You are my wage / P3
سلام چینگو گلی ها 
منتظر نظراتتون هستم
بپرین ادامه 

در فکر وکیل کوچکی که قرار  بود کمکش کند به خواب رفت. 
............... 
از زمانی که بیدار شده بودند مثل کسانی که مراحل تبدیل شدن به زامبی را میگذرانند، بیکار در خانه میچرخیدند و تنها کارهای مفیدشان خوردن وعده های غذایی بود. ایونهیوک که شرکتش را از دست داده و بیکار بود و کیوهیون نیز بعنوان مالک و مدیر بار نیازی به حضورش نبود مگر در موارد خاص که کارکنانش درصورت نیاز با او تماس میگرفتند. 
بعد از ظهر بود که زنگ در خانه به صدا درآمد. کیوهیون در را باز کرد و از دونگهه  که قرار بود مدت کوتاهی در آن خانه ساکن شود استقبال کرد. ایونهیوک نیز بعد از احوال پرسی کوتاهی به سمت آشپزخانه رفت و با سه لیوان بزرگ آبمیوه خنک که در آن فصل گرما مناسب ترین گزینه برای پذیرایی بود پیش مهمانش برگشت. 
دونگهه تشکر کرد و یک نفس نصف محتویات لیوان را سرکشید. صورت سرخش نشانه ی گرمای هوا و عطش دونگهه بود. 
کیوهیون: دونگهه... ناراحت نمیشی کت دونگهه صدات کنم؟ 
دونگهه لیوان روی میز برگرداند و با لبخندی گفت: نه هیونگ، هرجور راحتی صدام کن. فکرمیکنم من از هردوتون کوچیکترم.
کیوهیون خرسند از لحن صمیمی دونگهه گغت: آره از تیکی شنیدم چند سالته و باید بگم از من 3سال و از هیوک 4 سال کوچیکتری، بگذریم... چرا خواستی تو خونه ی هیوک بمونی؟
دونگهه که جرعه ای دیگر از نوشیدنی اش را فرو داده بود جواب داد: این شیوه ی منه. تو پرونده های مهم لازم دارم به موکلم نزدیک باشم تا به محض اینکه نیاز داشتم اطلاعاتی ازش بگیرم رودررو باهاش حرف بزنم. 
کیوهیون که به نظر قانع شده بود سری تکان داد. 
ایونهیوک: دیشب یادم رفت بپرسم که دستمزدت چقدره. 
دونگهه: ++++++ وون
کیوهیون با تعجب گفت: فقط همینقدر؟ این که خیلی کمه
دونگهه خنده ای که از نظر هیوک خیلی جذاب می آمد برلبهایش نشاند و گفت: وقتی تو دادگاه برنده شیم خیلی بیشتر از اینا گیرم میاد. 
ایونهیوک چینی به ابرو انداخت، چرا همه میخواستند بعد از پیروزی در این پرونده چیزهای بیشتری گیرشان بیاید؟! کیوهیون که میخواست چندبرابر حق وکالت دونگهه را از او بگیرد و حال دونگهه گفته بود چیزهای بیشتری گیرش خواهد آماد. منظورش چه چیزهایی بود؟! پرسید: مثلا چی؟
دونگهه به اخم هیوک توجهی نکرد و فقط لبخند زد. کوله پشتی که همراهش آورده و روی زمین کنار مبل گذاشته بود را برداشت و رو به ایونهیوک گفت: من وسایلم و کجا میتونم بذارم هیونگ؟
ایونهیوک که مطمئن نبود کیوهیون تا کی میخواهد پیش آنها بماند و اتاق مهمان را در اختیار او گذاشته بود به دونگهه اتاق خودش را نشان داد. اتاق مشترکش با همسری که نمیدانست چرا نابودی او را خواسته و ترکش کرده بود. 
......... 
وقت شام خوردن رسید. از وقتی که دونگهه اسم همسرش را پرسیده و وارد اتاق شده بود دیگر او را ندیده بود. سر از کار او درنمیاورد. تنها به خاطر اطمینانی که در لحن صحبت های لیتوک موج میزد قبول کرده بود تا این پسر وکالتش را بر عهده بگیرد. وگرنه برای اینکه بتوان به خودش اعتماد کرد زیادی بی تجربه به نظر میرسید. 
کیوهیون که یکی دوساعت قبل به خاطر تماسی که از بار داشت بیرون رفته بود با سر و صدا وارد شد. نفس عمیقی کشید و مستقیما به آشپزخانه آمد. پس منشأ بوی به این خوشمزگی و مطبوع از آشپزخانه هیوک بود. 
کیوهیون: هیوک... آجوما رو خبر کردی؟ 
ایونهیوک بدون اینکه به سمت او برگردد گفت: آجوما کجا بود؟!.... حقوقش و چه جوری بدم
کیوهیون: نگو که این بو رو خودت را انداختی. خانم خونه شدیا
ایونهیوک یکی از پیازچه هایی را که کنار دستش بود به سمت کیوهیونی که از آشپزخانه فرار کرده بود پرت کرد. به سمت اتاقش رفت تا دونگهه را برای شام صدا کند. تقه ای به در زد و وارد شد. اتاق تاریک بود. دونگهه با تی شرتی گشاد که سینه هایش از یقه ی باز آن دیده میشد روی تخت چهارزانو نشسته بود. لپ تاپی رو به رویش روی تخت قرار داشت. هدفونی روی گوشهایش و عینک طبی بزرگی روی چشمانش گذاشته بود. با دقت به مانیتور نگاه میکرد. او پسر بچه ای 3 ساله بود.... بدون شک. 
............ 
با اشتها غذا میخورد و کیوهیون کم غذا را نیز به ولع انداخته بود. لحظه ای دهانش از غذا خالی نمیماند و دولپی و کثیف غذا خوردنش ایونهیوک را به خنده مینداخت. 
ایونهیوک: دونگهه... تو دقیقا چند سالته؟ 
دونگهه غذایی که در دهانش بود را فرو داد: دقیق بخوای 3 ماه دیگه میرم تو 23 سال، چه طور؟ 
کیوهیون با کنجکاوی پرسید: چه طوری تو این سن تونستی وکیلی به این خوبی بشی؟ 
دونگهه که قاشقش پر از غذا و آماده ی ورود به دهانش بود گغت: جواب این سوال یعنی تعریف کل داستان زندگیم..... طولانیه و ازش خوشم نمیاد. میشه لطفا بگذریم؟
کیوهیون سری تکان داد و مشغول غذایش شد. 
دونگهه: راستی ایونهیوک هیونگ... برام دقیق دو یا سه ماه اخیر زندگی مشترک با همسرت و تعریف کن.
ایونهیوک جرعه ای از نوشیدنی اش نوشید و گفت: مثلا چیش و تعریف کنم؟ 
دونگهه: همه چی، از بیرون رفتناتون، باهم غذا خوردناتون، مسافرتایی که رفتین، شغلتون همه چی رو بگو و اگر زمانشون هم یادت باشه که عالی میشه.
............. 
دونگهه: ایونهیوک هیونگ... به نظرم دو سال هم واس کنارهم زندگی کردنتون زیاد بوده. 
کیوهیون: اینایی که گفتی رو منم نمیدونستم هیوک... تو خیلی احمقی که تا الان باهاش زندگی کردی. 
ایونهیوک با لحنی که سعی داشت حق به جانب باشد گفت: من داشتم سعی میکردم عاشقش شم. نمیخواستم ناراحتش کنم. 
کیوهیون: نمیخواستی ناراحتش کنی؟؟؟  وات د فاک ؟! هیویئون بهت گفته وقتی نیست نیازت و با دخترای بار برطرف کنی.... این.... هیوک فک نمیکنم اون از اول هم حسی بهت داشته
دونگهه: اگر دوست پسرم به من همچین حرفی بزنه اول اونو میکشم بعد خودمو. چه طور میتونه قبول کنه من با کسی دیگه...
کیوهیون متعجب به سمت دونگهه برگشت: صبر کن... گفتی دوست پسر؟ 
دونگهه لبخند خجالتی زد و گفت: بله... از تیکی هیونگ شنیدم شما هم عاشق یه پسر هستین. 
............. 
چند ساعتی را باهم حرف زده بودند، البته کیوهیون همان دقایق اول خمیازه کشان زودتر برای خواب رفته و دونگهه و ایونهیوک را با شب بخیری تنها گذاشته بود. ایونهیوک و دونگهه میز شام را جمع کرده و دونگهه با اصرار ظرف ها را شست. فضای خانه کم نور و آب گرمی که هنگام شستن ظرف ها دست‌هایش را نوازش میداد او را خوابالود کرده بود
چراغ عای خانه را خاموش کرد و وارد اتاق خوابی که ایونهیوک به آن راهنمایی اش کرده بود شد. چراغ را روشن نکرد تا خواب از سرش نپرد. در نور کم چراغ خواب که یادش نمیامد هنگام خروج از اتاق روشن بود یا نه شلوارک مشکی رنگی پوشید. تی شرتش را درآورد و زیر پتو خزید اما با حس اینکه شخصی روی تخت است ترسید و فورا پتو را کنار زد. نفسش در سینه حبس شد و قلبش لحظه ای ایستاد. این ایونهیوک بود؟! چرا روی این تخت و کنار او خوابیده بود؟ مگر نه اینکه شنیده بود دونگهه به هم جنس خویش گرایش دارد، چرا قصد دیوانه کردن قلب اورا کرده بود؟! ... چرا تنها با یک شورت خوابیدن کنار او را  انتخاب کرده بود؟! یعنی.... امکان داشت؟ میتوانست امیدوار باشد؟ قلبش با هر تپش همچون ماهی بیرون مانده  از آب به تقلا افتاده بود و دریایش را طلب میکرد.
............
بیست دقیقه ای میشد که روی تخت دراز کشیده بود ولی نمیتوانست بخوابد. نمیدانست ضربان قلبش چرا با دانستن گرایش جنسی دونگهه بالا رفته بود و قصد پایین آمدن نداشت. شاید هم میدانست اما نمیخواست باور کند. یه یقین رسیده بود که همسرش هیچ حسی به او نداشته... و تمام این مدت او مشغول گول زدن خویش بوده. دلش بهانه ی کسی را میگرفت که دوستش داشته باشد و حال..... پسری مایل به همجنسش که هیوک در چشمانش برق خواستن را دیده بود یا شاید تلقین میکرد که دیده در نزدیکی اش به سر میبرد. او هرگز گ.ی نبود. به بودن با هیچ مردی حتی فکر هم نکرده بود ولی... رابطه کیوهیون با سونگمین گرچه برایش عجیب و در ابتدا غیرقابل باور به نظر می آمد ولی توانسته بود به راحتی با آن کنار بیاید.. پذیرفته بود و از رابطه آنها بدش نمی آمد. 
یعنی ممکن بود گ.ی شده باشد؟ علت اینکه دلش میخواست عامل برق نگاه دونگهه خودش باشد همین بود؟ یا اینها فقط توهم و زاده ی ذهن شخصی بودند که از یک زن خیانت و دورویی دیده و نیاز به دوست داشته شدن دارد؟ 
با ورود دونگهه فورا چشمانش را بست و بی حرکت باقی ماند. نمیدانست چرا خودش را به خواب زده ولی حس خوبی از این کار داشت. فرو رفتن تخت به خاطر جسم دونگهه را حس کرد و بعد از آن کنار زده شدن پتو از روی بدن تقریبا برهنه اش باعث شد لرزی به تنش بیفتد، حس کرد موهای تنش سیخ شده. اما مقاومت کرد و واکنشی نشان نداد. کمی بعد حس کرد چیزی با گونه اش تماس پیدا کرده... نرم، مرطوب و گرم بود... قلبش با تمام وجود مایع گرمی را در سراسر بدنش پخش کرد وقتی متوجه شد لبهای باریک دونگهه است که روی گونه اش نشسته. با شنیدن زمزمه آرام دونگهه " کاش بشه دوسم داشته باشی" رو به بیحالی رفت. پس درست حس کرده بود. 

موضوعات پوکر وب: You are my wage ،
[ شنبه 15 آبان 1395 ] [ 10:00 ق.ظ ] [ nini fishi ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب