سپوکو / 32


.
.
.

به آرامی از همان راهی که از خانه خارج شده بود داخل شد.پاورچین پاورچین به سمت اتاقش رفت و در را با احتیاط باز کرد. وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. پیشانی اش را به در تکیه داد تا نفسی تازه کند. همه چیز به خوبی تمام شده بود. ناگهان صدایی تاریک، سیاهی اتاقش را چند برابر کرد.
-    پس بالاخره برگشتی!
تمام بدنش به یکباره یخ بست و گلویش خشک شد. نیازی به دیدن صاحب صدا نداشت، سال ها بود که این تُن را به خوبی می شناخت. دستش از روی دستگیره پایین افتاد و آب دهنش را فرو داد و برگشت. نگاهش که به چشم های یانگ وون افتاد که زیر نور چراغ خواب شاید از خشم می درخشید. هیچ چیز را نمی توانست از آن ها بخواند. می دانست تاوان خیلی کارها مرگ است و این را هم به خوبی می دانست که فرقی با کسی ندارد و اگر بنا به مجازات باشد برای او تخفیف قایل نمی شوند.
منتظر بود این پسرک ناسپاس زانو بزند و طلب بخشش کند اما او همچنان بی حرکت سر جای خود ایستاده بود و انگار او هم منتظر بود، منتظر مجازات! پسره ی گستاخ! باید او را تنبیه می کرد اما درست تر آن بود حالا که این پسر این همه نافرمانی کرده است تخلفاتش را نادیده بگیرد. چرا؟ چون او راه فرار را آموخته و طعم آزادی را چشیده بود و اگر بیشتر تحت فشار قرار می گرفت سرکش تر می شد. به تخت کنار مبلی که روی آن لم داده بود اشاره کرد.
-    بیا این جا دونگهه!
مردد نگاهش بین مرد و جایی که نشان می داد در رفت و آمد بود. این لحن آرام و این خودداری بیشتر او را می ترساند. با قدم های کوتاه و نامطمئن به سمت تخت رفت و روی لبه ی آن نشست در حالی که هنوز هم تردید را می شد در بند بند وجودش تشخیص داد. هنوز هم منتظر بود، شاید منتظر تیزی برنده ای که از سمتی شاهرگش را هدف بگیرد و او، او توانایی مقابله با آن را داشت. می دانست که دارد. باید، باید زنده می ماند.
-    پس با سیستمای امنیتی مشکل داری!
همان اولین کلمه برای اینکه کمی از جا بپرد کافی بود. سیستم های امنیتی؟ باید می دانست هر چقدر هم که عالی باشد همرزمان عالی تری همیشه مراقب او هستند. سعی داشت زبان سنگین شده اش را بچرخاند اما صدایی از گلویش خارج نمی شد. مانند فرزند خطاکاری بود که انتظار تنبیه داشت و حالا با آرامش پدرش انگار چیزی درست نیست و این بیشتر او را می ترساند. چیزی درست نبود و این را می شد از لبخند نقش بسته روی ل//ب های یانگ وون فهمید. این چهره در تاریک و روشن اتاق وحشی تر و ترسناک تر به نظر می رسید.
از این استیصالی که در حرکات او بود لذت می برد. دونگهه را این گونه می خواست، ترسیده و مطیع!
-    به نظرم باید این چیزها رو هم یاد بگیری. به هر حال همه ی زندگی توی یه مغازه با سه تا دوربین خلاصه نمیشه! باید قوی تر باشی!
جزییات را می گفت چون این برایش نمایش قدرت بود، اینطور به این پسرک سرکش می فهماند هیچ چیز از چشم های تیزبینش دور نمی ماند و این آزادی چند ساعته هم برنامه ای بود که خود یانگ وون آن را می خواست که اگر نمی خواست او قادر نبود حتی از در اتاقش خارج شود. باید این افکار را در ذهنش تزریق می کرد تا بتواند او را به بند بکشد. باید به او می فهماند که بدون یانگ وون قدرتمند او توله موش احمقی است که در هزار توی زندگی بی هدف به سمتی می دود.
-    تو فکر کردی من هیوکجه رو می کشم؟
و لبخندش زیر این نور موضعی کش آمد.
هیوکجه، هیوکجه، هیوکجه دوس داشت این اسم را برای یادآوری روزهای خوش زندگی اش بارها و بارها بشنود اما نه از زبان این مرد، نه با طنینی که او حروف را ادا می کرد. هنوز هم قصد نداشت حرفی بزند.
-    اون دوست پسرمه! دوست تو! چرا باید تنها دوستتو بکشم؟ اون خدمتکار برای محافظت ازش اونجاست نه کشتنش!
نفس هایش کوتاه تر و سریع تر شده بود. احساس نا امنی می کرد. می خواستند باز هم عزیزی را جلوی چشم هایش بکشند. همان کاری که مادرش کردند. حس می کرد، تهدید را حتی در این جملات به ظاهر دوستانه ی این مرد هم حس می کرد.
دستش را بالا آورد تا موهای دونگهه را نوازش کند اما او با ترس کمی خودش را عقب کشید با نگاهی ترسیده به چشم های مرد خیره شد. لبخند روی ل//ب هایش پر رنگ تر شد. همین را می خواست.
-    دونگهه تو واقعا فکر می کنی عمو یانگ وون می خواد بهت صدمه بزنه؟
زیر لمس دست های نوازش گونه ی او به خود لرزید. این محبت را باور نداشت. به صمیمی ترین دوست پدرش اعتماد نداشت. سعی می کرد آرام بماند و نوازش موهایش را پس نزند اما نفس هایش امانش را بریده بود.
-    تو فراموش کردی! بچه ها همیشه فراموش کارن، اونا پدرتو کشتن یادته؟
سرش را با همان استرسی که لحظه به لحظه بیشتر می شد به علامت مثبت تکان داد.
-    می خوای بذاری انقدر راحت زندگی کنن؟ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده!؟؟
خودش را به سمت دونگهه کشید و سر او را به سی//نه اش چسباند.
-    می دونی سر عمو ته وون چه بلایی اومده؟
سرش را با وحشت به علامت رد تکان داد.
دست های مرد در موهایش چنگ شد.
-    کشتنش! عمو ته وون رو کشتن و بچه هاش...
سر او را از سی//نه اش جدا کرد تا چهره اش را موقع پرسیدن این سوال ببیند.
-    دوس داری جی وون رو ببینی؟
نه! دلش نمی خواست. هر چه دورش با آدم هایی که دوست داشت پر می شد اهرم های فشار بیش تری به یانگ وون می داد تا او را کنترل کند و او این را نمی خواست اما، اما دلش تنگ شده بود. برای کودکی اش و هر آنچه به او مربوط بود. یعنی، یعنی امکان داشت که او را هم مانند خودش به کارهایی مجبور کرده باشند؟ خدای من!
-    می خوام ببینمش!
مرد سرش را به علامت رضایت تکان داد.
-    می بینیش! اونم برای دیدنت مشتاقه!
و این جمله قلب دونگهه را تکان داد. می ترسید، دیگر حتی از نفس کشیدن هم می ترسید اما کاملا متوجه شده بود که عزیزان زیادی دارد که باید برای محافظت از آن ها قوی تر شود.
***
-    باورم نمیشه انقدر ناشیانه رفتار کردی سربازرس!
همانطور که این جمله را ادا می کرد نگاهش را از سربازرس جوان که به حالت نظامی رو به رویش ایستاده بود، گرفت و به قاضی پرونده که چند قدم آن طرف تر نشسته بود، دوخت.
-    و تو چه شیوون قاضی برجسته ی سئول! یعنی مثل احمقا نگاه کردین تا مجرم فرار کنه!؟
سرش را به رسم ارتشی ها بالا گرفته بود اما نگاهش به جایی زیر پایه ی میز معاون وزیر خیره بود. نه دفاعیه ی آماده ای داشت و نه حتی بهانه ای برای کوتاهی ای که می دانست انجام داده است.
-    تمام مسئولیتشو قبول می کنم قربان!
مرد برافروخته فریاد زد:
-    مسئولیت این حماقت حتی گنده تر از همه ی زندگیته چطور قبولش می کنی؟ نمی فهمی این پرونده امنیتی شده؟ کی می خواد جواب رسانه ها رو بده!
-    از نظر رسانه ها اون یه سربازرس تعلیق شده اس که هیچ ربطی به این پرونده نداره!
با به حرف آمدن شیوون چشم هایش را محکم بست. نمیخواست او بخاطر نجات دادنش از این مخمصه از اعتبار و سوابقش استفاده کند اما در جایگاهی هم نبود که حرفی بزند ولی معاون وزیر به حرف آمد.
-    قاضی مطرح جدیدا تصمیم گرفته وکالت رو ادامه بده آقای چه؟
نفسش را با صدا بیرون داد. خودش را بیش تر از هیوک مقصر می دانست و حالا دیگر شک نداشت بیشتر از او مایل به فرار دونگهه بوده است و پشیمان نبود. اگر این راه محافظت از عزیزانش بود او تا آخر این مسیر را بی توقف می رفت. ایستاد.
-    من قاضی این پرونده ام و هنوز از هیچ کدوم از بخشش های رسمی که روی این پرونده کار می کنن هیچ گزارشی دریافت نکردم. قربان! من حساسیت این موضوع رو درک می کنم اما نمیشه انتظار داشت ما با دسترسی های محدود بتونیم چیزی به دست بیاریم!
نمی دانست چرا شیوون بیشتر از او به درست بودن کارشان اصرار دارد اما ..
-    ما هر کاری که می تونستیم انجام دادیم قربان! حتی دستگاه های شنود و دوربین ها هم چیزی ثبت نکردن!
معاون سری تکان داد، عصبانیت مشت هایش را گره کرده بود.
-    از بالا روی این پرونده حساس شدن. با اینکه الان واقعا تعلیق شدی اما اون عوضی ای که توی اتاق دیده بانی خونه ی مون شیک بمب دودزای بیهوشی انداخته و تمام مدارکو از بین برده پیدا کن سربازرس! این آخرین فرصت قبل از سقوطته!
به چشم های شیوون خیره شد.
-    سقوط همه امون! افرادی که دارن کشته میشن از حامیان قدرتمنده دول//تن!
و با اشاره ای بدون اینکه دفاعیه ی آن ها را بشنود بیرونشان کرد.
***
هنری دست پاچه به سمت او دوید.
-    چی شد سربازرس؟
ضربه ای به شانه ی او زد.
-    کارت عالی بود هنری، چیزی پیدا نکردن!
شیوون نگاهی به چشم های منتظر هیچول انداخت.
-    قراره همه امون سقوط کنیم!
گوشه ی ل//ب هیچول کمی کشیده شد.
-    ابله ما همه امون شیرجه زدیم، به این نمی گن سقوط می گن خودکشی!

موضوعات پوکر وب: Seppuku ،
[ یکشنبه 16 آبان 1395 ] [ 08:18 ب.ظ ] [ Defector97 ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب