A Monkey Love Story/پارت 11


سلام دوستان
پارت اخر فیک داستان عشق میمون

.
.

.
تمامی پایان ها خود سر اغازی دیگر هستند . تنها مسئله این است که ما تا لحظه پایان این را نمیدانیم (میچ البوم)

 کتاب پنچ نفردی که در بهشت ملاقات میکنید از میچ البوم  برای دوستانی که علاقمند به خوندن این کتاب هستند رو برای دانلود گذاشتم 

دانلود

سپاس از همه ی دوستانی که با نظراشون همراهم بودن ... کاش میتونستم برای همتون جبران کنم

 
دوستانی که هم تا حالا نظر نذاشتن  جونشون سلامت ... حداقل این پارت یه خودی نشون بدین ببینم چند نفر این فیکو خوندن

همین طور سپاس از دوستان عزیزی که بهم کمک کردن

دمتون گرممممممم



هیوکجه  قبل از رفتنش سه هدیه ی با ارزش به  دونگهه تقدیم  کرد و دونگهه به این خاطر خیلی از او سپاسگذار بود  .
اولین هدیه  ترتیب  دادن مصاحبه ی درخواست کار , در یکی از بهترین  و معتبرترین  کارخونه های شکلات سازی شهر بود .
 دونگهه همراه با رزومه ی کاریش  در مصاحبه حاضر شد درحالی که آماده ی رقابت با دیگر داوطلبا شده بود . اما شگفت زده شد وقتی که متوجه شد تنها داوطلب حاضر شده خودش بود . به این ترتیب در همان لحظه استخدام شد .  این حس  درست مثل  وقتی بود که هیوکجه این اطراف بود و پس از همه چیز همیشه مراقبش بود .

هدیه ی دوم نسخه‌ ی ترجمه ی کره ای کتاب  پنج نفری که  در بهشت ملاقلات میکنید از میچ آلبوم بود کتابی که دونگهه به هیوکجه قول داده بود وقتی که از انگلیسی به کره ای ترجمه شد حتما  میخوندش
او با جسارت از آغاز تا انتهای صفحه ها ، به آرامی و پیوسته  شروع به خوندن کرد تا اینکه  بعد سه ساعت کل کتابو تموم کرد و  تبدیل به کتاب مورد علاقه اش شد و مطمین شد که حداقل ماهی یه بار بخوندش .
و به این نتیجه رسید که ، با اینکه قسمتی از مرگ هیوکجه  تقصیر او بود ولی ملاقات کردن آدم ها در زندگی  حتما  دلیلی دارد .چه درسی که باید گرفته میشد یا  تجربه ای که به اشتراک گذاشته شد . برای او ، هیوکجه خاطره ای بود  که برای همیشه  در قلبش نگه میداشت .

سومین و آخرین هدیه از طرف هیوکجه به دونگهه میمون کریستالی کوچیک  به رنگ آبی بود که از زنجیر نقره ای آویزون بود . دونگهه آویز کوچک رو با خودش هر جایی که به شانس نیاز داشت می برد . حتی با اینکه  دیگه هیوکجه اون اطراف نبود دونگهه هنوزم میتونست  اون عشق و گرمایی  که پسر بزرگتر همیشه  بهش نگاه میکرد وقتایی که سر کار میرفت یا توی خونه در حال استراحت کردن بود , حس کنه 
و وقتهایی که واقعا دلش برای هیوکجه تنگ میشد روی تخت  دراز میکشید همراه با آویز میمون توی دستش میگرفت و برای ساعتی گریه میکرد . اما بالاخره با مرگ هیوکجه کنار اومد و هر روز که میگذشت  کم تر کم تر گریه میکرد .
الان ، با تشکر از سه هدیه ای که هیوکجه  بهش داده بود  , دونگهه  تمام و کمال در حال بالا رفتن از پله های موفقیت در شرکت شکلات سازی اس ام بود .
او تنها به مدت سه ماه  در شرکت کار کرده بود قبل ازاینکه حقوقش افزایش و به سمت مدیریت ترفیع پیدا کنه . و در کمتر از یه سال به سمت مدیر ارشد شعبه ی سئول ترفیع پیدا کرد .

دونگهه کار الانشو خیلی بیشتر از کار قبلیش دوست داشت . و هنوز با دوستان قدیمیش از کارخونه  در ارتباط بود و به شایعاتی که درمورد شیون که چطورتلاش میکرده با گ.ی جلوه دادن خودش که از شر ازدواج از پیش تعیین شده اش خلاص بشه ، ولی هیچ سودی نداشته بود  .
دونگهه همه زندگیشو مدیون هیوکجه بود و حتی نمیدونست  چگونه میتونست همه چیز رو جبران کنه

**
-به خاطر اینکه از فروشگاه جدیدمون دیدن کردید متشکریم ...امیدواریم که دوباره شما رو اینجا ببینیم
دونگهه لبخند زد
و دستش را برای هر کسی که به شعبه جدید فرشگاهشون توی مکوپو میومد تکون میداد ... زادگاهش
 دونگهه نتونست در راه اندازی شعبه جدیدشون چهره های آشنای زیادی را بشناسه از اونجایی که بیست سال ازعمرش را اینجا زندگی کرده بود پس احساس نوستالژیکی  وجودش را در بر گرفته بود به دیوار تکیه کرد و به ارومی چشمهایش را بست  و انگشتانش را به دور آویز میمونش حلقه کرد و آرزو کرد که  کاش هیوکجه هنوزم این اطراف بود
-دلم برات تنگ شده هیوکییی ... برگرد پیشم
-ببخشید آقا ؟
دونگهه چشمهایش را یهویی باز کرد و و صاف ایستاد و به منشیش لبخند زد
-بله … جسیکا؟
- میخوان که شما به داخل برید و به مشتری ها خوشامد بگید  وهمچین شخصا تضمین کنید که به مشتریانی که جز اولین هزار نفری که شکلات شیرینی خامه ای و کیک میوه ای ما رو امتحان میکنند تخفیف و هدایا شامل میشه .
دونگهه آه ارومی کشید
-مجبورم ؟ من واقعا خسته شدم ...از پنج صب بیدارم
-منم از چهار بیدار بودم پس برو سراغش ... اگه یکی بخواد شکایت کنه مطمینا اون شخص باید من باشم
جسیکا بی مقدمه و با شوخی گفت
همه ی اون کارهای اضافه ای که تو مجبورم میکنی انجامشون بدم و باعث شدی مث مرد برای هر اتفاقی از این ور به اون ور برم ...و اینو یادت نره که ..من لایق گرفتن ترفیع هستم
-انجامش دادی ...
دونگهه خندید
-باشه باشه خودتو ناراحت نکن  ... دارم میرم
وارد فروشگاه شد و صف طولانی مشتریانی که صف کشیده بودند تا شکلات خامه ای بخرند رو بررسی کرد و باعث شد نیشش تا بناگوشش باز شه و مشتری بخصوصی با موهای  قرمز روشنی  که داشت باعث شد توجهش  به اون جلب بشه ...
به محض اینکه برگشت ، دونگهه یکه خورد
چشمهای روشن , لب های گوشتالو ، چهره ی زاویه دار و پوست سفید مثل پورسلین … هیوکجه ؟؟
دونگهه وقتی به خودش اومد که یهویی داره به سمت  مشتری میره علیرغم سفارش های منشیش برای رسیدن به پیشخوان.
باید اسمش  میفهمید ... خیلی شبیه عشق اولش بود و دونگهه مصمم بود به هیچ عنوان اجازه نده که این شانشو از دست بده . چشمهایش مثل شاهین مشتری را دنبال میکرد .دونگهه با خودش فکر کرد حتی کوچک ترین عکس العملهای او نیز بسیار شبیه هیوکجه است
مشتری بالاخره احساس کرد که کسی از قصد به او خیره شده پس به اطراف نگاه کرد و لحظه ای که چشم هایشان درهم قفل شد دونگهه احساس کرد جرقه ی الکتریکی از بدنش گذشت ...
چشمهای هیوکجه ....
چشم هایشان برای لحظاتی روی هم مکث کرد
و صورت خندان هیوکجه از مقابل چشمهای دونگهه گذشت  و ناگهان دونگهه این شجاعت را پیدا کرد که به سمت او برود  و اسمش را بپرسد
-س..سلام من دونگهه ام و شما ؟
مشتری پاسخ داد
-ایونهیوک , به نظرم خیلی آشنا میای ... قبلا جایی هم دیگه رو دیدیم ؟
دونگهه با خوشحالی لبخند زد
-توی شهر بازی موکپو ... سیزده سال پیش 

پایان 

موضوعات پوکر وب: A Monkey Love Story ،
[ دوشنبه 17 آبان 1395 ] [ 10:00 ب.ظ ] [ Defector97 ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب