهار بود که شیوون بالاخره تونست مچ دست هچولو بگیره و  اونو متوقف کنه ... هیچول فورا دستشو کشید وقتی که لمس شیوون باعث ناراحتیش شد
 شیوون به خاطر این حرکتش اخم کرد
- هیچول فرار کردنو تمومش کن  و بگو چه مشکلی وجود داره ؟
- متاسفم ولی من نمیتونم در طول روز با تو باشم
- چرا نمیتونی ؟ 
- چونکه تو خیلی میدرخشی...
شیوون خیلی تعجب کرد و نگاه مختصری به خودش انداخت
- فکر نمیکنم  که من میدرخشم
- نه ... نه اینکه تو کاملا میدرخشی  فقط تو چشمای من اینجوریه
شرمنده شد چونکه خودش میدونست داره درمورد چی صحبت میکنه اما این خیلی مسخره بنظر میرسید پس ادامه داد
- نه فقط تو همین طور بقیه مردم … شب قابل تحمل تره به همین خاطر  دیشب هیچ مشکلی با  وقت گذرون با تو رو نداشتم . باید فکر کنی که من عجیب غریبم 
شیوون با لب و لوچه ی آویزون گفت
- اما من میخوام که در طول روز هم با تو وقت بگذرونم
با اینکه هیچول مستقیما صورت شیوونو نمیدید اما یه چیزی به اسم دید ثانویه وجود داشت که اون هنوزم میتونست با اون لبهای آویزون شیوونو ببینه 
- تو که واقعا جدی نیستی ؟ من خیلی نسبت به تو عجیب و غریبم
- تنها کسی که باعث میشه عجیب و غریب و منزوی باشی فقط خودتی ... مطمینم  بقیه مردم حاضرن تو رو به عنوان کسی که هستی قبول کنن و این فقط تویی که حتی هیچ تلاشی در این باره نمیکنی
حرف های شیوون مستقیما وارد قلب هیچول شدند
هیچول گناهکارانه اقرار کرد
- حق با توعه
- برای شروع چرا سعی نکنیم با هم دیگه غذا بخوریم
شیوون دوباره دست هیچولو گرفته بود
این دفعه هیچول دستشو پس نزد و سعی کرد به لمس های شیوون عادت کنه
- باشه اما به کافه تریا نریم اون جا ادمای زیادی هستند و  عملا شدت نور در حال انفجاره
 و شیوون پرسید چونکه  فکر کرد تا حالا اصلا هیچولو توی کافه تریا ندیده بود
- خب معمولا کجا غذاتو میخوردی؟
اونا ناهار شونو در سالن کنفرانس خوردن چونکه اونجا اغلب تاریک بود و تنها نوری که به داخل می اومد از پنجره کوچک کنار سقف و نور خفیفی از کنار در های رولی بود .
هیچول عینک افتابی شو درآورد بود و شیوون خوشحال بود از این که دوباره هیچول باهاش احساس راحتی میکرد .
**
- چرا بجای اینجا به مدرسه ی شبانه نرفتی ؟
- والدینم می خواستن که من تلاش کنم به طور عادی زندگی کنم و بعلاوه حرف های زیادی در مورد اینکه خون آشام ها به مدرسه های شبانه میرند , وجود دارند . حتی اگه این حقیقت نداشته باشه مردم فکر میکنند که من یکی از اونام به خاطر حساسیتی که به نور و چیزای روشن و آدما دارم .
- خوب ، من خیلی خوشحالم از اینکه تو به مدرسه ی ما اومدی
- چرا؟
- چونکه ما همدیگه رو دیدیم
**
- هیچول ... تو عینک آفتابی نزدی ؟
شیوون تعجب کرده بود چونکه برای اولین باری بود که میدید هیچول  وسط روز هیچ عینک آفتابی نزده و کلاهی روی سرش نذاشته بود .
- اره و این خیلی دردناکه
هیچول عینک آفتابیشو از کیفش دراورد و به چشمهاش زد
- اه ...الان بهتر شد
- خب چی باعث شد تصمیم بگیری توی راه مدرسه عینک آفتابی نزنی ؟
صبح زود وقتی که من از خونه بیرون اومدم هوا اونقدر روشن نبود اما هر چقدر که به مدرسه نزدیک تر شدم خورشید روشن تر شد. و به اندازه کافی روشن بود که به پوستم صدمه بزنه پس هیچول دستشو بالا آورد تا اونو از نزدیک بررسی کنه
**
برای بار دومی که شیوون هیچولو بدون عینک آفتابی  دید , وسط روز بود وقتی که هیچول  در طول آخر هفته برای ملاقات به خونه شیوون رفته بود
- چرا عینک آفتابی تو نزدی ؟
- به خاطر اینکه میخوام جلوی خانواده ات عادی بنظر برسم
شیوون سریع به سمت اتاقش رفت و یه جفت عینک آفتابی آورد و به چشمهای هیچول زد
- میدونی در طول روز با عینک آفتابی عادی بنظر میرسی ... بدون عینک آفتابی عجیب غریب به نطر میرسی
هیچول خندید ...
- من اینجا داشتم سعی میکردم که بدون اون عادی بنظر برسم
-و همین طور من به خانواده ام در مورد شرایط تو گفتم فقط سعی کن که خودت باشی
**
سومین باری که شیوون هیچولو بدون عینک آفتابی  دید جلوی مدرسه اولین روز از سال اخر دبیرستان بود
شیوون پرسید  در حالی هیچول کاملا خوب بنظر میرسید
- درد نمیکنه ؟
- نوچ
هیچول به روشنی لبخند زد و کاملا به چشمهای شیوون خیره شده بود .
- یادت میاد که بهت گفتم به مدت دو ماه در طی تعطیلات  به ژاپن میرم
- اره ... یادت که نرفته واسه  من سوغاتی بیاری ... یادت رفته ؟
- متاسفم دروغ گفتم
اما هیچول اصلا به نظر نمی رسد که متاسفه  و هنوز هم در حال لبخند زدن بود و خیلی خوشحال به نظر میرسید پس شیوون نتونست عصبانی شه .
- خب این همه مدت کجا بودی؟ ...دلم خیلی واست تنگ شد
- توی بیمارستان بودم و یه عمل جراحی روی چشمام انجام دادم ...اگر چه من الان یکم نزدیک بین شدم اما دیگه هیچ مشکلی  با روشنایی و این جور چیزا ندارم  پس دیگه  نیازی به عینک آفتابی هم  ندارم .
شیوون خیلی خوشحال بود به خاطر خبر خوبی که شنیده بود (اما دلیل دیگه اش این بود که در طول این دوماه دلش خیلی برای هیچول تنگ شده بود ) پس نتونست جلوی خودشو بگیره و هیچولو  بغل کرد و درست جلوی مدرسه بوسیدش ... اگر چه صبح  زود بود و دانش آموزای زیادی اونجا نبودن اما همون کسایکه دیده بودند محتملا تا آخر روز  به دوستاشون میگفتن و همه درباره ی این بوسه با خبر میشدن و همین طور در مورد  بهبودی  چشمهای هیچول  و اینکه هیچول بدون عینک آفتابی  چقدر زیبا به نظر میرسه و اینکه شیوون ‌چقدر خوش شانسه که هیچول دوست پسرشه .
 
پایان


موضوعات پوکر وب: One SHot ،
[ سه شنبه 18 آبان 1395 ] [ 08:47 ب.ظ ] [ Defector97 ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب